آن 23 نفر (1)روز اول اعتصاب

صبح روز بعد، برای عراقی ها همه چیز طبق معمول پیش می رفت. اما برای ما بنا نبود همه چیز طبق معمول پیش برود. سینی صبحانه را آوردند. معمولا یک نفر می رفت و آن را از دست سرباز عراقی می گرفت. ولی آن روز هیچ کس از جایش تکان نخورد. سرباز تشر زد«صبحانه» هیچ کس بلند نشد. تعجب کرد. سینی را گذاشت کف زندان. به صالح گفت:« صالح، این ها چه شان شده؟» صالح گفت: « نمی دانم والله. می گویند نمی خوریم.» سرباز گفت: « چرا نمی خورند؟ از آنها بپرس.» صالح به ما گفت: « میگه چرا صبحونه نمی خورین؟» جواب ندادیم؛ برای اینکه قرار نبود دلیل اعتصاب غذایمان را به کسی غیر از ژنرال قدوری بگوییم. صالح نگاهی به سرباز عراقی انداخت و سکوت ما را با سکوت ترجمه کرد. سرباز داشت از تعجب شاخ در می آورد. در زندان را تندی بست و به اسماعیل، که رئیس نگهبان ها بود بود خبر داد. با هم برگشتند.

اسماعیل از صالح و صالح از ما پرسید چرا صبحانه نمی خوریم و ما طبق قرار سکوت کردیم. بثه نگهبان ها هم آمده بودند جلوی در تا ببینند داخل زندان چه خبر است. سوال های مکرر اسماعیل بدون پاسخ ماند. در را بست و رفت که ماجرا را به ابووقاص گزارش بدهد.

مطالب مرتبط:

آن بیست و سه نفر؛ خاطرات احمد یوسف زاده (9)

نیم ساعت نگذشته بود که ابووقاص سراسیمه آمد توی زندان. به صالح گفت:« جریان چیه صالح؟» صالح گفت:« سید، میگن غذا نمی خوریم.»

_چرا؟

_نمی دونم. میگن اعتصاب غذا کردیم.

صالح از عبارت« اعتصاب غذا» استفاده کرده بود و ابووقاص معنای آن را نمی فهمید. گفت:« یعنی چی اعتصاب غذا؟» صالح گفت:« یعنی اینکه مخصوصا غذا نمی خورن. میگن خواسته هایی داریم.» ابووقاص، یکدفعه، انگار کشف مهمی کرد. جا خورد. گفت: « اعتصاب غذا یعنی اضراب عن الطعام؟» صالح تایید کرد. ابووقاص به زور بر عصبانیتش غلبه کرد و گفت: « خب، برای چه؟» صالح گفت:« میگن به غیر از ژنرال قدوری به هیچ کس توضیح نمی دن.»

ابووقاص در آن لحظه مقابل ما ایستاده بود و می خواست بداند دلیل اعتصاب غذایمان چیست. اما ما او را به حساب نمی آوردیم و فقط می خواستیم با ژنرال قدوری حرف بزنیم!

لحظه ای سکوت افتاد روی زندان. صالح ترسیده بود. ما دلهره داشتیم. ابووقاص شده بود مثل بشکه باروت. خنده ای خشماگین زد و گفت:« صالح، بهشون بگو شما می دونید مجازات اعتصاب غذا توی عراق مرگه؟ متوجه کارتون هستید؟ بهشون بگو نوی عراق هر کسی اعتصاب غذا کنه می آرنش استخبارات؛ حالا شما توی استخبارات اعتصاب غذا کردید؟»

بعد، از در مهربانی درآمد و گفت:« خب، حالا عیب نداره. حالا که فهمیدید عقوبت اعتصاب غذا چیه غذاتون رو بخورید و دیگه از این حرفا نزنید.» این را گفت و سینی صبحانه را با پایش هل داد جلو.

کسی از جایش تکان نخورد. بشکه باروت داشت آماده انفجار میشد. گفت:« شما مثل اینکه زبون خوش حالیتون نمی شه. » سپس برگشت سمت صالح و گفت:«صالح، حالیشون کن. والله العظیم ، اگر بخاون برای من مشکلی درست کنن، به سختی عقوبتشون می کنم.» این حرف را زد و یک گام به سمت در زندان برداشت و ادامه داد:« من میرم.نیم ساعت دیگه برمیگردم. وقتی اومدم، باید غذا خورده باشید وگرنه به شرفم قسم دستور میدم ببرنتون زیر آب جوش! بعد در زندان را محکم کوبید و رفت.

صالح سرش را گرفت میان دستهایش. با خودم فکر کردم کاش قبل از آن از صالح درباره شکنجه با آب جوش چیزی نشنیده بودم!می دانستیم دست زدن به اعتصاب، آن هم در زندان استخبارات، کار خطرناکی است، اما نمی دانستیم در عراق مجازات این کار مرگ است. برای مرگ هم آماده بودیم؛اما، واقعیت، از شکنجه شدن با آب جوش خیلی ترسیدیم.

هر چه به پایان هشدار ابووقاص نزدیکتر می شدیم ضربان قلب هایمان بالاتر می رفت. نیم ساعت تمام شد. در باز شد.ابووقاص آمد داخل. نگاهی کرد به ظرف دست نخورده صبحانه و به چهره یکایک ما. پک محکمی زد و سیگارش را انداخت روی پتو و با پا لهش کرد و گفت:« نمی خورید؟» گفتیم:« نه!»

بشکه باروت منفجر شد. ابووقاص دیوانه وار نعره ای زد و ده پانزده نفر را از میان جمع نشان کرد و گفت:« یاالله بیرون»

من انتخاب نشده بودم.

آخرین نفر که بیرون رفت و در زندان بسته شد، ناگهان انگار باران گرفت. ده ها سرباز کابل به دست، که از قبل بیرون در به انتظار ایستاده بودند و ما آنها را ندیده بودیم، هجوم برده بودند به سمت بچه ها و با کابل می زدنشان؛ یک ریز و بی وقفه. ریختیم پشت در زندان. ایستادن و گوش کردن به فریاد دیگران سخت تر از کتک خوردن است.

نوبت گروه بعدی شد.شاکر این بار فقط دو نفر را انتخاب کرد؛ من و عباس پورخسروانی. با اشره کابل او، از زندان خارج شدیم. ریختند روی سرمان. به هر جا که فرار می کردیم سربازی کابل به دست جلویمان در می آمد. فرار کردیم به سمت اتاق نگهبانها، که دو سه تا تخت دو طبقه داخلش بود. اتاق کوچک بود و فقط دو تا از عراقی ها می توانستند کابل هایشان را در هوا بچرخانند و بکوبند بر سر و کله ما.

عباس از شدت درد خزید زیر یکی از تخت ها و کنار دیوار دراز به دراز خوابید. من، همانطور که کتک می خوردم و داد و فریادم به هوا بود، متوجه عباس هم بودم که سرباز عراقی تهدیدش می کرد که از زیر تخت بیرون بیاید و او نمی آمد.

شاکر لحظه ای دست از سرم برداشت و نفس زنان گفت:«حالا غذا می خوری یا نمی خوری؟»طبق برنامه گفتم:«اگه بقیه بخورن، منم می خورم!» دوباره شروع کردند به زدن. آنها بالاخره عباس را از زیر تخت بیرون کشیدند، زدند، و از او پرسیدند:«تو غذا می خوری یا نمی خوری؟» عباس هم گفت: :«اگه بقیه بخورن، منم می خورم!» دیوانه وار کتک زدن را از سر گرفتند. از نفس که افتادند رهایمان کردند. من به سرعت دویدم به سمت سلول، که درش در آن لحظه باز بود. وقتی می خواستم پا بگذارم داخل ناخن شستم را، که در اثر ضربه کابل شکسته بود و خون از ان می چکید، میان مشت بسته ام پنهان کردم و فشردمش که خونش بند بیاید. بعد، در کمتر از ثانیه ای، حالت صورتم را از گریه به خنده تغییر دادم و رفتم داخل سلول. نمی خواستم چهره گریان و دست و پایی خونی ام را بچه ها ببینند و روحیه شان در هم بشکند. خنده کنان نشستم کنار باباخانی و تازه آنجا، از خونی که دویده بود روی انگشت هایم، فهمیدم ناخن پایم هم شکسته. دست و پا و همه بدنم درد می کرد؛ اما در آن لحظه حس خوبی داشتم. راضی بودم از وضعی که برایم پیش آمده بود؛ از کابل هایی که خورده بودم، که اگر نمی خوردم از خودم بدم می آمد. بدم می آمد هم درد دوستانم نباشم. این با هم بودنمان سختی ها را برایمان آسان می کرد.

در زندان باز شد. ابووقاص آمد داخل. گفت:«حالا غذا می خورین یا نمی خورین؟» کتک ها انگار جسارتمان را بیشتر کرده بود. این بار محکم تر از قبل، یکصدا، گفتیم:« نمی خوریم!»

بر خلاف تصورمان، ابووقاص خیلی آتشی نشد. گفت:« پس شما می خواید قهرمان بازی در بیارید! شما می خواید مثل بابی ساندز، مشهور بشید! ولی کور خوندید. همین جا از گرسنگی می میرید. صداتون از این دیوار هم اون طرف تر نمی ره.» این را گفت و از زندان خارج شد.

یک گام جلو رفته بودیم. احساس پیروزمندانه ای داشتیم. تهدید شکنجه با آب جوش هم عملی نشده بود. امیدوار بودیم تا آخر راه پیش برویم.

در زندان تا ظهر باز نشد. ظهر، یکی از نگهبان ها سینی ناهار را آورد و گذاشت کنار سینی صبحانه، که از صبح دست نخورده، وسط طندان مانده بود. نگهبان برای اطمینان پرسید:« می خورید یا نمی خورید؟» گفتیم:« نمی خوریم!»

غروب ، حال و هوای ماه رمضان را داشت. مثل لحظه های افطار، نه آنچنان تشنه، اما حسابی گرسنه بودیم. نمازمان را خوانده بودیم و دور تا دور زندان تکیه زده بودیم به دیوار که شام هم رسید. یک سینی پلوی چرب عربی با تکه های درشت گوشت داخلش. نگهبان سینی را گذاشت وسط زندان کنار دو ظرف دیگر، که از صبح و ظهر مانده بود. شدند سه تا سینی. بوی مطبوع غذا زندان را پر کرد. صالح سهم شامش را برداشت و با اکراه خورد.

همین طور تکیه زده بودیم به دیوار. شاکر و اسماعیل به نوبت آمدند پشت دریچه و زندان را دید زدند. هیچ کس به طرف سینی پلو و گوشت نرفت. دادن این نوع غذا در زندان سابقه نداشت. لابد ابووقاص فکر کرده بود با این غذای فریبنده ما وسوسه می شویم؛ که نشدیم.

یک ساعت مانده به نیمه شب، یکی از نگهبان های عراقی آمد و سینی های غذا را با خودش برد؛ هر سه تا را!

روز دوم اعتصاب

صبح با صدای اذانی که از بلندگوی مسجدی در شهر بغداد پخش میشد برای نماز بلند شدیم. مثل همیشه روی پتوهای پر گرد و خاک تیمم کردیم.

نماز را که خواندیم دیگر خوابمان نبرد. به روزی که در پیش داشتیم فکر می کردیم. آیا دوباره ابووقاص با کابل و کتک سعی در حل ماجرا خواهد کرد یا اینکه نه، می بردمان پیش ژنرال قدوری و ژنرال هم می فرستدمان اردوگاه؟

ساعت هشت مثل همیشه، در زندان باز شد. رفتیم دستشویی، برگشتسم و به انتظار حوادث جدید تکیه زدیم به دیوار. سرباز عراقی سینی صبحانه را آورد و گذاشت جای دیروزی. شکم هایمان به قار و قور افتاده بود و دل هایمان به تاپ تاپ. بی خیال صبحانه، هر کس با کنار دستی اش پچ پچ می کرد. منتظر بودیم ابووقاص از راه برسد و دوباره دستور بدهد کتکمان بزنند. اما او تا ظهر پیدایش نشد. دومین روز اعتصاب به نیمه رسید. نماز ظهر را خواندیم و از شدت ضعف و گرسنگی هر یک سر جایمان دراز کشیدیم.

مثل روز گذشته سینی ناهار آمد و نشست کنار سینی صبحانه و هر دو دست نخورده ماند آن وسط.

غروب در را باز کردند برای دستشویی رفتن. رفتیم، فقط برای اینکه وضویی بگیریم و هوایی بخوریم.

شب ظرف شام را هم آوردند و گذاشتند کنار ظرف های صبحانه و ناهار و آخر شب همه را با هم بردند.

آن شب من و شاید بقیه بچه ها کم کم افتادیم به فکر مرگ. داشتم حدس می زدم با جسمی که نه ماه اسارت کشیده و به سبب سوء تغذیه نحیف و مردنی شده چقدر می توانم گرسنگی را تحمل کنم و به این نتیجه می رسیدم که خیلی زود می میرم و همه چیز تمام می شود. مرگ را پذیرفتم. همه پذیرفته بودند. هیچ کس در دو روز گذشته ذره ای ضعف نشان نداده بود. همه پای کار بودند. آماده برای مردن.

ادامه دارد...


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....