احمد یوسف زاده نویسنده و جمع اوری خاطرات با استفاده از جمیع بودن اسرا که کم سن بودن و هنوز لطافت سخنانشان با شوخی همراه بود در امیخته و روزنه های امید ازادی وغرور ایرانی بودن همه در مجموع همه ی داستان گنجانده شده تک تک افراد در همه ی جای خودشن را پیدا کرده اند و روایتهای خودشان را دارند داستان با همان شور رزمندگان اسلام شروع و خاتمه پیدا می کند ریشه و اصالت حفظ نام وطن و دین اسلام را در همه جا می توان دید که در همه جا چه در اسارت و چه جنگ فرقی با هم ندارد فقط نحوه ی مبارزه طوری دگر می شود نقش اساسی حاج سلیمانی در جذب و اموزش موثر رزمندگان از اول تا اخر داستان پیداست فامیل و دوست بودن و اللخصوص هم ولایتی بودن  بچه ها از اول تا ازادی نقش اتحاد را دارا است که موثر ترین خصلت ما ایرانی هاست سرهنگ تقوی که با روحیه ی نظامی و ارتشی خود غرور یک افسر ایرانی را در اسارت به عراقیها تحمیل می کند و با روحیه ی پدرانه بچه ها را دوست می دارد و در همان چند روز برخوردی همانند پدر و پسری دارد و صالح که یک ایرانی دلسوز و دوست دار بچه هاست نیز عذابی در درون دارد که فکر می کند با عراقیها همکاری می کند و در عین حال نیز می تواند در قالب مترجم کمک زیادی به اسرا داشته باشد و در عین حال نیز با اخبار خود اسرا را بی خبر نمی گزارد و با اظهار دوستی با عراقیها از این ترفند کمکی  برای اسرا و بچه ها هم است و پیرمردهای اسیر هم با توجه به داشتن بچه و نوه های هم سن بچه ها برخوردی عاطفی ایجاد کرده بودند و با اموزشهای عمومی انها را تقویت روحی می کردند دیگر اسرا هم با همفکری خود و ایجاد باشگاه ورزشی و اموزش درسی انگلیسی و عربی و قران و حدیث از وقت اسارت  خود بهترین نتیجه را می گرفتند و بچه ها با کوله باری از تجربه به وطن بر می گشتند.

و حال در مقابل عراقی ها را می بینیم که ابووقاص و فواد و سربازان عراقی در منجلاب غرور دیوانه وار صدام گیر افتادن و خود پنداری روحی خود را با ترس و اوهام افکار خویش نمی دانستند  چکاری را انجام دهند بسته به وضعیت  اسرای ایرانی و همت و مبارزه ی انها کم اورده و با کتک کاری و آزار و اذیت اسرا مقابله می کردندانها در مقابله با روحیه مبارزه طلبی اسرا و بچه ها کم اوردند و با تبلیغات می خواستند از انها در جلوه دادن حق جنگ استفاده کنند اما در باتلاق کار خود افتادند  انها با نوع درجه و رتبه ی خود کمر خدمت به صدام را داشتند.

داستان با شروع خوبی به پیش می رود و خواننده کتاب را با خود همراه می کند تا ذره ذره ساعت در بند بودن اسارت را احساس کند .

-------------------------------------------------------------------------------------------

مقدمه:

سال 1361 در جریان یکی از عملیاتهای جنگ با نام بیت المقدس چندین نفر از نوجوانهای ایران اسیر شدند تعداد انها 23نفر شده بود عراق در جهت جلوه دادن حق جنگ به خود از این نوجوان ها می خواست سوء استفاده تبلیغاتی کند مدتها عکس و فیلم و خبر از این زندان به ان اردوگاه و اعتصاب غذای اسیران انها همانند بقیه اسیران در پایان جنگ ازاد شدند .

کتاب ان 23نفر که خاطرات یکی از این نوجوانها است تمام مراحل اسیر شدن و برخورد عراق با این نوجوانها را به تحریر در اورده و مدت زمانی که انها با دیگر اسرا بودند برگی از افتخارات و رشادت های دفاع مقدس می باشد .

اوایل سال 61 با هر زحمتی بود و دون خداحافظی از مادرم که تحمل گریه هایش را نداشتم با دیگر دوستان روانه جبهه شدم با هر کلکلی خودم  را جزء بزرگترها جا زدم تا مبادا مرا از حمله بیت المقدس حذف کنند .

