اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان:

سوء تفاهم.سایت نوجوان ها (1)شتاب زده از کنار من دوید. آنقدر که لباس گشادش در هوا پرواز میکرد. پشت سرش را نگاه کردم. پلیس که عقب تر مانده بود فریاد زد بدو دنبالش. بدو...
نمیدانم چرا ناخودآگاه شروع کردم به دویدن. شاید به این خاطر که همیشه از پلیس ها میترسیدم. شاید هم هیجان خونم پایین آمده بود ولی به هر حال کار عاقلانه ای نبود. چون من داشتم به اداره رفتم. کاری که به سختی پیدا کرده بودم. دیروز که به طور آزمایشی کارم را شروع کردم چند دفعه از زبان همه شنیدم که میگفتند: رییس بسیار به نظم و انضباط و خوش قولی حساس است و توصیه میکردند که حتما سر وقت در اداره حاضر باشم ولی حالا داشت دیر میشد و من در حال تعقیب و گریز بودم.

او می دوید من هم به دنبالش. در مدرسه دویدنم بد نبود و همیشه جز نفرات اول میشدم. فاصله مان خیلی نبود ولی آنقدر نبود که بشود او را متوقف کرد. ساعت حدود هفت صبح بود و خیابان نسبتا خلوت. در این فکر بودم که وقتی به او رسیدم به چه شکلی او را متوقف کنم. جثه ای در اندازه خودم داشت ولی ممکن بود چاقویی همراه داشته باشد. پلیس هم همچنان پشت سر من میدوید. کم کم داشتم از پا می افتادم سرعت او هم کمتر شده بود. ناگهان پایش گیر کرد به لبه جدول خیابان و زمین خورد تا او از جای خود بلند شود به او رسیدم و رویش پریدم تا پلیس برسد. پلیس با سرعت بیشتر خودش را رساند. او تقلایی نمی کرد که خودش را نجات دهد.
پلیس که رسید شروع کرد به گریه زاری: آقا به خدا من دزد نیستم. پلیس بی اعتنا دست بندش را به دست مجرم میزد. بعد شروع کرد به گشتن جیب هایش

- کجا گذاشتیش هان؟
مجرم همچنان که ناله میکرد گفت: آقا به خدا من دزدی نکردم. خودم دیدم اون یارو که داشت میدوید. پیچید توی کوچه. بعد که صدای اون آقا که داد میزد دزد دزد و شنیدم و دیدم شما از ماشینتون پیاده شدید و دارید به طرف من میدوید. منم هول شدم شروع کردم به دویدن. پلیس که تعجب و خستگی در چهره اش موج میزد گفت: آدم بیگناه که نمی دویه. بگو پولهای اون آقا رو چیکار کردی؟ آقا به خدا من دزد نیستم بریم پیش همون آقا از خودش بپرس. حتما دیده کی جیبشو زده.

من که همینطور هاج و واج مانده بودم و نمیتوانستم حرفی بزنم. پلیس با مجرمش یا شاید حالا متهمش که به او دست بند زده بود از زمین برخاستند. پلیس لبخندی به من زد و گفت: مرسی که همکاری کردید و به طرف محل وقوع جرم رفت. نگاهی به خودم کردم. موهای آشفته، لباس چروک و شلوار خاکی و آقای مدیری که به نظم و انضباط و خوش قولی حساس بود.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....