تاریخ انتشار : 1397/3/5 12:07
توضیحات

این روز ها در حال طی کردن ماه مهمانی خداوند هستیم و همانطور که خودتان می دانید روز های پر خیر و برکتی ست و در های آسمان به سوی بندگان باز است و فرشتگان نزدیک انسان های با تقوا هستند.
لحظات ناب افطار و سحری، ختم قرآن در مساجد، شب بیداری ها... تمام این ها خاطرات خوشی هستند که از ماه رمضان به یادگار می ماند.
برایمان از ماه رمضان بنویسید. از تجربه اولین روزی که روزه گرفتید. از اتفاقاتی که در طول این ماه برایتان افتاده بنویسید و ما را با خودتان همراه کنید.
التماس دعا

مهلت شرکت در مسابقه مهلت شرکت در مسابقه تا 24 خرداد ماه تمدید شد.
جایزه

جایزه نفر اول 30 هزار تومان

جایزه نفر دوم 20 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

4- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

با توجه به تعداد اندک شرکت کنندگان این مسابقه تنها یک برنده دارد و آن هم آقای حسین رزاقیان هستند.

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

به اشتراک بگذارید :
  1. سلام یادش بخیر...تازه میرفتم مدرسه و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم..اما دلم میخواست منم مثل بقیه خانوادم روزه بگیرم..پس تصمیم گرفتم سحری پاشم و روزه هامو بگیرم..یادمه اونروز سحری پاشدم و با خوشحالی سحریمو خوردم صبحم با حس خوب روزه دار بودن بیدار شدم اما ظهر که شد مامانم با یه بشقاب غذا اومد پیشم و بهم گفت دخترم روزه ی تو با مال ما فرق داره اما از دوسال دیگه میتونی مثل ما روزه بگیری..اینجوری شد که من اولین روزه ی کله گنجشکیمو گرفتم..حیف که حس خوب اون روزها هیچ وقت برنمیگرده..

  2. ماه برکت زِ آسمان می‌آید صوت خوش قرآن و اذان می‌آید همیشه فک میکنم در همه چیز با بقیه متفاوت بودم من نه روزه گرفتن را از 7 سالگی شروع کردم و نه در 9 سالگی 9 سالم بود که با تمام ارزوهای کودکانه ام مادرم فوت کرد در ان روزها خواهرم مادرم شد خواهری که 6 سال بزرگتر بود ما به مدت یکسال به خانه ای کنار خانه داییم رفتیم که سه دختر داشت اولین خاطره ی روزه گرفتن من برمیگردد به ان موقع زمانی که دختر دایی همسن من روزه میگرفت و من نیز ب تبعیت از او وصحبت های زن داییم خواستم روزه بگیرم روز اول یادم میاید من با میل باطنی اماده سحری شدم اما در طول روز واقعا سخت بود و نمیتونستم تحمل کنم به خانه برگشتم و غذا خوردم نه به اشتباه بلکه با اگاهی کامل سر سفره افطار دیدم همه چه خوشحال هستند انها فک میکردن من روزه دارم اما من ناراحت بودم و تصمیم گرفتم از ان پس یا نگیرم یا به درست بگیرم و کسی را گول نزنم چون خدا شاهد همه چیز هست و این شد که من اولین روزه ی خودم را ثس از ان کامل و بی نقص گرفتم و این شد تجربه کودکی من برای سالهای پیش رو .........

  3. یادش به خیر ... یه بچه ی نه ساله بودم لاغر و ضعیف بهم گفته بودن از امسال دیگه تو تکلیفی و با مادرت هیچ فرقی نداری اون حجاب داره تو هم باید با حجاب باشی اون روزه میگیره تو هم باید روزه بگیری ولی چون هنوز ضعیفی و ممکنه از روزه گرفتن خسته بشی هر وقت دیدی حالت بد میشه به مامان بابا بگو که روزه ات رو باز کنی خلاصه با سرسختی تمام اولین روزه ام رو گرفتم شکر خدا اولین روزه اصلا نفهمیدم روزه بودم یا نه خیلی راحت روزه گرفتم اما روزه های بعدی یادمه یه روز ظهر از مدرسه اومدم خونه کل راه رو دویده بودم با کیفی که تو هوا تاب میدادم کل انرژیم رو تخلیه میکرد خلاصه خسته و کوفته اومدم خونه مامانم خونه ی مادربزرگم بود و خونه نبود که ازم بپرسه امروز چه خبر از روزه ؟ منم تشنه بودم و اصلا یادم نبود که روزه ام گرسنه هم بودم رفتم یه دل سیر غذا خوردم یه دل سیر هم آب بعد که خوب سیر شدم یه دفعه یادم افتاد روزه بودم غرور خاصی داشتم زدم زیر گریه مامانم رسید گفت چی شده گفتم روزه ام رو خوردم حواسم نبود دیدم مامانم زده زیر خنده و میگه اشکالی نداره روزت قبوله وقتی غیر عمد باشه هیچ اشکالی نداره یادمه اونروز این ماجرا ازمادرم به پدرم و همینطور به اقوام گفته میشد و شده بود نقل مجالس ولی خاطره ی شیرینی بود هم از اینکه یه دل سیر غذا خوردم و بعدش یه دل سیر گریه کردم هم اینکه اونروز فهمیدم که خدا چقدر مهربونه که اگه بنده اش خطایی به این بزرگی بکنه ازش میگذره و چقدر مسائل رو راحت گرفته برامون

  4. سلام ، نماز و روزه هاتون قبول باشه... بچه که بودم همه ذوق و شوقم این بود که سحرها با پدر و مادرم بیدار بشم و سحری بخورم چقدر اون سفره سحری رو دوست داشتم در کنار خانوادم و صدای روح بخش دعای سحر .چون از بقیه کوچیک تر بودم نمیتونستم روزه کامل بگیرم ولی خواهر و برادرم روزه کامل میگرفتند .یک روز قصد کردم که روزه کامل بگیرم یادمه تا عصر تحمل کردم فقط چند ساعت مونده بود به افطار اینقدر تشنگی بهم فشار آورد که رفتم یه لیوان پر آب خوردم بعدش عذاب وجدان گرفتم و شروع کردم به گریه کردن .مادرم اومد پیشم و گفت چرا گریه میکنی امروز خدا ازت خیلی راضیه چون اولین روزه کامل رو گرفتی منم که داغ دلم تازه تر شده بود گریم شدید تر شد گفتم مادر من روزم باطل شد چون آب خوردم !مادرم با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت: عزیزم روزت باطل نشده !و تو هنوز روزه ای .چون هنوز به سن تکلیف نرسیدی روزت قبوله .اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت .سراسر دوران کودکی گذشته پر است از خاطرات تلخ و شیرین و صمیمیتهای با هم بودن .روزهایی که دیگه هیچ وقت تو عمرمون تکرار نمیشند و هر سالی که میگذره میگیم دریغ از پارسال

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....