تاریخ انتشار : 1397/8/26 7:26

توضیحات

  • با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شما هستیم. امیدواریم پاییز شاد و قشنگی داشته باشید. این بار از شما می خواهیم از زبان درخت یک داستان هیجان انگیز را تعریف کنید. لطفا متن هایی که می نویسید از 8 خط کمتر نباشد. منتظر متن های زیبایتان هستیم.

مهلت شرکت در مسابقه

  • 6 آذر ماه

جایزه

  • 30 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)

اعلام نتایج

برنده این مسابقه خانم فاطمه حسینی هستند.

داستان برگزیده

متن برگزیده.سایت نوجوان ها

به اشتراک بگذارید :
  1. من,بلوط و توت و گوجه سبز , چنار و تعدادی زیادی از هم کلاسی های جنگل سر ساعت کلاس درخت پیر گوش به حرفهایش می دادیم. روزها نور خورشید از انبوه برگهای پهن و شاخ های زیادی که درخت ها داشتند خیلی کم به زمین می رسید و هوای خنک و دلپذیر برای ما بود. درخت پیر پرسید:درخت و درختچه های عزیزم هر کسی به این سوال جواب دهد می فهمم حرفهای مرا خوب یاد گرفته است. آماده ی آماده بودم تا وقتی سوال را پرسید جواب را بگویم فکر می کردم آماده ام واز همه بیشتر قدرت فهم دارم. بالاخره پرسید چرا به همه ما در کنار هم دار و درخت می گویند؟تا خواستم بگویم درخت پیر گفت هر که می داند شاخه اش را بالا بیاورد . باتمام قوا شاخه هایم را بالا بردم ولی همزمان با من درخت همسایه ام نیز آماده بود و هر دو با هم آماده بودیم درخت پیر گفت اول او بگوید . درخت همسایه گفت:دار یعنی درخت هایی که بدون میوه هستند مثل من که کاج هستم. درخت پیر گفت:خوب بقیه اش چه؟ درخت همسایه: چیزی نداشت بگوید... درخت پیر به من نگاه کرد و گفت خوب تو ادامه بده: درخت هم به درختانی گفته می شود که میوه دارند مثل من که بلوط هستم. وقتی جواب هر دوی ما درکنار هم درست شد درخت پیر گفت حالا فهمیدید که چرا به شما درختان میوه و غیر میوه دار و درخت می گویند .آفرین به هر دو شما. این هماهنگی من وهمسایه ام ما را بیشتر به هم نزدیک تر کرد ودوستی مان قویتر شد. حالا سالهاست من واو درکنار هم هستیم و درخت پیر دیگر در بین ما نیست ولی حرفهای و آموزه هایش در شاخ و برگ ما ماندگار شده است.

  2. خیلی کوچکم آنقدر کوچک که همیشه در کف دست در محیط تمیز می شود مرا شمرد . باغبان به تازگی قصد کاشتن چند درخت را گرفته آن هم با دانه بدون خرید نهال اولین بار است که با کاشت دانه می خواهد به جمع درختان باغ اضافه کند آن هم در فضای خوب و مرطوب شمال که به راستی برای من که دانه پرتقال هستم محیط مساعدی است جایی که انتخاب کرد و چاله ایی را حفر کرد و مرا در عمق چاله گذاشت و رویم خاک ریخت همه جا تاریک بود ولی راهم را از همین تاریکی به سمت نور می کشم و قد بلند و بلند تر می شود . پس الان و در اولین فرصت اطرافم را آبیاری کرد این را از سر آزیر شدن آب بر روی سر و صورتم می فهمم روزها می آید و می رود و من بعد از سالها با گذشت فصل ها همراه اعضای خانواده که در یک زمان با هم کاشته شدیم و رشد کردیم فضای بخشی از باغ را سر سبز و پر بار کرده ایم . هر بار که کودکان اطرافم می چرخند دائما نگرانم می ترسم از برگها وشاخه هایم بکشند و بکنند و یا بشکنند راستش شادی شان شادم می کند ولی این کار ها پوستم را بدنم را خراب می کند دوست دارم همیشه زیبا باشم با سطح یک دست و دوست داشتنید چرا که خودم هم از خودم لذت می برم بهترین زمان وقتی انسانها و درختان میوه خیلی به هم احترام می گذارند زمان باردهی است زمانی که باغبان حواسش به ما هست تا توسط افراد ناشی مورد آزار و اذیت نباشیم تا میوه های ما مرغوب و سالم و شیرین و آبدار و بدون آفت باشد زندگی ما هم به همین منوال است . ولی باید بگویم ما از انسان ها مدرن تریم اگر گفتیدچرا ما از مواد معدنی خاک استفاده می کنیم و به دنبال نمک و شکر وشیرینی و هر چه که به ما آسیب می رساند نیستیم برعکس انسانهای که خودشان با توانایی های که دارند دست با کارهای ناخوش می زنند اگر قرار باشد که از خدواند خواسته ایی بزرگ داشته باشم آن است که یک روز بتوانم در همین باغ خودمان قدم بزنم و طعم متحرک بودن را نیز بچشم راستش شاید در آینده با تغییر و تحول در ساختار ما این امر هم ممکن شد گرچه در همین یک جا نشینی نیز شاهد هزاران صحنه مختلف و جورا با جور شده ایم امروز هم در روزهای پاییز فصل چیدن ماست این فصل روز برو و بیا در باغ پرتقال من و خانواده ام است پس با اجازه .