گروهان ما با وجود پیشروی سریعی که داشتیم و جا ماندن گروهان نور سمت  دیگر و شهادت بیشتر بچه ها در محاصره عراقی ها افتادیم و من احمد و یکی از زخمی ها اسیر شدیم ما را با لبان تشنه و گرسنه با ایفا به بصره بردند البته بعد از چند بازجوی خشن که سیلی هم جاشنی ان بود ما را همه در یک سالن سیمانی جا زدن و با نان و سیبی پزیرای کردند که بعد از 24ساعت روزه افطار کردیم نماز را با تیمم بجا اوردیم و با کلی ارزوی شهادت اولین روز اسارت را طی کردیم.

صبح با اذان مسجد بیدار شدیم نماز را خواندیم که سرباز عراقی با نان و سطل ابی ما را میهمانی اسارت کرد ما را سوار اتوبوسهای که حاضر کرده بودند کردند و راهی بغداد شدیم از داخل شهر به پادگان نظامی که دو توپ قدیمی و دو کیوسک نگهبانی در سر ان بود بردند و ما را داخل اتاق زندان مانند  که با زور  کنار هم نشستیم از قبل دو افسر اسیر انجا بودند جناب سرهنگی هم با پای شکسته و گچ شده کناری دراز کشیده بود ابهت نظامیش هنوز را حفظ کرده بود.

ما را از قبل توجیه کرده بودند که عراقیها با پاسدارها دشمنی سختی دارند و خودتان را بسیجی و ارتشی معرفی کنید و یک عراقی صالح را صدا زد و چیزی به او گفت که باید به سه قسمت تقسیم شوید ارتشی بسیجی پاسدارها.

بعد از مدتی تک تک ما را صدا می زدند برای تشکیل پرونده عکس فوری می گرفتند و می زدند روی پرونده ها و مرا به مکانی دیگر بردند یاد صحبت برادر سلیمانی افتادم که گفت نوجوانها را می برند که به زور اعتراف بگیند که با زور دولت ایران راهی جنگ شدند و بقیه قضایا کمی  ترسیده بودم  اتاق پر از ابزار شکنجه و ترسناک بود افسری به نام فواد که فارسی دست و پا شکسته ی داشت نام مرا صدا زد احمد اهل کدام استانی ؟ کرمان چند سالته ؟17سال فواد بلند شد و پریز برقی را کشید گویا داشت صحبتهای مرا ظبط می کرد که ناامید شد با توپ و تشر به من حالی می خواست کند که تو 13سالت دولت خمینی تو رو به زور به جنگ اورده حالت شد که من توی فکر دوباره همون مطالب را گفتم چندین بار مرا با سیلی و کتک و باتون پزیرای کردند و هر بار یک سال سنم کم شد تا به 15رضایت دادند و مرا برگشت دادند .

صدام در تلویزوین ما را دیده بود و به فکر افتاده بود که با تبلیغات از ما سو استفاده کند و با فرمانده انجا ابوصالح تلفنی صحبت کرده بود که قراره ما 23نفر بچه ها را ازاد کنند خبر را به ما رساندند سربازی که اسامی را می داد من باز دوباره خودم را بزرگ جلوه دادم و او رفت که با صدای افسر ایرانی برگشت به من حالی کرد که به صلاح است نامم را بنویسید و کار خودش را کرد من ناراضی و عصبانی از کارش داخل زندان به سر می بردم اسرا را بردند و ما را با افسرهای ایرانی تنها گزاشتند حالا جا بیشتر شده بود.

فرمانده زندان که ابوقاص نامی بود ما را وعده ازادی داد که صدام را بنام رئیس سیدی می گفتند دعا کنید که یکی از بچه ها بلند گفت خدا نصفش کند که سرباز عراقی برای ابووقاص گفت خدا حفظش کند که بخیر گذشت او گفت که می خواهند شما را برای زیارت به عتبات ببرند.

اتدازه لباسهای نو را گرفتند و لباسهای جدیدی به ما دادند که انگار هویت ما را گرفته باشند برایم سخت بود غذا و جا بهتر شد چند روز بعد ما را برای عکس و مصاحبه برای  خبرنگارهای عراقی و کشورهای عربی بردند که جنگ دیگری برای ما شروع شده بود.

صبح روزی ما را سریع سوار ماشین کرده و داخل شهر بغداد به سمت اماکن متبرکه بردند از چند پل که معروف بود عبور دادند بعد از زیارت که برای ما خیلی مهم بود همه را به داخل شهر بردند وسط میدانی به چند دسته تقسیم کردند از چند کودک عراقی هم استفاده کردند اینها تازه خوب بود که تازه فهمیدیم باید نمایش شهر بازی را هم انجام دهیم که بدتر از صد جنگ بود به زور ما را سوار ماشینهای پدالی کردند که یکی از بچه ها با نقشه توانست از این کار دست بکشد یکی دیگر با ماشین پدالی به پای خبرنگاری زد که حسابی حال کردیم.

بعد از شهربازی بدترین اتفاق عمرم رقم خورد دوباره سوار خودروی شدیم به مکانی همانند کاخ بود بردند از چند بازرسی عبور کردیم داخل راهروی منتظر صدای گارد احترام شروع شد تازه فهمیدیم صدام به همراه دختر کوچکی می امدند داخل اتاق او از طریق مترجم که صالح بود شروع به صحبت جنگ و صلح کرد که انگار ایران شروع کننده جنگ است با ما طوری رفتار می کردند که کودکان نوپای هستیم و دولت ایران ما را به زور برای جنگ اورده صدام مدام می خواست لبخند زورکی به ما تحمیل کند و خبرنگارها  هم  مدام فیلم و عکس می گرفتند ان روز لعنتی خیلی سخت بود.

روزها سپری شد و رمضان امد  ما با سختی تمام درخواست کردیم جیره ی غذا را یکجا بدهند که موافقت کردند یک سرباز عراقی و یک پیرمرد را به جمع ما اضافه کردند و که پیرمرد با ما خیلی مهربان بود سرباز هم با صالح دوست شد.

خبر ازادی خرمشهر برای ما انچنان شادی بخش بود که خبر ازادیمان نداشت امام نمی شد علنی خوشحالی کنیم مبادا جریمه و اذیتمان کنند.

روز23رمضان با عجله ما را سوار خودروی کوچکی کردند که در ان گرمای وحشتناک همانند تنور سوختیم داخل پادگانی شدیم از قرار معلوم عملیات مهمی با نام رمضان شده بود و اسرای را جای قبلی ما می اوردند و کمبود جا باعث انتقال ما بود داخل پادگان صالح گفت بعد مسافت روزه ما شکسته و اب بخوریم چه ابی داخل بشکه پر از اب کثیف و گرم اما می شد تشنگی را رفع کرد.

توی ان پادگان چند روزی گذشت با هر سختی امام حداقل بعد از دو ماه حمامی رفتیم اما جیره غذا به اندازه ی کم بود که نگو صالح را هم از بیش ما بردند دوباره صالح که برگشت گفت باید به جای برویم اما او نمی دانست کجا حداقل از دیدن صالح خوشحال بودیم.

درون مکانی ما را برای مصاحبه بردند که خانمی مهم با افسر ارشدی ما را دیدند خانم گفت که باید در مکان بازداشتگاه با ما مصاحبه کند که عراقی ها با اکراه قبول کردند بشکه اب را با نو عوض کردند پنکه سقفی دادند روز مصاحبه یک سینی پر از انگور اوردند که حق خوردن ندارید اما ما که گوش ندادیم و بعد از خروج نگهبان میوه را خوردیم اخر هم معلوم شد خبرنگار نمی اید حداقل وسایل نو شد و میوه ی هم خوردیم.

ما را به زندان دیگری بردند انجا پر از اسرای مرزهای ایران بودند همه پیرمرد و حتی با عصا و موهای سفید شده  که صدام جهت مبادله انها را نگه داشته بود انها ما را با استقبال و خوشحالی پزیرایی کردند لباسهای رنگی صدام را هم عوض کردند که برای بچه ها شادی بخش بود.

روزها می گذشت ما داخل اردوگاه خبرهای  می گرفتیم بچه ها شروع به یاد گرفتن زبان انگلیسی و عربی و تعدادی هم حدیث و قران به هر حال مشغول بودیم و با ان اسرا راحت تر بودیم خبری به ما دادند که ایران گفته اینها بچه نیستند که عراقی ها ان را برای دنیا  وارونه کرده بودند که اینها بچه های ما نیستند و از ان برای تبلیغات استفاده می کردند و قرار شده بود که ما را به فرانسه بفرستند هر چند روز خبرنگارها می امدند عکس و مصاحبه می کردند و می رفتند اخرین نفری که بود با ما دوستانه صحبت می کرد و قرار شد پیگیر کار ما باشد.

