تاریخ انتشار : 1396/6/25 11:58

آن 23 نفر (1) روز سوم اعتصاب

روز سوم اعتصاب را بی آنکه لقمه ای در دهان بگذاریم آغاز کرده بودیم. سینی هم مثل دو روز گذشته آمده بود داخل و ما دست به طرفش نبرده بودیم. صالح بیش از این طاقت نیاورد. مقداری نان را در تکه های کوچک خرد کرد و گفت:«بچه ها اصل اعتصاب غذا اینه که وانمود کنید چیزی نمی خورید. این نونا رو ببرید زیر پتو و یواشکی بخورید که خدای نکرده یه وقت نمیرید!» همان جوابی را که از روز اول به عراقی ها می دادیم، تحویل صالح دادیم.

_نمی خوریم!

صالح، شگفت زده، نگاهی به بچه ها انداخت. بعد در حالی که تشکش را مرتب می کرد، آهسته گفت:«بابا شما دیگه کی هستید؟!»

لرزشی افتاده بود توی تنم. دلم می خواست بخوابم. چشمانم داشت تاریک می شد. فکر کردم دارم به خواب می روم. دست دراز کردم به سمت دیس پر از برنج و گوشت، لقمه گنده ای برداشتم و با حرص و ولع گذاشتم توی دهانم. چشمانم را که باز کردم نگاهم افتاد به پنکه بی حرکت که به سقف زندان چسبیده بود. خبری از دیس پلو و گوشت نبود؛ ولی سینی صبحانه هنوز دست نخورده سر جایش بود. این توهم، بارها و بارها برایم پیش آمد. ابووقاص دیگر به زندان نمی آمد. گاهی صدایش را از توی حیاط می شنیدیم که به اسماعیل و شاکر چیزهایی می گفت و می رفت.

ظهر، وقتی سینی ناهار را آوردند، به سختی نمازمان را خوانده بودیم و بی رمق افتاده بودیم کف سلول. داشتم برای بی هوش شدن لحظه شماری می کردم؛ اتفاقی که نمی دانم چرا نمی افتاد. سخت جان شده بودم. دیگران هم مثل من از مقاومت خودشان در مقابل گرسنگی تعجب کرده بودند.

تصمیم گرفتیم به عراقی ها بفهمانیم وضعمان خیلی خطرناک شده است. منصور محمودآبادی و رضا امام قلی زاده را، که حالشان از دیگران بدتر بود، انتخاب کردیم. قرار شد خودشان را بزنند به بی هوشی و ما داد و قال راه بیاندازیم و بگوییم«دارن می میرن.بیاید ببریدشون بیمارستان!»

منصور و رضا قبول کردند. اما قبل از عملی شدن نقشه، وقتی آفتاب سومین روز اعتصاب داشت غروب می کرد، ابووقاص بعد از غیبت دو روزه اش مجبور شد بیاید داخل سلول. او وقتی ما را در حال مرگ دید، نگاهی پر از سرزنش به تک تکمان کرد. از روی تاسف سری تکان داد و گفت:« یه نفر از بین خودتون انتخاب کنید تا ببرمش پیش قدوری!»

تکان خوردیم. داشتیم به هدف نزدیک تر می شدیم. نشستیم به شور. حمید مستقیمی برای مذاکره انتخاب شد. اما به او گفتیم:« تو نماینده ما نیستی. فقط اونجا خواسته هامون رو برای قدوری بشمار»

حمید با بدرقه دعای ما، همراه ابووقاص و صالح از زندان خارج شد. یک ساعت نشد که برگشت به زندان و گفت:« بچه ها، من خواسته های شما رو گفتم. حالا خود دانید. هر چه قدوری از من دلیل خواست من از جواب دادن طفره رفتم. گفتم من نماینده شون نیستم، از خودشون بپرسید.»

حمید کارش را درست و طبق نقشه انجام داده بود. هیچ کس نباید علمدار حرکت تشخیص داده می شد. او ادامه داد:«حالا دستور داده سه نفر دیگه برن پیشش.»

سه نفر دیگر را انتخاب کردیم؛ علی رضا شیخ حسینی، محمد ساردویی، سید عباس سعادت. آنها همراه ابووقاص رفتند که به ژنرال قدوری بگویند ما بچه نیستیم و می خواهیم صلیب سرخ را ببینیم و برگردیم به اردوگاه. سه خواسته مهم و اساسی مان همین ها بود.

ساعت نه شب بود که نگهبان در زندان را باز کرد. از فرستاده ها خبری نبود. ترسیدیم بلایی سرشان آمده باشدو نگهبان گفت:« همه با من بیایید!» از جا که برخاستیم تازه متوجه ضعفی شدیم که بر وجودمان نشسته بود. به سختی روی پا ایستادیم. سرباز جلو و ما پشت سرش حرکت کردیم. وارد کوچه شدیم. همه جا تاریک بود و ما با مکافات تن بی رمقمان را دنبال نگهبان می کشیدیم. رسیدیم به اتاق ژنرال قدوری که فاصله چندانی با زندان ما نداشت. وارد شدیم.

محمد و علی رضا و سید عباس روی صندلی ها نشسته بودند به انتظار ما. ژنرال در حالیکه لبخندی روی لب داشت، به همه خوش آمد گفت و چون متوجه شد به اندازه کافی صندلی برای نشستن توی اتاقش نیست اشاره کرد که بنشینیم کف اتاق.

او که ما و حال و روزمان را به دقت زیر نظر گرفته بود، وقتی همه نشستند، گفت: «دارید می میرید! این چه کاریه که با خودتون می کنید؟»

بحث داغ دو ساعته ما با ژنرال قدوری از همان لحظه شروع شد. خواسته هایمان را مطرح کردیم و او به دقت گوش داد. گفتیم که نباید از ما استفاده تبلیغاتی شود. گفت« کدوم تبلیغات؟ این فقط یه کار خیره؛ از طرف سید رئیس.» به او گفتیم که ما اگر طالب این خیر نباشیم چه؟ مگر ما بچه ایم که دم به ساعت در روزنامه هایتان از قول ما حرف های خلاف واقع می نویسید؟ کجا ما را به زور آورده اند جبهه؟ قدوری گفت: « قبول دارم که شما بچه نیستید. خواسته دیگتون؟» گفتیم که می خواهیم با صلیب سرخ ملاقات کنیم. گفت: « به خاطر تعطیلات کریسمس صلیبیا رفتن ژنو. کسی از اونا توی بغداد نیست.» گفتیم:«حتی یه نفر؟» گفت:« فقط یه خانم هست.» گفتیم که می خواهیم همان خانم را ببینیم. گفت:« اون کاری برای شما نمی تونه بکنه. اصلا شما چطور می خواید با یه زن تنها ملاقات کنید! گناه نیست؟» گفتیم که بگذارند برگردیم به اردوگاه پیش باقی اسرا. گفت: « سه روز دیگه عید ارتش ماست. مراسم داریم. بعد از عید می فرستمتون.» قبول کردیم. گفت:« خب حالا برید توی زندان و شام بخورید.» گفتیم که بعد از عید ارتش شما غذا می خوریم. گفت:« یعنی سه روز دیگه؟» گفتیم:« خب پس بزارید زودتر بریم. کاری نداره. فقط یه مینی بوس می خواد با یه راننده و یه نگهبان.» گفت:« نمیشه. خواسته دیگتون؟» گفتیم خواسته دیگری نداریم. گفت: « راست گفته هر کسی گفته که شما بچه اید. نه تنها بچه اید، بلکه احمق هم هستید! من دارم با زبون خوش با شما حرف می زنم. ولی شما جوری حرف می زنید که انگار ما اسیر شماییم!» ادامه داد:« وقتی گفتم بعد از عید ارتش می فرستمتون یعنی می فرستمتون. تا اون وقت غذا بخورید. دستور میدم بذارن حموم هم برید. قبول؟» قبول نکردیم. ژنرال لحظه ای ساکت شد. داشت خشم خودش را فرو می خورد. شاید داشت پیش خودش می گفت:« افسوس که رفته اید پیش سید رئیس و فیلمتان را همه مردم دنیا دیده اند؛ وگرنه همین جا همه تان را اعدام می کردم.» وفتی آرام شد، گفت:«  من مردم. شما هم مرد. داریم با هم حرف می زنیم. باید بعد از این صحبتا به یه نتیجه ای برسیم یا نه؟» گفتیم:« بله» دست گذاشت روی زنگ. سربازی که ما را از زندان آورده بود در این مدت پشت در، توی سرما، ایستاده بود. سرباز آمد داخل. ژنرال به او گفت:« همین الان اینا روئ ببر زندان. سفارش کن غذای گرم براشون بیارن. فردا صبح هم همشون رو بفرستید حموم تا بعد عید ارتش برگردن اردوگاه.»

ژنرال قدوری مذاکره را تمام شده اعلام کرد و برای اطمینان گفت:« خلاص؟» ما برای فرار از او سرمان را انداختیم پایین و یک صدا گفتیم: « نه خیر، ما فقط توی اردوگاه غذا می خوریم!» قدوری عصبانی شد؛ زیاد. دیگر با ما حرف نزد. به صالح گفت:« خیلی سعی کردم به اینا کمک کنم؛ ولی مثل اینکه خودشون می خوان زنده بمونن.

ژنرال برای بار دوم دست گذاشت روی زنگ. سرباز نگهبان آمد داخل. ژنرال با عصبانیت به او دستور داد:« اینا رو برگردون توی زندان. از همین الان دیگه حق ندارید بهشون آب بدید. در زندان رو قفل کنید و بذارید همون تو بمیرن. مفهوم؟» سرباز تا آنجا که می توانست محکم پا کوبید و جواب داد:« مفهوم سیدی»

ژنرال قدوری با تحقیر ما را از اتاقش بیرون کرد. به زندان که رسیدیم از ضعف و بی حالی ولو شدیم روی زمین. حس و حال عجیبی داشتیم در آن لحظه های پر از خطر. ژنرال حاضر نشده بود ما را برگرداند به اردوگاه. فقط یک راه پیش رویمان مانده بود؛ ادامه اعتصاب غذا تا مرگ! از آنجا که ژنرال گفته بود حق آب خوردن هم نداریم، فکر کردیم زود باشد که یکی کی از تشنگی و گرسنگی بمیریم. با این همه، از اینکه در مذاکره دو ساعته با قدوری مقاومت کرده بودیم و خام حرف های فریبنده اش نشده بودیم راضی و خوشحال بودیم. در آخرین ثانیه های آن نیمه شب غریب، شاکر، نگهبان عراقی، با عصبانیت آمد داخل، سطل آب را از گوشه اتاق برداشت  و با خودش برد و خیال همه را راحت کرد.

روز چهارم اعتصاب

صبح روز چهارم اعتصاب غذا، دیگر رمقی در تنمان نمانده بود. منصور محمود آبادی و رضا امام قلی زاده بد حال تر از دیگران بودند. وقتش بود نقشه دیروزی را عملی کنیم. نقشه دیروز امروز دیگر نقشه نبود. واقعیت بود. منصور و  رضا داشتند از بین می رفتند. آنها را وسط زندان خواباندیم. یکی رفت پشت در و سرباز عراقی را صدا زد. سرباز دریچه را باز کرد. همه با هم گفتیم:« این دو نفر دارن می میرن!» شاکر و اسماعیل آمدند داخل، چشمشان که به منصور و رضا افتاد، سراسیمه اوضاع را به بالا گزارش دادند. نیم ساعت بعد آن دو را به بیمارستان منتقل کردند.

بعد از رفتن رضا و منصور، فضای زندان غم انگیز تر شد. بیست و سه نفر دیگر آن نوجوانان شلوغ و پر انرژی نبودند که شاکر از دستشان به تنگ آمده بود. به کاروانی می ماندند که در کویر راه گم کرده باشد و اهل آن تشنه و گرسنه در حال سپری کردن آخرین ساعت های عمر خود باشند.

روز چهارم هم گذشت!

روز پنجم اعتصاب

ساعت ده صبح روز پنجم، وقتی که دیگر توان نشستن هم نداشتیم، در زندان باز شد و ابووقاص آمد داخل. پیش از آن، به احترامش یا از ترسش، به دیوار تکیه می زدیم. ولی آن روز از زیر پتوهایمان بیرون نیامدیم، مگر وقتی که صالح به دستور او اعلام کرد:« آقایون، لطفا بلند شید. یاالله برپا!»

به سختی و با تاخیر یکی یکی بلند شدیم. سرمان گیج می رفت. تکیه زدیم به دیوار. ابووقاص با غیظ و نفرت ایستاده بود و نگاهمان می کرد. دیگر آب از سرمان گذشته بود و هیچ ترسی از او نداشتیم. اما او چیزی گفت که ناگهان افکار پریشان ما را جمع و جور  و نکاه هایمان را متوجه خودش کرد.

_آماده شید. می خوایم ببریمتون اردوگاه!

توهم نبود. خواب و خیال هم نبود. ابووقاص و مهم تر از او ژنرال قدوری خم شده بودند. حرفمان به کرسی نشسته بود. از جا بلند شدیم؛ قرص و قبراق! قدرتی آمده بود توی وجودمان.

