توضیحات

ما عادت کرده ایم زندگی را همیشه از دریچه دو چشم کوچک خود ببینیم. بیایید کمی فانتزی شویم.

کمی مثل انیمیشن ها و فیلم های تخیلی شویم. بیایید زندگی را از نگاه کفش ها ببینیم.

به نظرتان دغدغه های یک جفت کفش چیست؟ برایمان بنویسید ولی توجه داشته باشید که باید

داستانتان از زبان یک کفش باشد. شاد باشید

مهلت شرکت در مسابقه
تا 8 اردیبهشت ماه می باشد
جایزه

جایزه نفر اول 30 هزار تومان

جایزه نفر دوم 20 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

4- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط
  1. سلام . گاهی از اینکه کفش شدم افسوس می‌خورم. فکر می‌کنم کفش مظلوم‌ترین پوشیدنی باشد. اگر بدانید چه بلاهایی سر من آمده تا به اینجا رسیدم، به من حق می‌دهید. اولش من یک جفت کفش ورزشی سفید بودم. پشت ویترین یک مغازه لوازم ورزشی جا خوش کرده بودم تا اینکه صاحب من با پدرش برای خرید من آمدند. خب تا اینجای قضیه خوب بود. ماجرا از وقتی شروع شد که فهمیدم آقا، یک نوجوان اهل ورزش تشریف دارند. می‌گویید کفش ورزشی برای ورزش ساخته می‌شود؟ درست اما حال زار من به ورزش محدود نمی‌شد. توی زمین فوتبال باید حرف بد می‌شنیدم. صاحب من پایش را بلند می‌کرد و بعد از ده بار که نمی‌توانست شوت کند و سر من توی آسفالت‌ها می‌خورد، بالاخره موفق می‌شد که به توپ ضربه کوچکی بزند. توپ در حالی که بر اثر ضربه دور می‌شد، بلند بلند و جلوی همه به من حرف‌های بد می‌زد که چرا توی سرش زده‌ام. انگار تقصیر من بود. جاهای دیگری هم من تقصیرکار شناخته می‌شدم. مثلاً جوراب‌های بو گندو و کف پای از خود راضی، هر روز به جان من بیچاره غر می‌زدند. وقتی جوراب می‌آمد، حالم بهم می‌خورد اما هردفعه موقع رفتن سرکوفت می‌زد که تو باعث شدی من بوی بد بگیرم. کف پای لوس و ننر هم می‌گفت:«حرف نزنید که اعصابم از دست هر دو نفرتان خورد است!» من بیچاره لام تا کام حرف نمی‌زدم. یک دفعه اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد. صاحب من موقع راه رفتن توی جوی پر از لجن کنار خیابان افتاد. بویی گرفتم که هزار رحمت به بوی جوراب. دیگر داشت گریه‌ام می‌گرفت. صاحب من آنقدر سر به هوا است که به جای شستن، به من واکس سیاه زد و گفت:«کاملاً از سفید تبدیل به سیاه شدی!» و قاه‌قاه خندید. آخرش مرا گوشه حیاط گذاشت. به خیالش اگر آفتاب می‌خوردم؛ بوی بد لجن می‌پرید! نمی‌دانم کدام عاقلی یا شاید هم دیوانه‌ای بهش گفته بود آفتاب بوی بد را از بین می‌برد. روزهای زیادی است که اینجا هستم. در تمام روزها آفتاب داغ می‌تابید و من توی خودم جمع و چروکیده می‌شدم. هی چروکیده شدم و پوستم ترک خورد تا اینکه واقعاً از ریخت افتادم. دیگر بوی لجن نمی‌دهم اما گوشه حیاط مانده‌ام و از صاحبم خبری نشده. یک روز از دور دیدم‌اش که با یک جفت کفش نو بیرون می‌رفت. گویا مرا فراموش کرده. حالا آرام و بی‌صدا کنار دیوار نشسته‌ام و منتظر سرنوشت هستم. هر کفش سرنوشتی دارد که هیچکس موقع ساخته شدن از آن خبر ندارد. اگرچه سرنوشت من تا اینجا اندکی غمگین بود اما راستش اگر همین جوری پیش برود، بدک نیست، برای خودم آسمان را نگاه می‌کنم و از هوای آزاد لذت می‌برم؛ از غرولند جوراب و از حرف‌های زشت توپ فوتبال هم خبری نیست.