فصل پاییز از راه می رسید و بچه ها داخل اردوگاه رمادی کارهای را انجام می دادند سید محمد حسینی خاک های زمین را مرتب می کرد و کلمات عربی را می نوشت و انها را صرف و نحو می کرد یحیی از محل تولدش تعریف می کر د ان شب امار گیری انجام شد و استوار عراقی اسامی چند نفر را داد که باید از انجا بروند ما همه ناراحت که کجا بروند گفت بازداشتگاه24 بغلی که خیالمان راحت شد که داخل اردوگاه می مانند اما شب موقع خواب جای انها خالی بود چند روز بعد سید عباس تشکها را وسط جمع کرد و حریف کشتی می گشت او در شهر پارییز یک پا کشتی گیر قدری بود بعد از پرس و جو قرار شد به بچه ها کشتی یاد بدهد که چند نفر از دوستان گویا با کشتی غریبه نبودند من که فکر می کردم کشتی یعنی زور امام فهمیدم نه اینجورها هم نیست کم کم باشگاه کشتی دائمی شد و دور از چشم عراقی ها تشکیل می شد پیرمردهای اسایشگاه از کشتی گرفتن ما می خندیدن و تشویق می کردند.

زمستان هم رسید دی ماه بود که ابگوشتهای یخ زده معروف به برزیلی را اوردند خوردیم و شستیم که دوباره استوار عراقی امد و  اشلونکم شیاب گفت و اماری گرفت و رفت همانند گزشته مشغول کارهایمان شدیم که امدن می نی بوسی را دیدیم ماشینی که مثل قبل ما را جابجا کرده بود خیلی ترسیدم یا خیلی ترسو شده بودم دوباره استوار امد و اسامی ما را خواند که باید همه وسایلتان را جا بگزارید و بدون هیچ چیزی اماده رفتن شوید.

به سمت درب بزرگ اردوگاه که می رفتیم بقیه اسرا به ما سفارشهای می کردند سلام ما را به امام برسانید و غیره ......بقیه بچه ها را هم از  اسایشگاه بغلی اوردند قبل از خروج همه را بازرسی می کردند که یحیی بچگی کرده بود کاغذهای را همراه داشت و بخاطر انها هم او را داخل اتاقکی با کابل بدرقه کردند گویا کلمات انگلیسی شعار های با نام خمینی پیدا کرده بودند که حسابی انها را عصبانی کرده بود به هر حال سوار می نی بوس شدیم اما یحیی را پشت استیشنی سیاهی  بردند حرکت کردیم تا بعد تابلوی بغداد 100کیلومتر را دیدیم همه ناراحت و دمغ از اینکه دوباره به بغداد می رفتیم خاطرات بد گزشته تکرار می شد به هر حال وارد زندان که شدید دوباره صالح را دیدیم او خوشحال از دیدن ما به پیشواز ما امد داخل زندان سرد و بی روح یخ زده پزیرای ما بود . دو سه روزی که گزشت دوباره خیاط امد و اندازه ما را گرفت قرار بود که ما را برگردانند با این همه تبلیغات عراق چاره ای جز ازادی بچه ها نداشتند اما معلوم نبود چه می شود.

دو سه هفته اول شبهای سرد زمستان سپری می شد و شاکر نگهبان جدید تقلید صدای هواپیما را در می اورد و به ما می خندید و ما زیر پتو ها به او می خندیدیم.شبهای بلند زمستان خاطرات ایران برایمان دلنشین بود.

یکی از همین روزها اسری جدید اوردند که مدام به من خیره می شد تا اینکه پرسید تو بچه کجایی ؟ کرمان . بقیه صحبتها که گویا حسن را می شناخت و از خویشانم در امد از اینکه شنیدم حسن زخمی شده و زنده است خیلی خوشحال بودم حسن پسر داییم بود .

روزها به سختی می گزشت از حمام خبری نبود بدنمان بو کرده بود از رفتن خبری نبود و ما داخل استخبارات اسیر بودیم از لباسهای که خیاط قرار بود بیاورد هم خبری نشد یک روزی اسیری را شکنجه می کردند انها به زور به او می گفتن که بگوید پاسدارم و صدای فریادش برای ما سخت بود قبول کردیم باید کاری انجام دهیم.

شب با همه بچه ها طوری که عراقی ها نفهمند مشورت می کردیم یکی می گفت باید یکی فرار کند دیگری گفت اعتصاب فذا تا نتیجه شد که اعتصاب غذا بهترین کار است همه هم قسم شدیم تا اخر کار با هم اتحاد داشته باشیم تا نتیجه کار خوب باشد با صالح گفتگو کردیم که تصمیمان چیست و به او گفتیم یا از شکنجه اسرا دست بردارند یا بعنوان بچه با ما برخورد نکنند و یا  اینکه ما را به رمادی برگردانند شب  جمعه  که تصمیم آخر را گرفتیم اعتصاب غذارا شروع کردیم  تا پای جان با هدف خاتمه دادن به بازی دشمن دیدار با نمایندگان صلیب سرخ و بازگشت به اردوگاه ضمنا، قرار شد این خواسته ها را به هر کسی نگوییم فقط ژنرال قدوری رئیس کل اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....