  3. یک دانه کوچولوی توت بودم یک پیرمرد مهربان و زحمتکش به این باغ آمد . مرا خیلی آرام در خاک گذاشت زیر خروار‌ها خاک جوانه زدم و خود را از بین سنگ‌ها بیرون ‌آوردم و با آب و نور و آفتاب جان ‌گرفتم. دنیای زیبا را مشاهده نمودم اطرافم پر از سبزه و گل و چمن و درخت‌های بزرگ بود. وقتی تشنه میشدم به من آب می‌داد. گاهی هم به خاک من کود می‌داد تا من غذای خوشمزه برای خوردن پیدا کنم. اگر کنار من علف‌های هرز رشد می‌کرد می‌چید. اندک اندک رشد کرده و شاخ و برگ در آوردم.ساقه‌ام اول سبز کم‌رنگ و نازک بود بعد کم‌کم ساقه‌ام تبدیل به یک چوب ضخیم شد پوست من در مرحله جوانی خاکستری روشن و سپس خاکستری قهوه ای تبدیل شد. سطح پوستم دارای شیارهای نسبتاً عمیق است و در درختان بزرگ، صفحات پوست مرده خیلی برجسته مشخص هستند.من دارای شاخه های متعدد با انشعابات زیاد هستم. نسبت به سرما مقاوم هستم و تا سرمای 25 درجه سانتی گراد زیر صفر را تحمل می کنم شاخ و برگ‌هایم محل مناسبی برای زندگی پرنده‌هابود. گاهی همبازی جوجه گنجیشک‌ها و گاهی هم محل آواز خواندن آنها تا در کنار برگ‌ها سرود خوشبختی را بخوانند.. رشد کردم وقدم هی بلندتر شد. بزرگ و بزرگ‌تر شدم و بدین ترتیب بعد از چند سال به درختی بزرگ و تنومند تبدیل شدم. میوه من توت سفیداست ،پیرمرد مهربان با پیوندزدن برخی شاخه هایم ،به توت سرخ یا سیاه تبدیل شدم . میوه من با طعم ملس و شیرین با ارزش غذایی زیاد است.گلدهی من در فروردین و اردیبهشت و میوه دهی در اردیبهشت وخرداد و ماه صورت می گیرد.من الان خیلی قوی هستم. دوست دارم وقتی کسی خسته میشه به من تکیه کند. وقتی کسی می‌خواهد زیر برگ‌ها و شاخه‌های من استراحت کند من برگ‌هایم را باز می‌کنم تا نور به چشمش نخورد و سایه باشد و او راحت بخوابد. با دوستانم در باغی بزرگ زندگی می‌کنیم و هر روز گروهی از گنجشک‌ها روی شاخه‌های ما آواز می‌خواندند. وقتی باد لابه‌لای شاخ و برگ‌های ما عبور می‌کند و برگ‌ها را نوازش می‌دهد روزگار به‌خوبی سپری می‌شود؛ استفاده از برگ هایم برای تغذیه کرم ابریشم مناسب است باغبان مهربان ،برگ های مرا در بهار برای تربیت کرم ابریشم و در پاییز به عنوان علوفه دام به مصرف می رساند. استفاده از میوه من به صورت خام و تازه و یا به صورت خشک شده مصرف می شود. میوه خشکم را به عنوان آجیل شیرین و یا به جای قند همراه با چای می خورند.همچنین از چوب من در مصارف مختلف نجّاری به ویژه تهیه تار استفاده می شود.خوشحال هستم که به مصارف گوناگون می رسم و خدمت های بزرگی به باغبان مهربان می کنم .

