یه روز مامانم روزه بود و یادش رفته بود به من گفت نهار چی داریم من براش نهار آوردم و چای هم بردم بعدش گفتم مامان آبم میخوای بهت بدم گفت نه دیگه فقط یه چرت بذار بزنم و فقط نمیدونم چرا انقد دیر نهار خوردم چند دقیقه بعدش گفتم مامان یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت بستگی داره چی باشه بهش گفتم روزه بودی کلی خودش رو زد و گفت چرا بهم زودتر نگفتی منم گفتم دلم نیومد بگم.این خاطره موند تو ذهنم
امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....