  2. امروز هم مثل هر روز است. باز هم همان حکایت همیشگی است. انسان قلبش دومش را درونم می گذارد. من حاوی میلیارد ها دلار ارزشم. این در حالی است که می توانید با پول تو جیبی هایتان مرا بخرید. همراه با انسان به بیرون می روم، هوا سرد است، دیشب مقداری باران آمد؛ ای وای باز هم گل، باز هم کثیفی... نمی دانم مقصدم کجاست، غرب یا شرق؟ شمال یا جنوب؟ البته دانستن آن نیز برایم نه مهم است و نه دردی را دوا می کند. انسان مرا زیر پای خود می کند و به زبان خود نیز از من تشکر نمی کند. انسان واقعا موجود بدی است. بدنم مدام با آسفالت های خیابان تماس پیدا می کنند. پاشنه ام هم ساییده شده. صاحبم، حتی درست راه رفتن را نیز بلد نیست. صدای خش خش کشیده شدن بدن نحیفم به زمین را می شنوید؟ حالا دوستانم کمی وضع بهتری از من دارند. حداقل از آنها صدای تق تق شنیده می شود. امان از دست انسان هایی که راه بد می روند. اوه ببخشید. بد راه می روند. همین طور به سمت مقصد می روم که ناگه چیزی به درون می افتد. او را می شناسم، سنگ ریزه است. من سنگ ریزه ها را دوست دارم. سنگ درون من جابجا می شود و با من بازی می کند. ولی این بازی پای صاحبم را اذیت می کند. کمی مرا تکان می دهد تا دوستم به گوشه ای رفته و مزاحم او نشود. تا پنج قدم همه چیز باب میل صاحبم است. اما در قدم ششم دیگر این طور نیست. سنگ بنا به بازیگوشی می گذارد، می گوید گرگم به هوا بازی کنیم؟ میخواهم بگویم بله. اما چطور؟ مگر می شود سنگی به چه کوچکی با کفشی به این بزرگی بازی کند. خیر نمی خواهم. سنگ ناراحت می شود. پس به ور رفتن با پای صاحب ادامه می دهد. وقتی میگویم انسان ضعیف است نگویید نه. می بینید چطور ریزه سنگی، انسانی را به خشم آورده ؟ صاحب، سنگ را در انگشت کوچک پای خود گیر می اندازد. همان طور که قدم بر می دارد، سنگ را تا انگشت شصت همراهی می کند. سنگ را به نوکم فرستاده و با انگشت شصتی جمع به راه رفتن خود ادامه می دهد. الحق که انسان موجود تنبلی است. اما همین تنبل ها راه های خوبی به ذهنشان می آید. برای همین است که زمین و زمان از سوء استفاده آنها به داد آمده اند. فکر می کنم در حال رسیدن به مقصد هستم، بوی بد جوراب ها، مانند سوهانی بر روحم کشیده می شود، نمی دانم چطور باید به آدم ها بفهمانم که: روز در میان جوراب هایتان را بشویید؟! هنوز نرسیده به مقصد، سنگ ریزه دوباره به جنب و جوش می آید. صاحب کلافه لنگ لنگان به راه خود ادامه می دهد، حتما نقشه ای برای سر به نیست کردن سنگ دارد. از پله های منزلی بالا می رود در حالی که هنوز می لنگد. نزدیک جاکفشی با خشم و نفرت، مرا از پایش در آورده، سنگ را پیدا کرده و چون آهویی که با قصاب نگاه می کند، او را می نگرد. او را روی زمین می اندازد و با لنگه دیگرم او را به اعماق راه پله ها می فرستد. نمی دانم کدام یک از دوستانم، حاوی این سنگ ریزه خواهد شد اما، باز هم این روش انسان پابرجا خواهند ماند. توصیه ای به آدم ها دارم، وقتی ریگی به کفشتان شد، پا از یک کفش در بیاورید، نقص را برطرف کنید و پا در کفش خود کنید!

  3. من كيستم؟ يك جفت كفش مهسا مقدم يادم مي ايد روزي كه مرا از پوست مادرم گاو جدا كردند و نامم را گزاشتند چرم ناراحت و عصباني بودم نمي دانستم عاقبت كارم چه مي شود بعد از مدتها مرا با مواد مختلف شستند و با فشار پرسي يك چرم درجه يك كردند احساس راحتي و سبكي مي كردم هنوز چند روزي نگزشته بود مرا دوباره به جاي نام كارخانه كفش سازي بردند و با دردسر و بي دردسر شدم يك جفت كفش چرمي براي نوجوانها چقدر درد كشيدم بماند داخل جعبه اي بودم مدتها خوابيدم بعضي وقتها ضربهاي شديدي به جعبه مي خورد خواب زده مي شدم تا اينكه روزي خود را داخل يك مكان بزرگي پر از نور مي ديدم ادمهاي را مي ديدم كه من و دوستانم را برانداز مي كردند و گاهي هم يكي از ما را مي بردند خداحافظي هاي دردناكي داشتيم تا نوبت به من رسيد نوجواني با مادربزرگش مرا انتخاب كردند فقط نمي دانم چرا پسر با ناراحتي مرا انتخاب كرد كمي دقت و گوش كردم مادربزرگ مدام به نوه اش مي گفت ما قديمها كفش و لباس را بزرگتر مي خريدند تا سال بعد هم اندازه امان باشد كمي دستمال كاغذي يا پنبه كنارش مي گزاري اندازه ات مي شود نمي دانستم منظورش چيه؟ مرا بردند صبح پسر مرا با به هر نحو ممكن اندازه كرد و پوشيد و رفتيم مدرسه توي راه كه مدام از او جدا مي شدم و مي ماندم جا و او هم ناراحت و عصباني مرا به ديوار مي كوبيد مي گفت اگر پدر و مادرم زنده بودند الان مجبور نبودم اين كفش به اين بزرگي را به پوشم خدا خيرت بدهد مادربزرگ جان با اين كفش خريدنت و هي تا مدرسه غر زد و سرم را برد . داخل كلاس پاي بچه ها تعدادي از دوستانم را ديدم و احواپرسي كريدم و از هم از صاحبان خود اطلاعاتي كسب مي كرديم بيشتر كفشها همه نو وتازه بودند به جزء كفش يك اقاي بزرگتر كه كفشهايش سن زيادي داشت و با ما اشنا شد و از خاطراتش با صاحبش گفت و هر سال شما كفش جديدها يك سال عمر داريد و سال بعد پسرها بزرگتر مي شوند و مجبورند كفش ديگري بخرند همه ي كفشها به گريه افتادند و من خوشحال كه حداقل تا چند سال با صاحب خودم مي مانم و ديگر از او ناراحت نبودم كفش بزرگه ما را نصيحت كرد كه ما چه بوديم و چه شديم و هدف ما رساندن پاي سالم انسانها است و اين يك افتخار است كه صاحب شما يك دانش اموز و در راه علم اموزي است و همه ي كفشها افتخار اين كار را نداند هر چند شايد عمري كوتاه داشته باشيد اما پر افتخار زندگي مي كنيد.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....