تاریخ انتشار : 1397/7/4 0:09

توضیحات

  • دوستان عزیز سلام، فرا رسیدن سال تحصیلی جدید را بهتون تبریک میگیم. امیدواریم که پاییز شاد و خوبی داشته باشید. به همین مناسبت از شما می خواهیم که خاطره روز اول مدرسه را که روزی بسیار خاطره انگیز است بنویسید و برایمان ارسال کنید.

مهلت شرکت در مسابقه

  • 15 مهر ماه

جایزه

  • 30 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)

اعلام نتایج

برنده این مسابقه کاربر amir p هستند.

به اشتراک بگذارید :
  1. سلام سال پیش هم یک خاطره نوشتم اون رو هم مطالعه کنید من یک عمو دارم که معلم است ،درس دادنش خوب اما بسیار سختگیر است و سخت نمره می دهد اولین سالی که داشتم به راهنمایی می رفتم ،همه مرا می ترساندند مخصوصا پسر عمه هایم چون یکسال با او کلاس داشتن خلاصه من با کلی ترس وارد کلاس هفتم شدم ، اکثر بچه ها همان بچه های کلاس ششم بودند ،من دعا دعا می کردم که عمویم معلمم نباشد چون اوازه اش را هم زیاد شنیده بودم مردی را دیدم که در حال مرتب کردن بچه ها بود و برنامه ها هم دستش بود ،مدیرمان بود از او پرسیدم که امروز چه کلاس هایی داریم ،لبخند زد و گفت زنگ اول هنر و زنگ دوم ورزش و و من خوشحال بودم که علوم نداریم اما مدیر ادامه داد و زنگ اخر هم زنگ علوم شد و من کلی ترسیدم سریع پرسیدم که معلم علوممان چه کسی است و مدیر اسم عموی من رو خواند ،کلی ترسیدم و گفتم عیب ندارد یکسال است دیگر،خلاصه زنگ اول و دوم گذشت و عموی من وارد کلاس شد و رفت روی میز نشست و پس از معرفی خودش گفت :امثال هم که مفتخر شدیم به اقای اصلانی درس بدیم (منو می گفت)و یک نگاهی به من کرد و من هم لبخند زدم خلاصه گذشت دیگه و الان نهم هستم و هنوز برای جبران نمرات خودم در علوم هفتم می خوانم

  2. امروز اول مهر است و روز آغاز مدارس ، ولی هیچ اول مهری ، به اندازه اول مهر سال اول ابتدایی جذاب و هیجان انگیز نیست . یادش بخیر سرود همشاگردی سلام ... امروز اول صبح که داشتم می رفتم سرکار با دیدن بچه هایی که با کیفهای رنگارنگ داشتند میرفتند مدرسه یک لحظه ذهنم پر کشید به اولین روز مدرسه خودم . تو ذهنم رفتم به سالهای بسیار خاطره انگیز اون دوران. اولین روز مدرسه یک حال و هوای دیگه ای داشت ،‌ بعضی از بچه ها میترسیدند ، بعضی ها توی یک گوشه کز کرده بودند و انگاری محیط مدرسه خیلی براشون غریبه بود . بعضی ها هم که خیلی راحت باهاش کنار اومده بودند . یادمه اولین روزی که میخواستم برم مدرسه ، اول مهر 1363 بود ، از چند روز قبل یک کیف خریده بودم که روش تصویر مدرسه موشها رو داشت . چند تا دفتر و چند تا مداد و پاک کن و مداد تراش هم که تا اولین روز مدرسه هزار بار اونها رو در می آوردم و دوباره میذاشتم سر جاشون . شب قبلش خیلی زود خوابیدم و فردای اون روز خیلی زودتر از همه از خواب بیدار شدم و بدون توجه به بقیه افراد خانواده که همه فرهنگی بودند بدو بدو رفتم سمت مدرسه ، اونقدر زود رسیده بودم که نیم ساعت بعد از من سرایدار تازه اومد و در رو باز کرد و یواش یواش بقیه بچه ها اومدند و حیاط مدرسه شلوغ شد . اون موقع همه بچه ها حتی اول ابتدایی ها هم خودشون می اومدند مدرسه مثل الان نبود که یک اونها رو برسونه . خونه ما تو کوچه روبروی بیمارستان قبلی بود ، مدرسه مون هم دبستان سعدی بود ( دبستان دخترانه حکمت کنونی ) . یادش بخیر آقای مخمور پاشاپور معلم اول ابتدایی من بود ، معلم اول ابتدایی شیفت مخالف هم مرحوم منتخبی بود ، مدیر دبستان سعدی آقای کیانفر و آقای زیاد برجعلیزاده هم ناظم ما بود که همه بچه ها ازش حساب میبردند . به واسطه تصویر مدرسه موشهای روی کیف من ، اولین دوستان مدرسه خودم رو تو همون روز اول پیدا کردم که بهروز جعفری و افشین فرهودی ، دوتا پسر خاله بودند که خوشبختانه دوستیمان تا الان هم دوام داره . تقسیم کلاسها صورت گرفت و ما رفتیم نشستیم سر کلاس . آقای پاشاپور از ما خواست که نقاشی بکشیم و به اونهایی هم که بلد نبودند گفت که تصویر یک نردبان رو بکشند . یادمه من تصویر تانگ و تفنگ و هواپیما و سرتون رو درد نیارم ، تصویر صحنه جنگ رو کشیدم و جالب اینجا بود که نقاشی اکثر بچه ها از اوضاع و احوال اون موقع که زمان جنگ بود ، کاملا متاثر بود . اوضاع اجتماعی زمان ما با اوضاع الان اصلا قابل مقایسه نیست . یاد اون روزها بخیر . یادش بخیر روز تقسیم کتابهای درسی که بوی خاص خودش رو داشت ، یادش بخیر جلد کردن کتابها و دفترها و ... اولین روز دبستان بازگرد // کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد باز گرد ای خاطرات کودکی//بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند//یادگاران کهن مانا ترند درس های سال اول ساده بود //آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس// روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است//سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود// فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید//ریزعلی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم//ما پرازتصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم //یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت//دوشمان ازحلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود//برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ//خش خش جاروی با با روی برگ همکلاسی های من یادم کنید // بازهم در کوچه فریادم کنید همکلاسی های درد ورنج و کار//بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه ی سیگار سرد //کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود//جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم//لا اقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش //یاد آن گچ ها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر//یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشق ها را خط بزن شعر از: محمد علی حریری

