توضیحات

بعضی روز ها همین که از خواب بیدار می شوید آوار مشکلات بر سرتان خراب می شود!
مثلا هنگام خوردن صبحانه دهانتان می سوزد و در همین حین متوجه می شوید که دیرتان شده بعد اتوبوس نمیاید و دیر به مدرسه می رسید و از شانس ناظم تان آن رو حال خوبی ندارد و شما را حسابی تنبیه می کند و بعد...
آیا تا به حال شده یک روز برایتان این گونه باشد؟ پر از بدبیاری و بدشانسی؟
اگر ندارید که خوش به حالتان اما اگر داشته اید و دارید بنویسید و برای ما ارسال کنید!
هر کس بیشتر بدشانسی آورده باشد و به دردسر افتاده باشد یک جایزه خوب پیش ما دارد! چیه مگه؟ یک بار هم شده می خواهیم به آدم های بدشانس، شانس دوباره بدهیم اما به نظر من اگر از شانس آن هاست که داستانشان انتخاب نمی شود ولی خدا را چه دیدید؟
آب دستتان دارید توی گلدان بریزید (خب کمبود آب داریم عزیز جان!) و داستانتان را برای ما بفرستید.

مهلت شرکت در مسابقه 8 اسفند
جایزه مسابقه 30 هزار تومان
شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط
  1. سلام. خاطره من این هست. ::طبق معمول همیشه صبح باید ساعت 6 پا میشدم که برم مدرسه.اما این دفعه مادرم نبود و 6:45 دقیقه بیدار شدم.خیلی استرس داشتم.تند تند لباسهامو پوشیدم.ای وای مقنعه ام نیست.خیلی گشتم تا تو سبد اسباب بازی خواهر کوچیکم پیداش کردم.جوراب چی؟جوراب خیس رو بند برداشتم پوشیدم که برم مدرسه.سرویس هم که رفته بود.مجبور شدم با تاکسی برم.رفتم سر خیابون وایسم که تاکسی بگیرم اما..... حتی یه تاکسی هم نمیومد.هوا خیلی خیلی سرد بود.و خیلی باد میومد.سردم شده بود.زنگ اول امتحان ریاضی داشتم.انقدر وایسادم تا بلاخره یه تاکسی اومد و سوار شدم.به ساعتم نگاهی انداختم دیدم ساعت 8 شده.حالا چکار کنم به امتحان نمیرسم.اضطراب داشتم یهو ماشین تاکسی ایستاد ولی مسافری نبود که سوار کنه.یکهو راننده با صدایی کلفت گفت خانم ببخشید بنزین ماشینم تموم شده. وای چه بد بود.حالا چکار کنم....کمی وایسادم که تاکسی بعدی بیاد .سوار تاکسی شدم و به طرف مدرسه حرکت کردم.متاسفانه از شانس بد من تاکسی تا سه راهی نمی رفت و سه راه خیلی تا مدرسه من فاصله داشت. وقتی از ماشین پیاده شدم خیلی سریع به طرف مدرسه دویدم.دستام یخ زده بود و زانوهام درد می کرد.بلاخره به مدرسه رسیدم اما...... نگاه کردم دیدم در مدرسه قفله. وا.... مگه میشه.یعنی مدرسه تعطیله؟؟؟؟ با دستای خشک شده و زانوی یخ زده و با ناراحتی خواستم برگردم خونه.توی کیفم نگاه کردم تا پول بردارم تاکسی بگیرم دیدم توی کیفم پول نیست.گشتم.اما نبود که نبود.نگاه کردم شاید بلیط توی کیفم باشه که با انوبوس برگردم.اما بلیط هم نبود. کلافه شده بودم.مجبور بودم پیاده برگردم خونه.چند کیلومتری تا خونه راه بود.اونقدر راه رفتم که رسیدم.در حیاط رو با کلید باز کردم رفتم تو خونه.خودمو انداختم روی زمین.خیلی خسته بودم.نیم ساعت بعد،نشستم کنار بخاری و خودمو گرم کردم. یکم بعد رفتم خونه همسایه چون یه دختر هم سن و سال من داشت که مدرسه می رفت.ازشون پرسیم مگه امروز مدرسه نبوده؟ جواب دادند نه مدرسه بدلیل سردی هوا تعطیل شده..... من که گوشی نداشتم خبردار بشم مادرم هم که نبود. صبح بدی بود..

