توضیحات بیایید تصور کنید که یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدید و صبح تان بخیر شد و همه چیز روال معمولی داشت ناگهان که دارید آبی به صورت می زنید می بینید که ای وای گردنتان به جای هفت هشت ده سانت تبدیل شده است به صد سانتی متر ...! به نظرتان چه خواهد شد؟ واکنش پدر مادرتان؟ دوستانتان در مدرسه؟ اصلا واکنش خودتان؟ برایمان بنویسید. از تمام جزئیاتش برایمان بگویید.
مهلت شرکت در مسابقه 22 اسفند
جایزه مسابقه 30 هزار تومان
شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

4- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

برنده این مسابقه خانم ترانه دلدار هستند.

داستان برگزیده

آلارم گوشی چندین بار زنگ زد و طبق معمول دستم رو دراز کردم و دوباره ده دقیقه ازش وقت گرفتم اما هنوز دوباره پتو رو روی سرم نکشیده بودم که صدای جیغ مادرم برق را از کله ام پراند. سر جایم نشستم و با تعجب به مادرم خیره شدم که به صورتش چنگ انداخت و گفت خاک برسرشدم. چرا تو این شکلی شدی؟ متعجب سرمو تکون دادم که یعنی چه شکلی شدم؟ که دیدم همونجا وسط اتاق نشسته و میزنه تو سرش و گریه میکنه و وسط گریه هاش میگه چقدر بهت گفتم کمتر گوشی دستت بگیر چقدر بهت گفتم شبا زودتر بخواب اینقدر کله تو نکن تو اون گوشی چقدر بهت گفتم این گوشی بازیا برات نون و آب نمیشه حالا خوبه زرافه شدی؟ حالا میشیم سوژه فامیل حالا اون عمه فلان فلان شدت برامون هزارتا حرف در میاره و منم فقط شبیه آدمای عقب مونده نگاهش میکردم و نمی فهمیدم چی میگه بعد ده دقیقه ای عجز و ناله مادرم از جایم بلند شدم و به سمت آینه رفتم و وقتی با گردن دراز و عجیب خودم مواجه شدم چشمام گرد شد و چند دقیقه ای در آینه به خودم زل زده بودم اما بعد از چند دقیقه نیشم تا بناگوشم باز شد و گفتم آخ جون قد بلند شدم و بشکنی زدم و از مقابل چشمان مات و مبهوت مادرم خارج از اتاق رفتم داشتم شماره تفلن منزل دوستم رو میگرفتم که خواهرم از پشت سرم جیغ خفیفی کشید و گفت تو چرا اینجوری شد؟ بعد شروع کرد تند و تند بگه وای دیدی دیروز روسری آبیتو هرچی اصرار کردم ندادی بپوشم منم نفرینت کردم ببین وقتی وسایلتو به من نمیدی من نفرین میکنم و اومد و بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن گفت آبجی بخدا غلط کردم تو رو خدا حلالم کن من نمیدونستم نفرینم میگیره به هر مکافاتی بود از خودم جداش کردم و صورتم را به حالتی که چندشم شده باشه جمع کردم گفتم برو عقب بوی سرخ کردنی میدی خفه شدم و بعد گوشی تلفن رو گذاشتم و رفتم آماده بشم که برم پیش دوستم دم در وقتی میخواستم از خونه برم بیرون بابامو دیدم که با دهن باز خیره شده بهم. سلام کردم که دیدم زد پشت دستش و گفت چقد بهت گفتم زیر کولر نخواب گوش ندادی ببین چه بلایی سر خودت آوردی من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم بابا عجله دارم خدافظ و با عجله از خونه خارج شدم. به نگاهای اطرافم که توی خیابون بود توجهی نمیکردم که دیدم یکی از توی ماشینش داد زد و گفت چی خوردی اینقد قد کشیدی؟ نگاهش کردمو گفتم شکر زیادی نخوردم قد کشیدم و ادامه راهمو رفتم. وقتی به خونه دوستم رسیدم زنگ رو زدم وقتی دوستم تو آیفون تصویری منو دید گفت واو عجب چیززززیییی و سریع خودشو رسوند دم در و گفت دمت گرم چیکار کردی که اینقدر خاص و متفاوت شدی؟ خرج جراحیت چقدر شد؟ همینطور که داشتم اتفاقای روز رو برای دوستم تعریف میکردم آلارم گوشی دوباره زنگ زد و این بار مجبور بودم بیداریشم وگرنه دیر به مدرسه می رسیدم.

