آن بیست و سه نفر؛ خاطرات احمد یوسف زاده (۱)

آن 23 نفر (1)

اولین روزهای سال 1361 بود. در حالی که از مقابل ساختمان بسیج جیرفت رد می شدم فکر می کردم چطور باید عقب افتادگی تحصیلی را جبران کنم و خودم را به هم کلاسی ها برسانم. در همین حال صدای آهنگران، مثل آهن ربایی قوی مرا از خیابان فرمانداری تا پشت میز برادر نوزایی،  فرمانده بسیج، کشاند.

به اتاق برادر نوزایی رفتم. نشسته بود پشت یک میز چوبی. عینکی با دسته های سیاه و شیشه های قطور روی چشمانش داشت.ریش انبوه و سیاه و لباس سبز با آرم روی جیب، ظاهر یک پاسدار را به او داده بود.

سلام کردم و به او گفتم که تازه از جبهه برگشته ام و تصمیم دارم بنشینم پای کتاب و درسم را بخوانم و حاضر نیستم به جبهه بی عملیات برگردم .گفتم:” برادر نوزایی،تو رو خدا راستش رو به من بگید.این باری عملیات هست یا نیست؟

آقای نوزایی انگار مجاز به افشای اسرار نظامی نبود.با این حال، در مقابل اصرارم گفت: “به امید خدا به زودی یه خبرایی می شه!”

با خودم گفتم حتما عملیات در راه است و گرنه چه خبرهایی ممکن است در جبهه بشود؟ از این گذشته، نوزایی،غیر از اینکه گفته بود به زودی خبرهایی میشود، با نگاه و لبخند و نحوه بیان همان جمله کوتاه انگار هزار بار گفته بود قطعا عملیات داریم.اگر واقعا راست میگویی، برو آماده باش!

قبل از اعزام، دلم می خواست از مادرم برای جبهه رفتن رضایت بگیرم. گمان می کردم راضی کردن او، کار سختی باشد.به روستا رفتم.مادر، مثل همیشه گرم در آغوشم کشید.

بچه کوچکش بودم.مادرم، با هشت بچه صغیر و قد و نیم قد، وقتی من شش ماهه بودم، مرد زندگی اش را از دست داده بود.اما توانسته بود به اتکای ماترک پدر، زندگی ما را آبرومندانه اداره کند.

وقتی موضوع اعزام را با مادرم در میان گذاشتم، دلش انگار پر از غم و غصه شد. آهی کشید و گفت: قربونت برم این روزا توی جبهه بکش بکشه. تو هم که تازه از جبهه برگشتی. برادرات موسی و یوسف و محسن هم که هر کدوم یه بار رفته ان. تو حالا بمون. چند ماه بعد برو.

مادرم راست می گفت. موسی دو ماه قبل در عملیات کرخه نور شرکت کرده بود. من و یوسف و محسن هم تازه از جبهه برگشته بودیم. اصرار بیش از آن را بی فایده دیدم. شاید اگر بیشتر چانه می زدم می توانستم رضایتش را جلب کنم اما هرگز نخواستم دل شکستگی اش را وقتی از رفتن من مطمئن می شود، ببینم. بنابراین موضوع را نیمه تمام و بی نتیجه رها کردم و با گفتن “حالا ببینم چی میشه”به بحث فیصله دادم. وقتی از مادرم جدا می شدم هیچ خللی در تصمیمم برای شرکت در عملیات ایجاد نشده بود اما مادرم فکر میکرد ایجاد شده است. ترجیح دادم بی خبر بروم. این طوری حداقل چشم های اشکبارش را نمی دیدم و وجودم آتش نمی گرفت. با عزم جزم به جیرفت برگشتم.

مردم جیرفت و کهنوج گروه گروه آمده بودند مقابل محل تبلیغات سپاه جیرفت تا رزمندگان را بدرقه کنند. لندکروزی که غرق در پرچم بودو بلند گویی قوی روی سقفش نصب شده بود، سراسر روز در خیابان های شهر خبر اعزام رزمندگان را جار زده بود. آینه و اسپند روی دست مادران و خواهران بدرقه کننده بود و هر کس گرم وداع با خانواده اش. من که بی خبر آمده بودم و میان آن جمعیت کسی را نداشتم، ساک کوچکم را حمایل کرده بودم و جلوی نمایندگی بنز خاور یحیی توکلی ایستاده بودم به انتظار. بعد از سخنرانی امام جمعه، پاسدار جوانی که لیستی به دست داشت، روی پله اول اتوبوس ایستاد و با بلندگوی دستی اسامی اعزامی ها را خواند.

وقتی اسم و فامیلم از پشت یک بلندگوی رسمی، به عنوان کسی که عازم جنگ است، خوانده شد احساس خوبی پیدا کردم.خوشحال بودم. احساس میکردم آن قدر بزرگ شده ام که بتوانم تصمیمی بزرگ بگیرم؛ یعنی ساکم را بر دارم و در راهی قدم بگذارم که پر خطر است.

توی یکی از ردیف های میانی، کنار پنجره نشستم. سرم را از پنجره بیرون بردم و با غروری که آن لحظه همه وجودم را پر کرده بود به احساسات کسانی که در حاشیه خیابان برای اعزامی ها دست تکان می دادند جواب دادم. ناگهان درآن شلوغی متوجه شدم کسی میگفت: “احمد..احمد…” چند لحظه بعد، اتوبوس گوشه ای توقف کوتاهی کرد و سپس راه افتاد. دستی  روی شانه ام نشست.حسن بود.آمده بود داخل اتوبوس. نشست کنار دستم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم.