  2. بنام خدا با سلام قرار بود امروز روز تولدي خاطره انگيز برايم باشد شب را با چه استرسي گزراندم بماند كه مبادا فردا جلوي دوستانم خرابكاري شود و من از پس ميهمانانم بر نيام از صبح كه بلند شدم احساس سوزشي درلبم احساس مي كردم جلوي ايينه كه رفتم جيغي بلند مادرم را هراسان كرد و استكان اب جوش روي دستش ريخت و فرياد او هم از اشپزخانه بلند شد او از يك طرف من هم از سمت ديگر دويدم من كه ديده بودم تبخال زدم از سوختن دست مادر يادم رفت و دستش را پانسمان كردم خداخواست كه سوختگي زياد نبود ولي دردسر امروز پزيراي و شستن و كارها به عهده خودم افتاد هميشه داروي تبخال داشتم و از شانس بد تمام شده بود با يخ به درمان تبخال رفتم هنوز ساعتي از صبح نرفته بود كه پدرم تماس گرفت كه به خاطر ماموريتش در شهرستان ماندگار شده و براي اوردن كيك نمي تواند بياييد و خودمان بايد كاري كنيم ان روز گويا قرار بود روز بدشانسي هاي من ركورد شكن شود خاله ام هم تماس گرفت كه شوهرش به خاطر اختلاف با پدرم اجازه نمي دهد بياييد يكي از دوستان نزديكم هم مادرش مريض شده و بايد پيشش بماند تا ظهر به هر بدبختي بود سر شد ميهمانانم قرار بود ساعت 4 بيايند اژانسي را براي كيك فرستادم كيك هم تا ساعت 3 حاظر نمي شد انچنان استرسم زياد شد كه لب بالايم هم تبخال زد از سوزش انها دمارم درامده بود دختر عمه ها امدند كمك كه انها هم كاري زياد بلد نبودند و بيشتر جلوي دست و پا را مي گرفتند ساعت سه دوباره اژانس را فرستادم دنبال كيك كه زماني كيك را اورد و باز كردم كيك اشتباهي داده بودن ديگر از عصبانيت كلافه كلافه شده بودم و داخل اتاقم گريه مي كردم كه صداي گريه مادرم و واي واي او مرا صدا مي كرد عمويم تماس گرفته بود كه مادربزرگم فوت شده مادربزرگ مهربان و خوبم كه مرا از همه بيشتر دوست داشت او كه نه نارحتي قبلي يا بيماري داشته باشد به خاطر كهولت سن فوت شد خانه ما تبديل شد به ماتم خانه ديگر مشكلاتم يادم رفت و فقط با گريه تلفن را تند تند به همه زنگ مي زدم كه تولد كنسل شده و عذر خواهي مي كردم كه به زحمت نيافتند چند تا از دوستانم سر رسيده بودند و انها هم هم انند من گريه مي كردند و من و مادرم را تسلي مي دادند اقوامي كه امده بودند تولد خانه ما شده بود محل سوگواري و گريه همه در تلاش براي هماهنگي با ديگر اقوام براي رفتن به سمت مراسم عزا شديم ان روز همه ي بدشانسي ها يك طرف فوت مادربزرگم و خلاء نبودن ديگر او برايم خيلي سخت بود او سنگ صبور همه ي مشكلاتم بود حال بايد با سنگ قبر او خودم را تسلي مي دادم - مهسا مقدم-اين داستان واقعا برايم اتفاق افتاد

  3. یک روز که قرار بود برم مدرسه دیر از خواب بلند شدم و سرویس رفته بود اومدم شلوار بپوشم روی بند بود خیس خیس حالا خر بیار و باقالی بار کن به زور شلوار کهنه ای پیدا کردم پام کردم از شدت عجله جوراب هم پیدا نمیکردم خیلی شلخته بودم بعد اومدم برنامه روزانه بزارم از شانس بد یادم اومد تکالیف انجام ندادم و از قضا همون دبیر بد اخلاق که تا حد مرگ کتک میزد و با من شلخته درس نخون که بدتر نشستم تکالیف بنویسم نشد زنگ زدم به تاکسی تلفنی بیاد اون هم بعد یک ساعت دقیق نه کمتر نه بیشتر رسید و بهانه های مختلف آورد بعد نیم ساعت رسیدم مدرسه ناظم با شیلنگ و خط کش تسبی هرچی دم دست بود از خجالت من در اومد یه نمره هم کم کرد رفتم کلاس زنگ بعد معلم عربی اومد و از ما تکالیف خواست من هم دست از پا درازتر با این اوضاع شلخته چهرم بازم یه کتک جانانه از اون خوردم خلاصه اون روز تا شب کتک خوردم اون معلمه من بخاطر انجام ندادن تکالیف فرستاد دفتر و بازهم کتک خوردم زنگ زدن پدرم رسیدم خونه اول یه دمپایی از مادر گرامی خوردم چون تمام بدن گلی بود انقدر که بازیگوش بودم همه خونه به گند کشیدم و بعد عصری که پدرم اومد من بخاطر درس نخوندم یه تنبیه مفصل کرد که واقعا اون روز یادم نمیره .

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....