  3. باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه. این آهنگ از رادیو ماشین به گوش می‌رسید. پدرم کیفم را پر از مداد و پاک کن کرده بود و مرا برای مدرسه آماده کرده بود. در راه با خود فکر میکردم مدرسه چه جور جایی است؟در آنجا چه میکنند؟وقتی به مدرسه رسیدیم پدرم عکس های از من گرفت. من هم تا ساعت هفت و نیم در حیاط مدرسه بازی میکردم و در حال دوست پیدا کردن بودم . در ساعت هفت و نیم صف صبحگاه تشکیل شد . مدیر مدرسه و ناظم ها سخنرانی کردند و پدرو مادرها از ما عکس می‌گرفتند . پس از مدتی سخنرانی مدیر مدرسه به ما گفت آیا میدانید جشن عاطفه چیست؟من که نمی‌دانستم هرچه زود تر مشتاق بودم تا بفهمم.او به ما گفت آیا می‌دانستید که خیلی از همسن و سالان شما پول تحصیل در مدرسه را ندارند. یا حتی پول مدادوپاک کن را هم ندارند. وقتی مراسم تمام شد من به کلاس اول سعدی بود . خانم رحمانی معلم ما بود ‌‌.او راجع به مقررات مدرسه صحبت کرد. بعد از صحبت های او گفتم خانم ما چه طور میتونیم به افراد فقیر کمک کنیم؟ خانم رحمانی گفت پسرم کاری ندارد هر کس اگر مداد یا پاک کن یا هر لوازم التحریر اضافی دارد می‌تواند کمک کند.به خانه رفتم و به بساطم نگاه کردم.من یک پاک کن و یک مداد اضافه داشتم.فردای آنروز خانم تمام وسایل اضافی را جمع کرد و در یک قوطی بزرگ قرار داد و بعد روی آن تکه کاغذی چسباند که رویش نوشته شده بود صندوق لوازم التحریر اهدایی از کلاس اول سعدی. نمیدانم چرا ولی حس خوبی در من به وجود آمد.

