تاریخ انتشار : 1397/7/17 4:15

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

خوان چهارم.سایت نوجوان ها (1)رستم در ادامه مسیرش به دشتی سر سبز و پر از درخت و گیاهان خوشبو و چشمه ساران جاری و خنک رسید. آنجا را برای استراحت خود و اسب قوی و وفادارش رخش انتخاب کرد.

از اسب پیاده شد و زین و برگ و لگام را از او دور کرد تا بتواند به راحتی نفسی تازه کند و در آن دشت سر سبز بچرد.
بعد از آن خودش نیز به سمت چشمه ای جوشان و گوارا رفت تا گرد راه را از تنش بزداید و جانی تازه بگیرد.
زمانی که از داخل چشمه خارج شد چشمش به سفره ای افتاد که در کنار چشمه با انواع غذاهای رنگارنگ و انواع نوشیدنی های گوارا چیده شده بود.
به سمت سفره رفت و به اطراف نگاه انداخت تا شاید صاحب این سفره را پیدا کند.
اما این سفره و خوراکی هایش متعلق به زنی جادوگر و بد کردار بود که سعی داشت با تطمیع رستم او را از بین ببرد، لذا با نزدیک شدن پهلوان به سفره خود را به شکل دختری جوان و زیبا در آورد و به سمت سفره رفت و در کنار سفره نشست و با سازی که در دست داشت شروع به نواختن آهنگی گوشنواز کرد .
او جهان پهلوان را بر سر سفره خود دعوت کرد. رستم که از ماجرا بی خبر بود، دعوت او را قبول کرد و بر سر سفره نشست. طبق عادت قبل از بردن دست به سفره و گرفتن لقمه ای، نام خداوند را بر زبان آورد. با جاری شدن نام پروردگار چهره دختر زیبا دگرگون شد و چهره اصلی و حقیقی اش نمایان گردید.
رستم که نقشه را فهمید از کنار سفره بلند شد و با خنجرش قلب جادوگر بدکردار را نشانه گرفت و او را از بین برد.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....