مقاله نویسی (1)دوستان عزیز

سلام

برای مسابقه مقاله نویسی شماره 5 تصمیم گرفتیم که شما عزیزان را به مطالعه کتاب "آن 23 نفر" دعوت کنیم.

برای این سری از مسابقه مقاله نویسی لازمه که شما عزیزان خلاصه 7 قسمت منتشر شده این کتاب را مطالعه کنید و به قلم خودتون چکیده ای از آن را بنویسید. همچنین در رابطه با شخصیت های این روایت نظرات خودتون رو به ما بگید.

برای مطالعه کتاب آن 23 نفر به آرشیو فرهنگ و هنر، بخش قصه های آسمانی مراجعه کنید.

برای مشاهده این بخش اینجا را کلیک کنید.

مثل همیشه نوشته های خودتون رو در فایل word و به آدرس ایمیل info@nojavanha.com ارسال کنید.

نتایج

کاربران خانم مهسا شریفیان مقدم و آقای سجاد نظری مشترکا برنده این مسابقه هستند که به هر کدام مبلغ 30 هزار تومان تعلق می گیرد.

مقاله های ارسالی:

مقاله شماره (1)؛ خانم مهسا شریفیان مقدم

مقاله شماره (2)؛ سجاد نظری

مقاله شماره (3)؛ راضیه سلیمی


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط
  1. ممنون و سپاسگزارم

  2. با سلام از طريق ايميل مقاله را فرستادم اما گويا نرسيده است با عرض پوزش از طريق بخش ديدگاه دوباره ارسال كردم بنام خدا با سلام و خسته نباشيد خلاصه كتاب را به صورت يكجا نوشتم به بزرگواري خودتان ببخشيد چكيده داستان و اظهار نظر شخصيتهاي داستان احمد يوسف زاده نويسنده و جمع اوري خاطرات با استفاده از جميع بودن اسرا كه كم سن بودن و هنوز لطافت سخنانشان با شوخي همراه بود در اميخته و روزنه هاي اميد ازادي وغرور ايراني بودن همه در مجموع همه ي داستان گنجانده شده تك تك افراد در همه ي جاي خودشن را پيدا كرده اند و روايتهاي خودشان را دارند داستان با همان شور رزمندگان اسلام شروع و خاتمه پيدا مي كند ريشه و اصالت حفظ نام وطن و دين اسلام را در همه جا مي توان ديد كه در همه جا چه در اسارت و چه جنگ فرقي با هم ندارد فقط نحوه ي مبارزه طوري دگر مي شود نقش اساسي حاج سليماني در جذب و اموزش موثر رزمندگان از اول تا اخر داستان پيداست فاميل و دوست بودن و اللخصوص هم ولايتي بودن بچه ها از اول تا ازادي نقش اتحاد را دارا است كه موثر ترين خصلت ما ايراني هاست سرهنگ تقوي كه با روحيه ي نظامي و ارتشي خود غرور يك افسر ايراني را در اسارت به عراقيها تحميل مي كند و با روحيه ي پدرانه بچه ها را دوست مي دارد و در همان چند روز برخوردي همانند پدر و پسري دارد و صالح كه يك ايراني دلسوز و دوست دار بچه هاست نيز عذابي در درون دارد كه فكر مي كند با عراقيها همكاري مي كند و در عين حال نيز مي تواند در قالب مترجم كمك زيادي به اسرا داشته باشد و در عين حال نيز با اخبار خود اسرا را بي خبر نمي گزارد و با اظهار دوستي با عراقيها از اين ترفند كمكي براي اسرا و بچه ها هم است و پيرمردهاي اسير هم با توجه به داشتن بچه و نوه هاي هم سن بچه ها برخوردي عاطفي ايجاد كرده بودند و با اموزشهاي عمومي انها را تقويت روحي مي كردند ديگر اسرا هم با همفكري خود و ايجاد باشگاه ورزشي و اموزش درسي انگليسي و عربي و قران و حديث از وقت اسارت خود بهترين نتيجه را مي گرفتند و بچه ها با كوله باري از تجربه به وطن بر مي گشتند و حال در مقابل عراقي ها را مي بينيم كه ابووقاص و فواد و سربازان عراقي در منجلاب غرور ديوانه وار