محرم، ماه حزن و اندوه، یادآور بزرگترین حماسه تاریخ اسلام است؛ ماهی که در آن، امام حسین (ع) و یاران وفادارش با ایثار و فداکاری، درس آزادگی و مقاومت را به جهانیان آموختند. در این ماه، اشعار ویژهای سروده میشود که هر کدام جلوهای از عشق و ارادت به اهل بیت (ع) و بیانگر مصائب کربلا هستند.
این اشعار با زبانی شیوا و عمیق، نه تنها واقعه عاشورا را روایت میکنند، بلکه پیامهای اخلاقی، انسانی و اجتماعی آن را نیز منتقل میسازند. شاعران با ترکیب هنر و ایمان، تلاش میکنند تا ارزشهای قیام حسینی را در قالب ابیات تاثیرگذار به نسلهای آینده منتقل کنند. چنین اشعاری همواره جایگاه ویژهای در ادبیات فارسی داشته و در مراسم سوگواری محرم به عنوان ابزاری برای تبیین مفاهیم عمیق این ماه استفاده میشوند.
اللهم ارزقنا کربلا
روز و شب دارم دعا آرزومه ای خدا دیدن شیش گوشه ی کرببلا
همه رفتن کربلا به دیار نینوا اسم من از قلم افتاده خدا
من و این دیده ی تر من و قلب پرشرر من و یک عکس ضریح کربلا
حرم اربابم حسین صحن بین الحرمین شده فکر و ذکر و خواب هر شبم
همه سوز و ساز من اینه امتیاز من که غلام و سینه چاک زینبم
میرسه تو هیئتا به مشام جان ما بوی دلنواز یاس از علقمه
بَه! که چه غوغا میشه محشری بر پا میشه شب جمعه کربلا با فاطمه
چی میشه روز جزا به سپاس گریه ها ما بشیم از همه آدما جدا
مست شاه نینوا جای جنت خدا ما بشیم ساکن کوی کربلا
رضا تاجیک
اجازه بده از حرم بروم – تا که من هم فدای عمو بشوم
وجود مرا غصه خانه مکن – سن و سال کمم را بهانه مکن
بی قرار و حزینم چگونه نشینم فدا شدن هستی ام را ببینم
من یتیم مجتبایم غرق در شور و نوایم عمه زینب کن رهایم
*****
چگونه تحمل کنم که عدو – تیغ برّان کشیده به روی عمو
اگر چه ندارم زره به تنم – غم مخور عمه جان مرد خیمه منم
می نخورده چه مستم رها کن تو دستم فدای عمویم کنم همه هستم
مانده تنها بین لشگر بی کس و بی یار و یاور بر تنش شمر ستمگر
*****
ببین عمه قلب خرابم شکست – نیزه روی گلوی عمویم شکست
چرا قاتل اصلاً حیا نکند – گیسوان عمو را رها نکند
می روم به بر او شدم پسر او که کم نشود تار مو ز سر او
عمه جانم مثل سقا می دهم من دست خود را ارث بردم من ز زهرا(س)
امیر حسین الفت
عصر عاشورا
بادها عطر خوش سیبِ تنش را بردند
زخم ها لاله باغ بدنش را بردند
نیزه ها بر عطشش قهقهه سر میدادند
خنده ها خطبه گرم دهنش را بردند
این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است
که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند
تا که معلوم نگردد ز کجا میآید
اهل صحرای تجرّد کفنش را بردند
دشنه ها دوروبر پیکر او حلقه زدند
حلقه ها نقش عقیق یمنش را بردند
چهره ها یا همه زردند وَ یا نیلی رنگ
شعله ها سبزی رنگ چمنش را بردند
بت پرستان ز هراس تبر ابراهیم
جمع گشته تبر بت شکنش را بردند
بادها سینه زنان زودتر از خواهر او
تا مدینه خبر سوختنش را بردند
یوسف، آهسته بگوئید نمیرد یعقوب
گرگ ها زوزه کشان پیرهنش را بردند
اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها
ای که سرخ جامه ترین لاله زار جاویدی
و بی کرانه ترین بحر عشق و عرفانی
تو از سلاله ی گل، از تبار دریایی
تو جلوه دارترین برگ سبز تاریخی
شهادت از تو ره و رسم زندگی آموخت
