توضیحات ما عادت کرده ایم زندگی را همیشه از دریچه دو چشم کوچک خود ببینیم. بیایید کمی فانتزی شویم. کمی مثل انیمیشن ها و فیلم های تخیلی شویم. بیایید زندگی را از نگاه کفش ها ببینیم. به نظرتان دغدغه های یک جفت کفش چیست؟ برایمان بنویسید ولی توجه داشته باشید که باید داستانتان از زبان یک کفش باشد. شاد باشید
مهلت شرکت در مسابقه
تا 8 اردیبهشت ماه می باشد
جایزه

جایزه نفر اول 30 هزار تومان

جایزه نفر دوم 20 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه 1- عضویت در سایت نوجوان ها 2- محدوده سنی 12 تا 21 سال
راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

4- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

خانم گوزل احمدی برنده 30 هزار تومان

آقای سعید عابدزاده برنده 20 هزار تومان

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط
  1. صبح كه از خواب بیدار شد، كفش پای چپ، دهانش را باز كرد و خمیازه ی كشداری تحویلش داد. بعد زبان درازی كرد و تابی به ابروهایش داد و با غرور گفت: «من امروز مدرسه نمی آیم!» مسعود كه چشمانش را می مالید، حرف كفش پای چپش را جدی نگرفت . دست و صورت خود را شست و صبحانه خورد. وقتی به طرف در رفت؛ كفش پای چپ هنوز همان حالت خود را حفظ كرده بود: دهان دره، زبان درازی و ابروهای تاب دار. مسعود ناراحت شد. گفت: «فكر می كردم مثل قبل فقط می خواهی كمی دهن كجی كنی یا با میخ های كف بدنت بهم سیخونك بزنی. باورم نمی شود داری این رفتار را انجام می دهی!» كفش پای راست كه تا آن موقع ساكت بود، كش و قوسی به خود داد و گفت: «مسعود جان! نگران نباش. این همین شكلی است. مغرور و بی خاصیت. خودم به مدرسه می رسانمت. تو هم اگر دوست داشتی لطف كن از مدرسه كه برگشتیم یك كمی واكس به بدنم بزن. حسابی خشك شده.» مسعود دمق كیفش را زمین گذاشت و همان جا نشست و با دلخوری گفت: «نمی شود كه با یك لنگه كفش به مدرسه بروم.» كفش پای چپ بادی به غبغب انداخت و گفت: «مشكل خودت است. من دیگر خسته شدم. حوصله ندارم هر روز وزنت را تحمل كنم و تو را به مدرسه برسانم.» مسعود آن روز مدرسه نرفت. كفش دیگری هم نداشت كه لجبازی نكند. مادر مسعود كه ماجرا را فهمید گفت: «غصه نخور پسرم. فردا كفش های برادرت را بپوش.» مسعود گفت: «آن ها برای من بزرگ است. تازه، خودش آن ها را لازم دارد.» مادر گفت: « او که بعد از ظهری است. تو صبح تا ظهر آن ها را بپوش، بعد از ظهر او بپوشد. برایت یكی، دو تا كفی می اندازم تا اندازه شود.» مسعود گفت: «نمی خواهم. من كفش های خودم را می خواهم.» مادر با مهربانی گفت: «تو هم كه داری مثل كفش پای چپت لج بازی می كنی. تا آخر ماه چیزی نمانده. قول می دهم بابا كه حقوقش را گرفت، یك كفش نو برایت بخریم. تا آن موقع چاره ای نیست. باید از كفش های برادرت استفاده كنی. اگر می شد كفش خودت را تعمیر كرد، می بردم برایت تعمیر می كردم. اما مگر نمی بینی، آن قدر دهانش را باز گذاشته و زبانش را بیرون آورده كه دیگر كاریش نمی شود كرد.» مسعود كوتاه آمد و قبول كرد تا آخر ماه كه بابا حقوق می گرفت، شریكی كفش های برادرش را بپوشد. هر چه فكر كرد دید اگر پوشیدن کفش یک نفر دیگر بهتر از آن است که با یك كفش از خود راضی و ننر این طرف، آن طرف برود. بعد از ظهر هم كفش پای چپ را برد و سر كوچه گذاشت. كفش پای راست را هم واكس زد و یك گوشه ی جا كفشی گذاشت. از آن روز هر وقت كسی لنگه كفش پای راست را واكس خورده گوشه ی جا كفشی می دید و سراغ لنگه ی دیگرش را می گرفت؛ مسعود ماجرای زبان درازی كفش را برای همه تعریف می كرد. بعد دیگران می پرسیدند: «حالا با این لنگه كفش می خواهی چی كار كنی؟» و مسعود می گفت: «آن را نگه می دارم تا هر وقت هر كدام از كفش هایم خواست لج بازی کند این ماجرا را برایش تعریف كنم و بگویم که عاقبت غرور و لج بازی، تنهایی است.

