تاریخ انتشار : 1397/10/22 10:42

توضیحات

  • مامان گفت: بلند شو دیگه. چقدر می خوابی؟
  • برای سومین بار این حرف را زده بود. بعد هم به سرعت به آشپزخانه برگشت تا کارهایش را ادامه بدهد.
  • پتو را روی سرم کشیدم و توی دلم گفتم: لعنت به این شانس، روز جمعه هم نمی شه خوابید. بعد با لج بیشتری گفتم: باید مهمونداری کنیم!
  • گفتم: خدایا، نمی شد یه امروزو نامرئی می شدم؟ کسی منو نمی دید و کاری به کارم نداشت؟
  • مامان دوباره در اتاق را باز کرد. داشت می گفت: مگه نمی گم بلند... که حرفش را قطع کرد. بعد چند بار اسمم را صدا زد و با خودش گفت: کی بلند شد که من ندیدم. بعد خطاب به من گفت: کجا رفتی پس؟ از دست تو. صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد: زود حاضر شو الان مهمونا میرسن. ظهر شد.
  • و دوباره از اتاق بیرون رفت.
  • پتو را کنار زدم و نگاهی به دست هایم کردم.
  • هیچی نمی دیدم! مامان هم مرا ندیده بود. واقعا نامرئی شده بودم!
  • بعد چه اتفاقی افتاد؟ این داستانک را نهایتا تا ده خط برایمان ادامه بدهید. یادتان باشد از روایت و پایان بندی های جذاب استفاده کنید.

مهلت شرکت در مسابقه

  • 10 بهمن ماه

جایزه

  • 50 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه های ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)
  • ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com
  • ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha
  • ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
جنگل مازيچال کلاردشت، ارسالی از مهرداد

جنگل مازيچال کلاردشت، ارسالی از مهرداد

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....