داستان کوتاه رئال یکی از قالب ها و سبک های مورد علاقه داستانخوانان نوجوان است. در این مطلب چند داستان کوتاه رئال را می خوانیم.
داستان کوتاه رئال آقا بخشی
یک محله بود و یک آقا بخشی. همه او را می شناختند. کار اصلی اش جمع کردن آت و آشغال و آهن پاره و پلاستیک از گوشه کنار خیابون بود و من هیچ وقت نفهمیدم با آنها چیکار می کنه. فقط یک بار به مامان گیر دادم که من دوچرخه میخوام و مامان منو برد دم در خونه آقا بخشی و من با دیدن دوچرخه های درب داغون که نمیدونم از کجا پیدا کرده بود به کل منصرف شدم.
البته آقا بخشی کار دیگه ای هم داشت و اون ترسوندن بچه های محل بود. قد کوتاه، چهره سیاه و چرک و دندون های ریخته اش باعث میشد بچه ها ازش بترسند و وقتی با گونی های بزرگ رو دوشش وارد کوچه می شد بچه ها همگی فرار می کردند.
مامان های محله هم برای این که بچه هاشون به حرفشون گوش کنند یواشکی به آقا بخشی می سپردند که اونا رو تو کوچه دعوا کنه و مثلا بگه اگه به حرف مامانت گوش نکنی میندازمت توی چاه خونمون! خونه آقابخشی هم واقعا ترسناک به نظر می رسید. دیوار های آجری که یکی در میان ریخته بود با نمای سیمانی و درب سیاه باریکی که آدم های چاق از آن به زور رد می شدند! ولی توی خونه آنها مهربانی در جریان بود.
***
همه این ها را مادرم برایم تعریف کرده بود. مامان من هیچ وقت منو از آقا بخشی نترسوند. او به من گفته بود که درست است آقا بخشی صورت سیاهی دارد اما قلبش بسیار مهربان است. او از صبح تا شب کار می کند تا بتواند برای زنش چیزهای قشنگ بخرد.
باید بگویم که من تنها بچه ای بودم که از آقابخشی نمی ترسیدم حداقل هیچ وقت با دیدن او توی کوچه فرار نکردم و آقا بخشی هم این را می دانست. حتی یکی دوبار توی چشم هایم زل زده بود که بترسم اما من نه تنها نترسیدم بلکه خودم هم در چشم هایش زل زدم! و من حس کردم از این که ازش نترسیدم ناراحت شده است.
بچه های کوچه می گفتند هر کس توی چشم های آقا بخشی زل بزند او عصبانی میشود و او را میخورد! اما من که باور نمی کردم مگر آقا بخشی آدم خوار است؟
ما بچه های کوچه هر روز کنار خونه مریم خانم بازی می کردیم و من تا زمانی اونجا می موندم که داداش علی از مدرسه بیاد منو قلم دوش کنه و با هم به خونه برگردیم.
داداش علی عشق من بود. داداشی که باهاش به کل محل پز می دادم و هیچ کس جرات درگیر شدن با منو نداشت چون از داداش علی می ترسید و به واسطه اون و زور توی بازوهاش بود که من می تونستم توی کوچه لات بازی در بیارم. داداش علی خیلی شجاع بود و از هیچ کس نمی ترسید و من وقتی که روی شونه های علی می نشستم فکر می کردم صاحب کل جهانم و تنها آدم خوش بخت روی کره زمین منم!
یک روز که مثل همیشه داشتیم بازی میکردیم داداش علی از یک سمت کوچه و آقا بخشی از سمت دیگه وارد شدند. من بازی را ول کردم و سمت داداش دویدم. بچه ها هم با دیدن آقا بخشی دویدند پشت کامیون اصغر آقا قایم شدند. کوچه شبیه صحنه های جنگ بود.
یک طرف آقا بخشی یک طرف هم من و علی و بچه های محله.
***
آقا بخشی اومد سمت ما و نگاه ترسناکی به من انداخت و دستش را دراز کرد سمت علی. همه بدنم یخ زد. بچه های محل هم جیغ کوتاهی کشیدند ولی سریع دستشان را جلوی دهانشان گرفتند تا لو نروند. آقا بخشی علی را سمت خودش کشید و گفت: میخوام علی رو ببرم بندازم تو چاه خونمون.
همون چاهی که همیشه حرفش بود همون چاهی که پر از سوسک و مار بود. همون چاه سیاهی که کسی زنده ازش بیرون نمیومد.
دنیا دور سرم چرخید. ساختمون ها ماشین ها بچه ها. دیگه ندیدم که علی لبخند رو لبشه. دیگه نفهمیدم که آقا بخشی داره سر به سرمون میزاره حتی فکرش داشت منو می کشت.
آقا بخشی نقطه ضعفمو پیدا کرده بود. همه جا ساکت شد. صدای خنده وحشتناکش توی مغزم پخش میشد. با همه توانم با سر دویدم توی شکم آقا بخشی و اون با گونی سنگین پر از آت و آشغالش پخش زمین شد.
و حالا آقا بخشی اسطوره ترسناک محل کف کوچه ولو شده بود و من با چشمان اشکی، تنها، وسط یک عالمه چشم از حدقه در اومده، سر به زیر منتظر انواع و اقسام تنبیه ایستاده بودم…
داستان کوتاه رئال ؛ دردسر

توی بد دردسری افتاده بودم. ایستاده بودم جلوی عابر بانک و هرچه شمارهی کارتش را می زدم میگفت اشتباه است. خودم هر ماه توی همین شماره کارت برایش پول میریختم. اصلا شمارهی کارتش را نوشتم توی همین دفتر یادداشت قرمز که چیزهای مهم را همیشه داخلش می نویسم.
تقصیر خودم شد. هربار که میخواهم زرنگی کنم بدتر گند میزنم. دیروز مامان زنگ زد و گفت: «حالا که کارتمو با خودت بردی یه 100 تومن واسه خانم حسنی بریز. بنده خدا کارش گیره.»
خانم حسنی دوست قدیمی مامان بود. چند سالی بود که ام اس گرفته بود و هرچه پول داشتند خرج دوا و دکتر می کردند. مامان هر از گاهی کمی پول بهش میداد. من هم دیروز که حسابی دیر کرده بودم، غروب به خانه رسیدم و به کل یادم رفت که باید پول بریزم.
وقتی رسیدم دیدم مامان خانه نیست. سریع از خانه بیرون پریدم و بدو به سمت عابر بانک رفتم. بعد دیدم که ای داد، دفتر یادداشتم را که شماره کارت داخلش بود جا گذاشته ام.
توی یادداشت ها و پیامک های گوشی کلی دنبالش گشتم ولی نبود. اگر پول نمی ریختم و میرفتم خانه مامان پدرم را در می آورد. اصولا مامان معتقد است که وقتی به چیزی «باشه» می گویی حتما باید انجامش بدهی مگر این که بمیری!
با خودم فکری کردم. صد تومان توی کارت خودم ریختم! اینجوری پیامک انتقال بانک برای مامان میرفت و فکر می کرد پول به حساب خانم حسنی رفته. بعد به خودم گفتم: «فردا صبح علی الطلوع میرم و پول رو از حساب خودم واسش می ریزم»
و حالا صبح علی الطلوع بود و من با یک شماره کارت که نمیدانم چرا دستگاه می گفت اشتباه است جلوی عابر بانک ایستاده بودم و نمی دانستم شاهکارم را چطور جمع کنم.
دست از پا درازتر به خانه برگشتم و کل کاغذها را بالا و پایین کردم تا ببینم می توانم یک شماره کارت دیگر از خانم حسنی پیدا کنم؟ ولی نبود.
مشغول کارهای خودم بودم که تلفن خانه زنگ خورد. خانم حسنی بود. مامان جواب داد و شروع کردند به خوش و بش کردن. استرس داشتم. الان بود که مامان بپرسد: «پول ریختم به حسابت، اومد؟» و «نه»ای که خانم حسنی می گفت و مرا بدبخت می کرد.
چشم دوختم به مامان. به تک تک جملههایش دقت می کردم. هیچ وقت در زندگی اینقدر به حرف های مامان توجه نکرده بودم. بعد از چند دقیقه بالاخره پرسید. سعی می کردم عادی باشم. خیلی عادی. منتظر بودم مامان صدایم بزند و با همان تن صدای همیشگی بگوید: «فاطمه؟»
اسمم توی سرم می چرخید و مامان یهو صدا زد: «فاطمه؟ مگه تو دیروز پول نریختی به حساب خانم حسنی؟ پیامکشم اومد حتی.»
خیلی خونسرد گفتم: «آره، چطور مگه؟»
گفت: «خانم حسنی میگه حسابش چند روزه مسدود شده.»
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «عه، چرا؟»
ولی برای مامان مسدود شدن کارت خانم حسنی مهم نبود. مهم آن صدتومانی بود که پیام انتقالش آمده بود ولی معلوم نبود کجاست.
با خودم گفتم: «عقلتو کار بنداز، عقلتو کار بنداز. یه چیزی بگو.»
هیچ چیز به ذهنم نمی رسید. همیشه می گویند دروغ گفتن مثل ساختن یک گوله ی برفی توی سراشیبی است که هی بزرگ و بزرگ تر می شود. و حالا آن گولهی برف که به بزرگ ترین اندازهاش رسیده بود داشت می افتاد روی هیکل من و من جز زل زدن به مامان هیچ کار دیگری نمی توانستم بکنم.
مامان داشت می گفت: «آخه مگه میشه؟ اگه حساب مسدود باشه که پول نمیره…»
یک دفعه فکری به سرم زد. رفتم سر گوشی مامان و یک نگاه سرسری بهش انداختم و گفتم: «مامان… از بانک پیام اصلاحیه اومده. صد تومن به حسابت برگشته.»
مامان خوشحال شد و به خانم حسنی هم گفت. بعد قرار شد شمارهی کارت جدیدش را بفرستد تا دوباره برایش پول بریزیم.
سریع گوشی مامان را برداشتم و رفتم توی اتاقم. هرچه زودتر باید عملیات را شروع می کردم. برنامه این بود که یک خط خودم را توی گوشی مامان مثل عدد بانک ذخیره کنم و یک پیام اصلاحیه عین بانک بنویسم و برای مامان بفرستم.
واقعا چرا عاقل کند کاری که باز آرد این همه دردسر؟!
داستان کوتاه رئال ؛ کیف اسدی

کمی که احساس امنیت کرد پشت سرش را نگاه کرد. کسی دنبالش نبود. حالا آرامتر قدم برمیداشت و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را نگاه میکرد. از نفس افتاده بود. کولهپشتیاش سنگین بود. هر لحظه آرزو میکرد زودتر به خانه برسد.
نمیخواست به مادرش چیزی بگویید. گفت توی راه برگشت با دوستش مسابقهی دو گذاشتهاند برای همین لپهایش گل انداختهاند و نفسنفس میزند. یکراست رفت توی اتاقش. لباسهایش را عوض کرد و روی تختخوابش افتاد. پشت پاهاش درد میکرد. پتو را روی سرش کشید و آرام گریه کرد.
همهی گناهها گردن او افتاد بود. داشت فکر میکرد نباید سکوت میکرد و عین موش پا به فرار میگذاشت. اسدی گفته بود مادرش زنگ آخر میآید دنبالش. باید بایستد تا برای مادرش توضیح بدهد چرا پول را برداشته و بقیهاش کجاست. ولی او فرار کرد، با تمام سرعتش. اینطوری دیگر همه فکر میکنند کار خودش است. هیچکس، حتی خانم قربانی که اینهمه دوستش دارد، باور نمیکند کار او نباشد.
چندبار بین گریههایی که زنگ دوم کرده بود به اسدی گفته بود که کار او نیست و اگر پول را برداشته بود یک جایی مخفیاش میکرد، نه اینکه بگذارد توی جیبش. ولی اسدی عصبانی بود و دائماً سراغ بقیهی پول را میگرفت.
نمیخواست به این راحتیها پا پس بکشد و تسلیم بشود که به او اتهام دزدی بزنند ولی همهی تقصیرها گردنش افتاده بود. پول را در جیب او پیدا کرده بودند. میدانست که کسی آن را در جیبش گذاشته و هیچکس بیشتر از فتحی با او دشمنی نداشت.
پارسال وقتی سر جلسهی امتحان از او تقلب میخواست او داد زده بود و گفته بود: «ولم کن، نمیذاری بنویسم.» مراقب بالای سر آنها آمد و برگهی فتحی را گرفت و نگذاشت دیگر چیزی بنویسد. فتحی مجبور شد تابستان دوباره امتحان بدهد. این کار را از روی بدجنسی انجام نداده بود. یک لحظه عصبانی شده بود و کنترلش را از دست داده بود، چون فتحی تمام طول امتحان، از میز پشتی، به او سقلمه زده بود.
حالا وقت خوبی برای انتقام گرفتن بود. از او بعید نبود که دست توی کیف اسدی کرده باشد و پول را درآورده باشد و وقتی او در شلوغی بوفه شیر و کیک میخرید آن را در جیبش گذاشته باشد.
اسدی فقط به سه چهار نفر گفته بود که پول همراهش دارد. برای همین وقتی پول را در کیفش پیدا نکرد گفت باید همه را بگردد چون پول کمی نبوده و اگر پیدا نشود روزگارش سیاه میشود. پول را برای خرید کتابهای امسال آورده بود. او تنها کسی بود که پول کتابها را یکجا میداد.
اسدی اول کیفهایشان را گشت و بعد هم دست کرد توی جیبشان. خودش آخرین نفری بود که اسدی او را میگشت. از خودش مطمئن بود ولی وقتی پول از جیب او پیدا شد نفسش بند آمد. اول شروع کرد به توضیح دادن ولی دید هیچکس باور نمیکند. اسدی داشت تند و تند پولها را میشمرد. بعدش با عصبانیت گفت: «بقیهاش کو؟ چیکارش کردی؟ شیر و کیک زنگ پیشت رو با پولهای من گرفتی؟ پسش بده وگرنه پدرتو درمیارم.»
تمام مدت بچههای دیگر به او و اسدی خیره شده بودند و حتی دوست صمیمیاش هم از او دفاع نکرد. فتحی هم آنجا بود، حتماً ته دلش خیلی ذوق میکرد وقتی میدید او اینطوری گریه میکند.
از خواب پرید. صورتش عرق کرده بود. صبح شده بود. با خودش گفت: «دیگر اینطوری نمیشود. باید شمارهی فتحی را گیر بیاورم و به او تلفن کنم. اینطوری همهی تابستان را کابوس میبینم. شاید حتی او را دعوت کنم تا برای امتحانش با هم درس بخوانیم.»
این پسره همش سبزه ها را لگد می کرد

پر کردن پیت نفت در شب های زمستان حتی سخت تر از جغرافی بود. یک بار هم بی حواسی و سر رفتن نفت زیر منبع، کلی غرغر و اضافه بار گذاشته بود روی شانه های لاغری که اصلاً آن قدر توی نوجوانی لیز بود و این ور و آن ور می رفت که نمی شد باری رویش گذاش.
امتحان توی کلاس ها برگزار می شد و این بهترین فرصت برای صندلی ها و میزهای نو بود تا اطلاعات جغرافیایی خود را افزایش بدهند. همیشه از این که سخت ترین امتحان آخر باشد، ناراحت بود ولی به هر حال بعد از آن دیوار، آزادی مطلقِفوتبال توی کوچه ها بود. کتاب توی دستش سر خورد و افتاد روی متکا. دوید توی کوچه. آن شب گذشت.
شروع امتحان
شروع امتحان ساعت دوی بعد از ظهر بود. بچه ها خیلی آرام وارد کلاس شدند. هنوز آخرین ردیف پر نشده بود که ناظم با خط کش و داد و بیداد آمد تو. چند ثانیهای طول کشید تا بفهمد هر چه نخوانده و روی نیمکت ماسیده، می ماند برای نسل های بعدی.
تا به حال هیچ زمین لرزه ای به آن قدرت اتفاق نیفتاده بود که محل امتحان را جدا کند و این همه تلفات احتمالی داشته باشد. مثل این که مدرسه به طرف کلاس بزرگ ته راهرو کج شده باشد، خیلی از بچهها در حال نق نق و غرولند سر می خوردند به ته راهروی مدرسه و گاهی همراه این سیل چند صندلی و کیف و نیمکت بود که غلت می خورد و همراه آن ها جابجا می شد.
پسرک درست بیرون کلاس نشست روی کتابی که از کیفش در آورده بود و با چشم هایش شروع کرد به کندن کلمات کتاب جغرافی و چسباندن آن ها توی یک کاغذ کوچک. دستش حس نداشت ولی با تمام سرعت و توان ریز ریز هر چه می دید، یادداشت می کرد. عین تکه های بی ربط یخ توی یک سطل بزرگ آب وقتی که دیر شده و یخ ها دارند آب می شوند. آقای ناظم از دور می آمد و شاید چون کت تنگی داشت خوب نمی توانست با دست هایش تعادل بدنش را حفظ کند، شروع کرده بود به کیش دادن بچه ها به سمت ته راهرو، چند تا اینجا و چند تا آنجا.
مراقب
نور افتاده بودگوشه کلاس بزرگی که معلم جغرافی با همان کت و شلوار کرم قهوه ای همیشگی با کله بی مو، مثل کره جغرافیا نشسته بود گوشه اش و با ابروهای گره خورده و چشم های کرم قهوه ای بچه ها را می پایید.
گاهی هم از روی سکو پایین می آمد و بین صندلی ها قدم می زد. پسر هی توی دلش آشوب می شد و به خاطر بازی دیروز خودش را نفرین میکرد و آن قدر روی صندلی منقبض میشد تا دلش درد بگیرد و بتواند برود بیرون. از این کار خسته میشد و در نهایت آرامش به فکر سه ماه نوشین تعطیلات با آن همه چیزهای دوست داشتنی می افتاد:

کتابخانه کانون پرورشی با صندلی های کوتاهش که او هنوز با خجالت دوستش داشت برود، تیرکمان مگسی که از کش خیاطی مادر درست می شد و خلاصه کلی سرگرمی شرافتمندانه دیگر. صدای قدم های معلم بود که نیشش را جمع کرد و برد توی صورتش، سرش هم آمد پایین روی ورقه خودش.
داشت زور می زد و کلی قله پلنک کوه، شیر کوه و جک و جانور دیگر را که جمع شده بودند توی سرش جمع و جور می کرد تا بتواند به سوال ها جواب دهد ولی امان از این همه جانور که کم کم داشتند یار کشی می کردند و می خواستند فوتبالی را توی شکمش دست و پا کنند.
توپشان هم دولایه بود و پلاستیکی. لایی، که بیرونی بود و از بس توی سر و صورتش لگد خورده بود، دیگر نتوانسته بود لبخند درازش را حفظ کند و از گوشه های لبش جر خورده بود و لق لق می زد. شاید اگر فیل دمش پهن تر بود و دقت بیش تری می کرد و این همه گل نمی خورد، آشوب درست نمی شد.
این بازی آن قدر ادامه داشت که حتی چند ردیف گوشه تر، همکلاسی اش خبردار شد و یک هو آن همه جانور را از توی دلش بالا آورد و ریخت توی ورقه امتحان. معلم که زیر آفتاب سرش سرخ شده بود و مثل خورشید غروب آرام و خسته روی صندلی اش مواظب همه بود، پرید رفت سراغ شاگرد بدحال. پسرک که انگار همین طوری الکی چهار دقیقه وقت اضافه بهش داده باشی با یک دریبل ریز دستش رفت توی جیبش و نسخه شفا دهنده را گذاشت جلوی خودش.
فقط دو سوالی ماسیده بود توی مخش و هیچ رقم خودکارش به جواب چفت نمی شد. وقتش بود تا معلم از رفع و رجوع پسرک بد حال فارغ نشده، فلنگ را ببندد. به خودش گفت دیگر نباید این کار را بکنم اما دل غافل، موقع پیچیدن و بلند شدن، کلاس کاملاً ساکت شده بود و صدای چروکیدن کاغذ تقلب توی شکاف شلوار مشکی اش عین صدای پاره شدن برگه امتحان بلند و واضح پخش شده بود توی کلاس یخ زده.
خورشید کلاس سرخ تر و عصبانیتر از قبل از همان گوشه تند آمد درست بالای سرش شروع به گرما دادن نمود. اگر معلم فهمیده باشد، بیچارگی اش ته نخواهد داشت. پسر خودکارش که از دستش افتاد، خم شد به بستن بند کفش ها.
داور بی هیچ حرفی عصبانی و مشکوک داشت به بازیکنی که وقت کشی میکرد، چشم غره می رفت اما توی یک لحظه انگار دلش به رحم آمده باشد و بخواهد هرم گرمایش را بردارد، خیلی ساده داد زد که پنج دقیقه به آخر امتحان مانده است. برگه جواب توی دست پسر رفت به سمت معلم.
دست دیگرش هم به کیف، خودش را با سرعت رساند به در کلاس. هوای سالن خنک و سبک بود. توی درس حرفه و فن خوانده بود که اضلاع شمالی ساختمان خنک تر هستند. راست بود. آن جا نور خورشید افتاده بود روی ساختمان های روبروی مدرسه و می رسید به وسط وسط های دیوار روبرو. از سر و صدای بچه ها و کشیده شدن توپ لاستیکی به آسفالت معلوم بود که آن پایین خبر خوبی در جریان است.
عمار پور صادق
آتاری
چند ماه بود تو نوبت بودیم، ما که نه همه تو نوبت بودند.
همه دلشون میخواست یه بار هم که شده چند ساعت بدستش بیارند اما تعداد زیاد بود و اون کسانی هم که سال تا سال تو مسجد پیداشون نمیشد میومدند مسجد تا بلکه امتیازی بشه براشون و زودتر نوبت بهشون برسه!
اذان که میدادند با محمد حسین سریع وضو می گرفتیم و میرفتیم مسجد، هر بار هم مهدی مسخره مون می کرد که ای احمق ها الکی گولتون زدند، هیچ وقت نوبت تون نمیشه! ولی ما تو کت مون نمی رفت که نمی رفت. مهدی همیشه این طوری بود. دو سال از ما بزرگتر بود ها ولی همش برای ما بزرگتری می کرد.
بالاخره یه روز که داشتیم تو حیاط کنار حوض می چرخیدیم آقا مرتضوی صدامون کرد و گفت نوبت شما رسیده بعد نماز بیاید بگیرید.
باورمون نمیشد ما و این همه خوشبختی و خوشحالی محال بود!
نماز اون روز رو نفهمیدیم چه جوری خوندیم. وقتی که نماز تموم شد سریع رفتیم اتاق بسیج و به بچه هایی که تو اتاق بسیج داشتند نوبت می گرفتند کلی فخر فروختیم که آره ما خیلی شاخیم!
گرفتیمش و تا خونه مواظبش بودیم که مبادا چیزیش بشه ولی تو راه کلی با محمدحسین قیافه مهدی رو تصور کردیم و مسخره اش کردیم!
***
صدای خنده شیطانی مهدی خونه رو پر کرده بود. نامرد دراز کشیده بود رو زمین و قاه قاه به ریش نداشته من میخندید. حالا نخند کی بخند.
من و محمدحسین هم مثل 2 تا بچه گربه بی سرپناه گم شده بودیم لای سیم های تلویزیون قراضه مون و دستگاه بازی مسجد که با هیچ التماسی به تلویزیون وصل نمیشد!
اینقدر حرصمون گرفته بود که خدا میدونه. مهدی یک دفعه وسط خنده هاش بلند شد اومد سمت ما و گفت: بدید خودم درستش کنم شما نمی تونید. سیم ها رو از دستمون گرفت و شروع کرد به ور رفتن، داشت به زور سیم رو فرو می کرد تو تلویزیون که یهو بابا کلید انداخت اومد تو و تا در رو باز کرد مهدی رو تو اون وضع دید گفت: چی کار داری می کنی بچه؟ خراب میشه تلویزیون! و بعد نگاهش افتاد به آتاری و ادامه داد: این دیگه چیه؟
و همون طور جلوی در موند تا همه توضیحات رو بشنوه. اومد تو و کنارمون نشست رو کرد به مهدی و گفت: اصلا واسه چی بدون اجازه رفتین اینو گرفتین؟ اگه خراب شه چی؟ مهدی پاشو همین الان ببر پس بده.
مهدی گفت: بابا اصلا من نگرفتم که این دو تا گرفتن خودشون ببرند خب!
بابا اخم کرد و گفت اولا که رو حرف من حرف نزن، دومأ سر ظهر کوچه خلوته یه موقع ازین دو تا بچه می دزدن پاشو خودت ببر.
مهدی عصبانی از جا بلند شد و یه چشم غره به من و محمد حسین رفت و دستگاه رو برداشت و راه افتاد.
***
آخه به من چه که من ببرم؟ چرا اینقدر این دو تا احمق اند؟ چرا انقدر بابا زورگوئه؟ تقصیر منه که خودمو قاطی بچه بازی این دو تا کردم! وارد اتاق بسیج شدم و آقا مرتضوی رو دیدم، منو سریع شناخت، می دونست داداش بزرگه محمدحسین و علی ام. همین که منو دید گفت: اِ خوبی آقا مهدی؟ ازین ورا؟
دستگاهو نشونش دادم و گفتم داداشم اینو گرفته بود ازتون بازی کنیم ولی به تلویزیون مون نخورد دیگه پس اوردم!
آقای مرتضوی یک لحظه خیلی متاثر شد، لبخندی از روی ترحم زد و گفت خب اشکال نداره آقا مهدی اینجا تلویزیون هست وصل کن همین جا هر چقدر میخوای بازی کن! اصلا میخوای برو داداشاتم صدا کن.
از روی بدجنسی لبخندی زدم و گفتم اونا خوابیدند آقا مرتضوی. خودم تنها بازی می کنم اگه اشکال نداره!
و تو دلم قاه قاه خندیدم به شانس بد محمد حسین و علی!
کابوس کتابخانه
شرمندگی از چشمانش می بارید. سرش را پایین انداخته بود. ولی نمی توانستم آرام باشم. صدایم هر لحظه بالا و بالاتر می رفت. بعد از چند ثانیه نفسی گرفتم و دوباره شروع کردم: آخه این چه کاری بود که تو کردی؟ یکم عقل تو کله تو نیست؟ فکر نمی کنی برای خط خطی کردن کتاب یکم بزرگ شدی؟
– سکوت
– آخه من به تو چی بگم؟ اگه کتاب مال خودم بود یه چیزی. این نوار سفید رو می بینی چسبوندن کنار کتاب. یعنی این کتاب مال کتابخونه اس. یعنی امانته. بعد توی بی عقل برداشتی با خودکار آبی همه صفحاشو خط خطی کردی. من نمی فهمم تو که این همه دفتر داری.
نفسی تازه کردم
– دیگه دوست ندارم. حالا سریع از اتاق برو بیرون نمی خوام ببینمت. فهمیدی؟
داد و بیداد هایم که تمام شد نفس عمیقی کشیدم. احساس کردم گلو درد گرفتم ولی خواهرم همانطور سرش پایین بود و تکان نمی خورد. یک بار دیگر تمام نیروی باقی مانده ام را جمع کردم و فریاد کشیدم: مگه با تو نیستم؟
جمله ام که تمام شد با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و دوان دوان از اتاق بیرون رفت. احساس کردم کمی زیاده روی کردم ولی کاری که او کرده بود اصلا قابل بخشش نبود. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم. فردا باید کتاب را به کتابخانه تحویل می دادم. کتاب را از صفحه های اول خط خطی کرده بود تا صفحات آخر . البته وسط اش هم درخت و خورشید و اینجور چیز ها کشیده بود.
ولی جلدش سالم بود. عین روز اول. کتاب را یک بار دیگر ورق زدم. اشک نمی گذاشت درست صفحات رو ببینم. فقط قیافه کتابدار جلوی چشمانم بود و قیافه خودم که شرمندگی از آن می بارید. فردا صبح وقتی بیدار شدم فقط کابوس های وحشتناکم را به خاطر آوردم: من در مقابل کتابدار ایستاده بودم و ناگهان خط خطی های کتاب از لای آن بیرون ریختند و کتابدار آن ها را دید. بعد قیافه اش شبیه هیولا شد.
اولش کمی خنده دار به نظر می رسید ولی من باید امروز به آن کتابخانه می رفتم و جلوی آن کتابدار می ایستادم. درست مثل خوابم. مادرم هم کمکی به من نکرد. می گفت این از بی مسئولیتی خودت است که کتاب را دم دست خواهرت گذاشتی. تا بعد از ظهر به هر راهی متوسل شدم که به کتابخانه نروم ولی نشد. آخر کتاب ها را برداشتم و از خانه بیرون زدم. گفتم هرچه بادا باد. درست مثل روز امتحان فیزیکم. نهایتا می خواستند سرم داد بکشند، بالاخره اتفاقی بود که افتاده. همین طور خودم را توجیه می کردم تا رسیدم جلوی در کتابخانه. بیشتر از این نمی توانستم این کابوس را تحمل کنم.
دل را به دریا زدم و وارد شدم. کتابدار مشغول کار بود. سلام کردم. صدایم کمی می لرزید. کتابدار همان طور که سرش در کامپیوتر بود جوابم را داد. گفتم میخواستم کتابی که امانت گرفتم را پس بدم. نگاهی کرد و گفت: کتاب رو بذار رو میز . اگه میخوای کتاب برداری برو بردار. من که فرصت رو مناسب دیدم گفتم: نه فعلا کتاب نمی برم. کتابدار گفت: باشه. من الان کار دارم کتاب رو بعدا برگشت می زنم.
کتاب را از کیفم درآوردم و روی میز گذاشتم. گمانم دستم می لرزید ولی کتابدار آنقدر مشغول کار بود که به من توجه نمی کرد. سریع خداحافظی کردم و بیرون زدم. وقتی بیرون آمدم نفسی تازه کردم ولی کتابخانه شماره موبایلم را داشت. چاره ای نبود. سیم کارتم را برای چند روزی از موبایلم درآوردم و دیگر پایم را در آن کتابخانه نگذاشتم ولی به وسیله یکی از دوستانم برای رهایی از عذاب وجدان چهار تا کتاب به کتابخانه اهدا کردم.
پارک
هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد. از پارک زدم بیرون. این روزها حتی ساعت ها بیکار نشستن توی پارک هم اعصابمو آروم نمی کرد. قبل تر ها هر وقت حال خوشی نداشتم و می خواستم سر خودمو گرم کنم می رفتم توی پارک و مردم رو آنالیز می کردم. همیشه با خودم فکر می کردم که مثلا چرا این مرده الان توی پارکه؟ اومده چیکار؟ و بعد که به نتیجه ای نمی رسیدم می رفتم سراغ سوال های بعدی.
اما حالا همه چیز توی پارک برام اذیت کننده بود. گربه ها… سرسره ها… حتی درخت ها. انگار همه چیز تکراری بود.
رسیدم لب خیابون که ماشین سوار شم و برم خونه. هوا دیگه کامل تاریک بود. یه صف طویل از آدم ها کنار خیابون ایستاده بودند و با ورود هر ماشینی به ترتیب تا کمر دولا می شدند و مقصدشونو داد می زدند. آخر سر ایستادم. کسی که کنارم بود بی قرار به نظر می رسید. پشت به من بود ولی می تونستم حدس بزنم حالت چهره اش چه شکلیه.
داشتم به همین چیز ها فکر می کردم که یک دفعه برگشت به سمتم. نگاه هامون به هم افتاد و چند ثانیه ای بی اختیار به هم زل زده بودیم. چقدر نگاهش منو یاد یه دوست قدیمی می انداخت! با صدای بوق ماشینی که جلو پامون ترمز کرد به خودمون اومدیم.
داد زد گفت: امیرآباد؟
منم گفتم: پل گیشا؟
مسیر راننده مقصد هیچ کدوم مون نبود. برگشتیم به حالت قبل. جفت مون درگیر شده بودیم. نمی دونم شاید منم اونو یاد یه کسی انداختم که الان نیست. همین طور ماشین هی میومد و می رفت. من و اون هم که مقصدمون یکی نبود بلند داد می زدیم تا راننده میون اون همه شلوغی و سروصدا صدامونو بشنوه.
هر از گاهی بر می گشت و یه نگاهی به من می انداخت تا می خواستم تلاش کنم بهش فکر نکنم برمی گشت و نگاهم می کرد و از چشم هاش حرف بیرون می ریخت. حرف هایی شبیه به “ما قبلا همو جایی ندیدیم؟” یا مثلا “شما خیلی آشنا به نظر می رسید”.
اما نگفت و نگفت. این قدر نگفت تا این که یه ماشینی اومد و اونو سوار کرد… وقتی نشست در رو بست و یه نیم نگاهی به سر تا پای خسته من انداخت و رفت…
حالا که فکر می کنم می بینم من و اون دوست قدیمی ام همین بودیم. کنار هم بودیم ولی با دو تا مقصد متفاوت. درگیر سکوت. پر از گنگی و سوال و ابهام. آخر قصه هم که…
میگم راز های زندگی مون چقدر شبیه روزمرگی های مردمِ شهره… همون قدر ساده همون قدر تکراری…!
همکلاسی
پاهایش را از نیمکت بیرون انداخته بود. کوله اش روی دوشش بود و یک دستش زیر کتابی بود که معلم داشت آن را درس می داد. تا زنگ به صدا در آمد کتابش را بست و به سرعت از در کلاس بیرون دوید. من هم کتاب هایم را زیر بغلم زدم و خودکارهایم را توی جیبم ریختم و با کیف نیمه بازم دوان دوان از در کلاس بیرون زدم. بعد از او من نفر اولی بودم که خارج شدم. او طول راهرو را دویده بود و به پله رسیده بود و پله ها را دو تا یکی پایین می رفت.
سرعت دویدنش زیاد بود. حتی بهتر از من که پارسال مقام اول منطقه را آورده بودم ولی امسال به گرفتنش امیدی نداشتم. او پایین پله ها رسیده بود و داشت وارد حیاط می شد. فهمیدم که تلاشم بی نتیجه است و امروز هم نه تنها که نمی توانم از او جلو بزنم حتی به او نمی رسم. روی پله ها نشستم و کتاب و خودکارهایم را توی کیفم ریختم و زیپ آن را کامل بستم. به پایین پله ها که رسیدم تازه بچه ها از کلاس ها بیرون آمده بودند.
در مینی بوس را باز کردم. فقط او در مینی بوس نشسته بود. کنار پنجره و روی آن صندلی تکی که شیشه مینی بوس درست رو به روی آن باز می شد و وقتی مینی بوس حرکت می کرد باد موهای زیر مقنعه اش را پرواز می داد. لبخندی به لب داشت مخصوصا وقتی که نگاهش به من می افتاد.
همان لبخند تکراری که بوی پیروزی می داد. با کلافگی چشم غره ای به او رفتم و مثل همیشه رفتم و ته مینی بوس نشستم. جایی که کمتر چشمم به او بیافتد. او موهای خرمایی رنگ قشنگی داشت و همیشه لباسش مرتب و اتو کشیده بود. درسش هم خوب بود و جز شاگرد های خوب کلاس بود و نکته مهم این بود که هیچ وقت غیبت نمی کرد.
من تا حالا با او حرف نزده بودم دلم هم نمی خواست حرف بزنم. مینی بوس شروع کرد به حرکت. باید نقشه ای می ریختم، دیگر نمی توانستم شکست را تحمل کنم. آن روز وقتی می خواستم از مینی بوس خارج شوم چپ چپ نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاید. فردای آن روز سر کلاس همه اش در فکر نقشه ام بودم. اصلا نمی تواستم این موضوع را فراموش کنم چون به روبه رویم که نگاه می کردم او را می دیدم که پشت سر هم جواب سوالات معلم را می داد.
ناگهان چیزی روی میزش توجهم را جلب کرد. یک پرگار قرمز رنگ که کلی پیچ به آن وصل بود. یک جعبه شیشه ای کوچک هم داشت که تعدادی سوزن اضافه و پیچ و یک مداد یدک هم در آن بود. به نظر نو می آمد. زنگ تفریح که خورد همه از کلاس بیرون رفتیم ولی فکر پرگار مرا رها نمی کرد. اگر پرگار او را برمی داشتم مجبور بود که کلی دنبال آن بگردد و نمی توانست زودتر از من وسایلش را جمع کند. ولی من دزد نبودم فقط می خواستم یک روز جای او در مینی بوس بنشینم.
به مامور سالن گفتم که خوراکیم را جا گذاشته ام که اجازه بدهد سر کلاس بروم. پشت در کلاس که رسیدم پشیمان شدم ولی من فردا دوباره پرگار را به او پس می دهم جوری که نفهمد چه کسی آن را برداشته. با این فکر به خودم اطمینان دادم و وارد کلاس شدم. پرگارش روی میز بود آن را برداشتم و جایی در کیفم مخفی کردم. از پله ها پایین دویدم.
آخرای کلاس بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. او هنوز متوجه نبودن پرگارش نشده بود. نقشه ام داشت شکست می خورد. او شروع کرد به جمع کردن وسایلش. من از قبل همه وسایلم را جمع کرده بودم. نگاهی به داخل جامیزش کرد بعد توی کیفش را نگاه کرد. جیب جلوی کیفش. چند دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. جیب های کنار کیفش را گشت. دوباره جامیزش را نگاه کرد. این بار کل جا میز را دست کشید. کمی دورو برش را نگاه کرد. بعد کیفش را دوباره وارسی کرد. وقتی نتوانست آن را پیدا کند همه محتویات کیفش را بیرون ریخت.
معلم درس دادن را تمام کرد. من کتاب فارسیم را داخل کیفم گذاشتم. کوله ام را روی دوشم انداختم. نقشه ام داشت عملی می شد. او از گشتن کلافه شده بود و داشت از بغل دستی اش پرس و جو می کرد. زنگ به صدا درآمد. او شوکه شد و انتظار صدای زنگ را نداشت. از کلاس بیرون دویدم. طول پله ها را سریع پیمودم. داخل حیاط دویدم. راهی تا پیروزی نمانده بود. سرعتم را کم کردم. از در مدرسه بیرون رفتم. طول خیابان را چند بار دید زدم. چیزی در گوشم سوت کشید. سرویس نیامده بود.
هیاهوی بچه ها از حیاط مدرسه بلند شد. به دیوار تکیه دادم و به سرویس هایی که از بچه ها پر می شدند و می رفتند خیره ماندم.
خواب
.jpg)
حدیث تا کاشان چقدر مونده؟
فکر کنم حدودا یه ساعت و نیم اینا. چطور؟
-هیچی خیلی خوابم میاد بیا تو بشین جای من من برم کنار پنجره بخوابم.
جا به جا شدیم مقنعه رو کشیدم توی صورتم چشمامو بستم. اتوبوس خیلی تکون تکون میخورد چشمام گرم شد و حس گس خوابیدن! یه دفعه دیدم یکی داره تکونم میده اخمالو چشمامو باز کردم مقنعه رو کشیدم عقب حدیث بود. گفتم ها چیه؟ گفت پاشو دیگه رسیدیم همه رفتن سومی ها هم رفتن پاشو فقط من و تو موندیم پاشو الان خانم حسنی میاد سر وقتمون. سریع بلند شدم.
خوابالو از پله های اتوبوس اومدم پایین وا چرا تو بیابون وایستادیم؟؟؟ همه بچه ها جمع بودن و وسطشون خانم حسنی طبق معمول داشت توضیح اضافه میداد تا چشمش خورد به من گفت: چه عجب بیدار شدی صمدی! حالا خوبه شما بچه زرنگ های مدرسه اید اگه بچه تنبلا رو آورده بودیم چی می شد.
همه زدن زیر خنده. ادامه داد: بچه ها از این جا تا کاشان یه کم پیاده روی داره، بریم. تعجب کردم خب چرا با اتوبوس نمیریم! دیدم بچه ها هیچی نمیگن منم راه افتادم. حدیث داشت با هنزفری آهنگ گوش میداد. زد بهم و گفت حسابی خوابیدی ها کچل بعدم زد زیر خنده وقتی می خندید صورتش چال می افتاد خیلی بامزه میشد داشتم نگاش میگردم و گفتم بازم خوابم میاد!
همین جور داشتیم می رفتیم که زیر پای حدیث خالی شد و یه صدای جیغ دل خراش.ای وای خدای من این دیگه چیه! روی زانو نشستم زمین و جیغ زدم حدیث حدیث صدای منو می شنوی! داد زدم خانم حسنی انگار هیچ کس صدامو نمی شنید. دویدم رفتم جلو دست خانم حسنی رو گرفتم گفتم خانم حسنی حدیث حدیث… گفت حدیث چی عزیزم؟
گفتم خانم حدیث افتاد تو چاه. گفت: افتاد تو چاه اشکال نداره گلم خودش میاد بیا بریم! داشتم از تعجب شاخ در میوردم جیغ می کشیدم و گریه می کردم دویدم عقب سمت چاه. هی به بچه ها می گفتم بچه ها حدیث رضایی افتاده تو چاه یکی بیاد کمک اما هیچ کس بهم توجه نمی کرد. نشستم لب چاه وای خدا چیکار کنم! چشمامو بستم و جیغ کشیدم حدیثـــــــــــــــ… همون طور که چشمام بسته بود دیدم یکی داره تکونم میده چشمامو باز کردم دیدم حدیثِ و منم توی اتوبوس. حدیث گفت: چته کچل؟ خواب بد دیدی؟
نکنه یه وقت
.jpg)
ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود سفت چسبیده بود به چادر سیاه مادرش و سعی می کرد معمولی باشد. مادر کلید انداخت و گفت: برو تو مادر. عجب بارونی میاد. خداروشکر. پایش را که در خانه گذاشت نفسی کشید و برای خود مرور کرد… اگر بفهمند کار من بوده چی؟ اگه بگن باید بهشون پول بدیم چی؟ اگه به بابا بگن چی؟ هر بار تن کوچکش می لرزید و به این فکر می کرد کاش اصلا دست نمی زدم بهشون!
