اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

گنج.سایت نوجوان ها (1)مردی فقیر در یک شهر زندگی می کرد که روزگار را به سختی می گذراند، حتی به حدی فقیر بود که شاید وعده های زیادی را گرسنه می ماند و شب ها سر گرسنه به زمین می گذاشت. اما روزی خبردار شد که ارث زیادی برای او گذاشته شده است و یک شبه به ثروت زیادی رسید که حتی از مال و منال ثروتمندان شهر هم بیشتر بود.

ثروت زیاد را که دریافت کرد از ترس این که پول ها را خرج امور غیر ضروری نکند یا دزدی آن ها را از او ندزدد، کیسه های زر را در خورجینی گذاشت و خورجین بر دوش به سمت بیابان شهر راه افتاد. چاله ای کند و کیسه های پر از زر را در چاله گذاشت و روی آن ها را با خاک و سنگ پر کرد. خیالش که از جای امن آن ها راحت شد به خانه بازگشت.

هر روز صبح کارش این شده بود که بعد از بیدار شدن به سمت بیابان خارج از شهر برود و اموالش را بشمارد که خیالش راحت بشود و دوباره به خانه متروکه اش باز می گشت.

یک روز صبح همسایه خردمند مرد داستان ما رفتار مشکوک او را دید و تصمیم گرفت سر از کارش در بیاورد. پس کمین کرد تا همراه همسایه اش به بیابان برود. به محل گنجینه که رسیدند راز مخفی را فهمید و فکری به سرش زد.

وقتی کار صاحب پول ها تمام شد و از آنجا دور گردید، او رفت و تمام کیسه های طلا را برداشت و به جای آن ها سنگ گذاشت و مثل قبل روی چاله را پوشاند.

فردا صبح با صدای داد و فغان همسایه اش از خانه بیرون آمد، دید که مرد با گریه به او می گوید که تمام ثروت و سرمایه زندگی اش را دزدیده اند. مرد خودش را به گمراهی زد تا همسایه داستان را از سیر تا پیاز بگوید.

او را آرام کرد و به خانه اش برد و به او گفت وقتی تو از پول هایت استفاده نمی کنی و به دنبال راحتی خودت نیستی چه فرقی دارد به جای پول سنگ باشد. وقتی قرار است آن ها را برای دیگران به جای بگذاری برای تو چه فرقی می کند که سنگ باشد یا زر.

این مصرع معروف از شیج اجل سعدی شیرازی است که می سراید: به جای نهادن چه سنگ و چه زر.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....