  4. داستان یک درخت گردو فصل اول: من گردویی بودم که در یه باغ پراز گردوهای ریز و درشت، زندگی میکردم. من و دیگر گردوها در کنار هم شاد و خرم زندگی می کردیم، با هم حرف می زدیم، آواز می خواندیم و شادی می کردیم. من نسبت به دیگر دوستانم گردویی بهتر و پرمغز تری بودم. فصل برداشت گردو، یعنی فصل تابستان فرارسید. باغبان هر روز چادری زیر درخت ها پهن میکرد و با چوبی بسیار بلند به شاخه های آن می کوبید. چند روز گذشت و نوبت به درختی که من از آن آویزان بودم، رسید. باغبان چادر بزرگش را زیر درخت ما پهن کرد. او با چوب بلندش به شاخه ها می کوبید و هر دفعه تعدادی از دوستانم بر روی چادر می افتادند. باغبان بر شاخه ای که من از آن آویزان بودم، کوبید و من با دیگر دوستانم بر روی چادر افتادیم و کمی غلت خوردیم. وقتی کار باغبان با درخت ما تمام شد، گردوها را برای فروش جمع آوری کرد و بعضی از گردوهای بهتر را برای کاشتن جدا کرد. من هم جزء آن ها بودم. او با بیلش حفره ای ایجاد کرد و من را درون آن قرار داد پس از آن، رویم خاک ریخت ناگهان همه جا تاریک شد، سرما را بر روی پوستم احساس کردم، چون باغبان داشت به خاک روی من، آب می داد. پس از مدتی پوستم نرم شد و از بدنم جدا شد. مغزی هم که در درونم بود، جوانه زد. پس از گذشت چند سال، رشد کردم و به درختی تنومند تبدیل شدم. درختی که خیلی شبیه درخت مادریم بود. پس می توانستم در سالهای آینده، همانند درختان تنومند اطرافم گردو بدهم. فصل دوم: چند سال گذشت. درختانی که بر اثر آفت پیری یا سرمای زیاد، محصول کم یا خرابی می دادند را می بریدند. تابستان شد. تقریباً در آن زمان، اولین سالی بود که محصول می دادم. از دور دیدم باغبان، همان چادر را در دست داشت و به طرف من آمد. او می خواست گردوهای من را بچیند. او با همان چوب به شاخه های من کوبید. دردم گرفت چند بار به من کوبید و در هر بار، تعدادی از گردوهایم بر روی چادرش می افتادند. او تقریباً تمام گردوهایم را چید. نگاهی به چادر انداخت و گردوها را برای فروش جمع آوری کرد و بعضی از گردوهای بهتر را برای کاشتن جدا کرد. با بیلی که توی دستش بود، گودالی درست کرد و گردوها را در آن قرار داد. یادم می آمد که زمانی من هم جزء همان گردوها بودم. چند سال گذشت هر سال پیرتر و پیرتر می شدم. گردوهای من هم روز به روز کم تر می شدند. یعنی ممکن است مرا ببرند؟! فصل سوم: آهی از درد بلند کردم. مردی از طرف کارگاه نجاری، با اجازه از آقای باغبان، داشت من را قطعه قطعه می کرد، کار بی رحمانه ای است. هر لحظه، قطعه ای از تنه ی من بریده می شد. همین کار را با دوستانم کردند. قطعه های ما را توی کامیونی بزرگ گذاشتند. چند ساعت در راه بودیم. وقتی ما را از ماشین در آوردند، کارگاه نجاری بزرگی دیدم. پشتم را نگاه کردم. دیدم که چند کامیون دیگر در آنجا بودند و هم نوعان ما را از کامیون در می آورند. وقتی به کارگاه وارد شدیم، قطعه های من را به صورت های مختلف در آوردند. با دستگاهی الوارهای من را به هم چسباندند و تبدیل به دری محکم کردند. بعد با قسمتی از دیگر دوستم، دسته ای برایم ساختند. پس از آن، در قسمت دیگری از کارگاه، بر روی من طرحی پیاده کردند. پس از چند روز کار روی من، تبدیل به دری محکم، پایدار، مقاوم و زیبا شدم. عکاسی آمد و از من عکس گرفت و آن را در آلبومی، در کنار عکس دیگر دوستانم که تبدیل به در شده بودند، قرار داد. خریدارانی که می خواستند دری زیبا برای خانه هایشان بخرند، به آن جا مراجعه می کردند. فروشنده ها به آنها آلبوم را نشان می دادند تا آن ها از آلبوم، در مورد نظر خود را انتخاب کنند. پس از چند روز که به دیواری در کنار درهای دیگر تکیه زده بودم، چند نفر آمدند و من را بلند کردند من در بزرگ و سنگینی بودم برای همین من را با کامیون حمل کردند. راننده کامیون مردی چاق بود که سیبیلی پرپشت داشت. او کامیون را روشن کرد و ما به راه افتادیم. در راه، جاده هایی به چشم می خورد که به نظر آشنا می آمدند، پس از این که به مقصد رسیدیم و چند نفر من را از کامیون درآوردند، تازه فهمیدم که در جایی شدم که در همان جا متولد شده بودم، آقای باغبان جلوی باغ منتظر ما بود. نسبت به زمانی که ما را کاشته بود، بسیار پیر شده بود. او به کمک آنها من را در جای مورد نظر نصب کرد. فصل چهارم: در مدتی که من در بودم اتفاقات زیادی افتاد. من باید از ورود سرما، تجاوزکاران و … جلوگیری می کردم. وقتی باغبان عصبانی می شد، محکم به من می کوبید و من دردم می گرفت. وقتی هوا سرد می شد، سوز زیادی می آمد و من باید تحمل می کردم. من را هر روز باز و بسته می کردند. وقتی تولد پسر باغبان شد، روی من را از بادکنک و تزئینات تولد پوشاندند. در اوقات فراغتم نیز با دوستانی که هنوز ثمر زیادی می دادند و بریده نشده بودند، حرف می زدیم. انشا در مورد زندگی یک درخت از زبان خودش

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....