با خودش گفت من که نمیخاستم این جوری بشه… و بعد دوباره مرور اتفاق… مردم داشتند نماز میخوندند مسجد آروم آروم بود. رفت سمت مُهر ها و داشت نگاهشون میکرد فقط … یک دفعه مادرش گفت: مهدیه جان! مهدیه! از جا پرید و گفت: بله مامان – داشتیم می رفتیم مسجد گفتی دلم شیر کاکائو میخواد چرا برگشتنی نگفتی واست بخرم؟
گفت یادم رفت و مادرش لبخندی زد و گفت: یادت کجا رفت؟! تو دلش گفت رفت پیش اون مُهر هایی که پخش زمین شد… مادر گفت: الان داداشت میاد میگم بره واست بخره. چشماشو درشت کرد و گفت نه مامان نمیخوام. مادر دستی به موهایش کشید و گفت نه عزیزم میگم بره بگیره. همون لحظه داداشش محمد اومد تو و مادر پولی بهش داد و فرستادن دنبال شیر کاکائو.
دل توی دلش نبود دوباره یادش افتاد وایستاده بود پایین مهر ها و داشت نگاهشون میکرد که چشمش افتاد به گل سر صورتی ای که گذاشته بودن بالای جا مهری. دستشو دراز کرد سمت مهر اما نمیتونست گل سر رو برداره رو پنجه هاش ایستاد اما بازم نتونست فکری به سرش زد یه دفعه با همه توانش پرید بالا و بعد… تمام مهر ها با جامهری پخش زمین شد… انقدر صدای وحشتناکی داشت که تا چند لحظه خشکش زده بود اما بعد که دید مرد های مسجد رفتند سجده دوید رفت تو زنونه یه چادر انداخت سرش و خودشو مشغول نماز نشون داد!
نماز که تموم شد زن ها برگشتند تا ببینند صدای چی بوده وسط نماز! مادر مهدیه تا نگاهش به مهدیه افتاد که آروم نشسته سر سجاده خیالش راحت شد اما خود مهدیه داشت سکته میکرد. با خودش گفت نکنه وقتی داشتم فرار می کردم کسی منو دیده باشه…! نگاهی به در انداخت چرا داداش محمد نیومد…؟ و اضطرابش دو برابر شد با خود فکر کرد نکند وقتی محمد رفته تو کوچه حاج آقا اومده جلوشو گرفته و همه چیزو واسش تعریف کرده … ای وای نکنه محمد رو فرستادن دنبال بابا که همه چیزو بذارن کف دستش… همین طور فکر میکرد و توی دلش تمام رخت های بچه های مهدکودکش را می شستند.
دوباره یادش افتاد وقتی میخواستند برند خونه چسبیده بود به چادر مادرش و سعی می کرد عادی باشد و وقتی به سمت خروجی در می رفتند دید چند تا مرد خم شدند و مهر ها را جمع می کنند. سریع سرشو برگردوند تا بهش شک نکنند اما همش منتظر بود صداش کنند و بگن آهای دختر خانوم بیا اینجا ببینم! نگاهی به در انداخت خبری از محمد نبود با خودش گفت چند روز مسجد نمیرم تا یادشون بره… شایدم اصلا دیگه هیچ وقت نرم… تو همین فکرا بود که محمد در رو باز کرد و اومد تو.
قیافش عصبی و ناراحت بود مهدیه گفت ای وای حتما بهش گفتن… خزید پشت در و کز کرد بعد صدای بلند محمد اومد که میگفت: معلوم نیست کدوم احمقی شیشه خورده ریخته وسط خیابون… چرخ دوچرخم پنچر شد…
نفسی کشید و با دستش عرق سردش را از پیشانی پاک کرد. هیچ چیزی به اندازه این خبرِ بدِ محمد نمیتوانست مهدیه را خوشحال کند!
اساس کِشی
.jpg)
تلفن را برداشت با درماندگی نگاهی به وسایلی که حالا توی جعبه های ریکا و شامپو ریخته بود، کرد و از روی روزنامه شماره رو گرفت و …………0912. ایستاد و در خانه چهل متری اش که حالا از آن خودش نبود قدم رو کرد! بوووووووق بوووووووووق
تکه ای بیسکوییت از توی جعبه برداشت تا در دهان گذاشت صدایی خوابالو از پشت تلفن آمد: بفرمائید… بیسکوییت را از دهان در آورد. صدایش را صاف کرد و گفت: سلام آقا صبح تون بخیر.
– متشکرم امرتون؟
– برای این آگهی خونه تون که توی روزنامه همشهری دادید تماس گرفتم برای خونه 35 متری، بنده مجردم…
شخص پشت تلفن گفت: آگهی ؟؟؟ کدوم آگهی؟؟؟ کدوم خونه؟؟؟ برو آقا اشتباه گرفتی سر صبحی…. و تلفن را قطع کرد.
نگاهی به شماره انداخت و از درست گرفتن مطمئن شد، اخمی کرد و دوباره شماره را گرفت. بدون صبر گفت: آقای محترم شمارتون رو توی روزنامه دادید حالا می گید کدوم خونه؟؟؟ مگه من مسخره شمام؟
مرد پشت تلفن داد زد: ببین آقا من اعصاب ندارما میگم اشتباه گرفتید من خونه ام کجا بود برو آقا… و تلفن را قطع کرد.
روزنامه را دوباره برداشت چند صفحه ای ورق زد و دوباره به صفحه نخست برگشت.
نگاهش به تاریخ روزنامه افتاد. آن روزنامه مال سال 1375 بود!
لبخندی زد و به این فکر کرد که باز هم پیرمرد بی حواس روز نامه فروش روزنامه باطله فروخته بود!
دفترچه کهنه نارنجی
سوار تاکسی شدم. هنوز سه تا مسافر میخواست که حرکت کنه. هوا خیلی گرم بود و توی تاکسی خیلی گرم تر هم بود. میخواستم شیشه را پایین بکشم که دیدم دستگیره ندارد. در را باز کردم که ماشین کمی خنک تر شود اما فایده نداشت. پیاده شدم و کنار ماشین ایستادم. خانمی آمد و صندلی جلو نشست. به نظر می آمد او هم از گرما کلافه شده بود ولی طولی نکشید که آن دو مسافر هم آمدند و تاکسی به راه افتاد. من کنار پنجره نشستم و شیشه را پایین دادم. باد گرمی به صورتم میخورد ولی از قبل بهتر بود. رادیو ماشین راننده روشن بود و رادیو آوا داشت تصنیف پخش میکرد.
تا حالا از این مسیر نیامده بودم و سرگرم تماشای خیابان بودم. مسافر ها یکی یکی کرایه هایشان را حساب کردند. حواسم جمع شد و یک اسکناس ده تومانی از کیفم درآوردم و به راننده دادم. کمی غر زد که چرا پول خرد ندارم. من هم عذرخواهی کردم، هر چند فایده ای نداشت.
دفترچه ام را در آوردم و چیزی یادداشت کردم. چند تا کلمه کاملا بی ربط که به ذهنم رسیده بود. اغلب این کار را میکردم. بعدا به سراغ دفترچه میرفتم و یک چیزی با آن کلمات میساختم. داستانی، شعری، متنی.
دوباره مشغول تماشای خیابان شدم. مسافری میخواست پیاده شود، برای همین من مجبور شدم پیاده شوم و بعد دوباره سوار شوم. تا آخر خط راهی نمانده بود. گوشیم را درآوردم و مشغول بازی شدم. طولی نکشید که رسیدیم. پیاده شدم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که دست در کیفم کردم و فهمیدم که دفترچه ام نیست.
همه دنیا روی سرم خراب شد. روی پله ای نشستم و کیفم را زیر و رو کردم. ولی نبود که نبود. آن دفترچه مهم ترین چیزی بود که داشتم. پر از یادداشت هایی که جای دیگر آن ها را ننوشته بودم. نزدیک بود وسط خیابان گریه ام بگیرد. انقدر دستپاچه شده بودم که نفهمیدم چند دقیقه است روی آن پله نشسته ام.
بلند شدم. تصمیم گرفتم برگردم اول خط. حتما راننده برگشته. شاید بتوانم قبل از اینکه دوباره مسافر بزند او را پیدا کنم. سوار ماشین شدم.
احساس کردم خون دوباره به رگهایم برگشته است. خیلی امیدوار بودم که پیدایش کنم.
به اول خط که رسیدم چند ماشین بیشتر آنجا نبود که هیچ کدامشان آن راننده نبودند. سراغ یکی از آن ها رفتم. معلوم بود که از گرما بسیار کلافه است. جواب درستی نداد. گفت که آن راننده نیست یعنی اصلا برنگشته. ممکن است امروز دیگر نیاید. حسابی ناامید شدم. دوست داشتم بزنم زیر گریه. رفتم و در ایستگاه تاکسی نشستم. کمی منتظر شدم که شاید برگردد. به این فکر میکردم که نوشته های من الان دست کیست. شاید همچنان کف تاکسی افتاده. شاید لگد مال شده. شاید کسی در حال خواندن آن هاست. اینکه کسی آن ها را بخواند من را آزار میداد، چون من آن ها را فقط برای خودم مینوشتم.
شروع کردم به قدم زدن. دلم میخواست جای دفترچه چیزی دیگری را گم میکردم. کیف پولم یا گوشیم. ممکن بود آن ها پیدا شوند ولی چه کسی به یک دفترچه کهنه نارنجی توجه میکرد.
یادم افتاد که دیروز شماره دوستم را صفحه اول دفترچه یادداشت کردم. گفتم شاید کسی آن را پیدا کند و به آن شماره زنگ بزند ولی کی حوصله این کارها را دارد. احتمالا پرتش میکنند کنار خیابان.
پیامی به دوستم دادم و موضوع را برایش توضیح دادم. بعد هم به سمت خانه راهی شدم. دائم فکر میکردم که دفترچه ام الان کجاست. کاش میشد مثل تلفن به آن زنگ زد یا بشود از روی نقشه موقعیتش را پیدا کرد. در همین فکرها بودم که تلفنم زنگ خورد.
– سلام سارا . خوبی؟
– مرسی تو خوبی؟ خبری شده؟
– آره. بیین یکی الان بهم اس ام اس داد. آدرس یه جایی رو فرستاده. نوشته من یه دفترچه نارنجی پیدا کردم اگه مال شماست برید به این آدرس. دادمش به یه پیرمرد دست فروش که جوراب میفروشه.
– وای راست میگی؟ آدرسو برام بفرست.
از خوشحالی بال درآوردم. در مسیر دائم فکر میکردم یعنی میشود دوباره دفترچه ام را ببینم؟ دوباره بازش کنم.
آدرسی که داده بود خیلی دقیق بود. من سریع آن پیرمرد دست فروش را پیدا کردم. جلو رفتم و پرسیدم: آقا ببخشید دفترچه من پیش شماست؟
گفت: آره یه دفترچه پیش منه. یه نشونی بگو تا بهت بدم.
– نارنجیه. یه کشم دورش داره.
دست کرد و از توی جیبش آن را درآورد.
دفترچه خودم بود. همان شکلی که آخرین بار دیدمش. آن را باز کردم. یک کاغذ از آن بیرون افتاد. کاغذ را برداشتم.
نوشته بود: من بعضی از یادداشت های شما را خواندم. البته با عرض معذرت. دیدم حیف است که این نوشته ها از صاحبش دور بیافتد.
مطمئنم که روزی نویسنده بزرگی میشوید.
آنجا فهمیدم کسانی هستند که غیر از کیف پول و گوشی موبایل به دفترچه های کهنه نارنجی هم اهمیت می دهند
حسودی
همیشه زودتر از همه میومد باشگاه. بدون حرف زدن با کسی سریع لباس هاشو عوض می کرد و یه توپ شماره 6 بر می داشت و بدون هماهنگی با بقیه خودشو گرم می کرد. اسمش مشکات بود.
اون روزی که برای اولین بار اومد باشگاه ما نشسته بود یه گوشه دستاشو کرده بود تو جیب سوییشرت بسکتبالیش. از همون سوییشرتش میشد فهمید که حرفه ایه.
وقتی رفتم لباسامو عوض کنم الناز اومد پیشم و گفت: اون دختره رو دیدی؟
گفتم: کدوم؟
گفت: همین که تازه اومده. مال باشگاه الزهرا بوده الان خونشونو اوردن اینجا میاد باشگاه ما.
خیلی حرفه ایه تو مسابقه ها همیشه همه توپ هاش گل میشه.
حسودیم گل کرد.
الناز گفت: خیلی خوشم میاد ازش!
بی تفاوت گفتم: چند سالشه؟
تا اومد جواب بده صدای سوت دلخراش خانم عباسی اومد. همه سر ها برگشت سمتش گفت: بچه ها یه دقیقه بیاید اینجا.
همه دورش جمع شدیم گفت: خب بچه ها ببینید من یه ساعت باید برم مدرسه. شما با مشکات تمرین کنید تا من بیام.
چی؟ ما رو سپرد دست مشکات؟ دست کسی که تازه یه ماهه اومد اینجا؟ من که خیلی قدیمی ترم!
حسابی لجم گرفت ولی نمیخواستم کسی بفهمه که باهاش لجم بخاطر همین اعتراضی نکردم.
مشکات لبخند ملیحی زد و همه رو به نشستن زیر قاب دعوت کرد. الناز رفت پیشش.
مشکات همه رو گروه بندی کرد و مسابقه گذاشت. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و من اصلا راضی نبودم از این قضیه.
تا این که یک دفعه مریم خورد زمین. رفتیم از یخچال یخ اوردیم و گذاشتیم روی پاش. بهتر شد ولی به بازی ادامه نداد. یه گوشه نشست و جاش یکی دیگه از تازه وارد ها رفت تو بازی.
مشمای یخ توی دستم بود و فکر شومی به سرم زد.
دیدم کسی حواسش بهم نیست. مشمای یخ رو پاره کردم و گذاشتم گوشه زمین و داد زدم من بجای مریم میام تو بازی.
وارد بازی شدم و یه چند دقیقه بعد توپ رو پرت کردم همونجایی که یخ بود و سارا به دنبال توپ همونجا کشیده شد و یک دفعه با مخ افتاد زمین.
فاجعه بزرگ تر از این برای مشکات ممکن نبود. مسئولیت ما با مشکات بود و حالا هم زانوی مریم زخمی بود و هم خون دماغ سارا کف باشگاه رو پر کرده بود!
دیگه نفهمیدم چی شد. چون از اون جا به شدت تنفر داشتم و بیشتر از اونجا از خودم.
وسایلمو برداشتم و زدم بیرون و با خودم می گفتم چرا این کارو کردم.
تا چند ماه نرفتم باشگاه و بعد بهم خبر رسید که مشکات هم دیگه نمیاد.
گذشت و رفت تا این که رفتم دبیرستان و توی دبیرستان جدید مشکاتو بین بچه های پیش دانشگاهی دیدم.
عذاب وجدان زیادی رو این همه مدت تحمل کرده بودم.
دلو زدم به دریا و رفتم سمتش تا همه چیزو بهش بگم…
ظرف های نشسته تاریخی
تازه چشمان خواب آلودم را باز کرده بودم و مشغول ور رفتن با موبایلم شده بودم که نگاهم به ساعت افتاد و وحشت دلم را چنگ زد. ساعت هشت بود. هشت شب.
فردا امتحان تاریخ داشتم و امتحان سختی انتظارم را می کشید. کمی عصبی شده بودم و دائم پاهایم را تکان می دادم و لب هایم را می گزیدم، ولی نمی توانستم گوشی را کنار بگذارم. برای رهایی از این عذاب به خودم قول دادم که ساعت نه شروع به خواندن کنم و یک نفس تا ساعت دوازده ادامه بدهم تا از شر آن خلاص شوم. ساعت ده دقیقه به نه شد و من هنوز مشغول بازی کردن با موبایلم بودم که مادرم برای شام صدایم کرد.
گوشی را کنار انداختم و سر میز حاضر شدم. مادرم غذای مورد علاقه ام را درست کرده بود و سالاد خوش رنگی هم آماده کرده بود. غذا را که خوردم محو تماشای تلویزیون شدم که ناگهان نگاهم به ساعت دیواری با عقربه های قرص و محکمش افتاد که محال بود زمان را اشتباه اعلام کند. ساعت یازده بود. نوک انگشتانم شروع کرد به گز گز کردن. طبق برنامه قبلی باید در این ساعت حداقل دو سوم از کتاب تاریخ را می خواندم. این بی خیالی همیشه لجم را درمی آورد ولی نمی توانستم از شرش خلاص شوم. همین که بلند شدم تا به اتاقم بروم مادرم در حالی که کمی عصبانی بود به ظرف شویی پر از ظرف اشاره کرد و گفت: امروز نوبت توئه. من هم با نگاهی عاجزانه به خواهرم گفتم: نمیشه امشب تو بشوری من امتحان دارم.
خواهرم خیره به تلویزیون گفت: نخیر خودت باید بشوری تازه الان وقت درس خوندن نیست.
اخمی کردم و گفتم: به تو ربطی نداره و به سمت آشپرخانه رفتم. انبوه ظرف ها را که دیدم غصه ام بیشتر شد. انگار روی هر بشقاب کثیف متن کتاب تاریخ حک شده بود. متنی پیچیده و درهم. چند دفعه در حین شستن ظرف ها نزدیک بود بشقاب ها را بشکنم که هر بار با جمله حواست کجاست از طرف مادرم خاتمه می یافت.
ظرف ها که همه تمیز شدند دست هایم را خشک کردم و روانه اتاقم شدم. چراغ را روشن کردم. اتاق آنقدر به هم ریخته بود که نمی شد جایی برای نشستن پیدا کرد چه برسد به درس خواندن. شروع کردم به مرتب کردن اتاق. از کتاب ها گرفته تا کشوی لباس ها و خلاصه اتاق که مرتب شد لبخندی زدم ولی لبخندم به سرعت محو شد. دیگر نمی خواستم زمانی را به بطالت بگذرانم. کتاب تاریخ را از میان انبوه کتاب ها برداشتم و شروع کردم به خواندن.
هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده بودم که چشمانم گرم شد و کم کم خواب، مزاحم همیشگی، از راه رسید ولی من تسلیم بشو نبودم. کتاب را برداشتم شروع کردم به راه رفتن در اتاق و بلند بلند خواندن ولی فایده نداشت. هر خط را باید دو سه بار می خواندم تا می فهمیدم و بعدش هم دردسر حفظ کردنش. ساعت نزدیک دو بود. از جایی شنیده بودم مغز آدم صبح بهتر کار می کند و اوج یادگیری در همان زمان است. من هم که از خدا خواسته کتاب را بستم و ساعت را برای پنج صبح تنظیم کردم.
چشمانم را که باز کردم، آفتاب زده بود. ساعت را نگاه کردم هفت صبح بود. صدای قلبم را به وضوح می شنیدم. از رختخواب بلند شدم ولی دیگر فایده نداشت. زمان رفتن بود ولی با این حال کتاب را باز کردم و چند تا از سوال ها و جواب ها را تند تند خواندم. خواهرم وقتی مرا در آن حالت دید مثل همیشه غر زد: بجنب دیگه، داره دیرمون میشه و بعد در حالی که مقنعه اش را مرتب می کرد از اتاق بیرون رفت. به او حسودیم می شد که همیشه وقت شناس و دقیق بود. می دانستم که اشتباه کردم ولی چاره ای نبود. لباس هایم را پوشیدم و کیف مدرسه ام را برداشتم و دنبال خواهرم از خانه بیرون زدم.
کتاب تاریخ را یک دستم گرفته و لقمه صبحانه ام را در دست دیگرم. اگر خواهرم نبود تا مدرسه چند بار زمین می خوردم یا حتما تصادف می کردم. او صبحانه اش را خورده بود، مانتو و مقنعه اش را اتو کرده بود. حتما درس هایش را هم خوانده بود و من نقطه مقابل او بودم. جلو در مدرسه که رسیدیم با لحنی ملایم تر از همیشه گفت: اینجوری درس خوندن فایده نداره. میدونی مشکل تو چیه؟ تو وقت نشناسی و نمی تونی زمانتو مدیریت کنی. بعدش خداحافظی کرد و توی صف کلاسش ایستاد.
راستش اول از حرف هایش لجم گرفت اما بعدش حسابی به فکر فرو رفتم. می دانستم امتحان را خراب می کنم برای همین کتاب را کنار گذاشتم. من که حوصله ام از این همه بی نظمی سر رفته بود همانجا تصمیم گرفتم یک دفتر یادداشت بردارم و برای هر روزم برنامه ریزی کنم. راستش آن روز با اینکه امتحانم را حسابی خراب کردم ولی انرژی تازه ای گرفته بودم.

اثاث کشی
صاحبخانه میخواست برای امسال کرایهی خیلی بیشتری بگیرد و بابا از پسش برنمیآمد. او میگفت حالا که لیلا ازدواج کرده ما میتوانیم دنبال خانهای یک خوابه بگردیم که کرایهاش کمتر باشد.
خانهمان را خیلی دوست داشتم. نزدیک پنج سال بود که آنجا بودیم. بابا گفته بود که امسال هم میمانیم و من و سارا حسابی برای اول مهر برنامهریزی کرده بودیم و قرار بود بعد از سه ماه همدیگر را ببینیم، ولی حالا معلوم نبود خانهی جدیدمان کجای شهر باشد.
مامان میگفت باید برویم یک محلهی دیگر. چون کرایهی خانههای این اطرف برایمان زیاد است. وقتی به سارا گفتم پشت تلفن گریهاش گرفت. من هم گریهام گرفت و همینطور چند دقیقهای هیچی نگفتیم.
از آن وقتی که یادم میآمد با سارا همکلاسی و هممدرسهای و دوستان صمیمی بودیم. تصور مدرسه رفتن بدون سارا برایم مشکل بود. او هم میگفت مدرسه بدون من برایش جای غیرقابل تحملی است.
چارهای نبود. بابا رفته بود و یک عالمه کارتن از مغازه گرفته بود و چندتایش را گذاشته بود در اتاق من. مامان هم گفته بود لباسهایم را بقچه بپیچم. چند جایی را دیده بودند و داشتند بحث میکردند کدامشان بهتر است. آخر سر هم سر یکی به توافق رسیدند. هر چه گفتم من هم باید نظر بدهم گوش نکردند. میگفتند حالا یک روز میرویم با هم نشانت میدهیم.
همهی کارتنها را پر کردم و کشوی لباسهایم را خالی کردم. اتاقم لخت شده بود. قرار بود چند روزی همینطور بگذرد تا بابا پول پیش را از صاحبخانه بگیرد و خانهی جدید را قولنامه کند.
آن شب مامان داشت وسایل آشپزخانه را کارتنپیچ میکرد که زنگ در خانه را زدند. بابا رفت جلوی در و چند دقیقهای تو نیامد. من از اتاق بیرون آمدم و از مامان پرسیدم: کیه؟ مامان با دست اشاره کرد که ساکت باشم، بعد با صدای آرام گفت: صاحبخونه.
نگاهمان به در بود که بابا بازش کند و تو بیاید. نزدیک نیمساعت بود که با صاحبخانه مشغول صحبت بود. من و مامان مطمئن شده بودیم که موضوع دیگر فقط پول پیش نیست و حتما دارند دربارهی چیز دیگری صحبت میکنند.
مامان میگفت صاحبخانه نزدیک یک ماه است که خانه را به بنگاه سپرده است ولی دریغ از یک نفر که بیاید خانه را ببیند. فکر کنم فهمیده که کرایهای که میخواهد زیاد است.
همان موقع بابا در خانه را باز کرد و مامان را صدا کرد. مامان چادرش را سرش کرد و بیرون رفت و دوباره در بسته شد.
من نشستم روی مبل رو به روی در و خدا خدا میکردم یکطوری بشود که ماندنی بشویم. بابا دیروزش میگفت صاحبخانه این وقت سال به این راحتی مستأجر جدید پیدا نمیکند. همه جا به جا شدهاند و مدرسهها دو سه روز دیگر باز میشود.
چشم به در دوخته بودم و منتظر بودم که مامان دوباره داخل آمد. پریدم طرف در و پرسیدم: چی شد چی شد؟
گفت: مثل اینکه داره جور میشه امسالم بمونیم.
یکدفعه داد زدم و گفتم: هوراااااااا.
مامان از عصبانیت سرخ شد و گفت: هیسس. صاحبخونه هنوز پشت دره. حالا فکر میکنه از خدامون بوده.
صدایم را پایین آوردم و با خوشحالی گفتم: من که از خدام بود. وای، باید دوباره وسایلمو بچینم. نه نه، اول باید به سارا زنگ بزنم و خبر بدم. حتما خیلی خوشحال میشه.
دویدم به طرف تلفن و تندی شمارهی سارا را گرفتم.
موتورخانه
نگاهم به تخته بود و غرق در افکار خودم. دستم را فشار داد و پچ پچ کنان گفت: اینجا خیلی سرده. گفتم: اگر جای من نشسته بودی چی؟ من یه دیوار هم کنارم دارم. تو فقط به یه دیوار تکیه دادی. گفت: من دارم منجمد میشم اگه از همون اول آینده نگری میکردیم و میز آخر نشسته بودیم اینطوری نمیشد. گفتم: حالا که چاره ای نیست. باید تحمل کنیم.
– بذار زنگ بخوره میریم جلوی در موتورخونه.
– موتور خونه؟
– آره دیگه. طبقه پایین بغل پله ها.
– گرمه؟
– چجورم.
زنگ که خورد از پله ها سرازیر شدیم و طبق قرار جلوی در موتور خانه ایستادیم. در موتورخانه باز بود و جلوی درش پلاکارت آویزان کرده بودند.
مهسا گفت: هستی بیا بریم تو.
گفتم: شاید خطرناک باشه.
– نه بابا چه خطری؟
– بریم.
اول دور و برمان را خوب نگاه کردیم تا مطمئن شویم کسی حواسش به ما نیست. بعد هم سریع پریدیم تو و در را بستیم.
گفتم: وای چقدر اینجا گرمه.
– آره حسابی گرمه.
جایی نزدیک در نشستیم و مشغول صحبت شدیم.
مهسا گفت: از این به بعد زنگ تفریح ها میایم اینجا.
گفتم: نه دیگه هر زنگ. اگر بفهمند که بدبخت میشیم.
مهسا گفت: چرا باید بفهمند. زنگ که خورد سریع میپریم بیرون. کسی نمیفهمه ولی باید تو شلوغی رفت و آمد بچه ها بریم بیرون که خانم هاشمی متوجه نشه.
– اگر خانم هاشمی متوجه بشه که 10 نمره از انضباطمون کم میکنه.
مهسا خنده اش گرفت. وسط خنده های او بود که ناگهان صدایی آمد. صدایی مثل انداختن کلید به در.
هر دوتامون ساکت شدیم و به هم نگاه میکردیم. کلید داخل قفل در چرخید و بعد صدای قدم های کسی که دور میشد. من و مهسا همینطور به همدیگر خیره مانده بودیم. ناگهان مهسا بلند شد و به سمت در رفت. پچ پچ کنان گفتم: چی کار میخوای بکنی؟
جواب نداد. بعد آرام دستگیره در را گرفت و پایین آورد.
– درو قفل کردند.
– حالا چیکار کنیم؟
– نمیدونم.
صدای هر دوتامون میلرزید. از جایم بلند شدم و به طرف مهسا رفتم. گفتم: الانه که دیگه زنگ بخوره.
– این زنگ چی داریم؟
– عربی
– وای خانم مظفری. یادته دفعه پیش با ابراهیمی چی کار کرد؟
– آره تا آخر زنگ بیرون کلاس نگهش داشت. نذاشت بیاد سر کلاس.
ادامه دادم: مهسا چیکار باید بکنیم؟ الان که بچه ها برن بالا و کلاس شروع بشه همه میفهمن که ما نیستیم. اونوقت میرن به خانم هاشمی میگن. بیچاره میشیم.
– آیه یاس نخون. بگذار ببینم باید چیکار کنیم.
دستم را سمت دستگیره در بردم و آرام دستگیره را پایین آوردم. مهسا داد زد: نکن. الان دستگیره حرکت میکنه میفهمن که یکی این توئه.
عصبانی شدم. خب باید بفهمن دیگه. نکنه میخوای تا ابد این تو بمونی؟ اصلا تقصیر توئه که اینطوری شد. تو گفتی که بیایم تو.
مهسا چیزی نگفت و رفت گوشه ای نشست و هر چه با او صحبت کردم جواب نداد. همیشه وقتی دعوامون میشد همین کارو میکرد. انقدر با من حرف نزد که حسابی کفری شدم.
– الان که وقت اینکارا نیست. اصلا غلط کردم خوبه. پاشو یک فکری کنیم. تو همیشه مغزت کار میکنه.
همین موقع بود که پشت بلندگو صدایمان کردند.
– مهدوی و جعفری بیان دفتر.
مهسا گفت: بدبخت شدیم. خانم مظفری اسممونو داده دفتر.
هر دو بلند شدیم و نزدیک در ایستادیم. دوباره بلندگو اسممان را صدا زد. هر لحظه انگار صد سال برای ما میگذشت. نمیدانستیم باید چه کار کنیم. حتی مهسا که برای هر چیزی راه حلی داشت حالا ساکت مانده بود. صدای خانم هاشمی را از پشت در شنیدیم.
– پس این مهدوی و جعفری کجان؟
– نمیدونم خانم سر کلاس هم نیستن.
– باشه برو سر کلاس.
ناگهان مهسا شروع کرد به کوبیدن در و داد میزد: خانم ما اینجاییم ما اینجاییم.
طوری داد میزد که انگار چند سالی است که در یک جزیره گیر افتاده و حالا قایق های نجات او را پیدا کردند.
به دستش ضربه زدم و گفتم: چی کار داری میکنی؟
گفت: چاره ای نداریم. سعی کن چند قطره اشک بریزی.
خانم هاشمی فورا سمت در آمد و با غضب گفت: اون تو چیکار میکنید؟ کی به شما گفت برید اون تو؟ زود باشید بیاید بیرون.
این بار من با بعض گفتم: خانم نمیتونیم بیایم. در قفله.
همینطور که صدایش دور میشد گفت: مگه دستم بهتون نرسه.
رو کردم به مهسا و گفتم: میکشمون.
گفت: راهش اینه که گریه کنیم شاید دلش به رحم بیاد.
خانم هاشمی همینطور در راهرو راه میرفت و داد میزد: آقای عزیزی. آقای عزیزی.
چند دقیقه ای صدایی نیامد. بعد خانم هاشمی گفت: زنگ بزنید ببینید کجاست.
بعد به طرف موتورخانه آمد و گفت: آقای عزیزی رفته، کلیدا رو هم با خودش برده. ببینید چه افتضاحی به بار آوردید. باید انقدر بمونید اون تو تا برگرده.
مهسا گفت: خانم یعنی شما کلید دیگه ای ندارید. تو رو خدا مارو زودتر از اینجا بیارید بیرون.
– نه نداریم. تنبیه تون اینه که باید اون تو منتظر بمونید تا در رو باز کنیم. البته به اضافه کم کردن نمره انضباط.
من و مهسا رفتیم و گوشه ای نشستیم و سعی کردیم سر خودمان را با چیز دیگری گرم کنیم که زمان زودتر بگذرد. خانم هاشمی هم هر از چند گاهی می آمد و حالمان را میپرسید.
مهسا دائم به ساعت مچی اش نگاه میکرد و زمان را اعلام میکرد و من هم از این حرکت او عصبانی میشدم. بعدش میخندید و میگفت اگه من ساعت رو نگم زودتر میگذره؟
کم کم داشتیم کلافه میشدیم. طول موتورخانه را بالای بیست بار طی کرده بودیم. نزدیک سه ساعت گذشته بود. دوبار زنگ تفریح شده بود.
کم کم گرسنگی هم داشت بهمان فشار می آورد.
صدای خانم هاشمی از توی دفتر آمد که داد میزد: یعنی چی که نمیتونی بیای؟ اصلا چرا کلیدارو با خودت بردی؟
چند دقیقه ای گذشت. خانم هاشمی نزدیک در آمد و گفت: کلیدساز خبر کردیم. یکم دیگه صبر کنید میاد.
ما هم جرئت نداشتیم اعتراض کنیم چون میترسیدیم خانم هاشمی عصبانی بشه.
پنج دقیقه بیشتر به زنگ خانه نمانده بود که خانم هاشمی پشت در آمد و گفت: بچه ها کلید ساز داره میرسه. من به خانواده هاتون زنگ میزنم و میگم که امروز یکم دیر میرسید.
ما باز هم اجازه اعتراض نداشتیم و تشکر کردیم. زنگ که خورد، کلید ساز آمد و در عرض چند دقیقه قفل را در آورد. در را که باز کردند هوای خنکی داخل آمد. ما سرمان را پایین انداخته بودیم و اصلا بالا نیاوردیم. خانم هاشمی هم چیزی نگفت چون انگار تاوان کارمان را با چند ساعت حبس شدن در موتورخانه داده بودیم. فقط زمانی که از پله ها بالا میرفتیم گفت: امان از شما دوتا و ما هم زیر زیرکی خندیدیم البته طوری که او نفهمد.
داستان کوتاه چرا درس نخواندم
نگاهم روی سوال پنجم ماسیده بود. سوال را از اول تا آخر چند بار خوانده بودم. جوابش را هیچ کجای ذهنم پیدا نمیکردم. حوصله ام سر رفته بود.دوباره یک نگاه سرسری به ورقه امتحان انداختم. دور سوال ۱ و ۲ و ۳ با خودکار کم جوهرم خط کشیده بودم و هنوز جوهر خودکارم برای پاسخ هیچ کدام از سوال ها استفاده نشده بود.
دستم را زیر چانه ام گذاشتم و سراغ سوال ۶ رفتم، ولی صدای تق تق کفش های پاشنه بلند مراقب که نزدیک تر می شد، حواسم را پرت کرد. همین که سرم را بالا گرفتم با صورت گرفته مراقب مواجه شدم. جا خوردم، دور و برم را نگاه کردم. نکند تقلب کرده بودم و خودم خبر نداشتم. مراقب گفت: چرا اینور و اونورو نگاه می کنی؟ نمی خوای سوالاتو جواب بدی؟
به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: نیم ساعت دیگه بیشتر وقت نداری. گفتم: باشه ممنون.
مراقب راه آمده را برگشت. من هم رفتم سراغ سوال ۷. نمی دانم چرا سوال ۶ را نخواندم ولی احساس کردم ۷ عدد بهتری است.
سوال ۷: اگر عدد اتمی عنصری z و عدد جرمی آن ….خواندش چه فایده ای داشت. من که هیچ کدام را بلد نبودم. در خودکار را بستم و روی ورقه انداختم. به سوال همیشگی ام رسیدم: چرا درس نخواندم؟
سوالی که نه تنها خودم از خودم بلکه همه ازم می پرسیدند. حس ناامیدی سراغم آمد. دلم می خواست الان هر جایی به غیر از جلسه امتحان باشم. مراقب دوباره سر میزم آمد و با عصبانیت به من خیره شد. من هم خودم را زدم به عالم بی خیالی و با در خودکارم ور رفتم. گفت: نوشتی؟
گفتم: چی رو؟ با عصبانیت بیشتر گفت: امتحانو دیگه.
سعی کردم خودم را طوری روی برگه امتحان پهن کنم که چیزی نبیند.
– آهان بله.
ولی او حواسش بیشتر از اینها جمع بود و تمام مدت مرا پاییده بود. گفت؟ پس چرا برگت سفیده؟
لبخندی تحویلش دادم. چشم غره ای رفت و راه آمده را برگشت.
چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که پشت بلندگو گفتند: همکاران محترم، لطفا برگه ها را جمع کنید. وقت امتحان به پایین رسیده.
اولین نفر بلند شدم و برگه را به آن مراقب عصبانی تحویل دادم. مراقب سر تا پایم را وارسی کرد. من هم دوباره لبخند زدم و با سرعت هر چه تمام تر جلسه امتحان را ترک کردم.
بیرون که آمدم همه راجع به جواب های امتحان حرف می زدند و من هفته بعد باید دوباره رو به روی معلم می ایستادم و جواب پس می دادم. تصمیم گرفتم یکبار دیگر شانسم را در درس خواندن امتحان کنم. دلم برای نمره خوب گرفتن تنگ شده بود.
داستان کوتاه رئال راز وبلاگ من
از همان اول سال که کلاسبندی شدیم دلم میخواست در کلاس نهم مریم باشم. همهی اکیپهای خوب و بچههای باحال افتاده بودند آنجا و من و چندتا از دوستهای دیگرم افتادیم نهم یاس. همهی چیزهای خوب مال نهم مریم بود. معلم ریاضیشان خانم اسدی، معلم ادبیاتشان خانم عباسی و حالا این خانم دانا که آمده بود به جای خانم صابر که باردار بود و علوم تدریس میکرد.
البته رفتن خانم صابر برای بچههایی که با او علوم داشتند بد نشد چون خانم دانا به جایش آمد که بچهها میگفتند قبلاً معلم علوم یک مدرسهی غیرانتفاعی بوده و آنقدر خوب درس میدهد که همه عاشق درس علوم میشوند!امروز صبح به گوشم رسید که خانم دانا یک وبلاگ زده و برای بچهها یک عالمه کلیپ درسی و نمونهسوال میگذارد. من هم رفتم توی کلاسشان و هر جور شده آدرس وبلاک را گیر آوردم.
از مدرسه که رسیدم خانه سریع لپتاپم را روشن کردم و نشستم پای سیستم. آدرس وبلاگ خانم دانا را وارد کردم. با کمی تاخیر بالا آمد. عجب وبلاگی! عجب قالب خفنی! من چند سالی بود که حرفهای وبلاگنویسی میکردم و دو سه تا وبلاگ داشتم ولی چون حرفهای شخصیام را مینوشتم آدرسش را به دوستانم نمیدادم!
گشتی در وب خانم دانا زدم و رفتم سراغ درسهای خودم. از آن روز کارم شده بود چک کردن وبلاگ و خواندن نظرهای بچههای مدرسه که زیر هر مطلب میگذاشتند.یک روز که داشتم نظرات بچهها را میخواندم تصمیم گرفتم من هم برای خانم دانا نظر بنویسم و بگویم که چقدر دلم میخواست شاگردش میبودم و او به من درس میداد!
طبق عادت، اسمم را در قسمت اسم و آدرس وبم را در قسمت آدرس وبلاگ وارد کردم و چند جملهی کلیشهای نوشتم و نظرم را ثبت کردم. بعد یکدفعه با خودم گفتم: «ای وای! الآن بچههای مدرسه آدرس وبلاگم را پیدا میکنند.» ولی بعد گفتم: «نه بابا، بچههای آن کلاس که خیلی مرا نمیشناسند. اشکالی ندارد.»
بعد از چند روز این ماجرا به کلی فراموشم شد. دو سه روز بعد یک نفر با اسم ف.م برایم یک عالمه نظر گذاشت و از نوشتههایم تعریف و تمجید کرد. من هم که فکر میکردم یک آدم معمولی است جوابش را دادم. تا اینکه یک روز صبح سر خوردن صبحانه با مادرم دعوا کردم و با حال خیلی بد به مدرسه رفتم و کل روز پکر بودم.ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم ف.م نوشته «امروز خیلی ناراحت بودی، چیزی شده؟»
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. چی؟ این از کجا میدانست؟ بعد از کمی فکر کردن فهمیدم که این ف.م عزیز یکی از بچههای فضول مدرسه است که میخواهد مرا اذیت کند. جوابش را ندادم ولی او دستبردار نبود. روز بعد تمام زنگهای تفریح را در کلاس ماندم تا این دوست کارآگاهم مرا نبیند ولی غروبش برایم نوشته بود «امروز توی حیاط ندیدمت ریحانهی عزیز!»
دوست مرموز بعد از چند روز پیشنهادی عجیب داد. برایم نوشت: «سلام دوست عزیزم. من یادم هست که پارسال در مشاعرهی مدرسه نفر اول شدی. برای تو یک سورپرایز ادبی دارم . فردا زنگ تفریح اول بیا کتابخانه، میز چهارم از چپ. منتظرت هستم!»
من که از این بازیها و اینکه مدام یک نفر مرا دزدکی میپاید خسته شده بودم برایش نوشتم «ببین دوست عزیز، من از این دزد و پلیسبازیهای تو خسته شدم. لطف کن دست از سرم بردار وگرنه مجبور میشوم تمام نظرات وبلاگ را ببندم.»حرفهای تند و تیزم موثر بود و ف.م دیگر برایم کامنت نگذاشت. هر روز توی مدرسه چشم میچرخاندم تا ببینم کسی هست که به من زل زده باشد یا مثلاً کاری کند که شک کنم. اما چیزی دستگیرم نشد که نشد.
سال تحصیلی تمام شد و امتحان دادیم و یک روز که منتظر کارنامهها بودیم دیدم که یک نظر دارم. باز کردم. دیدم اسمش را نوشته: ف.م ( فاطمهزهرا جم)انگار یک سطل آب یخ رویم ریختند. فاطمهزهرا دوست صمیمیام بود که سال هفتم و هشتم با هم جونجونی بودیم ولی پارسال تابستان سر یک موضوع خیلی مسخره با هم قهر کردیم و دیگر به هم کار نداشتیم. برایم نوشته بود:
«ریحانهی عزیزم!
از روزی که با هم قهر کردیم یک سال میگذرد و من جز تو نتوانستم با کسی صمیمی بشوم. من همیشه از این که با تو دوست بودم احساس خوبی داشتم و چندین بار هم خواستم پا پیش بگذارم تا آشتی کنیم ولی تو دوستان جدیدی پیدا کردی و مرا به کل فراموش کردی. حتی وقتی وبلاگت را از طریق نظرات خانم دانا پیدا کردم هم نخواستی حتی دوست مجازی باشیم. اگر آن روز میآمدی کتابخانه میز چهارم میدیدی که من برایت یک کتاب شعر از شاعری که دوست داشتی خریده بودم و میخواستم با آن خوشحالت کنم و با هم آشتی کنیم.
حالا هم باید بگویم که پدرم به خاطر شغلش انتقالی گرفته و ما به همدان میرویم و سال دیگر نه تنها در یک کلاس و یک مدرسه که حتی در یک شهر هم نیستیم… امیدوارم هر جایی از این جهان بودی خوشحال و موفق باشی. اگر دوست داشتی به وبلاگ من سر بزن و برایم پیام بگذار و نوشتههایم را بخوان.
دوستدار تو فاطمهزهرا»
با چشمهایی اشکی وارد وبلاگ فاطمه شدم تا برایش یک پیام طولانی بنویسم…
داستان کوتاه رئال ؛ رویا
من مثل همیشه کنار آبخوری نشسته بودم و منتظر او بودم. آرام و بیصدا آمد و کنار من نشست. از آن سلامهای شل و وارفتهی دم صبح و دست دادن خبری نبود. همانجا فهمیدم اتفاقی افتاده است. اولین چیزی که پرسیدم این بود: «اتفاقی افتاده؟» رویا چند ثانیهای سکوت کرد و بعد رو به من گفت: «مامانم دیشب گفت داریم از این محل میریم و خونهی جدیدمون خیلی از اینجا دوره. بعد گفت حالا که هنوز امتحانات شروع نشده میتونیم مدرسه رو عوض کنیم.»
دلم میخواست هر روز بیست تا امتحان میدادم، ده بار درس جواب میدادم، سه بار از کلاس اخراج میشدم اما رویا کنارم میماند. انتظار هر چیزی را داشتم به جز چیزی که همان لحظه شنیده بودم. احساس کردم دارم بغض میکنم ولی نمیخواستم پیش رویا، آنجا و آن روز، گریه کنم. مطمئن بودم اگر گریه کنم او هم گریه خواهد کرد.
پرسیدم: «یعنی هیچ راه آسونتری نیست؟» این جمله تکهکلامم بود، وقتی با رویا حرف میزدم. دفعهی قبل وقتی این را گفتم که مجبور بودیم برای امتحان ریاضی فردای آن روز تمام تمرینهای کتاب را دوباره حل کنیم. اما حالا چیزی پیش رویمان بود که هیچ جوره قابل حل نبود.
رویا رو به من کرد. احساس کردم حلقهای اشک در چشمهایش دیدم. شاید ندیدم. نمیدانم ولی حتماً ناراحت بود، حتی بیشتر از من. صدایش محکم نبود: «نه، هیچ راه آسونتری نیست.»
یادم میآید که تا زنگ تفریح اول آن روز حتی یک کلمه هم حرف نزدیم. حرف زدن لازم نبود. تمام جملههایی که توی سرم میچرخید توی سر رویا هم میچرخید. «مدرسه بدون تو یعنی چی؟ اصلا یادم نمییاد قبل تو چی کار میکردم. خوش به حال تو که به مدرسهی جدید میری. تحمل اینجا بدون تو، نگاه کردن به جای خالی تو کنار آبخوری، هر روز کار سختیه.»
چند دقیقه یکبار نگاهی به رویا میانداختم. او هم غرق در افکار بود. آنقدر که هیچ کداممان یک کلمه هم از درس متوجه نشدیم. زنگ که خورد بیرون نرفتیم. توی کلاس ماندیم. آنقدر حرف قبل رفتنش داشتم که به او بزنم اما نمیخواستم بپذیرم که هیچ راهی نیست چون همیشه یک راهی بود؛ ما همیشه یک راهی پیدا میکردیم.
چند ثانیهای به هم نگاه کردیم. گفتم: «کی قراره برید؟»
– مامان گفت امروز میام مدرسه تا با مدیرتون صحبت کنم.
– همین امروز؟
– آره، بابا میگفت صاحبخونه مستأجر جدید پیدا کرده و اونم میخواد اسباب بیاره.
– چی شد یهو؟
– نمیدونم. فکر کنم بابا با صاحبخونه دعواش شده.
تا قبل از آن روز تمام ناراحتیهایمان یک زنگ هم طول نمیکشید. مثل نمرهی بد ریاضی رویا که یک زنگ حالمان را گرفت و بعدش با یک کاسهی عدسی و دو تا قاشق که از بوفه گرفتیم یادمان رفت.
بعد از چند ثانیه سکوت که بینمان افتاد گفتم: «باید یه راهی باشه.» رویا گفت: «نه، هیچ راهی نیست.» شوکه شدم. ما همیشه با هم بهترین تیم بودیم. همهی کارها را راست و ریست میکردیم و حالا رویا حاضر نبود حتی راجع به عوض کردن شرایط حرف بزند. گفتم: «چت شده؟ نکنه خوشحالی که داری میری؟ شاید هنوز راهی باشه.»
– به قیافهی من نگاه کن. به نظرت خوشحالم؟ فکر میکنی تا صبح به همهی راههای ممکن فکر نکردم؟ هیچ راهی نیست سارا. هیچ راهی. این دیگه چیزیه که بزرگترها توش شوخی ندارن. وقتی تصمیم میگیرن خونه رو عوض کنن، وقتی خونهای رو انتخاب میکنن، هیچ اهمیتی نمیدن که دخترشون بعد از پنج سال داره از همکلاسی و بغلدستی و صمیمیترین دوستش جدا میشه. فقط اهمیت میدن که به درست لطمه نخوره.
فقط به او گوش میکردم. حالا فهمیده بودم او هم اندازهی من ناراحت بود. پشیمان شدم از اینکه گفته بودم خوشحالی. نگاهی بینمان رد و بدل شد.
- هفتهای یه بار که دیگه میتونیم همدیگه رو ببینیم.
سکوت کرد و سکوتش بیشتر من را ترساند. یعنی هفتهای یکبار هم نه.
– سارا، خونهمون دوره. اونطرف شهر. اگه نزدیک بود که مجبور نبودم برم. باید ببینیم بزرگترها چی میگن. شاید اگه خیلی اصرار کنیم قبول کنن که یا من رو بیارن خونهی شما یا تو رو بیارن اونجا.
حالم بههم خورد از اینکه آنقدر ضعیف بودم که نمیتوانستم رویا را کنار خودم نگه دارم. از اینکه حتی نمیتوانستم هفتهای یکبار ببینمش.
– خب میتونیم با گوشیای مامانامون با هم حرف بزنیم یا اصلاً تلفن بزنیم. بیا قول بدیم هر روز سر یه ساعتی به هم تلفن بزنیم.
– قول میدم.
– رویا توی مدرسهی جدید با هرکی خواستی دوست شو ولی سعی کن منو یادت نره.
– چرا چرت و پرت میگی. معلومه که تو رو یادم نمیره. در ضمن نمیخوام با هیچکس دوست شم.
– امیدوارم بابات با صاحبخونهی جدید هم دعواش بشه. شاید این طرفا دوباره خونه پیدا کردین.
اولش سری تکان داد و بعد پقی زد زیر خنده. از خندهی او خندهام گرفت. دوباره مثل همیشه بلندبلند خندیدیم.
زنگ بعد مامان رویا آمد. با من هم دست داد و سلام و علیک کرد. وقتی از دفتر بیرون آمد پروندهی رویا دستش بود. من و رویا رو به روی دفتر روی پلهها نشسته بودیم و منتظر بودیم. وقتی پرونده را دست مادرش دیدم رو کردم به رویا. لازم نبود حرفی بزنیم هر دویمان بهت زده بودیم. سریع از جایمان بلند شدیم و به طرف او رفتیم. مادر رویا لبخندی به لب داشت. رو به رویا کرد و گفت: «مدیر، یه مدرسه تو محلهی جدید معرفی کرد. خدا رو شکر که مدرسهی خوبیه. همش نگران بودم. راستی پروندهتو گرفتم. دیگه از فردا میری مدرسهی جدید.»
سکوت کرد. انگار تازه متوجه موضوع شده بود. قیافههایمان آنقدر گرفته بود که هرکسی میفهمید چقدر ناراحت هستیم ولی مامان رویا سرش خیلی شلوغتر از این حرفها بود.
بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «این چه قیافههاییه به خودتون گرفتین؟ خدارو شکر تلفن اختراع شده. بعدم ما که نمیریم یه شهر دیگه. هر وقت خواستین میتونین همدیگه رو ببینین. شاید اصلاً سال دیگه برگشتیم همینجا. حالا دیگه اخماتونو وا کنین. بخندین ببینم.»
من و رویا خندهای الکی تحویل مادرش دادیم. او رفت. به رویا گفتم: «از معلمها و دوستهات خداحافظی کن. شاید دیگه فردا رفتی اونطرف.» رویا دوستی به غیر از من نداشت و مادرش این را خوب میدانست.
باورم نمیشد. همین دیروز بود که قرار شد رویا تا آخر امسال اینجا بماند؛ حتی شاید سال بعد و سال بعدش. ولی حالا قرار بود برای همیشه برود. قرار نبود فردا دیگر رویایی در این مدرسه باشد.
زنگ آخر خورد. من و رویا رفتیم و برای آخرینبار کنار آبخوری نشستیم. دیگر نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. او هم. آرام اشک ریختیم. بدون اینکه به هم نگاه کنیم. شاید یک ربع گذشت. مدرسه خالی خالی شد. معلمها یکییکی رفتند.
از جایم بلند شدم. دست رویا را گرفتم و کشیدم. او هم بلند شد. بعد محکم بغلش کردم. انگار مراحل خداحافظی کردن را از حفظ بودم و هر روز انجامش میدادم. بعد از آن آغوش طولانی با هم به سمت خانهی آنها به راه افتادیم. هیچ راه آسانتری نبود.
رویا از فردای آن روز به مدرسه نیامد، حتی سال بعد و تمام سالهایی که من در آن مدرسه بودم. یک سال بعد از رفتنش، هم من گوشی خریدم و هم او. برای همین بیشتر میتوانستیم با هم در ارتباط باشیم ولی نمیتوانستیم زیاد همدیگر را ببینیم. مگر تابستانها که گاهی به خانهی هم میرفتیم . وقتی کمی بزرگتر شدیم اجازه داشتیم بیرون از خانه همدیگر را ببینیم. سالها گذشت ولی راه دور نتوانست ما را از هم دور کند و ما همچنان دوستیمان را حفظ کردهایم.
داستان کوتاه رئال ؛ دردسر

توی بد دردسری افتاده بودم. ایستاده بودم جلوی عابر بانک و هرچه شمارهی کارتش را می زدم میگفت اشتباه است. خودم هر ماه توی همین شماره کارت برایش پول میریختم. اصلا شمارهی کارتش را نوشتم توی همین دفتر یادداشت قرمز که چیزهای مهم را همیشه داخلش می نویسم.
تقصیر خودم شد. هربار که میخواهم زرنگی کنم بدتر گند میزنم. دیروز مامان زنگ زد و گفت: «حالا که کارتمو با خودت بردی یه 100 تومن واسه خانم حسنی بریز. بنده خدا کارش گیره.»
خانم حسنی دوست قدیمی مامان بود. چند سالی بود که ام اس گرفته بود و هرچه پول داشتند خرج دوا و دکتر می کردند. مامان هر از گاهی کمی پول بهش میداد. من هم دیروز که حسابی دیر کرده بودم، غروب به خانه رسیدم و به کل یادم رفت که باید پول بریزم.
وقتی رسیدم دیدم مامان خانه نیست. سریع از خانه بیرون پریدم و بدو به سمت عابر بانک رفتم. بعد دیدم که ای داد، دفتر یادداشتم را که شماره کارت داخلش بود جا گذاشته ام.
توی یادداشت ها و پیامک های گوشی کلی دنبالش گشتم ولی نبود. اگر پول نمی ریختم و میرفتم خانه مامان پدرم را در می آورد. اصولا مامان معتقد است که وقتی به چیزی «باشه» می گویی حتما باید انجامش بدهی مگر این که بمیری!
با خودم فکری کردم. صد تومان توی کارت خودم ریختم! اینجوری پیامک انتقال بانک برای مامان میرفت و فکر می کرد پول به حساب خانم حسنی رفته. بعد به خودم گفتم: «فردا صبح علی الطلوع میرم و پول رو از حساب خودم واسش می ریزم»
و حالا صبح علی الطلوع بود و من با یک شماره کارت که نمیدانم چرا دستگاه می گفت اشتباه است جلوی عابر بانک ایستاده بودم و نمی دانستم شاهکارم را چطور جمع کنم.
دست از پا درازتر به خانه برگشتم و کل کاغذها را بالا و پایین کردم تا ببینم می توانم یک شماره کارت دیگر از خانم حسنی پیدا کنم؟ ولی نبود.
مشغول کارهای خودم بودم که تلفن خانه زنگ خورد. خانم حسنی بود. مامان جواب داد و شروع کردند به خوش و بش کردن. استرس داشتم. الان بود که مامان بپرسد: «پول ریختم به حسابت، اومد؟» و «نه»ای که خانم حسنی می گفت و مرا بدبخت می کرد.
چشم دوختم به مامان. به تک تک جملههایش دقت می کردم. هیچ وقت در زندگی اینقدر به حرف های مامان توجه نکرده بودم. بعد از چند دقیقه بالاخره پرسید. سعی می کردم عادی باشم. خیلی عادی. منتظر بودم مامان صدایم بزند و با همان تن صدای همیشگی بگوید: «فاطمه؟»
اسمم توی سرم می چرخید و مامان یهو صدا زد: «فاطمه؟ مگه تو دیروز پول نریختی به حساب خانم حسنی؟ پیامکشم اومد حتی.»
خیلی خونسرد گفتم: «آره، چطور مگه؟»
گفت: «خانم حسنی میگه حسابش چند روزه مسدود شده.»
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «عه، چرا؟»
ولی برای مامان مسدود شدن کارت خانم حسنی مهم نبود. مهم آن صدتومانی بود که پیام انتقالش آمده بود ولی معلوم نبود کجاست.
با خودم گفتم: «عقلتو کار بنداز، عقلتو کار بنداز. یه چیزی بگو.»
هیچ چیز به ذهنم نمی رسید. همیشه می گویند دروغ گفتن مثل ساختن یک گوله ی برفی توی سراشیبی است که هی بزرگ و بزرگ تر می شود. و حالا آن گولهی برف که به بزرگ ترین اندازهاش رسیده بود داشت می افتاد روی هیکل من و من جز زل زدن به مامان هیچ کار دیگری نمی توانستم بکنم.
مامان داشت می گفت: «آخه مگه میشه؟ اگه حساب مسدود باشه که پول نمیره…»
یک دفعه فکری به سرم زد. رفتم سر گوشی مامان و یک نگاه سرسری بهش انداختم و گفتم: «مامان… از بانک پیام اصلاحیه اومده. صد تومن به حسابت برگشته.»
مامان خوشحال شد و به خانم حسنی هم گفت. بعد قرار شد شمارهی کارت جدیدش را بفرستد تا دوباره برایش پول بریزیم.
سریع گوشی مامان را برداشتم و رفتم توی اتاقم. هرچه زودتر باید عملیات را شروع می کردم. برنامه این بود که یک خط خودم را توی گوشی مامان مثل عدد بانک ذخیره کنم و یک پیام اصلاحیه عین بانک بنویسم و برای مامان بفرستم.
واقعا چرا عاقل کند کاری که باز آرد این همه دردسر؟!
داستان کوتاه رئال ؛ کیف اسدی

کمی که احساس امنیت کرد پشت سرش را نگاه کرد. کسی دنبالش نبود. حالا آرامتر قدم برمیداشت و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را نگاه میکرد. از نفس افتاده بود. کولهپشتیاش سنگین بود. هر لحظه آرزو میکرد زودتر به خانه برسد.
نمیخواست به مادرش چیزی بگویید. گفت توی راه برگشت با دوستش مسابقهی دو گذاشتهاند برای همین لپهایش گل انداختهاند و نفسنفس میزند. یکراست رفت توی اتاقش. لباسهایش را عوض کرد و روی تختخوابش افتاد. پشت پاهاش درد میکرد. پتو را روی سرش کشید و آرام گریه کرد.
همهی گناهها گردن او افتاد بود. داشت فکر میکرد نباید سکوت میکرد و عین موش پا به فرار میگذاشت. اسدی گفته بود مادرش زنگ آخر میآید دنبالش. باید بایستد تا برای مادرش توضیح بدهد چرا پول را برداشته و بقیهاش کجاست. ولی او فرار کرد، با تمام سرعتش. اینطوری دیگر همه فکر میکنند کار خودش است. هیچکس، حتی خانم قربانی که اینهمه دوستش دارد، باور نمیکند کار او نباشد.
چندبار بین گریههایی که زنگ دوم کرده بود به اسدی گفته بود که کار او نیست و اگر پول را برداشته بود یک جایی مخفیاش میکرد، نه اینکه بگذارد توی جیبش. ولی اسدی عصبانی بود و دائماً سراغ بقیهی پول را میگرفت.
نمیخواست به این راحتیها پا پس بکشد و تسلیم بشود که به او اتهام دزدی بزنند ولی همهی تقصیرها گردنش افتاده بود. پول را در جیب او پیدا کرده بودند. میدانست که کسی آن را در جیبش گذاشته و هیچکس بیشتر از فتحی با او دشمنی نداشت.
پارسال وقتی سر جلسهی امتحان از او تقلب میخواست او داد زده بود و گفته بود: «ولم کن، نمیذاری بنویسم.» مراقب بالای سر آنها آمد و برگهی فتحی را گرفت و نگذاشت دیگر چیزی بنویسد. فتحی مجبور شد تابستان دوباره امتحان بدهد. این کار را از روی بدجنسی انجام نداده بود. یک لحظه عصبانی شده بود و کنترلش را از دست داده بود، چون فتحی تمام طول امتحان، از میز پشتی، به او سقلمه زده بود.
حالا وقت خوبی برای انتقام گرفتن بود. از او بعید نبود که دست توی کیف اسدی کرده باشد و پول را درآورده باشد و وقتی او در شلوغی بوفه شیر و کیک میخرید آن را در جیبش گذاشته باشد.
اسدی فقط به سه چهار نفر گفته بود که پول همراهش دارد. برای همین وقتی پول را در کیفش پیدا نکرد گفت باید همه را بگردد چون پول کمی نبوده و اگر پیدا نشود روزگارش سیاه میشود. پول را برای خرید کتابهای امسال آورده بود. او تنها کسی بود که پول کتابها را یکجا میداد.
اسدی اول کیفهایشان را گشت و بعد هم دست کرد توی جیبشان. خودش آخرین نفری بود که اسدی او را میگشت. از خودش مطمئن بود ولی وقتی پول از جیب او پیدا شد نفسش بند آمد. اول شروع کرد به توضیح دادن ولی دید هیچکس باور نمیکند. اسدی داشت تند و تند پولها را میشمرد. بعدش با عصبانیت گفت: «بقیهاش کو؟ چیکارش کردی؟ شیر و کیک زنگ پیشت رو با پولهای من گرفتی؟ پسش بده وگرنه پدرتو درمیارم.»
تمام مدت بچههای دیگر به او و اسدی خیره شده بودند و حتی دوست صمیمیاش هم از او دفاع نکرد. فتحی هم آنجا بود، حتماً ته دلش خیلی ذوق میکرد وقتی میدید او اینطوری گریه میکند.
از خواب پرید. صورتش عرق کرده بود. صبح شده بود. با خودش گفت: «دیگر اینطوری نمیشود. باید شمارهی فتحی را گیر بیاورم و به او تلفن کنم. اینطوری همهی تابستان را کابوس میبینم. شاید حتی او را دعوت کنم تا برای امتحانش با هم درس بخوانیم.»
این پسره همش سبزه ها را لگد می کرد

پر کردن پیت نفت در شب های زمستان حتی سخت تر از جغرافی بود. یک بار هم بی حواسی و سر رفتن نفت زیر منبع، کلی غرغر و اضافه بار گذاشته بود روی شانه های لاغری که اصلاً آن قدر توی نوجوانی لیز بود و این ور و آن ور می رفت که نمی شد باری رویش گذاش.
امتحان توی کلاس ها برگزار می شد و این بهترین فرصت برای صندلی ها و میزهای نو بود تا اطلاعات جغرافیایی خود را افزایش بدهند. همیشه از این که سخت ترین امتحان آخر باشد، ناراحت بود ولی به هر حال بعد از آن دیوار، آزادی مطلقِفوتبال توی کوچه ها بود. کتاب توی دستش سر خورد و افتاد روی متکا. دوید توی کوچه. آن شب گذشت.
