تاریخ انتشار : 1396/12/14 18:58

از خواب بیدار شدم رفتم که آبی به دست و صورتم بزنم ناگهان خودمو توی آینه دیدم ای واااای چیشده؟ چه بلایی سرم اومده؟ چند بار چشمامو بازو بسته کردم و با دست مالیدم که دارم کابوس میبینم یا بیدارم ولی نه .بیدارم بودم و واقعیت داشت. یهو به خودم اومدم جیغ بلندی کشیدم و از شدت تعجب و ناراحتی غش کردم با صدای جیغ من ، مادرم که توی خونه بود به سمتم اومد وقتی چند دقیقه گذشت چشمامو کم کم باز کردم اولین چیزی که دیدم چشم گرد و درشت مادرم بود که با وحشت و تعجب بهم زل زده بود مادرم نمیدونست باید گریه کنه یا بخنده گریه برای بلایی که سرم اومده و خنده برای اینکه واقعا صحنه ی مضحکی بود و هرگز فکر نمیکرد روزی با چنین چیزی مواجه بشه آب قندی که درست کرده بود رو برام اورد .واقعا مسخره بود موقع خوردنش مسیر حرکت آب رو تو گردنم احساس میکردم شبیه جویبار شده بود . مادرم تصمیم گرفت به اورژانس زنگ بزنه وقتی ماجرا رو براشون تعریف کرد گفتن که مزاحم نشه و وقتشونو نگیره اونا فکر میکردن تمام ماجرا سرکاریه .بالاخره با اصرار های زیاد مادرم باور کردن و بعد از یک ربع اورژانس به خونمون رسید وقتی منو دیدن گفتن که این اولین تجربه ی برخوردشون با این مورده و نمیدونستن چیکار کنن اما پیشنهاد کردن که پیش متخصص بریم . بلا فاصله خودمونو به دکتر رسوندیم پس از معاینه و عکس برداری دکتر تشخیص داد که این مورد یک ناهنجاری نادره که در هر هفت میلیارد نفر ، یک نفر به این بیماری دچار میشن. و متاسفانه راه درمانی هنوز کشف نشده.دکتر باهام کلی صحبت کرد و گفت میتونی از فردا کارهای عادی روزمره رو انجام بدی و مشکل خاصی نداری .گفتم آخه جچوری؟ -با این گردن دراز مگه میشه عادی بود؟-دوستام چی میگن؟ -اصلا چجوری تا مدرسه برم؟ برگشتیم خونه.پدرو مادرم تمام روزو باهام صحبت کردن و دلداریم دادن .گفتن نباید روحیمو از دست بدمو به زندگیم مثل همیشه ادامه بدم.ازم خواستن که برم مدرسه تا از درسام عقب نمونم .بالاخره متقاعدم کردن.تصمیم گرفتم شب رو زودتر بخوابم تا از شر افکار منفی که تو سرم بود خلاص بشم..اما حتی خوابیدن هم کار آسونی نبود.نمیتونستم تو تختم بخوابم چون گردنم تو تخت جا نمیشد.رختخوابمو رو زمین گذاشتم و مجبور شدم چن تا بالشت رو زیر سرم بذارم که سرو گردنم رو زمین نمونه.شبو به هر بدبختی خوابیدم.ساعت 7 صبح سرویس مدرسه اومد دنبالم.چند تا از همکاسیام هم توی ماشین بودن. به سختی خودمو توی ماشین جا کردم در حالی که گردنم بیرون از پنجره بود سلام و احوال پرسی کردم وقتی که دوستام منو دیدن از تعجب زبونشون بند اومد بعد چند دقیقه گفتن وای چیشده ؟چرا اینجوری شدی ؟ابراز ناراحتی میکردن ولی از چهرشون معلوم بود که به سختی دارن جلوی خندشونو میگیرن . توی مسیر همش داشتم به این فکر میکردم وقتی به مدرسه رسیدم چی در انتظارمه . بعد نیم ساعت به مدرسه رسیدیم .با ورودم موج عظیمی از خنده به گوشم رسید .یعنی اونا داشتن منو مسخره میکردن و به من میخندیدن؟ با ناراحتی انتهای صف ایستادم تا منع دید بقیه نشم و چندی نگذشت که با پچ پچ دوروبریام با همدیگه مواجه شدم بعضیاشنو میشنیدم که میگفتن گردنش شبیه شترمرغ شده یا با زرافه داره رقابت میکنه و یا حتی یکی بهم گفت هوا اون بالاها چطوره؟سعی کردم حرفاشونو نشنیده بگیرم و بی اعتنا باشم و از این متفاوت بودنم نهایت استفاده رو ببرم مثلا میتونستم تا مسافت دوری رو ب خوبی ببینم یا توی جاهای شلوغ احساس خفگی نکنم و هوای تازه همیشه در دسترسم بود بعدشم به دنبال ثبت گردنم در کتاب رکوردهای گینس رفتم و به عنوان گردن دراز ترین فرد جهان آدم معروفی شدم... ازاین داستان نتیجه میگیریم سلامتی نعمت بزرگیه و اگرم برامون مشکلی پیش اومد خودمون رو نبازیم و حتی مشکلاتمون رو تبدیل کنیم به فرصتی برای پیشرفت

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

ویژه سال نو
دعای تحویل سال نو
عکس روز
شکوفه های بهاری / فهیمه مهدی خانی

شکوفه های بهاری / فهیمه مهدی خانی

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....