تاریخ انتشار : 1396/12/1 12:21

اهل قزوینم

پیشه ام بیکاری ست

گاه گاهی شعرکی می سازم

می گذارم این جا

تا به سوتی هایش

دل تنهایی تان ساده شود!

*****

این شعر، تقدیم می شه به شهرم که خیلی دوستش دارم. شمام اگه وقت خواستین مسافرت برین، یه سر اینجا بیاین!

بیا روزی سفر کن سوی قزوین

که تا بوئی گل خوش بوی قزوین

به هر شهری سفر کردم، ندیدم

جمال دختــر هنــــــدوی قزوین

« اروپایـــی بدان گردن فرازی »

بسازد شهــــر ها از روی قزوین

قجر حمام و بازار وزیـــرش

سرای سلطنـــــت گویای قزوین

خیابان سپه، سنگ است و سنگ است

نباشد کذب و آهـــی سوی قزوین

باراجیـــن و فدک، یک شهربازی

برای کودکان، تا تـــوی قزوین

« چرا چون لاله خونین دل نباشم »

که در شهری نبود آلـوی قزوین

به بازارش گذر کن صبحـــگاهی

بخور انجیـــر و شفتالوی قزوین

نظر افکـــــن به سوی قله هایش

خطوط نستعلیــــق و روی قزوین

« چنان پر شد فضای سینه از دوست »

که از یادم برفت گـردوی قزوین

درخت پستــــه و سیب و نارنگی

بچش میـــوه، میان دشت قزوین

به هنگام تابستان گرم و خشک ست

ولی دیدی زمستان توی قزوین؟

چو شیراز و صفاهان بی نیاز است

نوک تیــز و لبه، چاقوی قزوین

به اطرافـــش تفرج چون نمودی

گذاری آر و پرس از توی قزوین

درست است سنگ پا، قزوین نما شد

ولی جداً نبـــــود کادوی قزوین

به حق گفتند که باب الجنه ست آن

در دروازه ی مینـــــــوی قزوین

سرای مهر و مهـــر آویان ست

دیار و شهـر و این، استان قزوین

« اگر پوسیـــده گردد استخوانم »

نخواهم برد یاد و بـــــوی قزوین

من این شعر را زمانی خود سرودم

که می رفتم ز تهران، سوی قزوین

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

ویژه رمضان
مناجات استاد شجریان
ربنای استاد شجریان
تواشیح اسما الحسنی
عکس روز
جاده کنج کوه مهریز.یزد

جاده کنج کوه مهریز.یزد

فرستنده :فاطمه دهقان

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....