صدام گير افتادن و خود پنداري روحي خود را با ترس و اوهام افكار خويش نمي دانستند چكاري را انجام دهند بسته به وضعيت اسراي ايراني و همت و مبارزه ي انها كم اورده و با كتك كاري و آزار و اذيت اسرا مقابله مي كردندانها در مقابله با روحيه مبارزه طلبي اسرا و بچه ها كم اوردند و با تبليغات مي خواستند از انها در جلوه دادن حق جنگ استفاده كنند اما در باتلاق كار خود افتادند انها با نوع درجه و رتبه ي خود كمر خدمت به صدام را داشتند. داستان با شروع خوبي به پيش مي رود و خواننده كتاب را با خود همراه مي كند تا ذره ذره ساعت در بند بودن اسارت را احساس كند ------------------------------------------------------------------------------------------- مقدمه: سال 1361 در جريان يكي از عملياتهاي جنگ با نام بيت المقدس چندين نفر از نوجوانهاي ايران اسير شدند تعداد انها 23نفر شده بود عراق در جهت جلوه دادن حق جنگ به خود از اين نوجوان ها مي خواست سوء استفاده تبليغاتي كند مدتها عكس و فيلم و خبر از اين زندان به ان اردوگاه و اعتصاب غذاي اسيران انها همانند بقيه اسيران در پايان جنگ ازاد شدند . كتاب ان 23نفر كه خاطرات يكي از اين نوجوانها است تمام مراحل اسير شدن و برخورد عراق با اين نوجوانها را به تحرير در اورده و مدت زماني كه انها با ديگر اسرا بودند برگي از افتخارات و رشادت هاي دفاع مقدس مي باشد . اوايل سال 61 با هر زحمتي بود و دون خداحافظي از مادرم كه تحمل گريه هايش را نداشتم با ديگر دوستان روانه جبهه شدم با هر كلكلي خودم را جزء بزرگترها جا زدم تا مبادا مرا از حمله بيت المقدس حذف كنند . گروهان ما با وجود پيشروي سريعي كه داشتيم و جا ماندن گروهان نور سمت ديگر و شهادت بيشتر بچه ها در محاصره عراقي ها افتاديم و من احمد و يكي از زخمي ها اسير شديم ما را با لبان تشنه و گرسنه با ايفا به بصره بردند البته بعد از چند بازجوي خشن كه سيلي هم جاشني ان بود ما را همه در يك سالن سيماني جا زدن و با نان و سيبي پزيراي كردند كه بعد از 24ساعت روزه افطار كرديم نماز را با تيمم بجا اورديم و با كلي ارزوي شهادت اولين روز اسارت را طي كرديم صبح با اذان مسجد بيدار شديم نماز را خوانديم كه سرباز عراقي با نان و سطل ابي ما را ميهماني اسارت كرد ما را سوار اتوبوسهاي كه حاضر كرده بودند كردند و راهي بغداد شديم از داخل شهر به پادگان نظامي كه دو توپ قديمي و دو كيوسك نگهباني در سر ان بود بردند و ما را داخل اتاق زندان مانند كه با زور كنار هم نشستيم از قبل دو افسر اسير انجا بودند جناب سرهنگي هم با پاي شكسته و گچ شده كناري دراز كشيده بود ابهت نظاميش هنوز را حفظ كرده بود ما را از قبل توجيه كرده بودند كه عراقيها با پاسدارها دشمني سختي دارند و خودتان را بسيجي و ارتشي معرفي كنيد و يك عراقي صالح را صدا زد و چيزي به او گفت كه بايد به سه قسمت تقسيم شويد ارتشي بسيجي پاسدارها بعد از مدتي تك تك ما را صدا مي زدند براي تشكيل پرونده عكس فوري مي گرفتند و مي زدند روي پرونده ها و مرا به مكاني ديگر بردند ياد صحبت برادر سليماني افتادم كه گفت نوجوانها را مي برند كه به زور اعتراف بگيند كه با زور دولت ايران راهي جنگ شدند و بقيه قضايا كمي ترسيده بودم اتاق پر از ابزار شكنجه و ترسناك بود افسري به نام فواد كه فارسي دست و پا شكسته ي داشت نام مرا صدا زد احمد اهل كدام استاني ؟ كرمان چند سالته ؟17سال فواد بلند شد و پريز برقي را كشيد گويا داشت صحبتهاي مرا ظبط مي كرد كه نااميد شد با توپ و تشر به من حالي مي خواست كند كه تو 13سالت دولت خميني تو رو به زور به جنگ اورده حالت شد كه من توي فكر دوباره همون مطالب را گفتم چندين بار مرا با سيلي و كتك و باتون پزيراي كردند و هر بار يك سال سنم كم شد تا به 15رضايت دادند و مرا برگشت دادند . صدام در تلويزوين ما را ديده بود و به فكر افتاده بود كه با تبليغات از ما سو استفاده كند و با فرمانده انجا ابوصالح تلفني صحبت كرده بود كه قراره ما 23نفر بچه ها را ازاد كنند خبر را به ما رساندند سربازي كه اسامي را مي داد من باز دوباره خودم را بزرگ جلوه دادم و او رفت كه با صداي افسر ايراني برگشت به من حالي كرد كه به صلاح است نامم را بنويسيد و كار خودش را كرد من ناراضي و عصباني از كارش داخل زندان به سر مي بردم اسرا را بردند و ما را با افسرهاي ايراني تنها گزاشتند حالا جا بيشتر شده بود فرمانده زندان كه ابوقاص نامي بود ما را وعده ازادي داد كه صدام را بنام رئيس سيدي مي گفتند دعا كنيد كه يكي از بچه ها بلند گفت خدا نصفش كند كه سرباز عراقي براي ابووقاص گفت خدا حفظش كند كه بخير گذشت او گفت كه مي خواهند شما را براي زيارت به عتبات ببرند اتدازه لباسهاي نو را گرفتند و لباسهاي جديدي به ما دادند كه انگار هويت ما را گرفته باشند برايم سخت بود غذا و جا بهتر شد چند روز بعد ما را براي عكس و مصاحبه براي خبرنگارهاي عراقي و كشورهاي عربي بردند كه جنگ ديگري براي ما شروع شده بود صبح روزي ما را سريع سوار ماشين كرده و داخل شهر بغداد به سمت اماكن متبركه بردند از چند پل كه معروف بود عبور دادند بعد از زيارت كه براي ما خيلي مهم بود همه را به داخل شهر بردند وسط ميداني به چند دسته تقسيم كردند از چند كودك عراقي هم استفاده كردند اينها تازه خوب بود كه تازه فهميديم بايد نمايش شهر بازي را هم انجام دهيم كه بدتر از صد جنگ بود به زور ما را سوار ماشينهاي پدالي كردند كه يكي از بچه ها با نقشه توانست از اين كار دست بكشد يكي ديگر با ماشين پدالي به پاي خبرنگاري زد كه حسابي حال كرديم بعد از شهربازي بدترين اتفاق عمرم رقم خورد دوباره سوار خودروي شديم به مكاني همانند كاخ بود بردند از چند بازرسي عبور كرديم داخل راهروي منتظر صداي گارد احترام شروع شد تازه فهميديم صدام به همراه دختر كوچكي مي امدند داخل اتاق او از طريق مترجم كه صالح بود شروع به صحبت جنگ و صلح كرد كه انگار ايران شروع كننده جنگ است با ما طوري رفتار مي كردند كه كودكان نوپاي هستيم و دولت ايران ما را به زور براي جنگ اورده صدام مدام مي خواست لبخند زوركي به ما تحميل كند و خبرنگارها هم مدام فيلم و عكس مي گرفتند ان روز لعنتي خيلي سخت بود روزها سپري شد و رمضان امد ما با سختي تمام درخواست كرديم جيره ي غذا را يكجا بدهند كه موافقت كردند يك سرباز عراقي و يك پيرمرد را به جمع ما اضافه كردند و كه پيرمرد با ما خيلي مهربان بود سرباز هم با صالح دوست شد خبر ازادي خرمشهر براي ما انچنان شادي بخش بود كه خبر ازاديمان نداشت امام نمي شد علني خوشحالي كنيم مبادا جريمه و اذيتمان كنند روز23رمضان با عجله ما را سوار خودروي كوچكي كردند كه در ان گرماي وحشتناك همانند تنور سوختيم داخل پادگاني شديم از قرار معلوم عمليات مهمي با نام رمضان شده بود و اسراي را جاي قبلي ما مي اوردند و كمبود جا باعث انتقال ما بود داخل پادگان صالح گفت بعد مسافت روزه ما شكسته و اب بخوريم چه ابي داخل بشكه پر از اب كثيف و گرم اما مي شد تشنگي را رفع كرد توي ان پادگان چند روزي گذشت با هر سختي امام حداقل بعد از دو ماه حمامي رفتيم اما جيره غذا به اندازه ي كم بود كه نگو صالح را هم از بيش ما بردند دوباره صالح كه برگشت گفت بايد به جاي برويم اما او نمي دانست كجا حداقل از ديدن صالح خوشحال بوديم درون مكاني ما را براي مصاحبه بردند كه خانمي مهم با افسر ارشدي ما را ديدند خانم گفت كه بايد در مكان بازداشتگاه با ما مصاحبه كند كه عراقي ها با اكراه قبول كردند بشكه اب را با نو عوض كردند پنكه سقفي دادند روز مصاحبه يك سيني پر از انگور اوردند كه حق خوردن نداريد اما ما كه گوش نداديم و بعد از خروج نگهبان ميوه را خورديم اخر هم معلوم شد خبرنگار نمي ايد حداقل وسايل نو شد و ميوه ي هم خورديم ما را به زندان ديگري بردند انجا پر از اسراي مرزهاي ايران بودند همه پيرمرد و حتي با عصا و موهاي سفيد شده كه صدام جهت مبادله انها را نگه داشته بود انها ما را با استقبال و خوشحالي پزيرايي كردند لباسهاي رنگي صدام را هم عوض كردند كه براي بچه ها شادي بخش بود روزها مي گذشت ما داخل اردوگاه خبرهاي مي گرفتيم بچه ها شروع به ياد گرفتن زبان انگليسي و عربي و تعدادي هم حديث و قران به هر حال مشغول بوديم و با ان اسرا راحت تر بوديم خبري به ما دادند كه ايران گفته اينها بچه نيستند كه عراقي ها ان را براي دنيا وارونه كرده بودند كه اينها بچه هاي ما نيستند و از ان براي تبليغات استفاده مي كردند و قرار شده بود كه ما را به فرانسه بفرستند هر چند روز خبرنگارها مي امدند عكس و مصاحبه مي كردند و مي رفتند اخرين نفري كه بود با ما دوستانه صحبت مي كرد و قرار شد پيگير كار ما باشد فصل پاييز از راه مي رسيد و بچه ها داخل اردوگاه رمادي كارهاي را انجام مي دادند سید محمد حسینی خاک های زمین را مرتب مي كرد و كلمات عربي را مي نوشت و انها را صرف و نحو مي كرد يحيي از محل تولدش تعريف مي كر د ان شب امار گيري انجام شد و استوار عراقي اسامي چند نفر را داد كه بايد از انجا بروند ما همه ناراحت كه كجا بروند گفت بازداشتگاه24 بغلي كه خيالمان راحت شد كه داخل اردوگاه مي مانند اما شب موقع خواب جاي انها خالي بود چند روز بعد سيد عباس تشكها را وسط جمع كرد و حريف كشتي مي گشت او در شهر پارييز يك پا كشتي گير قدري بود بعد از پرس و جو قرار شد به بچه ها كشتي ياد بدهد كه چند نفر از دوستان گويا با كشتي غريبه نبودند من كه فكر مي كردم كشتي يعني زور امام فهميدم نه اينجورها هم نيست كم كم باشگاه كشتي دائمي شد و دور از چشم عراقي ها تشكيل مي شد پيرمردهاي اسايشگاه از كشتي گرفتن ما مي خنديدن و تشويق مي كردند. زمستان هم رسيد دي ماه بود كه ابگوشتهاي يخ زده معروف به برزيلي را اوردند خورديم و شستيم كه دوباره استوار عراقي امد و اشلونکم شیاب گفت و اماري گرفت و رفت همانند گزشته مشغول كارهايمان شديم كه امدن مي ني بوسي را ديديم ماشيني كه مثل قبل ما را جابجا كرده بود خيلي ترسيدم يا خيلي ترسو شده بودم دوباره استوار امد و اسامي ما را خواند كه بايد همه وسايلتان را جا بگزاريد و بدون هيچ چيزي اماده رفتن شويد به سمت درب بزرگ اردوگاه كه مي رفتيم بقيه اسرا به ما سفارشهاي مي كردند سلام ما را به امام برسانيد و غيره ......