اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

روز جهانی بدشانسی.سایت نوجوان ها (1)

خسته و کوفته از مدرسه برگشتم. کیفمو پرت کردم روی میز کامپیوتر، خورد به جامدادی روی میز. رفتم زیر میز اونا رو جمع کنم که چشمم خورد به یه کاغذ کوچیک برش داشتم. اِ این همون برگه هه بود که شماره تلفن دکتر صفوی رو روش نوشته بودم. باشتاب برش داشتم و اومدم که بلند شم سرم محکم خورد به میز.
سرم رو که خیلی درد گرفته بود گرفتم و بلند شدم بلند صدا زدم: مامان... شماره تلفن دکتر صفوی... مامان سریع اومد تو اتاق دست های همیشه خیسش رو با پیش بند زردش خشک کرد و یه نگاه قهرآلودی بهم کرد و گفت: کو ببینم؟ یه دستم به سرم بود و یه دستم به برگه کاغذ. مامان اومد جلو که برگه رو بگیره پاش رفت روی تراشی که درست وسط گل قالی افتاده بود. گفت: این دیگه چیه این وسط؟ پام خرد شد... من از دست تو چیکار کنم؟ تا اومدم بگم مامان این مال من نیست مال گل پسرته گفت: بده ببینم برگه رو. بهش دادم چشماشو ریز کرد و گفت کجا بود حالا؟ گفتم زیر میز کامپیوتر. نگاهی به قاب عکس روی دیوار کرد که حسابی کج شده و روش پر از گرد و خاک بود و گفت: دستمال کشیدن که به کنار حداقل برو این قاب رو صاف کن بعد یه سری تکون داد و رفت تو آشپزخونه. داشتم به قاب عکس و گرد خاک فکر می کردم که یاد نمره مزخرف علومم افتادم حالا چی جوری به مامان بگم؟ نگاهم افتاد به اسباب بازی های بنیامین که با نظم قشنگی توی کمدش چیده بود می تونستم با جرات بگم مرتب ترین اتاق ما دو تا همون جا بود...

داشتم با حرص دکمه های مانتو مدرسه رو باز می کردم که یکیش کنده شد و کف اتاق افتاد از روی گل های سفید فرش قل خورد و رفت زیر کتابخونه. روی زمین دراز کشیدم دستمو بردم زیر کتابخونه یه عالمه آت و آشغال اون زیر بود یه کش مو، یه ساعت مچیاِ این همون ساعته بود که چند وقت پیش گم شده بود!، هر کاری کردم نتونستم تو این مکان انباری شبه دکمه مانتوم رو پیدا کنم بلند صدا زدم: مامان ... یه دیقه بیااااااااا. صدایی نشنیدم رفتم تو آشپزخونه دیدم داره پیاز سرخ می کنه و بوی خوشش کل اون جا رو برداشته گفتم مگه من شما رو صدا نمی کنم؟

اصلا نگاهم نکرد گفت نشنیدم بله؟ گفتم دکمه مانتوم کنده شد رفت زیر کتابخونه. گفت چی؟ گفتم ای بابا میگم دکمه مانتوم کنده شد رفت زیر کتابخونه. سیخ رو از پشت گاز برداشت فکر کردم میخواد منو بزنه! رفت تو اتاق و گفت آخه من نمیدونم دکمه مانتوی تو چی جوری باید بره اون زیر؛ هان؟
هیچی نگفتم روی زمین دراز کشید با دستاش گرد و خاک های روی فرش رو جمع کرد سیخ رو برد زیر کتابخونه و با یه حرکت حرفه ای دکمه از اون زیر سر خورد و اومد بیرون بیرون. برش داشتم و گفتم ایول بابا! گفت: چد دفعه نگفتم عین پسرا حرف نزن. بلند شد که بره گفت اون قاب عکس هم صاف کن. یه بویی حس کردم گفتم مامان یه بویی میاد... پیازت... سریع رفت تو آشپزخونه وای نه الانه که سلسله غر های مامان شروع بشه دقیقا همین شد: آخه دختر من از دست تو چیکار کنم؟ مردم دختر دارن ما هم دختر داریم... دستمو گذاشتم روی گوشم دیگه حرفاشو نمی شنیدم در رو بستم و نشستم روی صندلی و شروع کردم به چرخیدن... که یه دفعه در اتاق باز شد و مامان بود و یه سینی دستش بود و 2 تا پیاز گنده با یه چاقوی دسته سیاه اورد گذاشت رو به روی من گفت اینا رو پوست می کنی خرد می کنی بعدشم قشنگ سرخ می کنی تا من برم ببینم این بنیامین چرا نیومده خونه... ببین چی میگم بهار اگه اینا رو هم مثل دفعه قبل که بادمجونا رو سرخ کردی بسوزونی من میدونم و تو...
اصلا انگار لال شده بودم فقط نگاش می کردم چادرشو از جا لباسی کند و سرش کرد و گفت: راستی ببینم امروز قرار بود خانمت علوم بپرسه نه؟ خب چی شد؟ چن شدی؟
هم چنان زبانم قفل کرده بود هر کاری می کردم نمی تونستم چیزی بگم. مامان خودشو تو شیشه کتابخونه نگاه کرد و گفت: با تو ام بهار می گم چند شدی؟ صدای زنگ در بلند شد. گل پسر مامان آقا بنیامین بود. نفس راحتی کشیدم. مامان رفت که روی سرش خراب شه و 20 سوالی رو آغاز کنه اما دست باند پیچی شده بنیامین اون رو به سکوت وادار کرد. گفتم چی شده؟ گفت زنگ ورزش تو فوتبال خوردم زمین. مامان لبشو گزید و گفت: جاییت که درد نمی کنه؟ بنیامین سری تکون داد و مثل من کیف بن تنش رو پرت کرد تو اتاق. مامان داشت به من نگاه می کرد و به دست باند پیچی شده بنیامین و به پیاز های سالمی که نه خرد شده بود نه سرخ... بابا کلید انداخت اومد تو بلند گفت: خانوم ناهار حاضره؟ آقای خونه حسابی گشنه ست ها...

و من به روز جهانی بدشانسی فکر کردم...

زهرا امیربیک

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

ویژه رمضان
مناجات استاد شجریان
ربنای استاد شجریان
تواشیح اسما الحسنی
عکس روز
آبشار ورزان واقع در ییلاقات سوباتان

آبشار ورزان واقع در ییلاقات سوباتان

فرستنده :

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....