,

کودکی

من درسال ۱۳۰۱ درشهرستان بروجرد به دنیا آمدم،  ۶ برادر و دو خواهر هم داشتم که متاسفانه درسن کودکی ۴برادر و یک خواهرم را به علت بیماری از دست دادم  . خواندن و نوشتن را از مکتب خانه یاد گرفتم. وبعد به دبستان کمال رفتم  وبا وجود این که هنوز مهارت زیادی نداشتم به سعدی و قصه هایش علاقه مند بودم  شب ها با کمک دایی جواد ، کتاب گلستان  سعدی را می خواندم و از این کار احساس غرور می کردم.

 پدرم عبدالکریم عبایی جواهرساز و رئیس زرگرها بود به همین خاطر به او شیخ زرگرمی گفتند البته بعدها کشاورزشد  . اسم کتابی که دوست داشت، «جامع التمثیل» بود که قصه هایش همه در باره زنان و مردان صالح و مومن بود ؛آخر پدرم مرد خیلی با ایمانی بود وچون من اولین فرزندش بودم  آرزویش بود که من در آینده یک روحانی شوم به هربار که به  سفر می رفت برایم یک یا دو کتاب هدیه می آورد. وقتی پدر در خانه بود غیر از درس و مشق مدرسه تنها چیزی که اجازه داشتم بخوانم قرآن بود و رساله سوال و جواب درباره نماز.اما من به شعر و شاعری علاقه داشتم. اکثر روزها کاغذ و مدادی بر می داشتم و ساعت ها به جنگل زیبایی که نزدیک خانه مان بود می رفتم و به خرگوش ها ، سنجاب ها و گنجشک هایی که روی درختان آزاد انه می پریدند چشم می دوختم و بیت هایی را که از دیدن این منظره ها به ذهنم می رسید می نوشتم .آدرس چند مجله و روزنامه را هم داشتم، برای این که کسی متوجه نشود که این شعر ها مال من است، اسمم را (دژم ) گذاشتم  و آن اشعار را برای روزنامه ها فرستادم  با خواندن اولین مجله که شعرهای مرا با نام دژم چاپ کردند  احساس غرور و بزرگی کردم و تشویق شدم که از آن به بعد این کار را تکرار کنم .  

 پدر بزرگم داروخانه داربود اما علاقه عجیبی به مطالعه و کتاب داشت کتاب مورد علاقه اش هم «قصص الانبیاء» بود . هر روز بعد از تعطیلی مدرسه ، نیم ساعتی پیش او می رفتم . یک روز ، مرد قد بلندی به داروخانه آمد و کتاب بزرگی را که در پارچه ای پیچیده بود به پدربزرگم داد و گفت : آقای دکتر،  این را فلان خان داده است، تا آقایی بیاید و آن را ببرد. پدر بزرگ کتاب را گرفت و گوشه ای گذاشت. من که حسابی کنجکاو بودم کتاب را ببینم یواشکی پارچه را باز کردم روی آن با خط قشنگی  نوشته بود شاهنامه فردوسی حسابی جذب کتاب  شدم مطمئن بودم که اجازه ی بردن آن به خانه را ندارم، بنا براین خداحافظی کردم و بعد از چند دقیقه یواشکی به داروخانه برگشتم وپشت قفسه داروها مخفی شدم. پس از تعطیلی داروخانه و رفتن پدر بزرگ با خوشحالی چراغ گردسوز را روشن کردم وبا شوق شروع به خواندن کتاب کردم .اما از شدت خستگی روی کتاب خوابم برد . وقتی پدربزرگ به منزل رسید مادرم سراغم را گرفت. پدربزرگ گفت: به داروخانه آمد، و مثل همیشه به خانه برگشت. خلاصه مادر که حسابی دل واپس و نگران من  بود به همراه پدر وپدربزرگ به کلانتری خبر دادند وتا پاسی از شب همه جا را به دنبالم جست و جو کردند، اما خبری از من نبود. درآخرباپیشنهادافسر کلانتری با ناامیدی به داروخانه آمدندو با دیدن نور چراغ گردسوز ، من را خواب آلود روی کتاب پیدا کردند . گرچه پدرم مرا مفصل تنبیه کرد اما یکی دو روز بعد پدربزرگم یک کتاب شاهنامه برایم خرید.

هر شب در خانه ما از هر کتابی چند صفحه خوانده می شد ،  بعد از آن بزرگترها با هم  بگو مگو  و اظهار نظر می کردند . بعضی از شب ها دایی جواد «شاهنامه» می خواند و با حرکات دست آن چنان گفت وگوی رستم و اسفندیار را نشان می داد که همه صحنه های قصه پیش چشمم مجسم می شد.

نوجوانی 

شهر ما بروجردکوچک بود و هیچ کتابخانه ،  دبیرستان یا دانشگاهی نداشت.  من که کلاس ششم را با موفقیت به پایان رسانده بودم باید برای ادامه تحصیل به شهر دیگری می رفتم اما پدرم شدیدا بااین مسئله مخالف بود . مادر و دایی جواد همراه با معلم مدرسه آنقدر با پدر صحبت کردندو  اوبه شرطی که در کنارادامه تحصیل دردوره متوسطه , تابستان و عیدها درس های دینی را در مدرسه بحرا لعلوم بروجرد،  ادامه دهم راضی به ادامه تحصیل من در شهر تهران شد و همین مسئله  باعث شد که علومی مانند : فقه,تفسیر و ادبیات عرب را هم یاد بگیرم .بالاخره در ۱۵ سالگی وارد شهر تهران شدم در اوایل دوره دوم دبیرستان شوق و شوری برای مطالعه در احوال بزرگان ، جستجو در کتاب های شعر و تاریخ باعث شدکه در ۱۹ سالگی تحصیلات دبیرستانی را تمام کردم و با وجود آنکه کتاب های سال چهارم و پنجم متوسطه ادبی را قبلاً نخوانده بودم دربین دانش آموزان رشته ادبی سراسر کشور، رتبه دوم را به دست آوردم . وقتی دبیرستان را در تهران تمام کردم معلم خرم آباد لرستان شدم و بعدازآن به شهرستان بروجرد رفتم ومدتی بعد  بالاخره به تهران آمدم. آن جا کار معلمی را که دیگر به آن علاقه جدی پیدا کرده بودم، دنبال کردم .در سن ۲۶سالگی  با مدرک لیسانس  شاگرد اول دانشکده ادبیات شدم  و درسن ۳۳ سالگی مدرک دکترایم  را گرفتم  .بعد به رمان و نمایشنامه نویسی جذب شدم، از روانشناسی سر در آوردم، به جامعه شناسی وارد شدم. به تحقیق در تاریخ دست زدم، روزنامه نویس شدم.شعر سرودم، ترجمه کردم و به نقد و تعلیم فلسفه غربی پرداختم.  در سال های (۱۳۴۸تا ۱۳۴۶) در دانشگاه های کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداختم و مدتی در ژنو، لندن، مونیخ و رم و تحقیق و مطالعه می کردم.چون با زبان های (فرانسوی، انگلیسی، عربی) آشنایی داشتم در پنج کنگره بین المللی از جمله پنجمین کنگره، اسلامی بغداد (۳۷سالگی)، کنگره بین المللی مستشرقین دهلی (۴۱سالگی)، سال بعدکنگره تاریخ نویسان وینه اطریش ، کنگره تاریخ ادیان ژنو (۴۴سالگی)، کنگره بین المللی حافظ تاجیکستان (۴۸سالگی) به عنوان نماینده ایران شرکت کرده ام. در زمینه تاریخ ایران و تصوف و ادبیات ایرانی با دائره المعارف اسلام (چاپ لیدن) و دائره المعارف فارسی دکتر غلامحسین مصاحب نیزهم کاری داشتم. اما اگر صد باردیگر هم به این دنیا برگردم دوست دارم همین راه را که طی کنم. به هرحال پیر شده ام و جسمم ظاهراً خیلی زودتر از روحم نشان های خستگی و فرسودگی خود را ظاهر کرده است . پاهایم  دیگر نمی توانند مثل سال های پیش ساعت های طولانی بدون احساس خستگی در خیابان دور افتاده یا در باغ های عمومی راه پیمایی کند. با این حال من هم چنان مثل همان «بچه مدرسه یی» نیم قرن پیش خود را در میان انبوه کاغذ و کتاب غرق می کنم.

بعضی از آثار دکتر عبدالحسین زرین کوب  :

 

      

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در سال ۱۳۷۸ در سن ۷۷ سالگی در تهران درگذشت.

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان‌ها

برچسب ها:
یک دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. ناشناس 7 سال قبل

    استاد عزیزم افسوس که … برای شادی روح استاد فاتحه همراه با صلوات بخوانید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید