توضیحات

  • دوستان عزیز سلام. با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شماییم. از شما می خواهیم این متن را ادامه بدهید و برایمان بفرستید.
  • یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم...
  • منتظر ارسال داستان های قشنگ شما هستیم

مهلت شرکت در مسابقه

  • 30 مهر ماه

جایزه

  • 30 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)
به اشتراک بگذارید :
  1. با سلام و درود خسته نباشيد یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم...هوا ابري و اماده ي بارش شده بود و من هم كه چترم را يادم رفته بود و با وجود بيماري مي دانستم كه اگر خيس شوم تا مدتها بايد در خانه بمانم در حاليكه مي لرزيدم خودم را به ايستگاه اتوبوس رساندم تا زير سايه بان ان پناه بگيريم همزمان باران با شدت تمام شروع كرد و قطرات درشت ان رگبار وار به سقف ايستگاه صدا مي داد و باعث نوعي از ترس مي شد كه مبادا سقف ريزش كند در افكار خودم به به امتحان فكر مي كردم كه مي توانم به سوالات پاسخ بدهم يا نه ؟ با وجود بيماريم تمركزم را از دست داده بودم و شروع به ابرزيش بيني كردم و دستمال كاغذي هم تمام كردم و رو به دستمال جيبي اوردم آه پس چرا اين اتوبوس لعنتي نمي ايد ديرم شده بود از تاكسي هم خبري كه نبود كه نبود انگار كه ان روز قرار بود همه دست به دست هم بدهند تا مرا از امتحان رد كنند و سرماخوردگي هم داشت طوري ديگر دمارم را در مي اورد در حاليكه از سوز سرما مي لرزيدم سرم را خم كرده بودم كه كمتر سردم شود احساس كردم كه شخصي كنارم ايستاده از گوشه چشم نگاهي كردم اقاي با پالتو و كلاه و جلوي صورتش را با شال بسته بود چتري هم بسته شده دستش بود زير چشمي نگاهي كردم او بي توجه به من ايستاده بود من يواش يواش عصبي شده بودم و ديرم شده بود ان روز مي دانستم كه روز بدي خواهد بود و زير لب غرولند كنان خودم را عصبي تر مي كردم بلند شدم و به اخر خيابان نگاهي كردم ببينم اتوبوس يا تاكسي مي ايد هيچ خبري نبود مغازه ها هم هنوز بسته بودن و ان اقا هم كه متوجه عصبي بودن من شده بود از من سوال كرد كه دخترم مشكلي پيش امده مي توانم كمكي كنم و او با مهرباني مرا دلداري داد كه هر مشكلي كه داري راه حلي دارد و ناراحت نشو و منتظر حرفهاي من بود من با ناراحتي گفتم كه امروز امتحان دارم و ديرم شده و از طرفي هم سرماخوردگي مرا اذيت مي كند و از طرفي هم هيچ ماشيني هم نيست كه بتوانم بروم با تمام شدن حرفهايم ارامش خاصي به من دست داد ان اقا با خنده كنان پاسخ داد كه دخترم امروز كه جمعه است و اتوبوسها ديرتر شروع به كار مي كنند و ايا مطمئني كه امروز امتحان داري و من بهت زده به سخنان او گوش مي دادم با تشكر از او به سمت خانه برگشتم تا استراحتي كنم و از خودم بدم مي امد كه چرا اينقدر بي دقت و بي نظم شدم كه روزهاي هفته را اشتباه كنم ولي اين اشتباه برايم درسي شيرين شد كه در همه ي امور دقت بيشتري داشته باشم

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
کریم گر که تو باشی گدا نمی ماند/تو سفره پهن کنی بینوا نمی ماند/کنار پنجره فولاد تو امام رئوف/بدون شک نگرفته شفا نمی ماند/اگر نگاه خود را بگیری از عالم/به جان فاطمه حاجت روا نمی ماند

کریم گر که تو باشی گدا نمی ماند/تو سفره پهن کنی بینوا نمی ماند/کنار پنجره فولاد تو امام رئوف/بدون شک نگرفته شفا نمی ماند/اگر نگاه خود را بگیری از عالم/به جان فاطمه حاجت روا نمی ماند

فرستنده :azteach20

 ارسالی از خانم سیده نیلوفر محمودیان (مسابقه عکاسی جلوه های محرم)

ارسالی از خانم سیده نیلوفر محمودیان (مسابقه عکاسی جلوه های محرم)

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....