شروع امتحان
شروع امتحان ساعت دوی بعد از ظهر بود. بچه ها خیلی آرام وارد کلاس شدند. هنوز آخرین ردیف پر نشده بود که ناظم با خط کش و داد و بیداد آمد تو. چند ثانیهای طول کشید تا بفهمد هر چه نخوانده و روی نیمکت ماسیده، می ماند برای نسل های بعدی.
تا به حال هیچ زمین لرزه ای به آن قدرت اتفاق نیفتاده بود که محل امتحان را جدا کند و این همه تلفات احتمالی داشته باشد. مثل این که مدرسه به طرف کلاس بزرگ ته راهرو کج شده باشد، خیلی از بچهها در حال نق نق و غرولند سر می خوردند به ته راهروی مدرسه و گاهی همراه این سیل چند صندلی و کیف و نیمکت بود که غلت می خورد و همراه آن ها جابجا می شد.
پسرک درست بیرون کلاس نشست روی کتابی که از کیفش در آورده بود و با چشم هایش شروع کرد به کندن کلمات کتاب جغرافی و چسباندن آن ها توی یک کاغذ کوچک. دستش حس نداشت ولی با تمام سرعت و توان ریز ریز هر چه می دید، یادداشت می کرد. عین تکه های بی ربط یخ توی یک سطل بزرگ آب وقتی که دیر شده و یخ ها دارند آب می شوند. آقای ناظم از دور می آمد و شاید چون کت تنگی داشت خوب نمی توانست با دست هایش تعادل بدنش را حفظ کند، شروع کرده بود به کیش دادن بچه ها به سمت ته راهرو، چند تا اینجا و چند تا آنجا.
مراقب
نور افتاده بودگوشه کلاس بزرگی که معلم جغرافی با همان کت و شلوار کرم قهوه ای همیشگی با کله بی مو، مثل کره جغرافیا نشسته بود گوشه اش و با ابروهای گره خورده و چشم های کرم قهوه ای بچه ها را می پایید.
گاهی هم از روی سکو پایین می آمد و بین صندلی ها قدم می زد. پسر هی توی دلش آشوب می شد و به خاطر بازی دیروز خودش را نفرین میکرد و آن قدر روی صندلی منقبض میشد تا دلش درد بگیرد و بتواند برود بیرون. از این کار خسته میشد و در نهایت آرامش به فکر سه ماه نوشین تعطیلات با آن همه چیزهای دوست داشتنی می افتاد:

کتابخانه کانون پرورشی با صندلی های کوتاهش که او هنوز با خجالت دوستش داشت برود، تیرکمان مگسی که از کش خیاطی مادر درست می شد و خلاصه کلی سرگرمی شرافتمندانه دیگر. صدای قدم های معلم بود که نیشش را جمع کرد و برد توی صورتش، سرش هم آمد پایین روی ورقه خودش.
داشت زور می زد و کلی قله پلنک کوه، شیر کوه و جک و جانور دیگر را که جمع شده بودند توی سرش جمع و جور می کرد تا بتواند به سوال ها جواب دهد ولی امان از این همه جانور که کم کم داشتند یار کشی می کردند و می خواستند فوتبالی را توی شکمش دست و پا کنند.
توپشان هم دولایه بود و پلاستیکی. لایی، که بیرونی بود و از بس توی سر و صورتش لگد خورده بود، دیگر نتوانسته بود لبخند درازش را حفظ کند و از گوشه های لبش جر خورده بود و لق لق می زد. شاید اگر فیل دمش پهن تر بود و دقت بیش تری می کرد و این همه گل نمی خورد، آشوب درست نمی شد.
این بازی آن قدر ادامه داشت که حتی چند ردیف گوشه تر، همکلاسی اش خبردار شد و یک هو آن همه جانور را از توی دلش بالا آورد و ریخت توی ورقه امتحان. معلم که زیر آفتاب سرش سرخ شده بود و مثل خورشید غروب آرام و خسته روی صندلی اش مواظب همه بود، پرید رفت سراغ شاگرد بدحال. پسرک که انگار همین طوری الکی چهار دقیقه وقت اضافه بهش داده باشی با یک دریبل ریز دستش رفت توی جیبش و نسخه شفا دهنده را گذاشت جلوی خودش.
فقط دو سوالی ماسیده بود توی مخش و هیچ رقم خودکارش به جواب چفت نمی شد. وقتش بود تا معلم از رفع و رجوع پسرک بد حال فارغ نشده، فلنگ را ببندد. به خودش گفت دیگر نباید این کار را بکنم اما دل غافل، موقع پیچیدن و بلند شدن، کلاس کاملاً ساکت شده بود و صدای چروکیدن کاغذ تقلب توی شکاف شلوار مشکی اش عین صدای پاره شدن برگه امتحان بلند و واضح پخش شده بود توی کلاس یخ زده.
خورشید کلاس سرخ تر و عصبانیتر از قبل از همان گوشه تند آمد درست بالای سرش شروع به گرما دادن نمود. اگر معلم فهمیده باشد، بیچارگی اش ته نخواهد داشت. پسر خودکارش که از دستش افتاد، خم شد به بستن بند کفش ها.
داور بی هیچ حرفی عصبانی و مشکوک داشت به بازیکنی که وقت کشی میکرد، چشم غره می رفت اما توی یک لحظه انگار دلش به رحم آمده باشد و بخواهد هرم گرمایش را بردارد، خیلی ساده داد زد که پنج دقیقه به آخر امتحان مانده است. برگه جواب توی دست پسر رفت به سمت معلم.
دست دیگرش هم به کیف، خودش را با سرعت رساند به در کلاس. هوای سالن خنک و سبک بود. توی درس حرفه و فن خوانده بود که اضلاع شمالی ساختمان خنک تر هستند. راست بود. آن جا نور خورشید افتاده بود روی ساختمان های روبروی مدرسه و می رسید به وسط وسط های دیوار روبرو. از سر و صدای بچه ها و کشیده شدن توپ لاستیکی به آسفالت معلوم بود که آن پایین خبر خوبی در جریان است.
عمار پور صادق
آتاری
چند ماه بود تو نوبت بودیم، ما که نه همه تو نوبت بودند.
همه دلشون میخواست یه بار هم که شده چند ساعت بدستش بیارند اما تعداد زیاد بود و اون کسانی هم که سال تا سال تو مسجد پیداشون نمیشد میومدند مسجد تا بلکه امتیازی بشه براشون و زودتر نوبت بهشون برسه!
اذان که میدادند با محمد حسین سریع وضو می گرفتیم و میرفتیم مسجد، هر بار هم مهدی مسخره مون می کرد که ای احمق ها الکی گولتون زدند، هیچ وقت نوبت تون نمیشه! ولی ما تو کت مون نمی رفت که نمی رفت. مهدی همیشه این طوری بود. دو سال از ما بزرگتر بود ها ولی همش برای ما بزرگتری می کرد.
بالاخره یه روز که داشتیم تو حیاط کنار حوض می چرخیدیم آقا مرتضوی صدامون کرد و گفت نوبت شما رسیده بعد نماز بیاید بگیرید.
باورمون نمیشد ما و این همه خوشبختی و خوشحالی محال بود!
نماز اون روز رو نفهمیدیم چه جوری خوندیم. وقتی که نماز تموم شد سریع رفتیم اتاق بسیج و به بچه هایی که تو اتاق بسیج داشتند نوبت می گرفتند کلی فخر فروختیم که آره ما خیلی شاخیم!
گرفتیمش و تا خونه مواظبش بودیم که مبادا چیزیش بشه ولی تو راه کلی با محمدحسین قیافه مهدی رو تصور کردیم و مسخره اش کردیم!
***
صدای خنده شیطانی مهدی خونه رو پر کرده بود. نامرد دراز کشیده بود رو زمین و قاه قاه به ریش نداشته من میخندید. حالا نخند کی بخند.
من و محمدحسین هم مثل 2 تا بچه گربه بی سرپناه گم شده بودیم لای سیم های تلویزیون قراضه مون و دستگاه بازی مسجد که با هیچ التماسی به تلویزیون وصل نمیشد!
اینقدر حرصمون گرفته بود که خدا میدونه. مهدی یک دفعه وسط خنده هاش بلند شد اومد سمت ما و گفت: بدید خودم درستش کنم شما نمی تونید. سیم ها رو از دستمون گرفت و شروع کرد به ور رفتن، داشت به زور سیم رو فرو می کرد تو تلویزیون که یهو بابا کلید انداخت اومد تو و تا در رو باز کرد مهدی رو تو اون وضع دید گفت: چی کار داری می کنی بچه؟ خراب میشه تلویزیون! و بعد نگاهش افتاد به آتاری و ادامه داد: این دیگه چیه؟
و همون طور جلوی در موند تا همه توضیحات رو بشنوه. اومد تو و کنارمون نشست رو کرد به مهدی و گفت: اصلا واسه چی بدون اجازه رفتین اینو گرفتین؟ اگه خراب شه چی؟ مهدی پاشو همین الان ببر پس بده.
مهدی گفت: بابا اصلا من نگرفتم که این دو تا گرفتن خودشون ببرند خب!
بابا اخم کرد و گفت اولا که رو حرف من حرف نزن، دومأ سر ظهر کوچه خلوته یه موقع ازین دو تا بچه می دزدن پاشو خودت ببر.
مهدی عصبانی از جا بلند شد و یه چشم غره به من و محمد حسین رفت و دستگاه رو برداشت و راه افتاد.
***
آخه به من چه که من ببرم؟ چرا اینقدر این دو تا احمق اند؟ چرا انقدر بابا زورگوئه؟ تقصیر منه که خودمو قاطی بچه بازی این دو تا کردم! وارد اتاق بسیج شدم و آقا مرتضوی رو دیدم، منو سریع شناخت، می دونست داداش بزرگه محمدحسین و علی ام. همین که منو دید گفت: اِ خوبی آقا مهدی؟ ازین ورا؟
دستگاهو نشونش دادم و گفتم داداشم اینو گرفته بود ازتون بازی کنیم ولی به تلویزیون مون نخورد دیگه پس اوردم!
آقای مرتضوی یک لحظه خیلی متاثر شد، لبخندی از روی ترحم زد و گفت خب اشکال نداره آقا مهدی اینجا تلویزیون هست وصل کن همین جا هر چقدر میخوای بازی کن! اصلا میخوای برو داداشاتم صدا کن.
از روی بدجنسی لبخندی زدم و گفتم اونا خوابیدند آقا مرتضوی. خودم تنها بازی می کنم اگه اشکال نداره!
و تو دلم قاه قاه خندیدم به شانس بد محمد حسین و علی!
کابوس کتابخانه
شرمندگی از چشمانش می بارید. سرش را پایین انداخته بود. ولی نمی توانستم آرام باشم. صدایم هر لحظه بالا و بالاتر می رفت. بعد از چند ثانیه نفسی گرفتم و دوباره شروع کردم: آخه این چه کاری بود که تو کردی؟ یکم عقل تو کله تو نیست؟ فکر نمی کنی برای خط خطی کردن کتاب یکم بزرگ شدی؟
– سکوت
– آخه من به تو چی بگم؟ اگه کتاب مال خودم بود یه چیزی. این نوار سفید رو می بینی چسبوندن کنار کتاب. یعنی این کتاب مال کتابخونه اس. یعنی امانته. بعد توی بی عقل برداشتی با خودکار آبی همه صفحاشو خط خطی کردی. من نمی فهمم تو که این همه دفتر داری.
نفسی تازه کردم
– دیگه دوست ندارم. حالا سریع از اتاق برو بیرون نمی خوام ببینمت. فهمیدی؟
داد و بیداد هایم که تمام شد نفس عمیقی کشیدم. احساس کردم گلو درد گرفتم ولی خواهرم همانطور سرش پایین بود و تکان نمی خورد. یک بار دیگر تمام نیروی باقی مانده ام را جمع کردم و فریاد کشیدم: مگه با تو نیستم؟
جمله ام که تمام شد با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و دوان دوان از اتاق بیرون رفت. احساس کردم کمی زیاده روی کردم ولی کاری که او کرده بود اصلا قابل بخشش نبود. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم. فردا باید کتاب را به کتابخانه تحویل می دادم. کتاب را از صفحه های اول خط خطی کرده بود تا صفحات آخر . البته وسط اش هم درخت و خورشید و اینجور چیز ها کشیده بود.
ولی جلدش سالم بود. عین روز اول. کتاب را یک بار دیگر ورق زدم. اشک نمی گذاشت درست صفحات رو ببینم. فقط قیافه کتابدار جلوی چشمانم بود و قیافه خودم که شرمندگی از آن می بارید. فردا صبح وقتی بیدار شدم فقط کابوس های وحشتناکم را به خاطر آوردم: من در مقابل کتابدار ایستاده بودم و ناگهان خط خطی های کتاب از لای آن بیرون ریختند و کتابدار آن ها را دید. بعد قیافه اش شبیه هیولا شد.
اولش کمی خنده دار به نظر می رسید ولی من باید امروز به آن کتابخانه می رفتم و جلوی آن کتابدار می ایستادم. درست مثل خوابم. مادرم هم کمکی به من نکرد. می گفت این از بی مسئولیتی خودت است که کتاب را دم دست خواهرت گذاشتی. تا بعد از ظهر به هر راهی متوسل شدم که به کتابخانه نروم ولی نشد. آخر کتاب ها را برداشتم و از خانه بیرون زدم. گفتم هرچه بادا باد. درست مثل روز امتحان فیزیکم. نهایتا می خواستند سرم داد بکشند، بالاخره اتفاقی بود که افتاده. همین طور خودم را توجیه می کردم تا رسیدم جلوی در کتابخانه. بیشتر از این نمی توانستم این کابوس را تحمل کنم.
دل را به دریا زدم و وارد شدم. کتابدار مشغول کار بود. سلام کردم. صدایم کمی می لرزید. کتابدار همان طور که سرش در کامپیوتر بود جوابم را داد. گفتم میخواستم کتابی که امانت گرفتم را پس بدم. نگاهی کرد و گفت: کتاب رو بذار رو میز . اگه میخوای کتاب برداری برو بردار. من که فرصت رو مناسب دیدم گفتم: نه فعلا کتاب نمی برم. کتابدار گفت: باشه. من الان کار دارم کتاب رو بعدا برگشت می زنم.
کتاب را از کیفم درآوردم و روی میز گذاشتم. گمانم دستم می لرزید ولی کتابدار آنقدر مشغول کار بود که به من توجه نمی کرد. سریع خداحافظی کردم و بیرون زدم. وقتی بیرون آمدم نفسی تازه کردم ولی کتابخانه شماره موبایلم را داشت. چاره ای نبود. سیم کارتم را برای چند روزی از موبایلم درآوردم و دیگر پایم را در آن کتابخانه نگذاشتم ولی به وسیله یکی از دوستانم برای رهایی از عذاب وجدان چهار تا کتاب به کتابخانه اهدا کردم.
پارک
هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد. از پارک زدم بیرون. این روزها حتی ساعت ها بیکار نشستن توی پارک هم اعصابمو آروم نمی کرد. قبل تر ها هر وقت حال خوشی نداشتم و می خواستم سر خودمو گرم کنم می رفتم توی پارک و مردم رو آنالیز می کردم. همیشه با خودم فکر می کردم که مثلا چرا این مرده الان توی پارکه؟ اومده چیکار؟ و بعد که به نتیجه ای نمی رسیدم می رفتم سراغ سوال های بعدی.
اما حالا همه چیز توی پارک برام اذیت کننده بود. گربه ها… سرسره ها… حتی درخت ها. انگار همه چیز تکراری بود.
رسیدم لب خیابون که ماشین سوار شم و برم خونه. هوا دیگه کامل تاریک بود. یه صف طویل از آدم ها کنار خیابون ایستاده بودند و با ورود هر ماشینی به ترتیب تا کمر دولا می شدند و مقصدشونو داد می زدند. آخر سر ایستادم. کسی که کنارم بود بی قرار به نظر می رسید. پشت به من بود ولی می تونستم حدس بزنم حالت چهره اش چه شکلیه.
داشتم به همین چیز ها فکر می کردم که یک دفعه برگشت به سمتم. نگاه هامون به هم افتاد و چند ثانیه ای بی اختیار به هم زل زده بودیم. چقدر نگاهش منو یاد یه دوست قدیمی می انداخت! با صدای بوق ماشینی که جلو پامون ترمز کرد به خودمون اومدیم.
داد زد گفت: امیرآباد؟
منم گفتم: پل گیشا؟
مسیر راننده مقصد هیچ کدوم مون نبود. برگشتیم به حالت قبل. جفت مون درگیر شده بودیم. نمی دونم شاید منم اونو یاد یه کسی انداختم که الان نیست. همین طور ماشین هی میومد و می رفت. من و اون هم که مقصدمون یکی نبود بلند داد می زدیم تا راننده میون اون همه شلوغی و سروصدا صدامونو بشنوه.
هر از گاهی بر می گشت و یه نگاهی به من می انداخت تا می خواستم تلاش کنم بهش فکر نکنم برمی گشت و نگاهم می کرد و از چشم هاش حرف بیرون می ریخت. حرف هایی شبیه به “ما قبلا همو جایی ندیدیم؟” یا مثلا “شما خیلی آشنا به نظر می رسید”.
اما نگفت و نگفت. این قدر نگفت تا این که یه ماشینی اومد و اونو سوار کرد… وقتی نشست در رو بست و یه نیم نگاهی به سر تا پای خسته من انداخت و رفت…
حالا که فکر می کنم می بینم من و اون دوست قدیمی ام همین بودیم. کنار هم بودیم ولی با دو تا مقصد متفاوت. درگیر سکوت. پر از گنگی و سوال و ابهام. آخر قصه هم که…
میگم راز های زندگی مون چقدر شبیه روزمرگی های مردمِ شهره… همون قدر ساده همون قدر تکراری…!
همکلاسی
پاهایش را از نیمکت بیرون انداخته بود. کوله اش روی دوشش بود و یک دستش زیر کتابی بود که معلم داشت آن را درس می داد. تا زنگ به صدا در آمد کتابش را بست و به سرعت از در کلاس بیرون دوید. من هم کتاب هایم را زیر بغلم زدم و خودکارهایم را توی جیبم ریختم و با کیف نیمه بازم دوان دوان از در کلاس بیرون زدم. بعد از او من نفر اولی بودم که خارج شدم. او طول راهرو را دویده بود و به پله رسیده بود و پله ها را دو تا یکی پایین می رفت.
سرعت دویدنش زیاد بود. حتی بهتر از من که پارسال مقام اول منطقه را آورده بودم ولی امسال به گرفتنش امیدی نداشتم. او پایین پله ها رسیده بود و داشت وارد حیاط می شد. فهمیدم که تلاشم بی نتیجه است و امروز هم نه تنها که نمی توانم از او جلو بزنم حتی به او نمی رسم. روی پله ها نشستم و کتاب و خودکارهایم را توی کیفم ریختم و زیپ آن را کامل بستم. به پایین پله ها که رسیدم تازه بچه ها از کلاس ها بیرون آمده بودند.
در مینی بوس را باز کردم. فقط او در مینی بوس نشسته بود. کنار پنجره و روی آن صندلی تکی که شیشه مینی بوس درست رو به روی آن باز می شد و وقتی مینی بوس حرکت می کرد باد موهای زیر مقنعه اش را پرواز می داد. لبخندی به لب داشت مخصوصا وقتی که نگاهش به من می افتاد.
همان لبخند تکراری که بوی پیروزی می داد. با کلافگی چشم غره ای به او رفتم و مثل همیشه رفتم و ته مینی بوس نشستم. جایی که کمتر چشمم به او بیافتد. او موهای خرمایی رنگ قشنگی داشت و همیشه لباسش مرتب و اتو کشیده بود. درسش هم خوب بود و جز شاگرد های خوب کلاس بود و نکته مهم این بود که هیچ وقت غیبت نمی کرد.
من تا حالا با او حرف نزده بودم دلم هم نمی خواست حرف بزنم. مینی بوس شروع کرد به حرکت. باید نقشه ای می ریختم، دیگر نمی توانستم شکست را تحمل کنم. آن روز وقتی می خواستم از مینی بوس خارج شوم چپ چپ نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاید. فردای آن روز سر کلاس همه اش در فکر نقشه ام بودم. اصلا نمی تواستم این موضوع را فراموش کنم چون به روبه رویم که نگاه می کردم او را می دیدم که پشت سر هم جواب سوالات معلم را می داد.
ناگهان چیزی روی میزش توجهم را جلب کرد. یک پرگار قرمز رنگ که کلی پیچ به آن وصل بود. یک جعبه شیشه ای کوچک هم داشت که تعدادی سوزن اضافه و پیچ و یک مداد یدک هم در آن بود. به نظر نو می آمد. زنگ تفریح که خورد همه از کلاس بیرون رفتیم ولی فکر پرگار مرا رها نمی کرد. اگر پرگار او را برمی داشتم مجبور بود که کلی دنبال آن بگردد و نمی توانست زودتر از من وسایلش را جمع کند. ولی من دزد نبودم فقط می خواستم یک روز جای او در مینی بوس بنشینم.
به مامور سالن گفتم که خوراکیم را جا گذاشته ام که اجازه بدهد سر کلاس بروم. پشت در کلاس که رسیدم پشیمان شدم ولی من فردا دوباره پرگار را به او پس می دهم جوری که نفهمد چه کسی آن را برداشته. با این فکر به خودم اطمینان دادم و وارد کلاس شدم. پرگارش روی میز بود آن را برداشتم و جایی در کیفم مخفی کردم. از پله ها پایین دویدم.
آخرای کلاس بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. او هنوز متوجه نبودن پرگارش نشده بود. نقشه ام داشت شکست می خورد. او شروع کرد به جمع کردن وسایلش. من از قبل همه وسایلم را جمع کرده بودم. نگاهی به داخل جامیزش کرد بعد توی کیفش را نگاه کرد. جیب جلوی کیفش. چند دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. جیب های کنار کیفش را گشت. دوباره جامیزش را نگاه کرد. این بار کل جا میز را دست کشید. کمی دورو برش را نگاه کرد. بعد کیفش را دوباره وارسی کرد. وقتی نتوانست آن را پیدا کند همه محتویات کیفش را بیرون ریخت.
معلم درس دادن را تمام کرد. من کتاب فارسیم را داخل کیفم گذاشتم. کوله ام را روی دوشم انداختم. نقشه ام داشت عملی می شد. او از گشتن کلافه شده بود و داشت از بغل دستی اش پرس و جو می کرد. زنگ به صدا درآمد. او شوکه شد و انتظار صدای زنگ را نداشت. از کلاس بیرون دویدم. طول پله ها را سریع پیمودم. داخل حیاط دویدم. راهی تا پیروزی نمانده بود. سرعتم را کم کردم. از در مدرسه بیرون رفتم. طول خیابان را چند بار دید زدم. چیزی در گوشم سوت کشید. سرویس نیامده بود.
هیاهوی بچه ها از حیاط مدرسه بلند شد. به دیوار تکیه دادم و به سرویس هایی که از بچه ها پر می شدند و می رفتند خیره ماندم.
خواب
.jpg)
حدیث تا کاشان چقدر مونده؟
فکر کنم حدودا یه ساعت و نیم اینا. چطور؟
-هیچی خیلی خوابم میاد بیا تو بشین جای من من برم کنار پنجره بخوابم.
جا به جا شدیم مقنعه رو کشیدم توی صورتم چشمامو بستم. اتوبوس خیلی تکون تکون میخورد چشمام گرم شد و حس گس خوابیدن! یه دفعه دیدم یکی داره تکونم میده اخمالو چشمامو باز کردم مقنعه رو کشیدم عقب حدیث بود. گفتم ها چیه؟ گفت پاشو دیگه رسیدیم همه رفتن سومی ها هم رفتن پاشو فقط من و تو موندیم پاشو الان خانم حسنی میاد سر وقتمون. سریع بلند شدم.
خوابالو از پله های اتوبوس اومدم پایین وا چرا تو بیابون وایستادیم؟؟؟ همه بچه ها جمع بودن و وسطشون خانم حسنی طبق معمول داشت توضیح اضافه میداد تا چشمش خورد به من گفت: چه عجب بیدار شدی صمدی! حالا خوبه شما بچه زرنگ های مدرسه اید اگه بچه تنبلا رو آورده بودیم چی می شد.
همه زدن زیر خنده. ادامه داد: بچه ها از این جا تا کاشان یه کم پیاده روی داره، بریم. تعجب کردم خب چرا با اتوبوس نمیریم! دیدم بچه ها هیچی نمیگن منم راه افتادم. حدیث داشت با هنزفری آهنگ گوش میداد. زد بهم و گفت حسابی خوابیدی ها کچل بعدم زد زیر خنده وقتی می خندید صورتش چال می افتاد خیلی بامزه میشد داشتم نگاش میگردم و گفتم بازم خوابم میاد!
همین جور داشتیم می رفتیم که زیر پای حدیث خالی شد و یه صدای جیغ دل خراش.ای وای خدای من این دیگه چیه! روی زانو نشستم زمین و جیغ زدم حدیث حدیث صدای منو می شنوی! داد زدم خانم حسنی انگار هیچ کس صدامو نمی شنید. دویدم رفتم جلو دست خانم حسنی رو گرفتم گفتم خانم حسنی حدیث حدیث… گفت حدیث چی عزیزم؟
گفتم خانم حدیث افتاد تو چاه. گفت: افتاد تو چاه اشکال نداره گلم خودش میاد بیا بریم! داشتم از تعجب شاخ در میوردم جیغ می کشیدم و گریه می کردم دویدم عقب سمت چاه. هی به بچه ها می گفتم بچه ها حدیث رضایی افتاده تو چاه یکی بیاد کمک اما هیچ کس بهم توجه نمی کرد. نشستم لب چاه وای خدا چیکار کنم! چشمامو بستم و جیغ کشیدم حدیثـــــــــــــــ… همون طور که چشمام بسته بود دیدم یکی داره تکونم میده چشمامو باز کردم دیدم حدیثِ و منم توی اتوبوس. حدیث گفت: چته کچل؟ خواب بد دیدی؟
نکنه یه وقت
.jpg)
ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود سفت چسبیده بود به چادر سیاه مادرش و سعی می کرد معمولی باشد. مادر کلید انداخت و گفت: برو تو مادر. عجب بارونی میاد. خداروشکر. پایش را که در خانه گذاشت نفسی کشید و برای خود مرور کرد… اگر بفهمند کار من بوده چی؟ اگه بگن باید بهشون پول بدیم چی؟ اگه به بابا بگن چی؟ هر بار تن کوچکش می لرزید و به این فکر می کرد کاش اصلا دست نمی زدم بهشون!
با خودش گفت من که نمیخاستم این جوری بشه… و بعد دوباره مرور اتفاق… مردم داشتند نماز میخوندند مسجد آروم آروم بود. رفت سمت مُهر ها و داشت نگاهشون میکرد فقط … یک دفعه مادرش گفت: مهدیه جان! مهدیه! از جا پرید و گفت: بله مامان – داشتیم می رفتیم مسجد گفتی دلم شیر کاکائو میخواد چرا برگشتنی نگفتی واست بخرم؟
گفت یادم رفت و مادرش لبخندی زد و گفت: یادت کجا رفت؟! تو دلش گفت رفت پیش اون مُهر هایی که پخش زمین شد… مادر گفت: الان داداشت میاد میگم بره واست بخره. چشماشو درشت کرد و گفت نه مامان نمیخوام. مادر دستی به موهایش کشید و گفت نه عزیزم میگم بره بگیره. همون لحظه داداشش محمد اومد تو و مادر پولی بهش داد و فرستادن دنبال شیر کاکائو.
دل توی دلش نبود دوباره یادش افتاد وایستاده بود پایین مهر ها و داشت نگاهشون میکرد که چشمش افتاد به گل سر صورتی ای که گذاشته بودن بالای جا مهری. دستشو دراز کرد سمت مهر اما نمیتونست گل سر رو برداره رو پنجه هاش ایستاد اما بازم نتونست فکری به سرش زد یه دفعه با همه توانش پرید بالا و بعد… تمام مهر ها با جامهری پخش زمین شد… انقدر صدای وحشتناکی داشت که تا چند لحظه خشکش زده بود اما بعد که دید مرد های مسجد رفتند سجده دوید رفت تو زنونه یه چادر انداخت سرش و خودشو مشغول نماز نشون داد!
نماز که تموم شد زن ها برگشتند تا ببینند صدای چی بوده وسط نماز! مادر مهدیه تا نگاهش به مهدیه افتاد که آروم نشسته سر سجاده خیالش راحت شد اما خود مهدیه داشت سکته میکرد. با خودش گفت نکنه وقتی داشتم فرار می کردم کسی منو دیده باشه…! نگاهی به در انداخت چرا داداش محمد نیومد…؟ و اضطرابش دو برابر شد با خود فکر کرد نکند وقتی محمد رفته تو کوچه حاج آقا اومده جلوشو گرفته و همه چیزو واسش تعریف کرده … ای وای نکنه محمد رو فرستادن دنبال بابا که همه چیزو بذارن کف دستش… همین طور فکر میکرد و توی دلش تمام رخت های بچه های مهدکودکش را می شستند.
دوباره یادش افتاد وقتی میخواستند برند خونه چسبیده بود به چادر مادرش و سعی می کرد عادی باشد و وقتی به سمت خروجی در می رفتند دید چند تا مرد خم شدند و مهر ها را جمع می کنند. سریع سرشو برگردوند تا بهش شک نکنند اما همش منتظر بود صداش کنند و بگن آهای دختر خانوم بیا اینجا ببینم! نگاهی به در انداخت خبری از محمد نبود با خودش گفت چند روز مسجد نمیرم تا یادشون بره… شایدم اصلا دیگه هیچ وقت نرم… تو همین فکرا بود که محمد در رو باز کرد و اومد تو.
قیافش عصبی و ناراحت بود مهدیه گفت ای وای حتما بهش گفتن… خزید پشت در و کز کرد بعد صدای بلند محمد اومد که میگفت: معلوم نیست کدوم احمقی شیشه خورده ریخته وسط خیابون… چرخ دوچرخم پنچر شد…
نفسی کشید و با دستش عرق سردش را از پیشانی پاک کرد. هیچ چیزی به اندازه این خبرِ بدِ محمد نمیتوانست مهدیه را خوشحال کند!
اساس کِشی
.jpg)
تلفن را برداشت با درماندگی نگاهی به وسایلی که حالا توی جعبه های ریکا و شامپو ریخته بود، کرد و از روی روزنامه شماره رو گرفت و …………0912. ایستاد و در خانه چهل متری اش که حالا از آن خودش نبود قدم رو کرد! بوووووووق بوووووووووق
تکه ای بیسکوییت از توی جعبه برداشت تا در دهان گذاشت صدایی خوابالو از پشت تلفن آمد: بفرمائید… بیسکوییت را از دهان در آورد. صدایش را صاف کرد و گفت: سلام آقا صبح تون بخیر.
– متشکرم امرتون؟
– برای این آگهی خونه تون که توی روزنامه همشهری دادید تماس گرفتم برای خونه 35 متری، بنده مجردم…
شخص پشت تلفن گفت: آگهی ؟؟؟ کدوم آگهی؟؟؟ کدوم خونه؟؟؟ برو آقا اشتباه گرفتی سر صبحی…. و تلفن را قطع کرد.
نگاهی به شماره انداخت و از درست گرفتن مطمئن شد، اخمی کرد و دوباره شماره را گرفت. بدون صبر گفت: آقای محترم شمارتون رو توی روزنامه دادید حالا می گید کدوم خونه؟؟؟ مگه من مسخره شمام؟
مرد پشت تلفن داد زد: ببین آقا من اعصاب ندارما میگم اشتباه گرفتید من خونه ام کجا بود برو آقا… و تلفن را قطع کرد.
روزنامه را دوباره برداشت چند صفحه ای ورق زد و دوباره به صفحه نخست برگشت.
نگاهش به تاریخ روزنامه افتاد. آن روزنامه مال سال 1375 بود!
لبخندی زد و به این فکر کرد که باز هم پیرمرد بی حواس روز نامه فروش روزنامه باطله فروخته بود!
دفترچه کهنه نارنجی
سوار تاکسی شدم. هنوز سه تا مسافر میخواست که حرکت کنه. هوا خیلی گرم بود و توی تاکسی خیلی گرم تر هم بود. میخواستم شیشه را پایین بکشم که دیدم دستگیره ندارد. در را باز کردم که ماشین کمی خنک تر شود اما فایده نداشت. پیاده شدم و کنار ماشین ایستادم. خانمی آمد و صندلی جلو نشست. به نظر می آمد او هم از گرما کلافه شده بود ولی طولی نکشید که آن دو مسافر هم آمدند و تاکسی به راه افتاد. من کنار پنجره نشستم و شیشه را پایین دادم. باد گرمی به صورتم میخورد ولی از قبل بهتر بود. رادیو ماشین راننده روشن بود و رادیو آوا داشت تصنیف پخش میکرد.
تا حالا از این مسیر نیامده بودم و سرگرم تماشای خیابان بودم. مسافر ها یکی یکی کرایه هایشان را حساب کردند. حواسم جمع شد و یک اسکناس ده تومانی از کیفم درآوردم و به راننده دادم. کمی غر زد که چرا پول خرد ندارم. من هم عذرخواهی کردم، هر چند فایده ای نداشت.
دفترچه ام را در آوردم و چیزی یادداشت کردم. چند تا کلمه کاملا بی ربط که به ذهنم رسیده بود. اغلب این کار را میکردم. بعدا به سراغ دفترچه میرفتم و یک چیزی با آن کلمات میساختم. داستانی، شعری، متنی.
دوباره مشغول تماشای خیابان شدم. مسافری میخواست پیاده شود، برای همین من مجبور شدم پیاده شوم و بعد دوباره سوار شوم. تا آخر خط راهی نمانده بود. گوشیم را درآوردم و مشغول بازی شدم. طولی نکشید که رسیدیم. پیاده شدم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که دست در کیفم کردم و فهمیدم که دفترچه ام نیست.
همه دنیا روی سرم خراب شد. روی پله ای نشستم و کیفم را زیر و رو کردم. ولی نبود که نبود. آن دفترچه مهم ترین چیزی بود که داشتم. پر از یادداشت هایی که جای دیگر آن ها را ننوشته بودم. نزدیک بود وسط خیابان گریه ام بگیرد. انقدر دستپاچه شده بودم که نفهمیدم چند دقیقه است روی آن پله نشسته ام.
بلند شدم. تصمیم گرفتم برگردم اول خط. حتما راننده برگشته. شاید بتوانم قبل از اینکه دوباره مسافر بزند او را پیدا کنم. سوار ماشین شدم.
احساس کردم خون دوباره به رگهایم برگشته است. خیلی امیدوار بودم که پیدایش کنم.
به اول خط که رسیدم چند ماشین بیشتر آنجا نبود که هیچ کدامشان آن راننده نبودند. سراغ یکی از آن ها رفتم. معلوم بود که از گرما بسیار کلافه است. جواب درستی نداد. گفت که آن راننده نیست یعنی اصلا برنگشته. ممکن است امروز دیگر نیاید. حسابی ناامید شدم. دوست داشتم بزنم زیر گریه. رفتم و در ایستگاه تاکسی نشستم. کمی منتظر شدم که شاید برگردد. به این فکر میکردم که نوشته های من الان دست کیست. شاید همچنان کف تاکسی افتاده. شاید لگد مال شده. شاید کسی در حال خواندن آن هاست. اینکه کسی آن ها را بخواند من را آزار میداد، چون من آن ها را فقط برای خودم مینوشتم.
شروع کردم به قدم زدن. دلم میخواست جای دفترچه چیزی دیگری را گم میکردم. کیف پولم یا گوشیم. ممکن بود آن ها پیدا شوند ولی چه کسی به یک دفترچه کهنه نارنجی توجه میکرد.
یادم افتاد که دیروز شماره دوستم را صفحه اول دفترچه یادداشت کردم. گفتم شاید کسی آن را پیدا کند و به آن شماره زنگ بزند ولی کی حوصله این کارها را دارد. احتمالا پرتش میکنند کنار خیابان.
پیامی به دوستم دادم و موضوع را برایش توضیح دادم. بعد هم به سمت خانه راهی شدم. دائم فکر میکردم که دفترچه ام الان کجاست. کاش میشد مثل تلفن به آن زنگ زد یا بشود از روی نقشه موقعیتش را پیدا کرد. در همین فکرها بودم که تلفنم زنگ خورد.
– سلام سارا . خوبی؟
– مرسی تو خوبی؟ خبری شده؟
– آره. بیین یکی الان بهم اس ام اس داد. آدرس یه جایی رو فرستاده. نوشته من یه دفترچه نارنجی پیدا کردم اگه مال شماست برید به این آدرس. دادمش به یه پیرمرد دست فروش که جوراب میفروشه.
– وای راست میگی؟ آدرسو برام بفرست.
از خوشحالی بال درآوردم. در مسیر دائم فکر میکردم یعنی میشود دوباره دفترچه ام را ببینم؟ دوباره بازش کنم.
آدرسی که داده بود خیلی دقیق بود. من سریع آن پیرمرد دست فروش را پیدا کردم. جلو رفتم و پرسیدم: آقا ببخشید دفترچه من پیش شماست؟
گفت: آره یه دفترچه پیش منه. یه نشونی بگو تا بهت بدم.
– نارنجیه. یه کشم دورش داره.
دست کرد و از توی جیبش آن را درآورد.
دفترچه خودم بود. همان شکلی که آخرین بار دیدمش. آن را باز کردم. یک کاغذ از آن بیرون افتاد. کاغذ را برداشتم.
نوشته بود: من بعضی از یادداشت های شما را خواندم. البته با عرض معذرت. دیدم حیف است که این نوشته ها از صاحبش دور بیافتد.
مطمئنم که روزی نویسنده بزرگی میشوید.
آنجا فهمیدم کسانی هستند که غیر از کیف پول و گوشی موبایل به دفترچه های کهنه نارنجی هم اهمیت می دهند
حسودی
همیشه زودتر از همه میومد باشگاه. بدون حرف زدن با کسی سریع لباس هاشو عوض می کرد و یه توپ شماره 6 بر می داشت و بدون هماهنگی با بقیه خودشو گرم می کرد. اسمش مشکات بود.
اون روزی که برای اولین بار اومد باشگاه ما نشسته بود یه گوشه دستاشو کرده بود تو جیب سوییشرت بسکتبالیش. از همون سوییشرتش میشد فهمید که حرفه ایه.
وقتی رفتم لباسامو عوض کنم الناز اومد پیشم و گفت: اون دختره رو دیدی؟
گفتم: کدوم؟
گفت: همین که تازه اومده. مال باشگاه الزهرا بوده الان خونشونو اوردن اینجا میاد باشگاه ما.
خیلی حرفه ایه تو مسابقه ها همیشه همه توپ هاش گل میشه.
حسودیم گل کرد.
الناز گفت: خیلی خوشم میاد ازش!
بی تفاوت گفتم: چند سالشه؟
تا اومد جواب بده صدای سوت دلخراش خانم عباسی اومد. همه سر ها برگشت سمتش گفت: بچه ها یه دقیقه بیاید اینجا.
همه دورش جمع شدیم گفت: خب بچه ها ببینید من یه ساعت باید برم مدرسه. شما با مشکات تمرین کنید تا من بیام.
چی؟ ما رو سپرد دست مشکات؟ دست کسی که تازه یه ماهه اومد اینجا؟ من که خیلی قدیمی ترم!
حسابی لجم گرفت ولی نمیخواستم کسی بفهمه که باهاش لجم بخاطر همین اعتراضی نکردم.
مشکات لبخند ملیحی زد و همه رو به نشستن زیر قاب دعوت کرد. الناز رفت پیشش.
مشکات همه رو گروه بندی کرد و مسابقه گذاشت. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و من اصلا راضی نبودم از این قضیه.
تا این که یک دفعه مریم خورد زمین. رفتیم از یخچال یخ اوردیم و گذاشتیم روی پاش. بهتر شد ولی به بازی ادامه نداد. یه گوشه نشست و جاش یکی دیگه از تازه وارد ها رفت تو بازی.
مشمای یخ توی دستم بود و فکر شومی به سرم زد.
دیدم کسی حواسش بهم نیست. مشمای یخ رو پاره کردم و گذاشتم گوشه زمین و داد زدم من بجای مریم میام تو بازی.
وارد بازی شدم و یه چند دقیقه بعد توپ رو پرت کردم همونجایی که یخ بود و سارا به دنبال توپ همونجا کشیده شد و یک دفعه با مخ افتاد زمین.
فاجعه بزرگ تر از این برای مشکات ممکن نبود. مسئولیت ما با مشکات بود و حالا هم زانوی مریم زخمی بود و هم خون دماغ سارا کف باشگاه رو پر کرده بود!
دیگه نفهمیدم چی شد. چون از اون جا به شدت تنفر داشتم و بیشتر از اونجا از خودم.
وسایلمو برداشتم و زدم بیرون و با خودم می گفتم چرا این کارو کردم.
تا چند ماه نرفتم باشگاه و بعد بهم خبر رسید که مشکات هم دیگه نمیاد.
گذشت و رفت تا این که رفتم دبیرستان و توی دبیرستان جدید مشکاتو بین بچه های پیش دانشگاهی دیدم.
عذاب وجدان زیادی رو این همه مدت تحمل کرده بودم.
دلو زدم به دریا و رفتم سمتش تا همه چیزو بهش بگم…
ظرف های نشسته تاریخی
تازه چشمان خواب آلودم را باز کرده بودم و مشغول ور رفتن با موبایلم شده بودم که نگاهم به ساعت افتاد و وحشت دلم را چنگ زد. ساعت هشت بود. هشت شب.