ساعت یازده صبح روز پنجم اعتصاب غذا، زندان بغداد را ترک کردیم. باز از آن کوچه گذشتیم. چشممان که به مینی بوس افتاد مطمئن شدیم همه چیز حقیقت دارد و ما بر می گردیم به اردوگاه. قبل از اینکه سوار شویم یکی از سرباز هایی که مسئول انتقال ما به به اردوگاه بود ما را شمرد؛ ولی تا می خواستیم پا در رکاب بگذاریم جلویمان را گرفت و نگذاشت سوار شویم. همه را به سمت کوچه هل داد. شاکر ما را برگرداند توی زندان و به صالح گفت:« فرستاده ایم دنبال آن دو نفری که توی بیمارستانن. وقتی برگردن مینی بوس راه می افته»

نفس راحتی کشیدیم و بی صبرانه نشستیم به انتظار منصور و رضا. ساعت شد دوازده. داشتیم نگرانشان می شدیم. در همین حال در زندان باز شد. ابووقاص آمد داخل. آثار شکست را در چهره اش می توانستیم ببینیم. گفت:« خب، حالا که رفتنی شدید، ناهارتون رو بخورید، بعد برید.»

اگر فریبش را می خوردیم و شکم های گرسنه مان را سیر می کردیم، همه چیز به پایان می رسید. هم صدا گفتیم:« توی اردوگاه غذا می خوریم» ابووقاص آب دهانش را به طرفمان پرتاب کرد. فحشمان داد و از زندان رفت بیرون.

بعد از نماز ظهر، منصور و رضا را بی حال و رنگ پریده از بیمارستان آوردند. روی دست هایشان آثار سوزن سرم بود.

ساعت دو بعد از ظهر شاکر و اسماعیل فرمان حرکت دادند. یکی یکی با صالح خداحافظی کردیم. مرد مهربان عرب لحظه وداع به سختی اشک هایش را از فرو افتادن بر دشداشه عربی اش نگه می داشت. سر و رویمان را می بوسید و می گفت:« فی امان الله. خداحافظ قهرمانای کوچولو. برید؛ به سلامت.»

حرکت به سوی اردوگاه رمادی

توی مینی بوس هیچ کس حرف نمی زد. بعد از پنج روز گرسنگی و تشنگی، فقط امید به خداوند و رسیدن به اردوگاه می توانست زنده نگاهمان بدارد و دیگر هیچ.

مینی بوس از پل رودخانه پر آب رمادی گذشت و چند دقیقه بعد، ساختمان های اردوگاه از دور نکمایان شد. سروان عز الدین بعثی آمده بود پای ماشین. ازپازینه مینی بوس به سختی آمدیم پایین. ایستادیم توی صف. عزالدین انگار از جریان اعتصاب غذای ما در بغداد خبر داشت. نفر اول صف طاقت ایستادن روی پا نداشت. نشست. عزالدین بلندش کرد، یقه اش را گرفت و هلش داد. او افتاد روی نفر بعدی و بعدی روی سومی و همین طور همه مان افتادیم روی زمین. به زحمت بلند شدیم و راه افتادیم به طرف اردوگاه. نزدیک سوت آمار شبانه بود. همه شامشان را خورده بودند و داشتند ظرف هایشان را می شستند. به شام نرسیده بودیم.

اسرای اردوگاه در نگاه اول ما را نشناختند. فکر می کردند اسیر جدید آورده اند. اما خیلی زود متوجه شدند ما همان بیست و سه نفری هستیم که تا یک ماه پیش با آنها بوده ایم. آه از نهادشان برآمد. یکی گفت:« وای خدای من! چه به روزتون آوردن؟» یکی دیگر گفت: « چرا این جوری شدید شما؟!»

شرح قصه یک ماهه را گذاشتیم برای بعد. گفتیم:« فقط غذا... به ما آب و غذا برسانید.»

طولی نکشید که هر یک با ظرفی از همان آی گوشت های معروف لردوگاه، که برای روزه گرفتن گذاشته بودند کنار، آمدند به آسایشگاه 8. جایی که پیرمرد های عرب داشتند به حال و روز ما اشک می ریختند.

اسرای قدیمی وقتی از گرسنگی پنج روزه ما با خبر شدند، نان های ذخیره شان را هم آوردند وتلیت کردند توی آب گوشت ها. ما، بعد از پنج روز اعتصاب غذا  صد کیلومتر دور تر از ابووقاص و ژنرال قدوری، لب به خوردن باز کردیم.

بعد از شام و قبل از سوت داخل باش، وقتی جلوی روشویی داشتم وضو می گرفتم، توی آینه جوانکی لاغر و استخوانی دیدم که گونه هایش فرو رفته بود و لایه نازکی موی نرم و سیاه صورتش را پوشانده بود. خدای من... من بالاخره ریش در آورده بودم! من بزرگ شده بودم!

پایان

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....