و عشق شاد و غزل خوان که در رکاب تو سوخت
نخست کس که به دریای خون شنا کردی
تو مرگ را به جوانمردی آشنا کردی
به سرو قامت تو روح عشق جاری شد
و مرگ در پی قد قامتت بهاری شد
شکوه حرمت وصل است حج نیمه تمام
گمان کنم که چنین تیر شوق جاری شد
ز عمق فاجعه پهنای آسمان ترسید
دل زمین و زمان از نگاهت لرزید
ز برق تیر سه شعبه درست پیدا بود
گلوی نازک شش ماهه خوب می فهمید
علم به دست علمدار تا ابد برپاست
و آب سرد و خجل سرافکنده ی زهراست
ز تشت کنج خرابه من یقین کردم
هنوز طفل سه ساله دختر باباست
منم گدای در خانه ات، پناهم ده
تهی است دست وجودم، کریم راهم ده
جز اشک دیده و سوز جگر ندارم هیچ
جواز کربلا را کنون براتم ده
رقیه باغبان پور
می شکند دل مرا داغ غم جوانه ها
گریه امان نمی دهد از ستم زمانه ها
آه که پر ز آتشم ناله و آه می کشم
وادی شور نینوا پر شده از شراره ها
یار دل آرا
ساقی دشت جنون فریاد آسا پر کشید
شد سراپا آتش و شور تمنا پر کشید
شاهد شیدای دشت نینوا
عاشقانه سوی آن یار دل آرا پر کشید
آهسته
مرا آهسته آهسته صدا کرد
به گوشم شرح درد نینوا کرد
به چشمانی که رنگ عاشقی داشت
چه مظلومانه شر ح ماجرا کرد
میترا کاووسی
گر چه مشتاق چشمه ی نوریم
نا تمامیم و از درت دوریم
تا نبخشیده ایم نبر ما را
پاسخم چیست صبح فردا را
آه ای مهربانترین مهتاب
ای نسیم ترانه ای بر آب
در کویری که بوی وحشت داشت
عشق آمیزه ای ز غیرت داشت
تک چراغی در آن شب تردید
با یقینش همیشه را می دید
یاورانی دلیر همراهش
غمگساران نیمه ی راهش
آب مجنون دیدن رویش
خاک دیوا نه ای سر کویش
ابری از آسمان دلتنگی
ناله می کرد ناله ای سنگی
شرمگین از تمام باران هاست
این حکایت همیشه با آن هاست
نام عباس می شود جاری
عشق با او کند علمداری
مشکی از جنس آرزو برداشت
قامتش را برای حق افراشت
زیر آن نخل ها گذر می کرد
قامتش را خمیده تر می کرد
یا ربی در تمامی جانش
چه شکوفاست یاس ایمانش
حسرتی در فرات باقی ماند
تیر در دست های ساقی ماند
آهش از دل برای اصغر بود
چشمهایش ز خون دل تر بود
کیست آنجا بگیردش در بر
می رسد نغمه ای بیا مادر
زهرا نصر آزادانی
ماه محرم آمد وگاه عزا شد
هنگام جانبازی مردان خدا شد
در کربلا غوغا ز پور مرتضی شد
وقت عزاداری سبط مصطفی شد
ما عاشقان خسته دل در آرزوی روی او
یارب مدد، یارب مدد ما را رسان تا کوی او
دل ها پر از خون شد ز جور خصم کافر
وزدست دژخیمان جلاد ستمگر
یا رب نظر کن برهمه دل های مضطر
برآن شهید شاهد وسلطان بی سر
ما عاشقان خسته دل در آرزوی روی او
یارب مدد، یارب مدد ما را رسان تا کوی او
ما ره نوردان شهید کوی عشقیم
ما رهروان رهبر دلجوی عشقیم
ما راهیان گلشن خوش بوی عشقیم
ما جان نثاران شه حق گوی عشقیم
ما عاشقان خسته دل در آرزوی روی او
یارب مدد، یارب مدد ما را رسان تا کوی او
ما سالک عشقیم و رهپوی حسینیم
ما در طریق عشق رهجوی حسینیم
ما عاشقان خاک خوش بوی حسینیم
در آرزوی دیدن روی حسینیم
ما عاشقان خسته دل در آرزوی روی او
یارب مدد، یارب مدد ما را رسان تا کوی او
سرخوشان باده ی درد وبلاییم
با درد و داغ خیل یاران مبتلاییم
ما داغدار لاله زار نینواییم
ما سوگواران شهید کربلاییم
ما عاشقان خسته دل در آرزوی روی او
یارب مدد، یارب مدد ما را رسان تا کوی او
اسدالله مشیری (آصف) دبیر دبیرستان های شیراز