فردا امتحان تاریخ داشتم و امتحان سختی انتظارم را می کشید. کمی عصبی شده بودم و دائم پاهایم را تکان می دادم و لب هایم را می گزیدم، ولی نمی توانستم گوشی را کنار بگذارم. برای رهایی از این عذاب به خودم قول دادم که ساعت نه شروع به خواندن کنم و یک نفس تا ساعت دوازده ادامه بدهم تا از شر آن خلاص شوم. ساعت ده دقیقه به نه شد و من هنوز مشغول بازی کردن با موبایلم بودم که مادرم برای شام صدایم کرد.
گوشی را کنار انداختم و سر میز حاضر شدم. مادرم غذای مورد علاقه ام را درست کرده بود و سالاد خوش رنگی هم آماده کرده بود. غذا را که خوردم محو تماشای تلویزیون شدم که ناگهان نگاهم به ساعت دیواری با عقربه های قرص و محکمش افتاد که محال بود زمان را اشتباه اعلام کند. ساعت یازده بود. نوک انگشتانم شروع کرد به گز گز کردن. طبق برنامه قبلی باید در این ساعت حداقل دو سوم از کتاب تاریخ را می خواندم. این بی خیالی همیشه لجم را درمی آورد ولی نمی توانستم از شرش خلاص شوم. همین که بلند شدم تا به اتاقم بروم مادرم در حالی که کمی عصبانی بود به ظرف شویی پر از ظرف اشاره کرد و گفت: امروز نوبت توئه. من هم با نگاهی عاجزانه به خواهرم گفتم: نمیشه امشب تو بشوری من امتحان دارم.
خواهرم خیره به تلویزیون گفت: نخیر خودت باید بشوری تازه الان وقت درس خوندن نیست.
اخمی کردم و گفتم: به تو ربطی نداره و به سمت آشپرخانه رفتم. انبوه ظرف ها را که دیدم غصه ام بیشتر شد. انگار روی هر بشقاب کثیف متن کتاب تاریخ حک شده بود. متنی پیچیده و درهم. چند دفعه در حین شستن ظرف ها نزدیک بود بشقاب ها را بشکنم که هر بار با جمله حواست کجاست از طرف مادرم خاتمه می یافت.
ظرف ها که همه تمیز شدند دست هایم را خشک کردم و روانه اتاقم شدم. چراغ را روشن کردم. اتاق آنقدر به هم ریخته بود که نمی شد جایی برای نشستن پیدا کرد چه برسد به درس خواندن. شروع کردم به مرتب کردن اتاق. از کتاب ها گرفته تا کشوی لباس ها و خلاصه اتاق که مرتب شد لبخندی زدم ولی لبخندم به سرعت محو شد. دیگر نمی خواستم زمانی را به بطالت بگذرانم. کتاب تاریخ را از میان انبوه کتاب ها برداشتم و شروع کردم به خواندن.
هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده بودم که چشمانم گرم شد و کم کم خواب، مزاحم همیشگی، از راه رسید ولی من تسلیم بشو نبودم. کتاب را برداشتم شروع کردم به راه رفتن در اتاق و بلند بلند خواندن ولی فایده نداشت. هر خط را باید دو سه بار می خواندم تا می فهمیدم و بعدش هم دردسر حفظ کردنش. ساعت نزدیک دو بود. از جایی شنیده بودم مغز آدم صبح بهتر کار می کند و اوج یادگیری در همان زمان است. من هم که از خدا خواسته کتاب را بستم و ساعت را برای پنج صبح تنظیم کردم.
چشمانم را که باز کردم، آفتاب زده بود. ساعت را نگاه کردم هفت صبح بود. صدای قلبم را به وضوح می شنیدم. از رختخواب بلند شدم ولی دیگر فایده نداشت. زمان رفتن بود ولی با این حال کتاب را باز کردم و چند تا از سوال ها و جواب ها را تند تند خواندم. خواهرم وقتی مرا در آن حالت دید مثل همیشه غر زد: بجنب دیگه، داره دیرمون میشه و بعد در حالی که مقنعه اش را مرتب می کرد از اتاق بیرون رفت. به او حسودیم می شد که همیشه وقت شناس و دقیق بود. می دانستم که اشتباه کردم ولی چاره ای نبود. لباس هایم را پوشیدم و کیف مدرسه ام را برداشتم و دنبال خواهرم از خانه بیرون زدم.
کتاب تاریخ را یک دستم گرفته و لقمه صبحانه ام را در دست دیگرم. اگر خواهرم نبود تا مدرسه چند بار زمین می خوردم یا حتما تصادف می کردم. او صبحانه اش را خورده بود، مانتو و مقنعه اش را اتو کرده بود. حتما درس هایش را هم خوانده بود و من نقطه مقابل او بودم. جلو در مدرسه که رسیدیم با لحنی ملایم تر از همیشه گفت: اینجوری درس خوندن فایده نداره. میدونی مشکل تو چیه؟ تو وقت نشناسی و نمی تونی زمانتو مدیریت کنی. بعدش خداحافظی کرد و توی صف کلاسش ایستاد.
راستش اول از حرف هایش لجم گرفت اما بعدش حسابی به فکر فرو رفتم. می دانستم امتحان را خراب می کنم برای همین کتاب را کنار گذاشتم. من که حوصله ام از این همه بی نظمی سر رفته بود همانجا تصمیم گرفتم یک دفتر یادداشت بردارم و برای هر روزم برنامه ریزی کنم. راستش آن روز با اینکه امتحانم را حسابی خراب کردم ولی انرژی تازه ای گرفته بودم.

اثاث کشی
صاحبخانه میخواست برای امسال کرایهی خیلی بیشتری بگیرد و بابا از پسش برنمیآمد. او میگفت حالا که لیلا ازدواج کرده ما میتوانیم دنبال خانهای یک خوابه بگردیم که کرایهاش کمتر باشد.
خانهمان را خیلی دوست داشتم. نزدیک پنج سال بود که آنجا بودیم. بابا گفته بود که امسال هم میمانیم و من و سارا حسابی برای اول مهر برنامهریزی کرده بودیم و قرار بود بعد از سه ماه همدیگر را ببینیم، ولی حالا معلوم نبود خانهی جدیدمان کجای شهر باشد.
مامان میگفت باید برویم یک محلهی دیگر. چون کرایهی خانههای این اطرف برایمان زیاد است. وقتی به سارا گفتم پشت تلفن گریهاش گرفت. من هم گریهام گرفت و همینطور چند دقیقهای هیچی نگفتیم.
از آن وقتی که یادم میآمد با سارا همکلاسی و هممدرسهای و دوستان صمیمی بودیم. تصور مدرسه رفتن بدون سارا برایم مشکل بود. او هم میگفت مدرسه بدون من برایش جای غیرقابل تحملی است.
چارهای نبود. بابا رفته بود و یک عالمه کارتن از مغازه گرفته بود و چندتایش را گذاشته بود در اتاق من. مامان هم گفته بود لباسهایم را بقچه بپیچم. چند جایی را دیده بودند و داشتند بحث میکردند کدامشان بهتر است. آخر سر هم سر یکی به توافق رسیدند. هر چه گفتم من هم باید نظر بدهم گوش نکردند. میگفتند حالا یک روز میرویم با هم نشانت میدهیم.
همهی کارتنها را پر کردم و کشوی لباسهایم را خالی کردم. اتاقم لخت شده بود. قرار بود چند روزی همینطور بگذرد تا بابا پول پیش را از صاحبخانه بگیرد و خانهی جدید را قولنامه کند.
آن شب مامان داشت وسایل آشپزخانه را کارتنپیچ میکرد که زنگ در خانه را زدند. بابا رفت جلوی در و چند دقیقهای تو نیامد. من از اتاق بیرون آمدم و از مامان پرسیدم: کیه؟ مامان با دست اشاره کرد که ساکت باشم، بعد با صدای آرام گفت: صاحبخونه.
نگاهمان به در بود که بابا بازش کند و تو بیاید. نزدیک نیمساعت بود که با صاحبخانه مشغول صحبت بود. من و مامان مطمئن شده بودیم که موضوع دیگر فقط پول پیش نیست و حتما دارند دربارهی چیز دیگری صحبت میکنند.
مامان میگفت صاحبخانه نزدیک یک ماه است که خانه را به بنگاه سپرده است ولی دریغ از یک نفر که بیاید خانه را ببیند. فکر کنم فهمیده که کرایهای که میخواهد زیاد است.
همان موقع بابا در خانه را باز کرد و مامان را صدا کرد. مامان چادرش را سرش کرد و بیرون رفت و دوباره در بسته شد.
من نشستم روی مبل رو به روی در و خدا خدا میکردم یکطوری بشود که ماندنی بشویم. بابا دیروزش میگفت صاحبخانه این وقت سال به این راحتی مستأجر جدید پیدا نمیکند. همه جا به جا شدهاند و مدرسهها دو سه روز دیگر باز میشود.
چشم به در دوخته بودم و منتظر بودم که مامان دوباره داخل آمد. پریدم طرف در و پرسیدم: چی شد چی شد؟
گفت: مثل اینکه داره جور میشه امسالم بمونیم.
یکدفعه داد زدم و گفتم: هوراااااااا.
مامان از عصبانیت سرخ شد و گفت: هیسس. صاحبخونه هنوز پشت دره. حالا فکر میکنه از خدامون بوده.
صدایم را پایین آوردم و با خوشحالی گفتم: من که از خدام بود. وای، باید دوباره وسایلمو بچینم. نه نه، اول باید به سارا زنگ بزنم و خبر بدم. حتما خیلی خوشحال میشه.
دویدم به طرف تلفن و تندی شمارهی سارا را گرفتم.
موتورخانه
نگاهم به تخته بود و غرق در افکار خودم. دستم را فشار داد و پچ پچ کنان گفت: اینجا خیلی سرده. گفتم: اگر جای من نشسته بودی چی؟ من یه دیوار هم کنارم دارم. تو فقط به یه دیوار تکیه دادی. گفت: من دارم منجمد میشم اگه از همون اول آینده نگری میکردیم و میز آخر نشسته بودیم اینطوری نمیشد. گفتم: حالا که چاره ای نیست. باید تحمل کنیم.
– بذار زنگ بخوره میریم جلوی در موتورخونه.
– موتور خونه؟
– آره دیگه. طبقه پایین بغل پله ها.
– گرمه؟
– چجورم.
زنگ که خورد از پله ها سرازیر شدیم و طبق قرار جلوی در موتور خانه ایستادیم. در موتورخانه باز بود و جلوی درش پلاکارت آویزان کرده بودند.
مهسا گفت: هستی بیا بریم تو.
گفتم: شاید خطرناک باشه.
– نه بابا چه خطری؟
– بریم.
اول دور و برمان را خوب نگاه کردیم تا مطمئن شویم کسی حواسش به ما نیست. بعد هم سریع پریدیم تو و در را بستیم.
گفتم: وای چقدر اینجا گرمه.
– آره حسابی گرمه.
جایی نزدیک در نشستیم و مشغول صحبت شدیم.
مهسا گفت: از این به بعد زنگ تفریح ها میایم اینجا.
گفتم: نه دیگه هر زنگ. اگر بفهمند که بدبخت میشیم.
مهسا گفت: چرا باید بفهمند. زنگ که خورد سریع میپریم بیرون. کسی نمیفهمه ولی باید تو شلوغی رفت و آمد بچه ها بریم بیرون که خانم هاشمی متوجه نشه.
– اگر خانم هاشمی متوجه بشه که 10 نمره از انضباطمون کم میکنه.
مهسا خنده اش گرفت. وسط خنده های او بود که ناگهان صدایی آمد. صدایی مثل انداختن کلید به در.
هر دوتامون ساکت شدیم و به هم نگاه میکردیم. کلید داخل قفل در چرخید و بعد صدای قدم های کسی که دور میشد. من و مهسا همینطور به همدیگر خیره مانده بودیم. ناگهان مهسا بلند شد و به سمت در رفت. پچ پچ کنان گفتم: چی کار میخوای بکنی؟
جواب نداد. بعد آرام دستگیره در را گرفت و پایین آورد.
– درو قفل کردند.
– حالا چیکار کنیم؟
– نمیدونم.
صدای هر دوتامون میلرزید. از جایم بلند شدم و به طرف مهسا رفتم. گفتم: الانه که دیگه زنگ بخوره.
– این زنگ چی داریم؟
– عربی
– وای خانم مظفری. یادته دفعه پیش با ابراهیمی چی کار کرد؟
– آره تا آخر زنگ بیرون کلاس نگهش داشت. نذاشت بیاد سر کلاس.
ادامه دادم: مهسا چیکار باید بکنیم؟ الان که بچه ها برن بالا و کلاس شروع بشه همه میفهمن که ما نیستیم. اونوقت میرن به خانم هاشمی میگن. بیچاره میشیم.
– آیه یاس نخون. بگذار ببینم باید چیکار کنیم.
دستم را سمت دستگیره در بردم و آرام دستگیره را پایین آوردم. مهسا داد زد: نکن. الان دستگیره حرکت میکنه میفهمن که یکی این توئه.
عصبانی شدم. خب باید بفهمن دیگه. نکنه میخوای تا ابد این تو بمونی؟ اصلا تقصیر توئه که اینطوری شد. تو گفتی که بیایم تو.
مهسا چیزی نگفت و رفت گوشه ای نشست و هر چه با او صحبت کردم جواب نداد. همیشه وقتی دعوامون میشد همین کارو میکرد. انقدر با من حرف نزد که حسابی کفری شدم.
– الان که وقت اینکارا نیست. اصلا غلط کردم خوبه. پاشو یک فکری کنیم. تو همیشه مغزت کار میکنه.
همین موقع بود که پشت بلندگو صدایمان کردند.
– مهدوی و جعفری بیان دفتر.
مهسا گفت: بدبخت شدیم. خانم مظفری اسممونو داده دفتر.
هر دو بلند شدیم و نزدیک در ایستادیم. دوباره بلندگو اسممان را صدا زد. هر لحظه انگار صد سال برای ما میگذشت. نمیدانستیم باید چه کار کنیم. حتی مهسا که برای هر چیزی راه حلی داشت حالا ساکت مانده بود. صدای خانم هاشمی را از پشت در شنیدیم.
– پس این مهدوی و جعفری کجان؟
– نمیدونم خانم سر کلاس هم نیستن.
– باشه برو سر کلاس.
ناگهان مهسا شروع کرد به کوبیدن در و داد میزد: خانم ما اینجاییم ما اینجاییم.
طوری داد میزد که انگار چند سالی است که در یک جزیره گیر افتاده و حالا قایق های نجات او را پیدا کردند.
به دستش ضربه زدم و گفتم: چی کار داری میکنی؟
گفت: چاره ای نداریم. سعی کن چند قطره اشک بریزی.
خانم هاشمی فورا سمت در آمد و با غضب گفت: اون تو چیکار میکنید؟ کی به شما گفت برید اون تو؟ زود باشید بیاید بیرون.
این بار من با بعض گفتم: خانم نمیتونیم بیایم. در قفله.
همینطور که صدایش دور میشد گفت: مگه دستم بهتون نرسه.
رو کردم به مهسا و گفتم: میکشمون.
گفت: راهش اینه که گریه کنیم شاید دلش به رحم بیاد.
خانم هاشمی همینطور در راهرو راه میرفت و داد میزد: آقای عزیزی. آقای عزیزی.
چند دقیقه ای صدایی نیامد. بعد خانم هاشمی گفت: زنگ بزنید ببینید کجاست.
بعد به طرف موتورخانه آمد و گفت: آقای عزیزی رفته، کلیدا رو هم با خودش برده. ببینید چه افتضاحی به بار آوردید. باید انقدر بمونید اون تو تا برگرده.
مهسا گفت: خانم یعنی شما کلید دیگه ای ندارید. تو رو خدا مارو زودتر از اینجا بیارید بیرون.
– نه نداریم. تنبیه تون اینه که باید اون تو منتظر بمونید تا در رو باز کنیم. البته به اضافه کم کردن نمره انضباط.
من و مهسا رفتیم و گوشه ای نشستیم و سعی کردیم سر خودمان را با چیز دیگری گرم کنیم که زمان زودتر بگذرد. خانم هاشمی هم هر از چند گاهی می آمد و حالمان را میپرسید.
مهسا دائم به ساعت مچی اش نگاه میکرد و زمان را اعلام میکرد و من هم از این حرکت او عصبانی میشدم. بعدش میخندید و میگفت اگه من ساعت رو نگم زودتر میگذره؟
کم کم داشتیم کلافه میشدیم. طول موتورخانه را بالای بیست بار طی کرده بودیم. نزدیک سه ساعت گذشته بود. دوبار زنگ تفریح شده بود.
کم کم گرسنگی هم داشت بهمان فشار می آورد.
صدای خانم هاشمی از توی دفتر آمد که داد میزد: یعنی چی که نمیتونی بیای؟ اصلا چرا کلیدارو با خودت بردی؟
چند دقیقه ای گذشت. خانم هاشمی نزدیک در آمد و گفت: کلیدساز خبر کردیم. یکم دیگه صبر کنید میاد.
ما هم جرئت نداشتیم اعتراض کنیم چون میترسیدیم خانم هاشمی عصبانی بشه.
پنج دقیقه بیشتر به زنگ خانه نمانده بود که خانم هاشمی پشت در آمد و گفت: بچه ها کلید ساز داره میرسه. من به خانواده هاتون زنگ میزنم و میگم که امروز یکم دیر میرسید.
ما باز هم اجازه اعتراض نداشتیم و تشکر کردیم. زنگ که خورد، کلید ساز آمد و در عرض چند دقیقه قفل را در آورد. در را که باز کردند هوای خنکی داخل آمد. ما سرمان را پایین انداخته بودیم و اصلا بالا نیاوردیم. خانم هاشمی هم چیزی نگفت چون انگار تاوان کارمان را با چند ساعت حبس شدن در موتورخانه داده بودیم. فقط زمانی که از پله ها بالا میرفتیم گفت: امان از شما دوتا و ما هم زیر زیرکی خندیدیم البته طوری که او نفهمد.
داستان کوتاه چرا درس نخواندم
نگاهم روی سوال پنجم ماسیده بود. سوال را از اول تا آخر چند بار خوانده بودم. جوابش را هیچ کجای ذهنم پیدا نمیکردم. حوصله ام سر رفته بود.دوباره یک نگاه سرسری به ورقه امتحان انداختم. دور سوال ۱ و ۲ و ۳ با خودکار کم جوهرم خط کشیده بودم و هنوز جوهر خودکارم برای پاسخ هیچ کدام از سوال ها استفاده نشده بود.
دستم را زیر چانه ام گذاشتم و سراغ سوال ۶ رفتم، ولی صدای تق تق کفش های پاشنه بلند مراقب که نزدیک تر می شد، حواسم را پرت کرد. همین که سرم را بالا گرفتم با صورت گرفته مراقب مواجه شدم. جا خوردم، دور و برم را نگاه کردم. نکند تقلب کرده بودم و خودم خبر نداشتم. مراقب گفت: چرا اینور و اونورو نگاه می کنی؟ نمی خوای سوالاتو جواب بدی؟
به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: نیم ساعت دیگه بیشتر وقت نداری. گفتم: باشه ممنون.
مراقب راه آمده را برگشت. من هم رفتم سراغ سوال ۷. نمی دانم چرا سوال ۶ را نخواندم ولی احساس کردم ۷ عدد بهتری است.
سوال ۷: اگر عدد اتمی عنصری z و عدد جرمی آن ….خواندش چه فایده ای داشت. من که هیچ کدام را بلد نبودم. در خودکار را بستم و روی ورقه انداختم. به سوال همیشگی ام رسیدم: چرا درس نخواندم؟
سوالی که نه تنها خودم از خودم بلکه همه ازم می پرسیدند. حس ناامیدی سراغم آمد. دلم می خواست الان هر جایی به غیر از جلسه امتحان باشم. مراقب دوباره سر میزم آمد و با عصبانیت به من خیره شد. من هم خودم را زدم به عالم بی خیالی و با در خودکارم ور رفتم. گفت: نوشتی؟
گفتم: چی رو؟ با عصبانیت بیشتر گفت: امتحانو دیگه.
سعی کردم خودم را طوری روی برگه امتحان پهن کنم که چیزی نبیند.
– آهان بله.
ولی او حواسش بیشتر از اینها جمع بود و تمام مدت مرا پاییده بود. گفت؟ پس چرا برگت سفیده؟
لبخندی تحویلش دادم. چشم غره ای رفت و راه آمده را برگشت.
چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که پشت بلندگو گفتند: همکاران محترم، لطفا برگه ها را جمع کنید. وقت امتحان به پایین رسیده.
اولین نفر بلند شدم و برگه را به آن مراقب عصبانی تحویل دادم. مراقب سر تا پایم را وارسی کرد. من هم دوباره لبخند زدم و با سرعت هر چه تمام تر جلسه امتحان را ترک کردم.
بیرون که آمدم همه راجع به جواب های امتحان حرف می زدند و من هفته بعد باید دوباره رو به روی معلم می ایستادم و جواب پس می دادم. تصمیم گرفتم یکبار دیگر شانسم را در درس خواندن امتحان کنم. دلم برای نمره خوب گرفتن تنگ شده بود.