توضیحات

همراهان همیشگی و عزیز با کلمات پیشنهادی یک ماجرای جالب بسازید و برایمان بفرستید.

آسانسور - عطسه - عینک دودی - پشت بام - گل گلی - مهندس

مهلت شرکت در مسابقه تا 15 تیرماه تمدید شد
جایزه 30 هزار تومان
شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

3- شرکت حداقل 20 نفر در مسابقه
راه های ارسال پاسخ

1- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

4- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

برنده این مسابقه آقای ایمان هنرخواه هستند.

داستان برگزیده

یک صبح بهاری که زیر پنجره اتاقم درحال تجربه شیرین ترین خواب صبحگاهیم بودم پدرم با رعایت کامل حریم شخصی بااحترام تمام با داد و بیداد در رو بدون اجازه بازکرد و وارد اتاقم شد.

- پاشو دیگه ... پسر بزرگ نکردم تا لنگه ظهر بخوابه...

با انگشت چشمامو بازکردم تاساعتو ببینم. اونجا بود که فهمیدم با پیشرفت علم تعریف ظهر از ساعت های حدود12 به 7صبح انتقال پیدا کرده.

همونطور که تو حالت stand by بودم پدرم گفت: آسانسور نمیدونم چه مرگشه. برو از همسایه شماره شرکت آسانسور رو بگیر زنگ بزن بیان درست کنن.

من با چشمای پف کرده نیمه بازم سری تکون دادم و پدرم رفت سر کار.

بعد یک ساعت که بدنم بیدار شد یاد حرف بابام افتادم. رفتم زنگ خونشونو زدم. جواب نداد. تا خواستم برگردم از بالای پشت بام داد زد: ها؟ چیه پسر؟ با کی کارداری؟

- شماره شرکت آسانسور رو میخوام. بابام گفت شما دارینش...

شماره رو گرفتم اومدم خونه زنگ زدم تا یکی بیاد این گاری عمودی ساختمونیمونو درست کنه.

بعد دوساعت زنگ خونه رو زدن.

- سلام. مهندس پشنگ پور هستم. از شرکت آسانور اومدم.

در رو باز کردم و این مهندس که فقط اعتماد به نفسش شبیه مهندس ها بود وارد حیاط شد. با پیرهن گل گلی تنش، عینک دودی یغور و عطسه های مداوم که نشونه حساسیت بهاریش بود سریع وارد حیاط شد و مترش رو دراورد.

جاهای مختلف حیاط رو متر میکرد و هربارم خواستم بپرسم این کار چه ربطی به آسانسور داره با غرور جواب میداد: ((پسر من همسن تو بودم وارد این کار شدم. کارمو بلدم...))

آخر کارشم نشست یه گوشه و شروع کرد به کشیدن یه چیزایی رو کاغذ. بعد سه ربع الاف کردن من اومد سمتم.

- بیا پسر. این چندتا طرحیه که من پیشنهاد میدم برای اینجاهای حیاطتون. بچه های ساختمونتون کیف میکنن اگه عملیش کنم. برو با خونواده مشورت کن طرح نهاییشو به من خبر بده.

من که همینجور از سرسره های قشنگ روی کاغذ دهنم باز مونده بود سرمو بالا اوردم. روی پیرهنش نوشته بود ((شرکت آسان سُر))

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

به اشتراک بگذارید :
  1. سلام دوستان این مسابقه را لابک کنید تا از این مسابقه ها زیاد داشته باشبم

  2. من یک مهندس پزشکم یک مهندس بی دک و پز که عاشق عینکم تو یه اپارتمان تو محله پایین شهر زندگی میکنم جایی که چادر گل گلی ب سران محله نشین زیاد هستند برتی اپارتمان محله یالغوز اباد ما اسانسور میخان بزنن چیزی که تو این محله ها نیست ازقتی این اسانسور زدن از چادر گل گی به سرا تا بچه ها یاغوز اباد ما به اپارتمان لوکس من میان تو این هیا هو یه مهندس دیگه به ساختمون اضافه شده خلاصه که ما رفتیم سوار اسانسوربشیم که عطسه کنان زدیم بیرون یکی از اون بچه ها یه کپسول و سوزونده بود تو اسانسور و من مردم از عسطه

  3. تو محل به ساختتمون ما می گفتند ساختمان آرام از بس که سر و صدا داشت.بخش بی صداش مال من بود. یه روز همه اهالی مثل گروه سرود پشت در با هم میگفتند:گیر کرده مهندس کمک.داشتم از این سونامی صدا دیوانه میشدم پس کمی آب خوردم رفتم جلوی در به گل گلی خانم گفتم شما که مدیر ساختمونی فقط بگو:صدای خانم گلی هم مادر زادی بلند بود با صدای بلند و رسا گفت :مهندس آسانسور تو پشت بام گیر کرده بچه ها هم توش گیر افتادن. میشه کاری کنید.آسانسور بخش قابل یاد آوری من بود.رفتم عینک دودی مو برداشتم رفتم بالا در و پنجره ها همگی باز صدا بیرونم انگار تو بود .در آسانسور که باز شد دیدم نصف جمیت این تو حبس شدند.همه رو به روی من با هم از گرد و خاکی که از بیرون تو می اومده بود عطسه کردند انگار کم مونده بود دوش بگیرم اما با آسانسور فاصلمو حفظ کردم و بازم به بخش آرام خودم برگشتم تا خرابی بعدی.

  4. دنبال یک سوژه خوب برای حرف زدن بودنم که حرفی بزنم هر چی بیرون شیشه نگاه می کردم جز برهوت چیزی نبود .نه بود کوه بود و تک و توک چند تا ماشین . یعنی دیگه داشت خوابم می برد که سوژه امد جلوی چشمم یک ماشین سبک جدید و قدیم با هم با خودم فکر کردم این چرا اینجوریه مثل نیسان ها شعار داشت پشتش نوشته بود چاکرتیم مهندس.این که موضوعش کاملا مشخص بود یک خود شیرینی تو چشم. از بیرون نمیشد تو رو دید به بابام گفتم چرا شیشه های این ماشین اینطوریه . بابام هم از بی صدایی انگار داشت خوابش می برد چند بار پرسیدم تا فهمید گفت :آها چون شیشه ها مثل عینک دودی , دودیه. راست میگفت سیاه بود انگار شبه . با خودم فکر کردم چطور بیرون رو می بینه .شاید الان داریم به کام مرگ میریم و خودمون نمی دونیم آخه این ماشین دقیقا کنارمون بود و من داشتم سخنرانی می کردم. به پشت بوم یا سقفش که نگاه کردم از خنده مردم چادر باربندش گل گی بود آخه با این پارچه گل و بلبل بار ماشین رو می بندند مثل چادر نماز خیلی بزرگ بود بار هم که نگوه برج ایفل بلند و باریک برای اول و آخرش باید یک آسانسور می ذاشتند . اصل سوژه بود ولی سرعت ما کمی بیشتر شد و ما رد شدیم اونجا بود که دیدم از جلو میشه نفرات داخل رو دید. در عین این همه نکته ,باد و گرد و خاک اومد سلسله عطسه های متوالی من که اکثرا به6 یا 7 تا می رسید شروع شد و کلا سوژه از ذهنم پرید.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
طلوع خورشید روستای تاریخی باویل ارسالی از: علی اکبرزاده

طلوع خورشید روستای تاریخی باویل ارسالی از: علی اکبرزاده

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....