توضیحات

مهلت شرکت در مسابقه

  • 30 شهریور ماه (تا 2 مهر ماه تمدید شد)

جایزه

  • 30 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)

امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
  1. کاربر عزیز "فاطمه قادری" مهلت مسابقه تا 2 مهر تمدید شد. موفق باشید نشریه اینترنتی نوجوان ها

  2. سلام میشه مهلتشو تمدید کنید؟ سرگرم هیعت و عزاداری بودیم فرصت شرکت ندااشتیم

  3. موضوع داستان:دورهمی استاد دید اول: روز اخر کلاس بود.استاد گفت که همه امشب دعوتید خونه من فقط اینکه براتون سوپرایز دارم و میخواییم کلی بگردیم لباس هم یادتون نره که میخواییم بریم دریا شنا کنیم دل تو دلم نبود خیلی خوشحال بودم تابستون بود و هوا گرم.چون با خالم به کلاس میرفتم میدونستم که مامانم بهم اجازه میده که برم. به خونه که رسیدم اجازمو گرفتم و وسایل هامو برداشتم. خیلی هیجان داشتم البته همه افراد کلاس خیلی از من بزرگ تر بودن ولی با این وجود میخواستم که برم.ساعت هفت عصر بود که با خالم هماهنگ کردم و رفتم پیشش با دوتا از دخترای کلاس یه ماشین دربست کردیم و راه افتادیم چون خونه استاد تو یه شهر دیگه بود و حدودا یک ساعت با شهر ما فاصله داشت.ساعت هشت بود که رسیدیم اونجا و استاد اومد دنبالمون، پنج تا از دخترا هم با یه ماشین جدا اومده بودن.استادمون ی پسر 12 ساله داشت که اونم باهامون بود.رفتیم ساندویجی و استاد برامون ساندویچ گرفت و رفتییم ساحل و همگی نشستیم دور هم و شام خوردیم بعد شام اماده شدیم که بریم شنا ساعت دوازده شب بود و دریا اروم بود کلی ادم برای شنا اومده بودن و گروه گروه شنا میکردن خیلی خوش بود البته نماند ک هوا هم واقعا گرم بود ولی اب دریا یه خنکی خاصی داشت و دوست نداشتیم از اب بیرون بریم ساعت یک و نیم شب بود ک پسر استاد سراسیمه به سمت ما اومد نفسش بالا نمیومد و نمیتونست حرف بزنه ترس تو نگاهش مشخص بود تند تند نفس میکشید و تیکه تیکه حرف میزد نمیشد از حرفاش چیزیی فهمید استادمون پرسید درست حرف بزن ببینم چی میگی گفت زود باشین بیایین محبوبه نیست نمیدونم کجا رفته گم شده شایدم بردنش همه سراسیمه بدون پوشیدن کفش و زیا دمپایی دویدیم بالای سکو و هر کسی جایی رو به دنبال محبوبه میگشت(محبوبه دختری 26 ساله و از همکلاسی هامون بود)همه گریه میکردیم و هر چی صداش میکردیم صدایی نمیشنیدیم ترسیده بودیم نه توی ماشین بود و نه اطاراف دریا و نه حتی توی پارک کنار دریا.استادمون میگفت مسئولیتش با منه باید چیکار کنم و هر چی به گوشیش زنگ میزدن جواب نمیداد.استاد از پسرش پرسید ک دقیقا چه اتفاقی افتاده و اونم گفت ک وقتی به همراه محبوبه وسایل ها رو توی مماشین گذاشتن و داشتن به سمت ما میومدن یه موتور به سمتشون اومده و میخواسته اذیتشون کنه و هر دو فرار کردن و به سمت ما اومدن ولی وقتی متوجه شده که محبوبه پشت سرش نیست و خبری هم از موتوری نیست سریع به ما خبر داده.حدود نیم ساعت گذشته بود وهیچ خبری نبود همه از ترس و نگرانی گریه میکردن منم واقعا ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم استاد به پلیس زنگ زد در حال دادن گزارش بود ک یه ماشین جلومون ایستاد و محبوبه به همراه یه مرد حدودا30 ساله از ماشین پیاده شدن استاد تا محبوبه رو دید از پلیس عذر خواهی کرد و گفت ک موردی نیست همه دور محبوبه جمع شدیم و ازش خواستیم ک برای ما جریان رو تعریف کنه.و اون جریان رو توضیح داد و بعد همه به خانه استاد رفتیم و بعد از گرفتن دوش برای خواب امده شدیم. دید دوم:محبوبه و سعید در ورودی پارک بودند.محبوبه تلفش و قطع کرد.سعید به محبوبه گفت در ماشین رو قفل کردی ؟محبوبه جواب داد اره بیا بریم پیش بقیه .سعید گفت تو ک باز گوشیتو اوردی مگه نمیخوای بری شنا کنی؟محبوبه در جوابش گفت نه من لب ساحل میشینم.سعید و محبوبه به سمت ساحل حرکت کردند یک موتور دو پشته به سمت اونا اومد و جلوی اونا رو گرفت.نفر پشتی به محبوبه گفت کجا خانم خوشگله و محبوبه در جواب گفت مزاحم نشو ...مرد پیاده شد و دست محبوبه رو گرفت و محبوبه یک سیلی محکم به اون زد و به سعید گفت فرار کن و خودش هم شروع به دویدن کرد مردی ک سیلی رو خورده بود به دنبال محبوبه میدوید محبوبه راهش رو عوض کرد و به سمت خیابون دوید یه ماشین جلوش ترمز کد و شیشه رو داد پایین نامزدش حسن بود سریع سوار ماشین شد مرد موتوری با دیدن صحنه سریعا فرار کرد.محبوبه گریه میکرد و حسن سعی داشت اون رو اروم کنه ساعت نزدیک به دو شب بود و در اون منطقه مغازه ای نبود حسن به سمت شهر رفت تا برای محبوبه اب بخرد همزمان سعید به پیش بقیه رسیده بود و ماجرا را تعریف کرده بود هیچ کس از محبوبه خبر نداشت و هر کسی گوشه ای رو به دنبال اون میگشت.همه نگران بودند حدود نیم ساعت گذشته بود و همه لب خیابون نگران نشسته بودن مریم به پلیس زنگ زد ر حال تعریف کردن ماجرا بود ک محبوبه وحسن به کنار اونها رسیدن و از ماشین پیاده شدند مریم تماسش رو قطع کرد و به سمت محبوبه دوید محبوبه ماجرا را تعریف کرد وعذر خواهی کرد ک بدون خبر رفته و همه رو نگران کرده.همه سوار ماشین شدن و به سمت خونه مریم راه افتادند وخدا رو شکر کردند که برای محبوبه اتفاقی نیوفتاده است. فرستنده:فاطمه شهرسبزی

