تاریخ انتشار : 1397/10/10 9:27

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

حکایت.سایت نوجوان ها (1)در روزگاران قدیم در شهر و دیاری حاکمی بود که بر مردمان آن شهر فرمان می راند.

روزی مردی را به خدمتش آوردند که جرمی را به گردنش انداخته بودند اما مرد نتوانسته بود برای رد گناهکاری خودش و اثبات بی گناهی اش ادله کافی را ارائه دهد.

روز ها و ماه ها می گذشت و این متهم بی گناه در زندان شهر گرفتار بند بود و برای اثبات خویش هر راهی را که انتخاب می کرد به در بسته می خورد و جوابی نمی گرفت. دیگر خودش هم تقدیر را پذیرفته بود و همه چیز را به دست خدا واگذار نموده بود، زیرا تنها کسی که می دانست او بی گناه است و جرمی را مرتکب نشده است، پرودگار عادل بود.

در آخرین دادگاهی که برگزار شد، حکم نهایی صادر شد و مرد به اعدام محکوم گردید. در لحظه های آخر که او را برای اجرای حکم خارج می کردند مرد از شدت عصبانیت کنترل خودش را از دست داد و در حالت خشم و ناامیدی شروع به گفتن دشنام کرد.

شاه از وزیر پرسید: چه گفت؟

وزیر پاسخ داد: دعا به جان قبله عالم کرد.

در نهایت شاه که از گفته وزیرش خوشش آمد دستور داد مرد بی گناه را آزاد کنند.

وزیر دیگر پادشاه که دلی سیاه داشت به حاکم گفت: پادشاها مرد به شما دشنام داد.

شاه در پاسخ وزیر سنگ دل گفت: آری تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان فردی را نجات داد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....