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
  1. با درد شدیدی تو گردنم از خواب پاشدم،فکر کنم دیشب بد خوابیدم. از رو تخت بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم،حس میکنم که امروز خعلی سنگین شدم. وای خدای من از دیدن چیزی که تو اینه دیدم خشکم زد.. این منم؟! از تعجب آب دهنم خشک شده امکان نداره چرا گردنه من اینجوری شده؟ با صدای جیغ مامانم،از شوک در میام. به سمتم میاد و شروع میکنه به بررسی من انگار ادم فضایی دیده!! هی تو خونه راه میره و دور خودش میچرخه و با خودش حرف میزنه من هنوز تو شکم اصن نمیدونم چرا یهو اینجوری شد یهو داد زد پاشو حاضر شو باید بریم دکتر زنگ زدیم دکتر و وقت نداشت این یعنی بدبختی! چون من مجبورم برم مدرسه.. جلوی در مدرسه با سختی از ماشین پیاده میشم.بچه ها با تعجب به گردنم نگاه میکنن ،بعضیاشون وقتی رد میشدن از کنارم میخندیدن و مسخرم میکردن اخه تصور کنین لباس فرم گشاد مدرستونو بکنین تن یک زرافه .. وقتی وارد کلاس شدم متلکا شروع شد یکی از ته کلاس داد زد رفیق راه و اشتباه اومدی باغ وحش دو تا خیابون بالاتره و کل بچه ها خندیدن. سعی میکنم اهمیت ندم تو طول مسیر هم کلی متلک شنیدم چرا مدرسه آگهی ورود زرافه ممنوع به مدرسه رو نزده !یا مگه زرافه ها هم درس میخونن؟ فقط دوست صمیمیم بود که این وسط دلداریم میداد و سعی میکرد آرومم کنه. بالخره مامانم اومد دنبالم و رفتیم دکتر. دکتر میگفت بخاطر یه ویروس سلولیه و یه سری اسم عجیب غریب گفت و در آخر با چند تا دارو مثل روز اول شدم و خدا رو هزار بار شکر کردم

  2. بدون آنکه تکان بخورم دستم را دراز کردم که صدای زنگ ساعت را خاموش کنم. احساس دردی عجیب در گردنم داشتم.سرم بالاتر از بالش درحالت حدود ۹۰درجه نسبت به گردنم قرارگرفته بود و نمیتوانستم به راحتی نفس بکشم.یعنی نشسته خوابم برده بود؟ کمی جابه جا شدم و پایین تر رفتم که با دراز کردن و برخورد پایم با تخت مانند برق گرفته ها جیغ زدم و از جا پریدم.. چیزی راکه میدیدم باور نمیکردم. یا شاید هم دوست نداشتم باورکنم اما حقیقت غیرقابل انکار بود.. گردنم حدود یک متر بلندتر شده بود. وحشت زده از جا برخاستم . با برخورد سرم به سقف تا مغز استخوانم تیرکشید.. روی زمین نشستم.خواستم سرم را روی زانو بگذارم و آنرا بین دستانم بگیرم اما با تصور اینکه در این وضعیت به چه حالتی درمی آیم منصرف شدم.. با احتیاط ازجا برخواستم. سرم را خم کردم ک به سقف نخورد. در را باز کردم اما نمیتوانستم از آن رد شوم.تقریبا دولا شدم تا از اتاق خارج شوم.انگار کسی در خانه نبود.دقایقی مردد بودم اما بالاخره تصمیم گرفتم از زیر این سقف نفس گیر بیرون روم. از در که ردشدم توانستم صاف بایستم و نفسی راحت بکشم. ب اطرافم نگاه کردم.ب راحتی میتوانستم از پنجره داخل آپارتمان روبرویی را ببینم. چشمم به داخل اتاق بود ک ناگهان زنی با دیدن من شروع کرد به جیغ کشیدن و فریاد زدن.انگار هیولا دیده بود. پیرمردی از خانه خود خارج شد و وقتی چشمش به من افتاد با بهت و حیرت بمن خیره شد.چندین بار چشمانش را مالید و همانجا خشکش زد. دقایقی چند طول نکشید که خودم را میان ازدحام جمعیتی متحیر دیدم که با تعجب و گاه ترس نگاه میکردند و هرکدام چیزی میگفت. یکی میگفت: این دیگر چه موجودیست؟ نکند جن باشد.. آن دیگری میگفت: ببین چه کاری کرده که خدا تقاصش را اینگونه پس میگیرد.. و دیگری و دیگری.. داشتم زیر همهمه جمعیت و حرفهوای تمسخر آمیز و نگاههای سنگین شان له میشدم.خجالت میکشیدم.دوست داشتم زمین دهن بازکند و مرا ببلعد.بروم جایی ک هیچکسی نباشد. دنیا دور سرم میچرخید و از هرجایی یک حرفی میشنیدم ک ناگهان از پشت سر سنگی به سرم اصابت کرد. چشمانم را ک باز کردم انگار از مرگ برگشته بودم. گردنم را دست زدم. همه چیز سرجایش بود و من از این بابت خوشحال بودم و خدا را شکر کردم که جسم نرمالی دارم

  3. زندگیمو میکنم اگه خدا بخوادو زنده بمونم

  4. دیوانه میشم اصلا نه میتونم برم بیرون هیچ دیگه

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
 ارسالی از خانم سیده نیلوفر محمودیان (مسابقه عکاسی جلوه های محرم)

ارسالی از خانم سیده نیلوفر محمودیان (مسابقه عکاسی جلوه های محرم)

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....