جانماز

t جانماز

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان‌ها

می دوید و لبخندی صورتش را زینت داده بود. در چادر سفیدش زیباتر به نظر می رسید. نفس نفسt جانماز

می زد. قطره های آب روی صورتش نمایان بود.

ــ  من زودتر رسیدم این جانماز ماله منه

پیرزن بر روی چادر نماز کوچک صورتی رنگی ایستاد. لبخندی بر چهره داشت. هر چه کرد

نتوانست خود را در جانماز جا بدهد.

ــ  وروجک آخه این جانماز و اون جانماز چه فرقی داره؟

ــ خیلی فرق داره؛ این جانماز آدمو قشنگ می کنه

پیرزن هرچه کرد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و پقی زیر خنده زد.

صورت دختر بچه کمی در هم رفت.

ــ مگه چی گفتم خب؟

ــ پاشو پاشو نمازمون رو بخونیم که اگه بخوام با تو بحث کنم تا صبح طول می کشه.  پاشو که نماز

اول وقت ثواب داره.

پیرزن تکانی به خود داد و به زحمت از جا بلند شد.

ــ مامان بزرگ شما که پاهات درد می کنه چرا مثله سمیه خانوم رو صندلی نمی شینی؟

ــ نفهمیدم! یعنی می خوای بگی من پیرم؟ نخیر من هنوز جوونم یه کم قوت پاهام کم شده با استراحت خوب میشه.

دخترک لبخندی زد و به نماز ایستاد. نماز که تمام شد به سوی آیینه دوید. خود را برانداز کرد.

بی حوصله سرش را پایین انداخت و با شانه های آویزان به کنار پیرزن رفت. پیرزن که در حال

تا کردن چادر نماز بود متوجه دخترک شد.

ــ چته مادر؟ نه به اون خنده ات نه به این لب آویزونت.

دخترک صدایش می لرزید.

ــ مامان بزرگ  چرا من قشنگ نشدم؟

ــ پیرزن دخترک را در آغوش گرفت و بوسه ای بر سرش زد.

ــ عزیز دلم تو خیلی خوشگلی

ــ نه نیستم. مثل شما وقتی رو جانماز می شینین نمیشم. شما حتی امروز رو جانماز منم که بودین

قشنگ بودین. سفید بودین.

ــ عزیز دلم تو هم میشی. حتی از من بیشتر.

یادداشت سردبیر:

به قلم خانم سماء سلیمانی، دبیرستان جواد جلالی ناحیه 3 شیراز از اعضای فعال سایت

 

t جانماز
امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دختری مثل ماه

‫2 نظر ارسال شده در “جانماز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *