تاریخ انتشار : 1397/9/14 12:23

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان:

امتحان.سایت نوجوان ها (1)نگاهم روی سوال پنجم ماسیده بود. سوال را از اول تا آخر چند بار خوانده بودم. جوابش را هیچ کجای ذهنم پیدا نمیکردم. حوصله ام سر رفته بود.

دوباره یک نگاه سرسری به ورقه امتحان انداختم. دور سوال ۱ و ۲ و ۳ با خودکار کم جوهرم خط کشیده بودم و هنوز جوهر خودکارم برای پاسخ هیچ کدام از سوال ها استفاده نشده بود. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و سراغ سوال ۶ رفتم، ولی صدای تق تق کفش های پاشنه بلند مراقب که نزدیک تر میشد، حواسم را پرت کرد. همین که سرم را بالا گرفتم با صورت گرفته مراقب مواجه شدم. جا خوردم، دور و برم را نگاه کردم. نکند تقلب کرده بودم و خودم خبر نداشتم. مراقب گفت: چرا اینور و اونورو نگاه میکنی؟ نمیخوای سوالاتو جواب بدی؟

به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: نیم ساعت دیگه بیشتر وقت نداری. گفتم: باشه ممنون.

مراقب راه آمده را برگشت. من هم رفتم سراغ سوال ۷. نمیدانم چرا سوال ۶ را نخواندم ولی احساس کردم ۷ عدد بهتری است.

سوال ۷: اگر عدد اتمی عنصری z و عدد جرمی آن ....

خواندش چه فایده ای داشت. من که هیچ کدام را بلد نبودم. در خودکار را بستم و روی ورقه انداختم. به سوال همیشگی ام رسیدم: چرا درس نخواندم؟

سوالی که نه تنها خودم از خودم بلکه همه ازم میپرسیدند. حس ناامیدی سراغم آمد. دلم میخواست الان هر جایی به غیر از جلسه امتحان باشم.

مراقب دوباره سر میزم آمد و با عصبانیت به من خیره شد. من هم خودم را زدم به عالم بی خیالی و با در خودکارم ور رفتم. گفت: نوشتی؟

گفتم: چی رو؟ با عصبانیت بیشتر گفت: امتحانو دیگه.

سعی کردم خودم را طوری روی برگه امتحان پهن کنم که چیزی نبیند.

- آهان بله.

ولی او حواسش بیشتر از اینها جمع بود و تمام مدت مرا پاییده بود. گفت؟ پس چرا برگت سفیده؟

لبخندی تحویلش دادم. چشم غره ای رفت و راه آمده را برگشت.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که پشت بلندگو گفتند: همکاران محترم، لطفا برگه ها را جمع کنید. وقت امتحان به پایین رسیده.

اولین نفر بلند شدم و برگه را به آن مراقب عصبانی تحویل دادم. مراقب سر تا پایم را وارسی کرد. من هم دوباره لبخند زدم و با سرعت هر چه تمام تر جلسه امتحان را ترک کردم. بیرون که آمدم همه راجع به جواب های امتحان حرف میزدند و من هفته بعد باید دوباره رو به روی معلم می ایستادم و جواب پس میدادم. تصمیم گرفتم یکبار دیگر شانسم را در درس خواندن امتحان کنم. دلم برای نمره خوب گرفتن تنگ شده بود .

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
محمدجواد حسین خانی / کرمان

محمدجواد حسین خانی / کرمان

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....