  4. درحال فوتبال بازی کردن بودم که ناگهان کسی هل داد و با صورت بر روی زمین افتادم. چند نفر از بچه ها مرا به بیمارستان بردند. دکتر پس معاینه کردن به من گفت متاسفانه دیگر نمیتوانی فوتبال بازی کنی .پایت به شدت آسیب دیده . گفتم مگر میشود گفت بله. اوپایم راگچ گرفت.انقد ناراحت بودم که گریه ام بند نمی آمد . با خودم میگفتم «خدا جون آخه منه بیچاره چه گناهی کردم که این باید نصیبم بشه. من میخواستم فوتبالیست مشهوری بشوم .هزاران آرزو داشتم. من در تیممان همیشه بهترین بازیکن بودم یعنی همه اش تمام شد؟من که تمام زندگیم فوتبال است چگونه میتوانم بدون فوتبال زنده بمانم؟کاش امروز اصلا به زمین بازی نمی‌رفتم .شاید این بلا سرم نمی آمد.حالا فوتبال هیچ دیگر راه رفتن نیز برایم سخت میشود. چگونه سرم را جلوی پدر و مادرم بالا بگیرم؟» دوستم علی که سعی داشت مرا تا در خانه برساند بهم گفت«چرا آنقدر غمگین هستی؟تو میتوانی راه بروی ولی نمیتوانی فوتبال بازی کنی .خب اشکالی ندارد.هرکس در کارهایی استعداد دارد. حالا فوتبال نشد کار دیگر. انسان های زیادی حتی نقص عضو شدند ولی استعداد خود را شکوفا کردند.تو نباید برای اینکه نمیتوانی کاری را انجام دهی در تمام زندگی بی انگیزه باشی.»با او خداحافظی کردم و به خانه رفتم. مادرم سعی کرد خود را کنترل کند. خواهرم درحال نقاشی کشیدن بود . او به من گفت«داداشی برام یه خونه میکشی»مداد را برداشتم و خونه ای کوچک کشیدم .اوگفت«وای عالیه»کمی دقت کردم و خودم هم خوشم آمد.با خود گفتم «هرچه علی نسبت به زندگی خوش بین بود من بد بین بودم»بعد مدادی را برداشتم و به نقاشی ام ادامه دادم.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....