پرسش

من یه دختر 14 ساله هستم. وقتی که پنج سالم بود مامانم تومور داشت و تو بیمارستان بستری بود. بعضی وقتا میرفتیم ملاقاتش. به خاطر اینکه توی فرانسه بستریش کرده بودن و بابام پیشش میموند و من هم با عمم زنگی میکردم. مامانم رفته رفته بدتر میشد اما به من چیزی نمیگفتن. هشت سال داشتم که به سرطان مبتلا شدم. اول تو ایران بستری شدم ولی جواب نداد و اعزام شدم به کره. ده سال داشتم که حالم کاملا خوب شد. وقتی که بابام اومد دنبالم چند روز با هم گشتیم و بعدش برگشتیم ایران. وقتی رفتم خونه داد زدم مامان من حالم خوب شده بیا ببین. بعد دیدم روی اُپن یه پاکت نامه هست با یه دونه دفتر. برداشتم و نامه رو باز کردم. فهمیدم که مامانمو هیچ وقت نمیبینمش. الان چهار ساله که مادرمو از دست دادم. تبدیل به یه آدم دیگه شدم. با همه لجم. دوست ندارم تو ترکیه باشم دوست دارم پیش مادر بزرگم باشم ولی پدرم راضی نمیشه. آخه اون توی کره زنگی میکنه. روحیم بد جور خرابه.

پاسخ خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت

دوست خوبم برای اتفاقاتی که تجربه کردی متاسفم و پیش از هر چیز توصیه می کنم همراه پدرت یا مادربزرگت مشاوره حضوری داشته باشی که ممکن است چند جلسه هم طول بکشد اما در حد نوشته بگویم که همه ما وقتی عزیزی را از دست میدهیم بیشتر به چیزها و کسانی که برایمان باقی مانده است توجه نمی کنیم و دل میبندیم. هر چند تو از بخش ناخوشایند اتفاقات خشمگین و غمگین هستی اما نباید فراموش کنی که در حال حاضر چه کسانی برایت باقی مانده اند که دوستت دارند. اگر بتوانی با خودت به این صلح برسی در این صورت خواهی توانست با پدرت در مورد دلایل نظرت برای زندگی کردن صحبت کنی و حرفهای او را هم بشنوی تا در نهایت به تصمیم خاصی قانع شوی. چیزی که به صورت کلی قابل بیان است این است که برای تحصیل و آمادگی برای داشتن آینده بهتر، بودن تو و بزرگ شدنت کنار پدر بر دیگر شرایط ارجحیت دارد.

شاد و سلامت باشی

کاربران عزیز

شما می توانید سؤال خود را از طریق راه های زیر ارسال نمایید:

1- ارسال پرسش از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پرسش به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پرسش به آیدی تلگرام @site_nojavanha

امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
  1. من رابطم با پدرم و خونوادم خیلی عالیه. به دلیل خاصی هم قانع شدم. به خاطر اینکه پدرم کارش اونجاست ما نمی تونیم زیاد سفر کنیم. بیشتر اوقات تو خونه تنهام. چون فعلا دوستی ندارم که بتونم راحت باهاش حرف بزنم و صمیمی بشم. یکی دارم ولی تو ایران زندگی میکنه. درسام هم خیلی خوبه همیشه نمرات بالایی دارم. به خاطر حالم بابام با یه مشاور حرف زده و ایشون گفتن بهتره تو کلاسایی که علاقه داره ثبت نام کنه و فعلا دارم یه چند تا شونو میرم. بابام چند روزه که بیشتر باهام وقت میگذرونه و من خیلی خوشحالم چونکه میتونم باهاش بیشتر ارتباط برقرار کنم و این موضوع خوشحالم میکنه سعی میکنم که کمتر غم گذشته رو بخورم .تازه از این بیشتر خوشحالم که چند روز دیگه میایم ایران و میتونم کسی رو خیلی دوسش دارم دوسم داره رو ببینمش. با چیز هایی که شما هم بهم گفتین حتما خودمو تغییر خواهم داد.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....