داستانی از حکایات مولوی، خر برفت

خربرفت
خر

مسافرت

مردی تنها تصمیم به سفر گرفت، او که از دار دنیا فقط یک خر داشت و بس، در بقچه اش تکه ای نان برای توشه راهش گذاشت و آن را گره زد و در خورجین خرش نهاد، کوزه ای را هم آب کرد و بر الاغش سوار شد و سفرش را آغاز کرد.

به هر شهر و دیاری که می رسید بعد از پیدا کردن کاروانسرا، به جای کرایه اتاق، شب را در حیاط سر می کرد تا پول خود را خرج اجاره حجره نکند.
از قضا قبل از دروازه شهر مرد با چند نفر دیگر همسفر و همراه شد. آن چند دوست با صحبت کردن با پیرمرد پی به سادگی او بردند و نقشه ای کشیدند.

با ورود به شهر و پیداکردن یک کاروانسرا اتاقی کرایه کردند، مرد تنهای داستان ما را هم به نزد خود بردند. مرد ساده دل هم از مهمان نوازی آن ها بسیار خرسند شد.

مسافر قبل از ورود به اتاق خرش را به نگهبان کاروانسر سپرد و همراه همسفرهای جدیدش به اتاق رفت تا خستگی راه را از تنش بگیرد.

شب هنگام آن چند دوست شروع به دست زدن و خواندن خر برفت و خر برفت کردند. بعد از آنکه مرد با تعجب آن ها را نظاره کرد با خود گفت شاید رسمی دارند و بهتر است من هم برای اثبات همدلی با آن ها همراه شوم. او هم به میان آن ها رفت و شروع به خواندن کرد.

فروش خر

یکی از آن ها هم به نزد نگهبان رفت و گفت که صاحب خر گفته است خر را به بازار ببر، بفروش و با پولش غذا بگیر و برایمان به اتاق بیاور.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
رستم در خوان چهارم از هفت خوان

نگهبان با خود اندیشید بهتر است اول به نزد صاحب حیوان بروم و از او کسب تکلیف کنم. وقتی به پشت در اتاق رسید دید که او از بقیه برای رفتن خر بیچاره بیشتر خوشحال است و پایکوبی می کند. به طویله رفت و خر را به بازار شهر برد و فروخت. با پولی که از فروش الاغ بدست آورد بعد از کم کردن کرایه اتاق غذاهای چرب و گرمی خرید و به کاروانسرا برگشت.

با ورود غذا مرد بسیار خوشحال شد که بعد از مدت ها به صورت مجانی غذای گرم و نرمی خواهد خورد، پس تا جایی که توانست شکمش را با غذا و نوشیدنی پر کرد. بعد از خوردن هر یک به گوشه ای افتادند و به خواب رفتند.
صبح که مرد از جای برخاست، دید خبری از همراهانش نیست. از اتاق بیرون رفت تا به خرش سری بزند و کم کم بار سفر را ببندد و از آن شهر خارج شود. در طویله اثری از خرش ندید. به دنبال حیوان از طویله خارج شد و سراغش را از مرد نگهبان گرفت. او هم ماجرا و اتفاقات دیشب را برایش تعریف کرد.

مرد بیچاره آنجا بود که فهمید نباید به هر کسی اعتماد کرد و با آن ها در هر کاری همراه شد.

سوسن قریشی

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *