توضیحات

دوستان عزیز سلام
با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شما هستیم.
از شما می خواهیم پنجره اتاقتان را باز کنید و هر چه در آن اطراف است را برایمان توصیف کنید. اگر اتفاقی هم در آنجا بیفتد که شما نظاره گر باشید خیلی خوب است. منتظر متن های زیبایتان هستیم.

مهلت شرکت در مسابقه 24 مرداد
جایزه 30 هزار تومان
شرایط شرکت در مسابقه

1- عضویت در سایت نوجوان ها

2- محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه ارسال پاسخ ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

کاربر عزیز

چنانچه این مسابقه مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
  1. فاطمه وحید : امروز، چهارمین روز از هفت روز هفته است. با یک تحلیل پیچیده باید فهمید که امروز سه شنبه است. من عاشق این تحلیل های پیچیده ام. امروز هم مثل روز های قبل پنجره‌ی اتاق رو باز می‌کنم، با یک هدفون تو گوش ، حس بچه شاخ ها رو میگیرم و موزیک رو پِلی می‌کنم. چه‌قدر تهران از این بالا قشنگه؛ هوای نم‌دار و سرد آخر زمستون رو وارد ریه هام می‌کنم، حتی آب و هواش هم فرق می‌کند. پایین عمارت یک باغ هست که درخت هاش زود تر از موعد شکوفه زدن و دو تا بچه لا‌به‌لا ی درخت ها دنبال هم می‌کنند ، چه‌قدر زیبا لباس پوشیدند و چه بی دغدغه بازی می‌کنند و گاهی لای ماشین های آخرین مدل پارک شده توی حیاط باغ میگردند تا همدیگر رو بگیرند.حتی از این بالا می‌تونم استخر حیاط خونه بغلی رو هم ببینم. محو تماشا بودم و داشتم از این منظره لذت می‌بردم. دستی از پشت به شونم زد. _من: یا خدا ترسیدم. _ خدمتکار : جوون نمی‌خوای پنجره رو تمیز کنی ؛ آقا خوش ندارند شما این طوری بیکار باشی. _ من : الان دست به کار میشم. دستمال رو بر‌داشتم و دوباره مثل روزهای این ماه که گذشت شروع به تمیز کردن ِ پنجره ی این عمارت مجلل کردم. خوش به حالشون اتاق من حتی یک هواکش هم نداره اما این جا همه ی اتاق ها پنجره دارند. فکر کنم امروز از خستگی خوابم نبره.

  2. پنچره اتاقم رو به پارک شهر است وقتی صبح پنجره رو باز می کنم از درختان زیبا گرفته تا گل های رنگارنگ و عطرآگین و قشنگ و سبزه زارهای زیبا و ، همگی چشمانم را به تماشای خود فرا می خوانند و گل های رنگارنگ را که ساعاتی بعداز قطع باران خیس شده و خورشید از پشت ابرها چهره نشان می دهد و رنگین کمانی به پا انداخته. چه رنگین کمان دلنشینی! با رنگ های نیلی، بنفش،آبی، سبز، زرد، نارنجی و قرمز. چه رنگ های دلربایی!خالق تمام این زیبایی ها خداوندی است که زیبایی را دوست دارد و نعمت های زیادی را به ما ارزانی داشته است.ونظاره گر مردمي سحر خیزهستم كه از صبح بلند شده و با رفتن به كار با تلاش خود نويد روزي بهتر را مي دهند زنانی را مي بينم كه به پیاده روی وورزش صبحگاهی در پارک مشغول هستندآدم‌هایی را می‌بینم که در این خلوت و خالیِ پارک مرا به لحظه‌های متفاوتی از ارتباطم با مردم این شهرِ شلوغ وصل می‌کنند. دریاچه زیبایی در وسط پارک ، که مرغابی ها و قوها در وسط دریاچه شنا می‏كنند و كودكان با قایق های تفریحیشان در آب سرگرم بازیند چنار‌ها ودرختان سرسبزكهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شود. من کاج‌های پارک را بیشتر دوست دارم. این اندام‌های کشیده و شکیل و قهوه‌ایِ تیره که وقتی کنار هم ردیف می‌شوند، مهمانی تماشا به راه می‌اندازند و انسان را شاد می‌کنند و ورقه‌های خشک لایه‌به‌لایه‌شان نشانه‌ی پیری و پایداری، یا پوشاننده‌ی آشوب درون گذر سال‌هاست.این پارک روزی جولان‌گاه پرنده‌های جوراجور بود که کم کم شهررا ترک کردند و آخرین پناهگاه خیلی‌هایشان این پارک بود. آدم‌های شهر که دیگر بود و نبود پرنده‌ها را حس نمی‌کنند مجسمه‌ دلاوران جنگ، تازه مرا را به دوران دیگری ارجاع می‌دهد. مجسمه‌ی میدانِ پارک، یادبود دوران جنگ تحمیلی و نماد یادبودی برای جنگ 8 ساله با عراق و متنش ما را به گریز از جنگ سفارش می‌کند و منادیِ صلح و دوستی با دنیاست: تا روزی که همه‌ی مردم جهان بتوانند در صلح وآرامش زندگی نمایند، ما ایرانی هاهمواره پیام صلح و دوستی به دنیا می‌فرستیم.

