اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمن رضاییان:

مشهد.سایت نوجوان ها (1)از وقتی که چشم هایم سنگین شدند و دیگر صدای تلق و تلوق قطار داشت به صدایی دوردست تبدیل می شد باران گرفته بود. بوی نم آن از درز باز پنجره کوپه وارد فضا می شد و در تلفیق با گرمای داخل کوپه خنکی دلچسبی ایجاد می کرد. تکان های قطار، بیشتر باعث می شدند خوابم بگیرد. چشم هایم را کامل بستم و فکر کردم روی تختی جادویی خوابیده ام که تکان می خورد و مرا به سمت مقصد می برد.
قلبم سنگین بود. انگار سخت می زد.

مامان که از خواب بیدارم کرد نزدیک ایستگاه بودیم. مثل صبح های مدرسه که به سختی از خواب بیدار می شدم نبودم. شوق رسیدن داشتم و حالا رسیده بودیم. سریع وسایلم را جمع کردم، چمدانم را بستم و جلوی در کوپه منتظر ماندم تا اعلام کنند از قطار پیاده شویم.
قلبم تند تند می زد. ذوق دیدن داشت.

خیلی سال پیش به مشهد آمده بودیم. آن روزها آنقدر کوچک بودم که چیزی از خاطره ی سفر به یاد ندارم. تنها تصویری که در ذهنم مانده است پرنده هایی بودند که در یک حیاط بزرگ، آرام و بی صدا این طرف و آن طرف می رفتند و دست هایی که گهگاه برایشان دانه می پاشیدند. اما حالا همه چیز فرق دارد. حالا می توانم تک تک لحظات سفر را به ذهنم بسپارم.
می توانم تک تک لحظات را به قلبم بسپارم.

غروب به شهر رسیده بود که از ایستگاه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم. چند دقیقه ای با ماشین پیش رفتیم تا بالاخره به بلوار امام رضا رسیدیم. همه جا روشن بود. تلفیق نور کم رمق خورشید با چراغ های روشن عصر تلفیق دلنشینی بود. حتی پرچم های سیاه عزاداری هم به چشمم زیبا می آمدند. زیبا و غم انگیز و باشکوه. حالا داشتیم به سمت هتل می رفتیم. باران دوباره شروع شده بود و مردم انگار خودشان را دست خیسی سپرده باشند، همه رو به سمت حرم می رفتند.
نور طلایی رنگ گنبد، حرم را از دور نشانمان داد. همه زیر لب سلام دادند. من هم همین کار را انجام دادم. چشمم همچنان به نور زیبایش بود که ماشین داخل یکی از خیابان ها پیچید و جلوی در هتل ایستاد.
قلبم می گفت زودتر وسایلت را بگذار و بیرون بزن. می گفت اگر توانستی تا حرم پراز کن.

برای نماز مغرب به حرم رفتیم. جمعیت آنقدر زیاد بود که باورم نمی شد. با مامان این طرف و آن طرف می رفتیم تا جایی نزدیک تر برای نماز خواندن پیدا کنیم. از این صحن به آن صحن... چه حال قشنگی. انگار من هم یکی از آن کبوترهایی بودم که از این سوی حرم به آن سو پر می زنند. احساس سبکبالی داشتم.
تپش قلبم منظم بود.

بعد از نماز مغرب همانجا توی صحن نشستیم و به عزاداری گوش دادیم. باد می آمد و بوی باران را با خودش می آورد. راستی چقدر قشنگ بود اگر باران می گرفت و خیس می شدیم.
مامان می گفت: «هیچ کس دست خالی از حرم برنمی گردد.»
می گفتم: «هیچ کسِ هیچ کس؟ این همه آدم، یعنی همه این ها حاجتشان را می گیرند و می روند؟»
مامان می گفت: «همه حاجت روا می شوند. حتی معجزه هم می شود. مثلا نابینایی شفا پیدا می کند، مریضی خوب می شود.»
این ها معجزه بود؟ البته که معجزه بود. اما فقط این ها معجزه نبودند. برای من معجزه در چیزهای بسیار کوچک هم معنی می شد.
من قلبم را با خودم آورده بودم. راز بزرگی در آن بود و معجزه ای کوچک می توانست این راز را تا همیشه زیبا و گرم کند، راز من سرد بود و تاریک، گرفته بود. آمده بودم تا شاید راز قلبم شفا بگیرد.

بعد از تمام شدن نماز صبح از صحن بیرون آمدیم. خواب آلود بودم اما سعی می کردم خودم را بیدار و هوشیار نگه دارم. دلم نمی خواست لحظه ای از حال اینجا را از دست بدهم. بیرون صحن، کنار یکی از ورودی ها، چای صلواتی می دادند. همه مان چای گرفتیم. بابا گفت: «حالا خواب از سرمان می پرد.»
خواب از سرم پرید. خواب از سر قلبم پرید. قلبم از خوابی طولانی بلند شده بود. چه حس عجیبی بود.

انگار همه چیز را روی دور تند گذاشته باشند. در چشم برهم زدنی به ایستگاه راه آهن برگشتیم و سوار قطار شدیم. تا لحظه آخری که قطار حرکت کند در دلم داشتم از رازم با او حرف می زدم. گیج بودم. چمدانم را بالای کوپه گذاشتم و خودم را توی یکی از تخت های طبقه آخر مچاله کردم. به گمانم وقتی چشم هایم روی هم رفت بوی باران را حس کردم. انگار دوباره شروع به باریدن کرده بود.
مثل وقتی که ظهرها به خانه می آیم وکوله ام را روی زمین می گذارم، مثل دوشنبه ها که از سنگینی کتاب های مدرسه شانه هایم درد می گیرد، مثل لحظه ی فراغت... کوله پشتی ای از روی قلبم برداشته شده بود. سرم پر از عطری طلایی رنگ بود و قلبم از چای گرمی که در آخرین دقیقه ها خورده بودم گرم و آرام بود.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
شمال دیلمان روستای ملومه

شمال دیلمان روستای ملومه

فرستنده :Payamgh76b

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....