این تار های سفید چه بی رحمانه nbsp;لابلای موهای مشکی ات جاخوش کرده اند چشمانت چه غریبانه پر می شوند وقتی از آرزوهایی سخن می گویی که بخاطر من از آنها گذشتی پدر میگوید دوست داشتی کنکور بدهی و پزشک شوی اما بخاطر من از آرزوهایت گذشتی و پرستارم شدی در اوج جوانی به خاطر من و پدر از بلند پروازی هایت سقوط کردی به مانند یک فرشته nbsp; مادرم مادر فداکار من فرشته ی خسته ی من ببخش اگر امروز نتوانستم آرزویت را برآورده کنم nbsp; ببخش که عاشق ریاضی بودم ببخش مرا که هرچه چین و چروک های پیشانی ات پررنگ تر میشود، بیشتر از انتخاب رشته ام پشیمان میشوم مرا ببخش که آرزوهایت را محقق نکردم اما تا لحظه ای که جان دارم پرستارت میشوم حال که خوب میبینم پرستاری از یک فرشته را بیشتر از جمع و تفریق دوست دارم < p> دلنوشته ای برای مادرم< p> nbsp;< p>
امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....