  3. حالم اصلا خوب نیست مثل همیشه ک از کسالت به موسیقی پناه میبرم اینبار هم همون کار لعنتی قبل رو انجام میدم... هدفون آبیم رو ک عاشقشم بر میدارم و میزارمش روی جفت گوشام ک از شدت تنهایی و کم حرفیم گاها زنگ میزنن تا توهم ایجاد کنن خب چه کنیم گوش هام هم عین خودم یه نمه روانی ان! میرم سمت پنجره اتاقم ....و بازش میکنم...همونکاری که وختی توی خونه هستم و حوصلم سر میره انجام میدم! موسیقی توی گوشام داد میزنهhands up...hands up..(دستا بالا...دستا بالا)...ضربان قلبم رو که ناشی از تندی موسیقیه توی رگهام حس میکنم....و زل میزنم به جاده ای ک روبه روی اتاقمه... آره خب پشت پنجره اتاقم فقط یه عده خیابونه خالیه ....نه خونه ای...نه باغی...نه سرزمین رویایی ای...فقط یه سری خیابون آسفالت شده اس....ک همیشه خدا فقط ماشینه ک ازش میگذره...البته همیشه خدا هم که نه!...اکثر مواقع!...و گه گاهی تک و توک آدم هایی هم ازش رد میشن...و من وختایی ک آدم ها از توش رد میشن رو خیلی دوست دارم...چون حس کاراگاه بودنم گل میکنه و میشینم اونا رو استنتاج میکنم...استنتاج یعنی حدس زدن هر چیزی درباره یه چیز یا شخص با استفاده از جزئیاتی ک در اون شخص یا چیز میبینی!....یه کم سخته ولی من دوسش دارم ....خب الان ک هیچ چیز لعنتی ای جز یه سری خط عابر پیاده و یه سری خاک و خل توی جاده نیست! پس استنتاج بازی تعطیله نمیدونم چرا ولی گاهی وختا احساس میکنم خیابونا تنها ترین موجودات روی زمینن!...چون هیچ کسی روی بدنشون دراز نمیکشه و نوازششون نمیکنه....هیچ کس بهشون اهمیت نمیده همه فکر میکنن یه مشت آسفالت لعنتیه ک باید به سرعت ازش رد شد و من هم از اون قاعده مستثنی نیستم... یعنی من هم هیچ وخت به هیچ جاده ای اهمیت نمیدم ...چون اصلا منطقی نیست! ولی نمیدونم چرا الان دلم داره به حال جاده هه میسوزه....سکوت و سرمایی ک توش هست رو الان هم ک وسط ظهره احساس میکنم!....سکوت ناگفتنی ای ک توش وجود داره پراز فریاده درست عین خودم ک سکوت میکنم اما دلم میخواد تا ابد داد بزنم....! من نمیدونم شاید منطقم دچار مشکل شده ک این جور چیزا رو احساس میکنم یا چم شده...جاده ها ک احساس ندارن احمق جون! شایدم دارن!...شایدم گاهی اوقات دلشون میخواد پاشن راه برن...شاید جاده ها هم دلشون بخواد تموم بشن ...شاید اونام دلشون بخواد یه کسی شبای سرد روشون پتو بندازه.... جاده عزیز من!....هه شاید اسمشو گذاشتم جاده عزیز من....جاده ای ک توش سوژه های استنتاجم رو پیدا میکنم...جاده ای ک موقع هایی ک کسلم زل میزنم بهش!...جاده عزیز من ...هه چه احمقانه! واقعا تو با 16 سال سن داری برای یه جاده بی جون اسم انتخاب میکنی....؟!خخخخ....آدم از فرط تنهایی و دیوانگی چه کارهایی ک ازش سر نمیزنه! عه یه آدم.....