  2. كفش : اي جوراب من خيلي كثيفم و خيلي سياه هر وقت خودم را جلوي آيينه نگاه مي كنم بدم مي آيد ، من خيلي كثيفم دوست داشتم مثل كفش هايي كه توي خيابان مي بينم تميز باشم آنقدر خاك بر رويم نشسته و آنقدر گلي هستم كه از خودم خجالت مي كشم ، من وقتي كه داخل خيابان مي روم و كفش هاي ديگر را نگاه مي كنم حسرت مي خورم و با خودم مي گويم اي كاش من آن كفش بودم . جوراب : آخه اي كفش من به اين تميزي چي جوري با تو باشم و با تو راه بروم من هم مثل تو كثيف مي شوم . كفش: ا ... ا... ا... . جوراب : كفش چرا گريه مي كني ؟ كفش : آخه هيچكي منو دوست نداره ، همه از من بدشون ميان آخه من چي كار كنم؟! چي جوري خودم را تميز كنم ؟! كفش با همين وضع خودش را تحمل كرد و جوراب هم هيچ وقت به پيشش نيامد كه فصل زمستان شد و عصري باران خيلي شديدي گرفت و كفش خيلي خوشحال شد و به بيرون از خانه رفت و هوراي بلندي كشيد و وقتي كه زير باران رفت تميز تميز شد و گفت : آخ جون من تميز شدم ، آخ جون . و كفش به پيش جوراب آمد و با خوشحالي بسيار گفت : جوراب ... جوراب ... من تميز شدم ، ديگه كثيف نيستم و حالا تو مي توني به پيشم بيايي و با من راه بروي . جوراب : به ... به ... چه تميز شدي حالا من به پيشت مي آيم و ديگه هم كثيف نمي شوم .

