تاریخ انتشار : 1398/1/8 14:53

پرسش

من ۱۸ سالمه. تا الان ۳ سالی میشه که به شدت به دبیرم که همجنس خودم هست علاقه بسیار شدیدی دارم.
این خانوم ۴۰ سالشه؛ کاملا متوجه علاقم هست و من در جریانشون گذاشتم. خدا میدونه من تو این سه سال چی کشیدم، ۲۴ ساعته فکر من درگیره این خانوم و کاراشه، کار شب و روزم گریه اس، در روز ساعت ها به عکسش خیره میشم، بارها و بارها به صدایی که ازش دارم گوش میدم، تقریبا هر روز پیام میدم و حرف های عاشقونه، قربون صدقه، کادو و... شبا تا ساعت های ۲،۳ بیدارم از فکرش، میتونم به جرأت بگم که من هر شب خوابه ایشون رو میبینم حتی اگر در روز یک ساعت بخوابم تو همون تایم کمم تو خوابمه، تموم حس و حال و جوونیم رو از دست دادم، من عاشق درس خوندن بودم اما از وقتی که این احساس در من شکل گرفته میتونم قسم بخورم توانایی خوندن حتی یک خط از کتابام رو ندارم...
خونوادم، فامیلای دور و نزدیک و مدرسه ام از این حس من با خبر هستن... هر وقت از این خانوم بی توجهی و بی تفاوتی میبینم تا جایی عصبی و ناراحت میشم که رو دستای خودم رو با تیغ میزنم، با مشت میزنم تو سروصورت خودم، تمومِ انرژیم رو از دست میدم...

من این خانوم رو حتی از خونوادمم بیش تر دوست دارم اما چیزی که باعث ایجاد این حالتها در من میشه اینه که ایشون خیلی به من توجه ندارند با اینکه از تموم حالتهایی که بهتون گفتم با خبرند! بهش میگم که چرا نسبت به من بی تفاوتی؟ انکار میکنن و اصرار دارن که من خیلی براش مهمم و خیلی دوسم داره... بهش پیام میدم میگم حالم بده، میگه والا نمیدونم چی بگم و میره. ناراحتم که حتی حال داغونه یه آدم براش مهم نیست، حداقل رفتارش همین رو میگه...

تا پیام ندم پیام نمیده، تا زنگ نزنم زنگ نمیزنه، تا سراغش نرم کاری با من نداره. همه اینارو بهش میگم میگه که وقت نداره و سرش خیلی شلوغه اما من خیلی براش مهم...!
چیزی که بیش تر از همه عذابم میده اینکه ایشون معتقدند این حس من عشق و علاقه نیست بلکه احساسات زودگذر دوران نوجوانیه. در صورتی که من دارم از دست میرم... همش میگه درس بخون، من فقط از این طریق میفهمم دوستم داری، اما من فکر میکنم که ایشون براش مهم نیست دوستش دارم یا نه فقط میخواد منو حول بده سمت درس خوندن که کمتر به خودش فکر کنم و فراموشش کنم... هر چقدر از درگیری های ذهنیم و ابهام این رابطه بگم کم گفتم... وقتی معلم و شاگردای دیگه رو میبینم که چقدر با هم خوبن و اون معلم چقدر وقت میزاره واسه شاگردش کلی بهم میریزم که چرا رابطه ما نباید اون طوری باشه. حتی به خودم هم شک میکنم که شاید من همه تلاشم رو واسه بدست اوردنش نکردم!!!

اصلا سردرگمم. با این همه حتی دلم راضی به فراموش کردنش نمیشه..!

همش دنبال یه راهم که چطوری میتونم این رابطه رو درست کنم...

چه جوری میتونم این علاقه رو به ایشون ثابت کنم...

من به کمکتون نیاز دارم...

پاسخ خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت

دوست خوبم

احساست قابل درک است اما چقدر دیر به فکر دریافت کمک افتادی. حالا لطفا با دقت این متن را دنبال کن چون برای انجام برخی کارها دیگر فرصت چندانی نداری.

مهم ترین نکته رفتارهای توست. اینکه همه انتخابهایت بدترین شکل است مثلا درس نمیخوانی به خودت آسیب بدنی میزنی و رفتارهای یک مجنون را داری و اصرار داری همه اینها از شدت دوست داشتن است. همین رفتارها موجب میشود منطق معلمت به او فرمان دهد بیشتر احتیاط کند و اگر واقعا به تو علاقمند است فاصله ایمن را با تو رعایت کند.

با اینکه او شروع کننده رابطه نیست و بدون اینکه پیامی بدهد مدام مورد سرزنش تو است که به بی محلی متهم میشود. ببین اگر او شروع کننده باشد و خطایی رخ دهد تو چکار خواهی کرد؟ اینها همه ترسهایی است که عقل سلیم میگوید و دعوت به دوری میکند.

با این همه اطمینان داشته باش به تو علاقمند است چون با وجود همه این اتفاقات و اتهامات باز هم جواب تو را میدهد. حتما بارها در مدرسه پیش آمده که معلمان دیگر از وضعیت درسی تو گفته اند و معلمت هم احساس شرمندگی و غمگینی داشته و نتوانسته برای او کاری کند.

اگر میخواهی این رابطه ادامه پیدا کند و اگر میخواهی در زمان اندک باقیمانده از دوره دانش آموزیت ثابت کنی رفتارت متاثر از صرفا نوجوانی نیست و علاقه خالص است سعی کن احساست را به کنترل خودت در آوری نه اینکه تو تحت کنترل احساست باشی.

در شرایط تو عقل کاملا کنار گذاشته شده و تو در اسارت احساست در آمده ای برای همین رفتارهایت برای اطرافیان آنقدر که باید شیرین و اطمینان بخش نیست.

وقتی معلمت خودش هدیه ای که از تو میخواهد را طلب میکند و تو آن را پس میزنی و به جای آن ترجیح میدهی به مدل خودت هدیه دادنت را فریاد بزنی این کار پیام خوبی ساطع نمیکند بلکه نشان میدهد تو خودت را بیشتر از او قبول داری.

برای احترام به حرفهای او سعی کن به خودت کمک کنی. برای این منظور سعی کن هر دقیقه به ایشان پیام ندهی، همین امروز برای مطالعه درسهایت برنامه ریزی کن و به جای قربان صدقه رفتن برنامه ات را به اطلاع معلمت برسان و ضمن اینکه ایشان را خوشحال میکنی نظرشان را در مورد برنامه ات جویا شو. پیشرفت در برنامه ات را به ایشان بگو تا گفتن بهشون برایت ترغیب کننده برای انجام باشد. این کار را که موجب دریافت نمرات بیشتر پس از تعطیلات خواهد شد یک هدیه برای معلمت تلقی کن.

خلاصه با انتخاب رفتارهای درست تمام تلاشت را کن تا اراده و منطق خودت را به خودت و ایشان ثابت کنی. آنوقت خواهی دید چه رابطه متعادل و خوبی تجربه میکنی.

موفق باشی

کاربران عزیز

شما می توانید سؤال خود را از طریق راه های زیر ارسال نمایید:

1- ارسال پرسش از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

2- ارسال پرسش به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

3- ارسال پرسش به آیدی تلگرام @site_nojavanha

به اشتراک بگذارید :
  1. سلام من یه دختر کلاس هشتمی هستم. داخل مدرسه به یه مشکل خیلی بزرگ بر خوردم.من دبیر علومم رو خیلی دوست دارم و یا شایدم بهش وابسته شدم.تنها که می شم و یا اصلا هر وقت دیگه ای به اون فکر می کنم.یه بار اردو نیومد ،اردو بهم زهر شد.تقریبا از دی ماه به بعد این مشکل برام پیش اومد.در ضمن دبیر علومم مجرد هستش و جووون.شمارش رو هم فقط به من و یکی دیگه از دوستام داده.تو مدرسه بیشترین توجه رو به من داره و حتی شایعه شده که این دبیر خالم هستش.خیلی سر کلاس به من اهمیت میده و این رو همه کلاس های هشتم فهمیده اند.هفته اخر مدرسه که قبل عید باشه،یه کار نو اوری در تدریس رو تصمیم گرفت انجام بده،منم چون کامپیوترم خوب بود و هم درسم خوب بود و جز شاگرد های ممتاز بودم ، اصلا اون هفته سر کلاس نرفتم و همش کار های دبیرم رو انجام می دادم.حتی بعضی مواقع بهم گفته بود که بیا خونه ما و من گفتم که نه.یکبار هم تا در خونمون اومد.فکر می کنم که این کار هایی که برام انجام میده ترحم هستش و واقعا دوستم نداره.من کتاب زیاد می خونم و مستند های علمی زبان اصلی رو هم نگاه می کنم و میشه گفت که اطلاعات عمومی بالایی دارم و به همین خاطر سر کلاس همین معلم و یا معلمای دیگه ام دانش اموز فعالی هستم و همه معلم هام دوستم دارن.خودم خیلی به معلم علومم نمی چسبم که بخواد پسم بزنه و غرورم جریحه دار بشه.اما نمی دونم یه اتفاقاتی میفته که من همش پیش اون باشم و به این احساساتم دامن زده میشه.بیشتر دانش اموزا بهم حسودی می کنن و میگن که عاشقته اما من باور نمی کنم.خیلی خیلی دوستش دارم و از این می ترسم که از دستش بدم.و من نهایتش 7 هفته دیگه مدرسه میرم و نگرانم که بعدش اگر نبینمش چی میشه.الان 11 ام هستش و 5 روز دیگه باید برم مدرسه و ماه بعدش امتحانات خرداد شروع میشه و بعدش دیگه نمی بینمش.از ابان ماه هم معاون شده و خوش به حال من.چون دیگه هر روز می بینمش.تو عید دوبار هم بیشتر بهش زنگ نزدم و چون رفته بود مسافرت ، بهش پیام ندادم. من خواهرم «کسی که خیلی خیلی دوستش داشتم و وجودش تو خونه بهم ارامش میداد.خواهرم معلول بود و پاک .نه می تونست حرف بزنه و نه راه بره.به کوچکترین محبت جواب می داد حتی صدا کردن اسمش.عاشقش بودم و بیشتر از مادرم دوستش داشتم.»:دی ماه بعد اولین امتحان فوت کرد و من روز امتحان املا نرفتم مدرسه.به دلیل تشیع و این جور مراسمات.روز بعدش مجبور شدم شرایطم رو که خواهرم فوت شده بود به همون معلم بگم.بغلم کرد و خیلی بهم توجه می کرد. چون یکمم با همه جور نمی شد خبر بغل شدن من توسط دبیر علومم تو مدرسه پیچید. بهم گفت که اگر خونمون شلوغه و واسه امتحاناتم نمی تونم درس بخونم ، برم خونشون.من نرفتم اما معرفتش به دلم نشست.هفته بعدش چون مامور فناوری بودم رفتم تا کابل رابط بگیرم.اتفاقا اومدم که در بزنم اسممو از زبونش شنیدم که داشت برای مدیرمون از من تعریف می کرد، در که زدم ،گفت بفر ما اینم .......،یه دانش اموز فوق العاده مودب و درسخوان و ماهر در کار با کامپیوتر.و............... بعد از امتحانات کارهایی که مربوط به کامپیوتر می شد و .... به من میسپرد تا براش انجام بدم.و به همین منوال می گذشت که شایعاتی در مورد اهمیت دادنش به من و خاله ام بودن و حتی می گفتند که مادرمه ، جون می گرفت. من ادم اجتماعی ای بودم و هستم و خیلی سریع ارتباط برقرار می کنم و البته کمی هم شوخم و همیشه اماده بحث در مورد سیاست و علم.به همین خاطر با همه معلم ها و معاون ها ومدیر رابطه برقرار می کنم و اون ها هم دوستم دارن و باهام تعریف می کنن حتی از زندگی خصوصیشون. خلاصه همه این ها باعث میشه که من ارتباطم با اون معلم زیاد بشه و شدت دوست داشتن و وابستگیم به اون بیشتر.فکر کنم که هنوز نفهمیده که عاشقشم و به شدت وابسته اش شدم. نمی دونم چی کار کنم.حتی گاهی وقت ها به ذهنم می رسه که یکی از عمو هام که مجرد هستش رو بهش نشون بدم و اونم مجرد و با هم عروسی کنن تا ارتباطم باهاش بیشتر شه.اما بعدش خودمو لعنت و نفرین می کنم که چرا همچین فکر هایی به ذهنم می رسه.خلاصه خیلییییییییییییییییی خیلییییییییییی بهش فکر می کنم . نمی دونم این رابطه اخرش به کجا می کشه.حتی دفتر و شعر و اینا رو هم درست کردم. دیگه واقعا چیزی به ذهنم نمی رسه.

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....