چه خوب مچکرم جاده سوژه من جور شد ! یه زنه...یه زن زیبا....چشمای خوشگلی داره و درست زل زده به ساختمونایی ک سمت چپ جاده است....یعنی جایی ک خونه ما هم جزوشه زن داره به آرومی راه میره....اندام زیبایی داره...کفش های ورزشی صورتی پوشیده و از مدل راه رفتنش میشه فهمید چند سالیه ک ورزشکاره!...شال صورتی ...کیف دستی کوچیک ک صورتیه! و یه مانتوی مشکی خوشگل چسپون پوشیده! و اندام زیبای زن توش خودنمایی میکنه!....ولی چرا یه نفر باید وسط ظهر تابستون ک آدم از گرما نیم پز میشه !با یه لباس مشکی بیاد بیرون؟! کار احمقانه ایه!....ولی منم همینکارو هر روز میکنم...چه جالب پس فقط من احمق نیستم...احمقای بیشتری هم پیدا میشن! عه این چه حرف چرندی بود ک من زدم...شاید همین لباس رو داشته ک بپوشه ...شاید اصن عشقه مشکیه...مینا آخه چرا انقدر بیشعورانه قضاوت میکنی...هی گوشیش زنگ زد! نگاه کن با چه ظرافتی گوشی رو در میاره و روی گوشش میزاره! ظرافت و خشونت هر دو در این زن هست! نمونه واقعی پارادوکس درجه2 از نظر من! عه هه!گوشیش صد در صد مطمئنم اپله! صد درصد! اپل....میفهمی اپل...اون مارک گوشی ای ک من تو خواب هم نمیتونم تو جیبم خیالش کنم....اونوخت بگو اشتباه قضاوت میکنی! گفتم ک یارو رگه های حماقت رو در خودش داره! و هیچ ربطی به فقیر بودنش نداره! کسی ک اپل داره مطمئنن تو یه خونه چهارصد متری زندگی میکنه! ولی یه چیزی الان ذهنمو درگیر کرده ...چطوریه ک داره پیاده میره خونشون یا هرجایی...این آدم باید ماشین شخصی داشته باشه! این زن من رو به شک می اندازه! شاید گوشیه رو دزدیده! هممم احتمالش هست ولی اصلا فکرشم نکن خانوم بدبین! چی فکر کردی یعنی هرکی توی گرمای وسط ظهر اونم توی مرداد درحالی لباس مشکی پوشیده و بدن خوش فرمش آدم رو به وجد میاره داره تنها توی یه خیابون با کفشای ورزشی و با یه گوشی اپل توی دستش راه میره دزده ،؟! نه خب من چه میدونم بی خیال بابا! ....... یه نسیم خنک میوزه....واقعا تعجب میکنم...احمقانست توی این گرما نسیم خنک کجا بود!!! ولی هست و الان دارم حسش میکنم...با تمام وجودم حس میکنم یهو از جهنم به بهشت پرتاپ شدم....عالی بود ...از بهترین نسیم هایی بود ک تا حالا احساس کرده بودم! و حالا دوباره موسیقی داره در گوشم داد میزنه;عاشق ک میشی...حرفی نمیزنی...چیزی نمیخوری... و من خیره میشم به جاده تنهای روبروم....و به زن ک داره دور تر میشه بدون اینکه به جاده تنهای زیر پاش دقتی بکنه...بدون اینکه خم بشه و جاده رو نوازش کنه!!!...چون اون هم با وجود احمق بودنش بازهم یه خورده منطق انسانی داره ک بهش میگه این که فکر کنی جاده ها زنده ان احمقانست! و من باز هم فکر میکنم...چقدر امروز پر از تضاد و پارادوکس بود!

  4. حالم اصلا خوب نیست مثل همیشه ک از کسالت به موسیقی پناه میبرم اینبار هم همون کار لعنتی قبل رو انجام میدم... هدفون آبیم رو ک عاشقشم بر میدارم و میزارمش روی جفت گوشام ک از شدت تنهایی و کم حرفیم گاها زنگ میزنن تا توهم ایجاد کنن خب چه کنیم گوش هام هم عین خودم یه نمه روانی ان! میرم سمت پنجره اتاقم ....و بازش میکنم...همونکاری که وختی توی خونه هستم و حوصلم سر میره انجام میدم! موسیقی توی گوشام داد میزنهhands up...hands up..(دستا بالا...دستا بالا)...ضربان قلبم رو که ناشی از تندی موسیقیه توی رگهام حس میکنم....و زل میزنم به جاده ای ک روبه روی اتاقمه... آره خب پشت پنجره اتاقم فقط یه عده خیابونه خالیه ....نه خونه ای...نه باغی...نه سرزمین رویایی ای...فقط یه سری خیابون آسفالت شده اس....ک همیشه خدا فقط ماشینه ک ازش میگذره...البته همیشه خدا هم که نه!...اکثر مواقع!...و گه گاهی تک و توک آدم هایی هم ازش رد میشن...و من وختایی ک آدم ها از توش رد میشن رو خیلی دوست دارم...چون حس کاراگاه بودنم گل میکنه و میشینم اونا رو استنتاج میکنم...استنتاج یعنی حدس زدن هر چیزی درباره یه چیز یا شخص با استفاده از جزئیاتی ک در اون شخص یا چیز میبینی!....یه کم سخته ولی من دوسش دارم ....خب الان ک هیچ چیز لعنتی ای جز یه سری خط عابر پیاده و یه سری خاک و خل توی جاده نیست! پس استنتاج بازی تعطیله نمیدونم چرا ولی گاهی وختا احساس میکنم خیابونا تنها ترین موجودات روی زمینن!...چون هیچ کسی روی بدنشون دراز نمیکشه و نوازششون نمیکنه....هیچ کس بهشون اهمیت نمیده همه فکر میکنن یه مشت آسفالت لعنتیه ک باید به سرعت ازش رد شد و من هم از اون قاعده مستثنی نیستم... یعنی من هم هیچ وخت به هیچ جاده ای اهمیت نمیدم ...چون اصلا منطقی نیست! ولی نمیدونم چرا الان دلم داره به حال جاده هه میسوزه....سکوت و سرمایی ک توش هست رو الان هم ک وسط ظهره احساس میکنم!....سکوت ناگفتنی ای ک توش وجود داره پراز فریاده درست عین خودم ک سکوت میکنم اما دلم میخواد تا ابد داد بزنم....! من نمیدونم شاید منطقم دچار مشکل شده ک این جور چیزا رو احساس میکنم یا چم شده...جاده ها ک احساس ندارن احمق جون! شایدم دارن!...شایدم گاهی اوقات دلشون میخواد پاشن راه برن...شاید جاده ها هم دلشون بخواد تموم بشن ...شاید اونام دلشون بخواد یه کسی شبای سرد روشون پتو بندازه.... جاده عزیز من!....هه شاید اسمشو گذاشتم جاده عزیز من....جاده ای ک توش سوژه های استنتاجم رو پیدا میکنم...جاده ای ک موقع هایی ک کسلم زل میزنم بهش!...جاده عزیز من ...هه چه احمقانه! واقعا تو با 16 سال سن داری برای یه جاده بی جون اسم انتخاب میکنی....؟!خخخخ....آدم از فرط تنهایی و دیوانگی چه کارهایی ک ازش سر نمیزنه! عه یه آدم.....چه خوب مچکرم جاده سوژه من جور شد ! یه زنه...یه زن زیبا....چشمای خوشگلی داره و درست زل زده به ساختمونایی ک سمت چپ جاده است....یعنی جایی ک خونه ما هم جزوشه زن داره به آرومی راه میره....اندام زیبایی داره...کفش های ورزشی صورتی پوشیده و از مدل راه رفتنش میشه فهمید چند سالیه ک ورزشکاره!...شال صورتی ...کیف دستی کوچیک ک صورتیه! و یه مانتوی مشکی خوشگل چسپون پوشیده! و اندام زیبای زن توش خودنمایی میکنه!....ولی چرا یه نفر باید وسط ظهر تابستون ک آدم از گرما نیم پز میشه !با یه لباس مشکی بیاد بیرون؟! کار احمقانه ایه!....ولی منم همینکارو هر روز میکنم...چه جالب پس فقط من احمق نیستم...احمقای بیشتری هم پیدا میشن! عه این چه حرف چرندی بود ک من زدم...شاید همین لباس رو داشته ک بپوشه ...شاید اصن عشقه مشکیه...مینا آخه چرا انقدر بیشعورانه قضاوت میکنی...هی گوشیش زنگ زد! نگاه کن با چه ظرافتی گوشی رو در میاره و روی گوشش میزاره! ظرافت و خشونت هر دو در این زن هست! نمونه واقعی پارادوکس درجه2 از نظر من! عه هه!گوشیش صد در صد مطمئنم اپله! صد درصد! اپل....میفهمی اپل...اون مارک گوشی ای ک من تو خواب هم نمیتونم تو جیبم خیالش کنم....اونوخت بگو اشتباه قضاوت میکنی! گفتم ک یارو رگه های حماقت رو در خودش داره! و هیچ ربطی به فقیر بودنش نداره! کسی ک اپل داره مطمئنن تو یه خونه چهارصد متری زندگی میکنه! ولی یه چیزی الان ذهنمو درگیر کرده ...چطوریه ک داره پیاده میره خونشون یا هرجایی...این آدم باید ماشین شخصی داشته باشه! این زن من رو به شک می اندازه! شاید گوشیه رو دزدیده! هممم احتمالش هست ولی اصلا فکرشم نکن خانوم بدبین! چی فکر کردی یعنی هرکی توی گرمای وسط ظهر اونم توی مرداد درحالی لباس مشکی پوشیده و بدن خوش فرمش آدم رو به وجد میاره داره تنها توی یه خیابون با کفشای ورزشی و با یه گوشی اپل توی دستش راه میره دزده ،؟! نه خب من چه میدونم بی خیال بابا! ....... یه نسیم خنک میوزه....واقعا تعجب میکنم...احمقانست توی این گرما نسیم خنک کجا بود!!! ولی هست و الان دارم حسش میکنم...با تمام وجودم حس میکنم یهو از جهنم به بهشت پرتاپ شدم....عالی بود ...از بهترین نسیم هایی بود ک تا حالا احساس کرده بودم! و حالا دوباره موسیقی داره در گوشم داد میزنه;عاشق ک میشی...حرفی نمیزنی...چیزی نمیخوری... و من خیره میشم به جاده تنهای روبروم....و به زن ک داره دور تر میشه بدون اینکه به جاده تنهای زیر پاش دقتی بکنه...بدون اینکه خم بشه و جاده رو نوازش کنه!!!...چون اون هم با وجود احمق بودنش بازهم یه خورده منطق انسانی داره ک بهش میگه این که فکر کنی جاده ها زنده ان احمقانست! و من باز هم فکر میکنم...چقدر امروز پر از تضاد و پارادوکس بود!

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....