در راه کرمان هیچ احساسی از تنهایی در آن سفر دور و دراز نداشتم. حسن اسکندری هنوز کنار دستم نسشته بود. او هم تصمیم خودش را گرفته بود؛ شرکت در عملیات.

اکبر داداشی

در روستای ما جوانان بالا بلند زیاد بودند اما هیچ کس اکبر نمی شد. وقتی از جبهه برگشتیم، اکبر رفته بود پادگان 05 کرمان برای آموزش. اما در میانه دوره آموزشی مادرش قاصد فرستاده بود که به اکبر بگوید:”تو حالا مرد خونه ای.بعد از مرگ پدرت، دلخوشی من و دو خواهر و سه برادر کوچیکت به توست. اگه رفتی و شهید شدی، تکلیف ما چیه؟ مارو به کی می سپاری؟”

قاصد، این پیغام را به انضمام چند قطره اشک از سر دلتنگی رسانده بود و اکبر با همه عشقی که برای جبهه رفتن داشت، آموزش را رها کرده بود و داشت به روستا بر می گشت که در کرمان به من و حسن برخورد. یک شب با هم بودیم.  روز بعد، برادر کوچکش را به روستا فرستاد و همراه ما عازم جبهه شد! روز اعزام رسیده بود و قاسم سلیمانی که جوانی جذاب بود و فرماندهی تیپ ثاراله را به عهده داشت، دستور داده بود همه نیروها روی زمین فوتبال جمع شوند. در دسته های پنجاه نفری روی زمین چمن نشستیم. قاسم میان نیروها قدم می زد و یک به یک آن ها را برانداز می کرد. پشت سرش میثم افغانی راه می رفت. حاج قاسم و میثم و چند پاسدار دیگر داشتند به سمت ما می آمدند. دلم لرزید.او آمده بود نیرو ها راغربال کند. کوچکترها از غربال او فرو می افتادند. زور بود که از صف بیرونم کند و حسرت شرکت در عملیات را بر دلم بگذارد. دلم می خواست حاج قاسم می فهمید من فقط کمی قدم کوتاه است و گرنه شانزده سال کم سنی نیست! حاج قاسم نزدیک من رسیده بود و من نزدیک پرتگاهی انگار. با خودم فکر می کردم کاش ریش داشتم.لعنت بر نوجوانی که یقه مرا در آن هیری بیری گرفته بود. باید صورت لعنتی ام را به سمتی دیگر می چرخاندم که حاج قاسم نبیندش. اما قدم چه؟ سخت بود اما روی زانو هایم کمی بلند شدم؛ نه آن قدر که حاج قاسم فکر کند ایستاده ام و نه آن قدر که ببیند نشسته ام. از کوله پشتی ام هم برای رسیدن به مطلوب که فریب حاج قاسم بود، کمک گرفتم. باید آن را همان سمتی می گذاشتم که محل عبور فرمانده بود. با اجرای این نقشه، هم مشکل قدم وهم مشکل بی ریشی ام حل شد. مانده بود دقت حاج قاسم که دقت نکرد. رفت و نام من در لیست نهایی اعزام ماند.

اخراجی ها

 گوشۀ زمین چمن، سروصدای اخراجی ها به هوا رفته بود. یکی از اخراجی ها سلمان زادخوش بود. اشک می ریخت و دعوا می کرد. حاج قاسم بالاخره به سخن آمد و گفت: “بچه های کم سن و سال وقتی اسیر میشن عراقیا مجبورشون می کنن بگن ما رو به زور فرستاده اند جنگ! یکی دیگر از اخراجی ها علی رضا شیخ حسینی بود. او فقط شانزده سال داشت. برخلاف سلمان، متین و سنجیده، بی هیچ اعتراضی بیرون رفت.  از صف که خارج شد، کوله پشتی اش را برداشت و به سمت خوابگاه راه افتاد. وقتی لباس پاسداری نو پوشید، فهمیدم او در آن سن و سال، پاسدار است. بعد از پوشیدن لباس سپاه، اسم خط خورده اش را بی هیچ مشکلی بازنویسی کرد و به صف اعزامی ها پیوست.

ایستگاه قطار

ایستگاه قطار غلغله بود. دوباره آینه، دوباره قرآن، دوباره بوی اسپند. برخلاف مراسم بدرقه در جیرفت، در ایستگاه قطار کرمان تنها نبودم. حسن و اکبر هم بودند. جلوی در قطار، پاسدارها با دقت اسامی را از روی لیست می خواندند، اما متوجه نشدند که توی آن شلوغی نوجوان زبل از لابه لای پاهای رزمندگان و کوله پشتی های آن ها داخل قطار خزید،  سراسیمه به آخرین واگن قطار رفت و در کوپه ای خالی، زیر یکی از تخت ها پنهان شد. او سلمان زادخوش بود.

یک ساعت بعد که قطار از ایستگاه زرند گذشت،  سلمان عرق ریزان از مخفیگاهش بیرون آمد. با دیدن او همه خندیدند. حتی پاسدارهای  محافظ قطار هم با دیدن قیافۀ مچاله شدۀ سلمان، جنگ تحمیلی او را پذیرفتند و از آن بی قانونی گذشتند و گذاشتند با قافله بماند تا آخر خط.

ادامه دارد…

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
کلوچه کردن موها با دو گیس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *