جیغ با برکت

صدای بلندی بگوشم رسید. فکر کردم که شاید حسین دارد با علی پسر عمه اش دعوا می کند. گفتم بگذار کار نداشته باشم و کنار مهمان ها بشینم. یک دفعه صدای جیغ بلند تری آمد.

عرق از کنار گردنم تا کف پایم را گرفته آهسته آهسته مهمانان را ترک کردم. علی در حیاط نبود، جوجه هایش در حیاط پخش و پلا بودند. از در حیاط بیرون رفتم. یکی از لنگه کفش هایش را دیدم که در کوچه افتاده بود، قلبم بدنم را می لرزاند تاپ تاپ. صدای گریه علی به گوش می رسید. دیدم جلوی خانه عمو ابراهیم است.

به علی گفتم داری چکاری می کنی؟ می خواهی جلوی مهمان ها آبرویمان را ببری؟

با صدایی لرزان گفت: ت ت توی حیاط دو تا مار بووود می خخواست منو بخخوره. 

گفتم مار که آدم نمیخوره. اینجا چیکار میکنی؟ چرا نیومدی بالا به من بگی؟

گفت جیغ زدم ولی نیومدی!

بیچاره اومده بود به عمو بگه که بیاردش از حیاط بالا چون می ترسیده مار بخوردش، هههه ولی از از قضا عمو با خانواده رفته بود مسافرت.

ما چون خونمون سرویسی نیست و کاهگلیه حموممون تو حیاطمونه. به علی گفتم مار کجاس؟  گفت رفته تو رختکن حمام. رفتیم دیدیم اونجاس تا اومدم بگیریمشون فرار کردن بیرون. ما هم دنبالشون رفتیم. همه خانوادمون با مهمونامون هم اومده بودن بیرون تا از ادامه قضیه با خبر بشن. ما که تا سر کوچه با 20 نفر آدم رفتیم دیگه مار ها رو ندیدیم. تا اومدیم برگردیم خونه یه زلزله اومد که …. الهی شکر که هیچ کس تو خونه نبود. یه دفعه همه جا گرد و خاک شد هیشکی جایی رو نمی دید تا دیدیم نصف خونه ریخته پایین.

مهمونا از راه دور اومده بودن. این اتفاقا رو که دیدن می خواستن برن ولی ما نذاشتیم، بردیمشون خونه عمو ابراهیم، هم خالی بود هم  بزرگ. اونجا دو شب رو سر کردیم. از اونجا دیگه مهمونا رفتن و  تماس گرفتن که دوباره میخوان بیان. علت رو که پرسیدیم گفتن که خونشون رو با بمب زدن. آخه زمان جنگ بود دیگه. الله اکبر از خلقت خدا که جون این همه آدم رو زنده نگه داشت.

شب که خواب بودیم یهو از سقف صدا اومد. همه از خواب بیدار شدند. من گفتم که چیزی نیست. بعد دیدیم انگار یکی داره به در سنگ میزنه. مهمونا گفتن دزددد ها، هر وقت ببینن یکی رفته مسافرت این کار ها رو میکنن تا اگه خونه نبود وارد خونه  بشن. من زنگ زدم به همسایه رو به رویی عموم تا گفتم از پنجره یه نمگاه بکنید ببینید کسی جلو در ما هست؟ گفت آره. داره با درتون ور میره. بعد گفت دزده؟ گفتم حتما. بعد گفتم شما با داداشت بیا بیرون بگیرینشون فرار نکنن. من به پلیس زنگ می زنم.  با پلیس که تماس گرفتم زود خودشون رو رسوندن. دزد ها رو نمی شناختم. مال این طرفا نبودن ولی نمی دونم از کجا دونستن عموم رفته مسافرت.

کلا خیلی داستان داشتیم، مهمونا هم یک 20 روزی مهمونمون بودن. الان تو خونه جدیدمونیم ولی حیف از اون روزا. 20 سال گذشت و ما همه روزامون مثل هم شده.

محمد ضرغامی

به این داستان از ۱ تا ۱۰ امتیاز بدهید.

مهلت امتیازدهی پایان شهریور ماه می باشد.

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
بزنگاه (3)

‫7 نظر ارسال شده در “جیغ با برکت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *