تاریخ انتشار : 1398/1/15 22:22

اختصاصی نشریه اینترتتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

مولوی.سایت نوجوان ها (1)در زمان های قدیم چهار مسافر با زبان و نژاد مختلف در راهی به هم رسیدند و تصمیم گرفتند برای این که از شر راهزنان در امان باشند، با هم حرکت کنند.
یکی فارس، یکی ترک، یکی عرب و یکی رومی بودند.

نصفی از مسیر را رفته بودند که خسته و کوفته زیر سایه دیوار خرابه ای مشغول استراحت شدند. مسافر دیگری که از آن جاده می گذشت، حال زار و خسته آن ها را دید و زمانی که آن ها به خواب رفتند، چند درهم برای آن ها گذاشت و خودش به باقی راهش پرداخت.
آن ها که بیدار شدند و از دیدن پول مشعوف گردیدند، تصمیم گرفتند با این پول چیزی بخرند و از گرسنگی راه در امان باشند.
فارس گفت: با این پول انگور بخریم که هم پر آب است و هم شیرین.
عرب گفت: باید عنب بخریم، چون می تواند در بیابان دوام بیاورد و خراب نشود.
ترک گفت: این پول را باید صرف خرید ازم کنیم، چون میوه بهشتی است.
رومی گفت: استافیل بخریم، چون مقوی و مغذی است.

هر کدام روی حرف خود پافشاری می کردند بدون این که بدانند هر چهار نفر یک چیز را مد نظر دارند اما زبان هم را متوجه نمی شوند. این اصرار و انکار از طرف بقیه همراهان آخر سر منجر به زد و خورد و دعوا شد.

در این بین فردی دانشمند و محقق از کنار آن ها می گذشت و احوالات آن چهار نفر را که مشاهده کرد، فهمید مشکل آن ها از درک نکردن زبان یکدیگر است، بنابراین خود رفت و میوه را خرید و برایشان آورد و آن ها دیدند که هر چهار نفر یک چیز می گفتند و خواسته شان یکی بود و دعوایشان بر سر هیچ و پوچ بود.

به اشتراک بگذارید :

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....