  4. مادرم با یک دستش دست مرا گرفته بود و بادست دیگرش کیفم را مادرم با یک دستش دست مرا گرفته بود و بادست دیگرش کیفم را. از خانه که خارج شدیم او شروع کرد با من حرف زدن و دعا خواندن و روحیه دادن. او این شعر را مرتب می خواند: ماشا»الله ماشا»الله چشم نخوری انشا»الله یه پسر دارم شاه نداره از خوشگلی... از خانه تا مدرسه پیاده رفتیم، خیابانی که مدرسه سال اول من در آن قرار داشت به نظرم خیلی طول و دراز بود. دیوار مدرسه آجری بود و بلند و یک تابلوی سیاه بالا ی دیوار مدرسه بود. روی تابلو با رنگ سفید چیزهایی نوشته شده بود. نزدیک که شدیم مادرم گفت: این هم مدرسه تو چطوره خوبه؟ جلوی درب ورودی مدرسه خیلی شلوغ بود بچه ها با پدر و بعضی با مادر و خواهر و برادرشان آمده بودند. همه بچه ها یک شکل بودند روپوش یک رنگ، سرهای تراشیده و یک کیف در دست حالت عمومی همه بود. مدرسه حیاط بزرگی داشت وارد حیاط که می شدی سمت چپ آبخوری ها بود و انتهای حیاط مدرسه سرویس های بهداشتی، حیاط مدرسه آب و جارو شده بود و روی آسفالت مثل کف خیابان ها خط کشی داشت، بالای خط کشی ها شماره زده بودند. همه در حال صحبت با هم بودند و صدا و همهمه بود که به هوا می رفت. بچه ها یکدیگر را نگاه می کردند. بعضی گریه می کردند و کم و بیش عده ای مثل مات شده ها به یک نقطه زل زده بودند. با بر خورد یک چکش آهنی به یک صفحه آهنی نصب شده روی دیوار مادران و پدران دست بچه ها را ول کردند، همه بچه ها حرکت کردند نزدیک چند پله و در مقابل یک در ورودی از ساختمان مدرسه جمع شدند. چند نفر بالا ی پله ها که حالت سکو داشت ایستاده بودند و همه کلا س اولی ها پشت گردن در چند صف به خط شدند. برای اولین بار ایستادن در صف را در حیاط مدرسه تجربه کردم. بعد از خوش آمدگوئی یکی از آن چند نفر بالا ی سکو صحبت کرد و گفت: بچه ها من ناظم مدرسه هستم، هر کس کاری در مدرسه داشت می تواند پیش من بیاید، ناظم مدرسه خیلی از بقیه جدی تر و منظم بود، در مقابل راهرو ورودی ایستاد و گفت وقتی من با دست علا مت دادم شما یک صف یک صف حرکت می کنید. با اشاره او صف ها حرکت کردو داخل راهرو با راهنمایی او همه بچه ها پشت گردن وارد یک اتاق شدیم. داخل اتاق نیمکت های چوبی گذاشته بودند و روی هر نیمکت سه نفر نشستند، همه ساکت بودند و فقط به صورت یکدیگر نگاه می کردند. همه بچه ها کیف های خود را روی نیمکت ها گذاشته بودند. برای اولین بار تابلو بزرگ سیاه رنگی را رودرروی خودم دیدم. تابلو یا تخته سیاه تمام دیوار روبروی بچه ها را پوشانده بود چند قطعه گچ و یک تکه ابر هم پائین تخته سیاه خودنمائی می کرد. یک صندلی ویک میز آهنی نزدیک تخته سیاه و جود داشت، ناظم مدرسه بچه ها را سرکلا س جابجا کرد، قد بلندها را به انتهای کلا س برد و کوچکتر ها را ازمیز جلو به بعد به ترتیب قرار گرفتند. بعد از چند دقیقه درب کلا س باز شد و یک مرد بلند قد چهار شانه و با گردن و سینه ستبر و گوش های شکسته شده وارد کلا س شد ناظم گفت: برپا، بچه ها نمی دانستند چه کنند، برپا یعنی چه!؟ ناظم گفت: بچه ها بلندشوید و همه متوجه شدیم برپا یعنی باید جلوی معلم روی پا قرار بگیریم. ناظم آقای تازه وارد را معرفی کرد و گفت: ایشان از این ساعت به بعد معلم کلا س شما هستند و به شما درس می دهند. بعد از صحبت های دیگر از کلا س خارج شد. معلم گفت: بچه ها به مدرسه خوش آمدید. من همه شما را دوست دارم شما مثل بچه های خودم هستید من از شما امروز اسم و فامیل شما را سوال می کنم یکی یکی از جای خود بلند می شوید تا شما را بشناسم، اسم و فامیل خود را بلد هستید؟ بعضی با فریاد و کمی با صدای آهسته پاسخ مثبت دادند. آقا معلم کاغذی در دست داشت و آن را روی همان میز آهنی کنار تخته سیاه گذاشت و خودش روی صندلی پشت میز نشست و شروع به خواندن اسامی بچه های کلا س کرد. بچه ها با شنیدن اسم و فامیل خود از جای خود بلند می شدند آقا معلم سوال می کرد، پدرت چه کاره است؟ در خانه شما چند نفر درس می خوانند و با سواد هستند؟ و بعد از پاسخ، بچه ها با مهربانی می گفت بفرما بنشین. هر بار که آقا معلم اول اسم کسی را می خواند که آن اسم به اسم من شبیه بود من منتظر بودم اسم و فامیل من باشد ولی هر بار اسم و فامیل یکی دیگر از شاگردان خوانده می شد. این موضوع باعث شده بود من با دقت بیشتری به دهان آقا معلم نگاه کنم. ناگهان آقا معلم گفت خواندن اسامی شما تمام شد! آیا در بین شما کسی هست که نامش را نخوانده باشم؟ من به اطراف خودم نگاه کردم کسی حرفی نمی زد. آقا معلم تکرار کرد اگر اسم کسی را نخوانده ام دست خود را بالا نگه دارد، من با نگرانی دستم را بلند کردم، آقا معلم گفت: اسم شما چیست؟ اسمم را گفتم، اوگفت: فامیلی شما چیست؟ فامیلی خود را گفتم. معلم کاغذ پیش روی خود را نگاه کرد و گفت مطمئن هستی اسمت را درست می گویی؟ گفتم بله، در همین بین یکی از بچه های کلا س گفت: آقا اجازه؟ آقا معلم گفت: بله بفرمائید، او گفت اسم ایشان (با دستش هم مرا نشان می داد) همان است که گفت. آقا معلم گفت: تو او را می شناسی؟ او گفت: پدر او دوست پدر من است و خانه آنها در کوچه ماست. آقا معلم روبه من کرد و گفت: کیف خود را بردار و بیا بیرون. من همان کار را کردم و از پشت میز خارج شدم. آقا معلم دستی به سرم کشید و با مهربانی دست مرا گرفت و به اتاق دیگری در همان راهروی مدرسه برد جایی که همان آقای ناظم پشت یک میز نشسته بود. آقا معلم گفت: اسم این شاگرد در بین اسامی کلا س من نیست. ناظم از من پرسید اسم شما چیست؟ برای بار چندم اسم و فامیل خود را گفتم، ناظم چند دفتر و کاغذ را وارسی کرد و گفت: پسرجان اسم پدرت چیست؟ اسم پدرم را گفتم، دوباره شروع به نگاه کردن کاغذها و دفاتر روی میز کرد و به من گفت: کی به تو گفته، بیای این مدرسه؟ داشتم از این گویش ناظم با سر به زمین می خوردم چند قدم عقب رفتم، تعادلم حفظ شد سریع گفتم مادرم مرا آورده ناظم گفت: برو با پدر یا مادرت بیا، دیگر نمی توانستم حرکت کنم تمام حرف های شب قبل در خانه شعرخوانی مادرم و ذوق و شوق خودم برای روز اول مدرسه از جلوی چشمانم رژه می رفت. داشتم آمدنم به مدرسه را در ذهن خودم جلو می بردم. از خجالت و ناراحتی سرم را پائین انداختم. چشمانم فقط موزائیک های دفتر و کفش کتانی را که برای اولین بار پوشیده بودم می دید یک جفت کفش چرمی براق به تصویر دریافتی از کف دفتر اضافه شد با دقت بیشتری کفش چرمی را برانداز کردم. صدای آقای ناظم توجه ام را جلب کرد. ناظم گفت: مگر به تو نگفتم برو با پدرت یا مادرت بیا چرا هنوز اینجایی؟ داری موزائیک های دفتر را شمارش می کنی ؟ نکند پایت به زمین چسبیده است؟ من تا قبل از آن روز فقط از خوبی و زیبایی های مدرسه شنیده بودم و حالا ، برایم غیر باور بود من بدون ثبت نام شدن آمده ام مدرسه! کیفم دیگر خیلی سنگین شده بود. آن را گرفتم و با دست دیگر اشک هایم را پاک می کردم از محوطه دفتر خارج شدم.دوان دوان تمام مسیر صبح را طی کردم به پشت درب خانه رسیدم. از صدای گریه ام بدون این که به درب اشاره ای کنم درب خانه باز شد.مادرم در حالی که دو دست خود را باز کرده بود گفت: چی شده؟ و مرا بغل گرفت و من از زور گریه و متعلقات آن نمی توانستم حرف بزنم مادرم به من دلداری داد و با یک لیوان آب گفت: پسرم چرا گریه می کنی؟ چرا از مدرسه این قدر زود آمدی؟ به او گفتم آقای ناظم و آقا معلم به من گفتند اسم تو در این مدرسه ثبت نام نشده، مادرم دست و صورت مرا شست و به من دلداری داد و با برداشتن مدارک ثبت نام دوباره همان مسیر صبح را تکرار کردیم و وارد آن اتاق ناظم مدرسه شدیم. ناظم پیش دستی کرد به مادرم گفت: خانم شما مادر این بچه هستی؟ مادرم پاسخ مثبت داد، دوباره پرسش کرد مدارک ثبت نام و شناسنامه اش را آورده اید؟ مادرم با خونسردی با تحویل مدارک مورد درخواست به ناظم گفت: مگر فراموش کرده اید خود شما به من گفتید این اولین کلا س اول این مدرسه است که تکمیل شده و فرزند شما آخرین نفری است که ثبت نام می شود. ناظم بلا فاصله گفت: بله یادم هست،اسم و فامیل بچه شما چه بود؟ من در بین مادرم و ناظم در حالی که سرم رو به بالا بود، وقتی مادرم صحبت می کرد دهان او را نگاه می کردم و موقعی که آقای ناظم صحبت می کرد دهان ناظم را نگاه می کردم قرار داشتم. مادرم در جواب پرسش های ناظم ناگهان اسم مرا اسم دیگری گفت ولی فامیل همان فامیلی بود که خودم به آقای ناظم گفته بودم، ناظم شناسنامه من و مدارک ثبت نام و دفتر و کاغذهای روی میز را نگاه کرد و گفت بله اسم و فامیل او اینجا هست او ثبت نام شده است و کلا س او هم تعیین شده. ناظم با تعجب از من پرسید پسرجان مگر من از تو اسم و فامیل ات را سوال نکردم؟ با ترس کله ام را رو به پایین حرکت دادم. ناظم گفت اسم تو چیست؟ برای چندمین بار اسم و فامیل خود را گفتم، ناظم با حالت عصبانی به مادرم گفت شنیدی خانم این بچه اسم خودش را اسم دیگری می گوید و شما اسم دیگری را ثبت نام کرده ای این بچه هنوز اسم خودش را بلد نیست. من از این حرف ناظم پاک گیج شده بودم. آخه من از روزی که یادم می آمد همه به من همین اسم را می گویند که خودم به ناظم گفتم، حتی مادرم هم در خانه مرا با این اسم صدا می زند ولی در مدرسه حرف خودش را عوض کرده و اسم من را اسم دیگری گذاشته و شناسنامه هم اسم دیگری دارد. این جا بود که مادرم خنده ای کرد و گفت: آقای ناظم این پسر من دو اسمه است. اسم شناسنامه همان است که با آن ثبت نام شده و این اسم که او به آن عادت کرده اسمی است که از بندقنداق روی او مانده است و این بچه فقط اسم غیر شناسنامه ای را به رسمیت می شناسند. ناظم هم پوزخندی زد و گفتک پسرجان از امروز اسم تو اسمی است که با آن ثبت نام شده ای و به مادرم گفت شما بفرمائید. مادرم از دفتر خارج شد و من ماندم. آقای ناظم به من گفت بروسر کلا س کیفم را برداشتم و به سمت کلا س حرکت کردم. دوباره صدای آقای ناظم را شنیدم من را با اسم جدید و فامیلی صدا زد سریعا برگشتم. خنده ای کرد و گفت حالا مطمئن شدم خودت هم اسم شناسنامه ای را قبول داری. دست مرا گرفت و با هم به کلا س رفتیم و به آقا معلم گفت ردیف شماره ۱۰ اسم و فامیل این دانش آموز است. آقا معلم و آقای ناظم با هم حرف هایی زدند و خندیدند و من رفتم و سرجای قبلی نشستم. امروز چند دهه از آن واقعه گذشته است و همه ساله اول مهر و روز اول مدرسه که می شود مادرم از پنجره کوچه را نگاه می کند. بچه های کلا س اول دارند می روند مدرسه و برای او تجدید خاطره می شود.آقا ناظم و آقا معلم، چند دهه قبل از دنیا رفته اند. خدا رحمت کند همه خوبان این آب و خاک را چقدر دوست داشتنی و دلسوز بودند.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....