تاریخ انتشار : 1397/6/27 2:42

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان:

برنامه ریزی.سایت نوجوان ها (1)چشمانم را باز کردم. روز شلوغی در پیش داشتم لیست کارهای فردا یعنی امروز را از دیشب آماده کرده بودم. روی کاغذ جلوی هر کاری یک دایره توخالی کشیده بودم که هر کدام تمام شد تیکش بزنم. میخواستم امروز همه چیز مرتب و منظم پیش برود برای همین برای اولین بار در عمرم تخت خوابم را مرتب کردم.
بعدش رفتم سراغ صبحانه. یک لیوان شیر و یک تکه کیک. دیشب حتی برنامه صبحانه را هم ریخته بودم. صبحانه ام که تمام شد سریع رفتم و جلوی صبحانه خوردن را توی لیستم تیک زدم.
نوبت کار بعدی رسید: حمام کردن. کلید برق حمام را زدم. روشن نشد. چندبار بالا و پایین کردم ولی باز هم نشد. فکر کردم شاید لامپ سوخته است. سعی کردم به اوضاع مسلط باشم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. با یک شمع کارم را راه انداختم. از حمام که بیرون آمدم تیکش را در لیست زدم. کار بعدی: شستن لباس های کثیف.
لباس هایم را جمع کردم و در لباس شویی ریختم. دکمه استارت را زدم. روشن نشد. دوباره زدم. فایده ای نداشت ولی دو شاخه اش توی پریز بود.
برق ها رفته بود. برای همین لامپ حمام هم روشن نشده بود. اوضاع کمی به هم ریخت لباس ها را لازم داشتم چند ساعت بعد باید بیرون می رفتم. آن ها را توی لباس شویی رها کردم و رفتم سراغ کار بعدی. نمیخواستم به هیچ وجه وقتم را تلف کنم: چک کردن ایمیل ها و آماده کردن تحقیق دانشگاه.
رفتم سراغ لپ تاپم. شروع کردم به چک کردن ایمیل ها که چشمم افتاد به شارژ لپ تاپم. خالی خالی بود. چند دقیقه نگذشت که خاموش شد. من ماندم و تحقیقی که امروز باید تحویل میدادم. حسابی کفری شدم. چاره ای نداشتم به جز رفتن به الویت های پایین تر لیست: اتو کردن لباس ها، جارو کشیدن اتاق، خیاطی کردن.
نمیدانم چرا همه کارهای آن روزم وابستگی شدید به برق داشت و نمیدانم چرا دقیقا در ساعاتی که من کلی کار داشتم برق رفته بود. احساس کردم بدشانس ترین آدم روی زمینم. کاملا بیخیال لیست و کارهایم شدم. گوشیم را برداشتم و شروع کردم به بازی کردن. وسط بازی بود که تصمیم گرفتم تحقیقم را با موبایلم انجام دهم شاید حداقل از تعداد کارهای تلنبار شده ام کم شود ولی تمام عالم آن روز بر علیه من دست به یکی کرده بودند. موبایلم آنقدر شارژ نداشت که حتی وقت نکردم قبل از اینکه خاموش شود خودم خاموشش کنم.
برای انتقام از این شرایط دوباره به تخت خوابم برگشتم و سعی کردم بخوابم ولی فایده نداشت. این اتفاقات کاملا خواب را از سرم پرانده بود. هر لحظه منتظر آمدن برق بودم. انتظار حوصله ام را حسابی سر برده بود. دائم به ساعت نگاه میکردم. خوشحال بودم که حداقل ساعت خانه مان با برق سر و کار ندارد. هیچ کاری نداشتم که بشود بدون برق انجام داد. نگاهم به کتابی روی میزم افتاد. چند ماه بود که همانجا روی میز خاک میخورد. رفتم سراغش. میتوانست وقتم را تا وقتی برق می آید پر کند. کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم. ‏
آنقدر گرم خواندن شدم که اصلا نفهمیدم کی برق ها آمد.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....