, ,
,

%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87

مهدی از پنجره کلاس به بیرون زل زده بود.برف آرام آرام می بارید.باد تندی،دانه های برف را می رقصاند و به این سو و آن سو می کشاند.

مهدی رو به ایوب کرد و گفت:ببین چه برفی می بارد.

ایوب،دستان یخ زده اش را هاه کرد و گفت:آره…انگار تو آسمان،پنبه حلاجی می کنند.

مهدی خندید و گفت:پسر،تو شاعری .چه توصیف قشنگی کردی!

ایوب لبخند زد.دوباره نفس گرمش را در انگشتان چنگ شده اش دمید.

مهدی،دستان ایوب را در دست گرفت و مالید.

_خیلی سردت است…نه؟

ایوب می لرزید.مهدی به خوبی به هم خوردن دندان های او را می شنید.نیم نگاهی به بخاری سیاه گوشه کلاس انداخت و گفت :این بخاری هم که از یخچال سرد تر است.

ایوب با لرز گفت:مش رحمان می گوید سهمیه نفت مدرسه هنوز نیامده.

مهدی،کت نیمدارش را درآورد و گفت:بیا بپوش…تو خیلی می لرزی.

ایوب با دست سرخش دست مهدی را پس زد.

_تو هم سردته.من طاقت دارم.

معلم وارد کلاس شد.مبصر برپا داد.

زمین زیر حریری سفید از برف پنهان شده بود.برف تا زیر زانوهای مهدی و ایوب می رسید.زیر پایشان،برف صدا می کرد و خرد می شد.دیگر برف نمی بارید.کلاغها شهر را روی سرشان گذاشته بودند.سنگین و بال زنان پرواز می کردند و صدای قارقارشان را به آسمان می ریختند.

_قار…قار

مهدی گفت:می شنوی ایوب…کلاغها می گویند:برف…برف

ایوب،کلاه کشی کهنه اش را تا گوشهایش پایین کشید و گفت:خوش به حالشان که سردشان نمی شود.

حمید از پشت سر گفت:داداش،صبر کنید من برسم.چرا تند می روید؟

ایوب و مهدی ایستادند.حمید سخت قدم بر می داشت.مهدی،کیف برادر را گرفت.به راه افتادند.به یک چرخ طوافی رسیدند.از روی لبوهای سرخ و قاچ خورده،بخار بلند می شد.مهدی گفت:مهمان من.بخوریم،کمی گرم شویم.

ایوب گفت:نه من باید به بازار بروم.خب…خداحافظ

ایوب پا تند کرد و رفت.حمید پا به پا شد و گفت:تو این سرما چه طور میوه می فروشد؟هوا خیلی سرد است!

مهدی آهی کشید و گفت:اگر پدرش زنده بود،ایوب اینقدر سختی نمی کشید.نمی خواهد خانواده اش،سربار عمویش شود.

حمید به راه افتاد و گفت:طفلک،کاپشن درست و حسابی هم ندارد.مریض نشود شانس آورده.

چند سال قبل،پدر ایوب از روی داربست افتاد و کمرش خرد شد.مادر ایوب،دار و ندارشان را فروخت و خرج دوا و درمان او کرد اما پدر ایوب چند روز بعد از سال نو فوت کرد.تا سال قبل،عموی ایوب به آنها خرجی میداداما ایوب غیرتش قبول نکرد.رفت بازار،کنار عمویش ایستاد به میوه فروشی.مهدی می دانست که آنها با چه سختی و مصیبتی زندگی می کننداما هیچ وقت ندیده بود که ایوب نقی بزند یا شکایتی کند.بارها مهدی خواسته بود با ترفندهای مختلفی به ایوب کمک کند اما ایوب زیر بار نرفته بود.

مهدی سه بار پشت سر هم عطسه کرد.حمید گفت:داداشی،تو هم که سرما خورده ای.دیگر این کت به دردت نمی خورد.

مهدی بینی اش را پاک کرد و حرفی نزد.

عمه خانم گفت:من که حریف پسرت نمی شوم…لااقل تو یک چیزی بهش بگو.این نشد که چون دوستش کاپشن ندارد.این هم لخت و عور تو این سرمای استخوان سوز برود مدرسه.

مهدی زیر کرسی عرق می ریخت و می لرزید.پدر گفت:آخر تو حرف حسابت چیست پسر…هان؟

حمید،از آن طرف کرسی،دفتر مشق اش را کنار گذاشت و گفت:من بگویم آقا جان؟

پدر به حمید نگاه موافق کرد.حمید گفت:مهدی خجالت می کشد کاپشن نو بپوشد در حالیکه دوستش ایوب کاپشن ندارد.

_مگر دوستت ایوب،پدر ندارد که برایش کاپشن بخرد؟

حمید گفت:نه،آقا جان…ایوب یتیم است.

مهدی گفت:آقا جان،من اصلا کاپشن نمی خواهم.همین کتی که می پوشم،کفایت می کند.

عمه خانم با لیوان جوشانده آمد و گفت:به حق حرف های نشنیده!خب آق داداش،یک کاپشن برای مهدی بخر،یکی هم برای دوستش.

حمید شادمانه بالا پرید اما مهدی نیم خیز شد و عرق کرده گفت:نه…این کار را نکنید…ایوب از این کارها خوشش نمی آید.

پدر گفت:تو کارت نباشد.بگذار به عهده من.می دانم چه کار کنم.

عمه خانم کنار مهدی نشست.دست زیر گردن مهدی انداخت و گفت:فعلا پاشو این جوشانده را بخور تا بعد ببینیم چه طور می شود.

مهدی،گره به پیشانی انداخت.به حمید که می خندید،چشم غره رفت.بینی اش را با دو انگشت گرفت و جوشانده تلخ را یک نفس نوشید.بعد رو به پدر کرد و گفت:آقا جان ایوب بهترین دوست من است.کاری نکنید دوستی مان به هم بخورد.

پدر گفت:کاش من هم یک دوست به خوبی تو داشتم.

روز بعد،وقتی مهدی و ایوب در صف مدرسه ایستاده بودند،مدیر مدرسه روی پله ها ایستاد و رو به صف ها گفت:از طرف مسِولان مدرسه قر ار شده هر هفته به دو دانش آموز درسخوان و مودب جایزه داده شود.

برای این هفته،دو نفر از دانش آموزان کلاس پنجم را انتخاب کرده ایم.هم معلمشان و هم ما از این دو نفر راضی هستیم.مهدی باکری و ایوب الیاری.

بچه ها دست زدند.مهدی و ایوب با تعجب و شادمانی جلو رفتند.مدیر با آن دو دست داد و دو بسته کادوپیچ شده را به دستشان سپرد.

در کلاس،همه دور مهدی و ایوب گرد آمده بودند و اصرار می کردند که جایزه آن دو را ببینند.مهدی،کاغذ کادو را پاره کرد.همه یکصدا گفتند:چه کاپشن قشنگی!یک کاپشن سبز در دست مهدی بود.

ایوب هم جایزه اش را باز کرد.یک کاپشن آبی.

صبح روز بعد،در صف بچه های مدرسه،مهدی و ایوب با کاپشن نو سبز و آبی،به خوبی از دیگران قابل تشخیص بودند.

بر گرفته از کتاب آقای شهردار (بر اساس زندگی شهید مهدی باکری) نوشته داوود امیریان.صفحات ۸ تا ۱۲

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

رمز خود را فراموش کرده اید؟