بقيه بچه ها را هم از اسايشگاه بغلي اوردند قبل از خروج همه را بازرسي مي كردند كه يحيي بچگي كرده بود كاغذهاي را همراه داشت و بخاطر انها هم او را داخل اتاقكي با كابل بدرقه كردند گويا كلمات انگليسي شعار هاي با نام خميني پيدا كرده بودند كه حسابي انها را عصباني كرده بود به هر حال سوار مي ني بوس شديم اما يحيي را پشت استيشني سياهي بردند حركت كرديم تا بعد تابلوي بغداد 100كيلومتر را ديديم همه ناراحت و دمغ از اينكه دوباره به بغداد مي رفتيم خاطرات بد گزشته تكرار مي شد به هر حال وارد زندان كه شديد دوباره صالح را ديديم او خوشحال از ديدن ما به پيشواز ما امد داخل زندان سرد و بي روح يخ زده پزيراي ما بود . دو سه روزي كه گزشت دوباره خياط امد و اندازه ما را گرفت قرار بود كه ما را برگردانند با اين همه تبليغات عراق چاره اي جز ازادي بچه ها نداشتند اما معلوم نبود چه مي شود . دو سه هفته اول شبهاي سرد زمستان سپري مي شد و شاكر نگهبان جديد تقليد صداي هواپيما را در مي اورد و به ما مي خنديد و ما زير پتو ها به او مي خنديديم.شبهاي بلند زمستان خاطرات ايران برايمان دلنشين بود . يكي از همين روزها اسري جديد اوردند كه مدام به من خيره مي شد تا اينكه پرسيد تو بچه كجايي ؟ كرمان . بقيه صحبتها كه گويا حسن را مي شناخت و از خويشانم در امد از اينكه شنيدم حسن زخمي شده و زنده است خيلي خوشحال بودم حسن پسر داييم بود . روزها به سختي مي گزشت از حمام خبري نبود بدنمان بو كرده بود از رفتن خبري نبود و ما داخل استخبارات اسير بوديم از لباسهاي كه خياط قرار بود بياورد هم خبري نشد يك روزي اسيري را شكنجه مي كردند انها به زور به او مي گفتن كه بگويد پاسدارم و صداي فريادش براي ما سخت بود قبول كرديم بايد كاري انجام دهيم شب با همه بچه ها طوري كه عراقي ها نفهمند مشورت مي كرديم يكي مي گفت بايد يكي فرار كند ديگري گفت اعتصاب فذا تا نتيجه شد كه اعتصاب غذا بهترين كار است همه هم قسم شديم تا اخر كار با هم اتحاد داشته باشيم تا نتيجه كار خوب باشد با صالح گفتگو كرديم كه تصميمان چيست و به او گفتيم يا از شكنجه اسرا دست بردارند يا بعنوان بچه با ما برخورد نكنند و يا اينكه ما را به رمادي برگردانند شب جمعه که تصمیم آخر را گرفتیم اعتصاب غذارا شروع كرديم تا پای جان با هدف خاتمه دادن به بازی دشمن دیدار با نمايندگان صلیب سرخ و بازگشت به اردوگاه ضمنا، قرار شد اين خواسته ها را به هر کسی نگوییم فقط ژنرال قدوری رئیس کل اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق. ----------------------------------------------------------------------- فرستنده : مهسا مقدم

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

عکس روز
غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

غروب تهران، دانشگاه علوم تحقیقات تهران / ارسالی از موثقی

فرستنده :nojavanha.com

ارسال عکس برای ما آرشیو عکس روز
حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....