  3. به خودم که اومدم دیدم توی دست‌های وحیدم و اسیر نگاهش هستم .سریع من رو پاش کرد و رفت توی حیاط داد?زد: پس کی می‌ریم مهمونی؟ ای بابا دیر می‌شه‌ها؛ عید بود من هم جزو لباس‌ها و دیگر چیزهای نو و جدید عید برای وحید بودم. وحید من را همه‌ جا می‌برد و پز می‌داد که قشنگ‌ترین کفش‌های دنیا را دارم. آن همیشه با یک دستمال من را تمیز می‌کرد و می‌گذاشت قسمتی از حیاط که سایه بود. احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین کفش دنیا هستم و همیشه در راحتی بودم.آن طرف حیاط یک جفت کفش پاره پوره وجود داشت که وحید بعضی اوقات آن‌هارا می‌پوشید نمی‌دانستم چرا آن کفش‌ها این ریختی هستند. خلاصه یکی دو ماه گذشت تا این‌که موقع امتحانات وحید رسید؛ دیگر زیاد به من اهمیت نمی‌داد که هر روز دستمالم بکشد؛ وقتی که امتحاناتش را خوب می‌داد آن‌قدر ذوق می‌کرد که سریع بندهای من را باز می‌کرد و سریع پرت می کرد و می‌رفت توی خانه. موقعی هم که امتحاناتش را بد می‌داد من را بی‌حوصله درمی‌آورد و محکم با ته پا هل می‌داد به عقب و یک لنگه‌ام می‌افتاد این‌ طرف و یکی هم می‌افتاد پایین پله‌ها. خلاصه روز آخر امتحانات وحید رسید؛ او با آرامش و خوشحالی من?را از پایش در آورد و گذاشت یک گوشه و رفت توی خانه. من ساده فکر می‌کردم که دیگه راحت شدم. حالت مغرورانه‌ای به خودم گرفتم و ایستادم روبروی آن یکی کفش‌ها مدتی که همین‌جور ماندم شنیدم وحید گفت: «مامان بهتره برام یک جفت کفش تابستونی بخری تا با این کتونی‌های عید فوتبال بازی کنم». این حرف وحید ترس عجیبی در وجودم انداخت. آخر فوتبال دیگر چیست؟ بعد از ظهر بود؛ تلخ‌ترین بعدازظهر عمرم؛ وحید من را پاش کرد و با پدرش رفتند تا رسیدند به یک کفش‌ فروشی و یک جفت کفش تابستانی شیک انتخاب کرد و پوشید. کفش‌های تابستانی نو با حالت تحقیرکننده‌ای نگاهم می‌کردند. خیلی عصبانی شده بودم .وقتی رفتیم خانه، وحید با عجله من را از پایش درآورد و با بی‌اعتنایی خاصی پرتم کرد پیش همان کفش‌های پاره؛ احساس می‌کردم له شده‌ام. خودم را با زحمت به کفش‌ها رساندم؛ زدم بهشان تکان نمی‌خوردند؛ دوباره این کار را انجام دادم، فایده‌ای نداشت! کفش‌های بیچاره مرده بودند. مادر وحید آنها را گرفت و انداخت توی کیسه زباله و گذاشت توی کوچه. پیش خودم گفتم سرنوشت من هم این‌طوری می‌شه؟ کل تابستان توی کوچه‌ها با وحید فوتبال بازی کردم و توی زنگ‌های ورزش اوایل مهرش هم شرکت داشتم. اما درست وسط فصل پاییز من را هم انداختند توی کوچه و بعدش هم یک مرد فقیر من را انداخت توی کوله‌‌بارش و برد برای پسرش (فرید) .توی خانه‌ی مرد فقیر برخلاف خانه‌ی خانواده وحید خیلی کوچک بود؛ فرید تا من را دید خوشحال شد و من را پاش کرد و چند شاخه گل گرفت دستش تا ببرد بفروشد. از این کوچه به آن کوچه؛ از این پارک به آن خیابان. دیگر داشتم می‌مردم. هیچ وقت این همه حرکت نکرده بودم. مدتی گذشت تا این‌که جلوی دهنم باز شد و تمام چسب و نخ‌هایش از بین رفت.باد سردی می‌وزید و پاهای فرید یخ زده بود. من هم که نمی‌توانستم با آن دهن گشادم فرید را گرم کنم. داشتیم حرکت می‌کردیم که به یک خرابه رسیدیم که کفش‌های پاره زیادی در آن بود. فرید من را از پاش درآورد و یک جفت کفش جلو بسته‌ی کهنه دیگر پوشید و ازم خداحافظی کرد. این‌جا همه کفش‌ها مرده‌اند .من هم یک جایی کز کردم و به امید بازگشت گذشته‌ی خوبم مردم و در گورستانی از کفش‌ها در یک نقطه بی‌جان افتادم.

  4. احساس خوبی داشتم که یک کفش زیبا بودم ، ام اد این که معلوم نبود صاحب من کیست نگران بودم دلم می خواست کسی صاحب من باش که از من به خوبی مراقبت کند چون برای تولید من بسیار زحمت کشیده بودند. وارد بازار کفش شدم پشت ویترین مغازه منتظر کسی بودم که من را انتخاب کند یک روز ناگهان پیر مردی پشت ویترین مغازه امد و در یک نگاه من را پسنددید ، وارد مغازه شد و گفت : من را برای روز تولد پسرش میخواهد خیلی خوشحال بودم که به عنوان کادویی به پسری هدیه می شوم ، پدر من را به پسرش هدیه داد و او را کلی خوشحال کرد پسر انگار مدتها بود که کفش نو به پایش نکرده بود. دائم مرا بغل می کرد و می بوسید شب موقع خوابیدن مرا کنار رخت خوابش می گذاشت و می خوابید و به خوبی از من مراقبت می کرد تا اینکه یک روز ناگهان خودم را در مبان زمین خاکی دیدم که بچّه های زیادی مشغول فوتبال بازی بودند . مرا این قدر محکم به توپ می زد که زخمی شدم واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم پسر کوچولو مرا فراموش کرده بود و با کفشی که مناسب فوتبال نبود بازی می کرد بعد از بازی هم به کنار رود خانه رفت و با من داخل آب شد با دوستانش آب بازی می کرد . خلاصه وقتی شب به خانه آمد من دیگر آش و لاش شده بودم از فردای آن روز هم مرا به کناری انداخت و حتّی حاضر نشد که مرا به پدرش نشان دهد تا مرا تعمیر کند خلاصه اینکه منی که با این همه زحمت و مشقت تولید شده بودم به راحتی از بین رفتم اون پسر بچه می توانست با مراقبتهایی که از من می کرد تا مدت ها از من به خوبی استفاده کند و من هم محافظ پاهایش باشم امّا فدر من را ندانست .

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....