, ,
,

 

روز اولی بود که نت (اینترنت) گوشیم رو وصل کردم. خیلی خوشحال بودم. اولین کاری که کردم این بود که شبکه های اجتماعی رایج رو توی گوشیم نصب کردم و مشغول ساخت اکانت (حساب کاربری) شدم. دونه به دونه عضو می شدم و به مخاطب هایم که توی اون شبکه ها عضو بودن سلام می دادم… خیلی بهم خوش می گذشت دیگه مثل قبل حوصله ام سر نمی رفت. خودمو بدجور سرگرم کرده بودم جوری که حتی میلم به غذا نمی رفت… یه چند هفته ای گذشت درگیر دید و بازدید های عید بودم که  رفتیم خونه یکی از آشنایان. دختری داشتن به اسم نسترن/ خیلی با هم صمیمی نبودیم اما بالاخره با هم گرم گرفتیم. نسترن شماره تلفنمو خواست…

نسترن: خوش حال میشم که شماره تلفنتو بهم بدی تا با هم صحبت داشته باشیم.

– بله حتما نسترن جون شماره تلفنمو یاداشت کن:………….

خلاصه یه چند وقتی گذشت و نسترن که تو شبکه هایی اجتماعی فعال بود با هم چت می کردیم، تو گروه ها رفت و آمد داشتیم، خیلی خوش می گذشت حتی من یه گروه زدم و نسترن رو هم دعوت کردم. اولش گروهمون خلوت بود اما کم کم شلوغ شد. نسترن یکی از دوستاش که اسمش مریم بود رو دعوت کرد تو گروه. مریم هم که خیلی فرند (دوست) داشت اونم همه فرنداش رو دعوت کرد تو گروه. اسم گروه رو هم گذاشته بودیم عشاق، گروه خیلی شلوغ شد، منم مدیر گروه بودم. خیلی خیلی خوش می گذشت. حرف های خنده دار می زدیم، بد جور محو شبکه های اجتماعی شده بودم. کم کم رد پسرا تو گروه پیدا شد. بچه های بدی نبودن یا حداقل این جور میشه شناختشون. یه مدت گذشت، گروه ما گروهی بود که با عکس های مبتذل به شدت مخالفت می کرد حتی کسانی که یه مدت کم تو گروه بودن اینو از رفتار عضو های فعال می فهمیدن، کمتر کسی از گروه لفت می داد. (ترک می کرد/خارج می شد)

بعد از سه یا چهار ماه دیگه علاقه اولیه رو به شبکه های اجتماعی نداشتم چون تقریبا تمام خانواده ام دچار این مرض بد شده بودن، حتی پدرم که خسته از سرکار برمی گشت با خاموشی لب و بدون کلمه ای صحبت کردن با خانواده مشغول ور رفتن با تلفن همراهش می شد. احساس می کردم که خانواده ام پیشرفت کرده و خیلی بهتر از قبل هست. کم کم بی مهری رو از خانواده ام دریافت کردم کم محبت شده بودن و اصلا اهمیتی به من نمی دادن. براشون مهم نبود که غذا چی بخوریم، اصلا غذا بخوریم یا نخوریم؟؟ مادرم به طور کلی جذب شبکه های اجتماعی شده بود و همین طور پدر و برادرم. دیگه از این که پای اینترنت و دنیای مجازی رو توی خونه باز کرده بودم خوشحال نبودم. دیگه اسم خانواده در ذهنم یه جای امن و راحت و یک کانون از خوشبختی و لذت رو تجلی نمی کرد. در تصورم خانواده فقط خلاصه می شد در زندگی کردن کنار افرادی که مدام سرشان داخل موبایل است و اهمیتی به فردی که در کنارشان در حال دست و پا زدن برای جلب توجه آن هاست نمی دهند. دیگه خسته شده بودم تا این که توی یکی از همین گروه ها با یه نفر به اسم پیمان آشنا شدم. از قضا همشهری از کار درآمدیم. تنهایی هایم را با صحبت کردن با پیمان پرمی کردم. اول به خودم و اون اجازه ارتباط از طریق زنگ و پیام را نمی دادم و فقط از همون شبکه مجازی که توش با هم آشنا شدیم استفاده می کردیم اما کم کم احساس کردم دیگه خوب هم رو شناختیم و بهتره ارتباطمون پر رنگ تر بشه. نمی دونم چه حسی بود که وادارم کرد که ادامه بدم و وارد این اشتباه آلوده به منجلاب شوم. روز و شب کارم شده بودحرف زدن با پیمان. وقتی عصبانی بودم تنها چیزی که آرومم می کرد صدای پیمان بود که تو گوشم می پیچید. هنوز من و پیمان هم رو ندیده بودیم و چون همشهری بودیم با اصرار های متداوم پیمان راضی شدم که یه قرار بذاریم و من به دیدنش برم. مجبور شدم برای دیدن پیمان به مادرم دروغ بگویم و بگم که دارم برای درس خوندن با دوستم سمیرا به خونه شون میرم اما من بلافاصله بعد از خداحافظی با مادرم به یک تاکسی زنگ زدم و سر کوچه منتظر تاکسی شدم. تاکسی آمد و منم به محل قرار رفتم که دقیقا یه پارک تو بهترین منطقه شهر بود. پیمان گفته بود که اونجا خیلی نزدیک به خونه و محل کارش هست و مجبوریم که همونجا هم رو ملاقات کنیم. من که خیلی شوق دیدن پیمانو داشتم از چند ساعت قبلش آرایش خیلی خیره کننده ای کرده بودم و بهترین لباسام رو پوشیده بودم، حتی به فکر عطر خوشبویی هم برای لباسم بودم. حس می کردم بهترین شدم بهترین بهترینا.

– آقای راننده لطفا کنار اون پل وایسید.

راننده: چشم خانوم بفرمایید.

– مرسی چند شد؟

راننده: قابل نداره دخترم.

متشکرم.

راننده: ۱۵ هزار تومن دخترم. بازم میگم قابل نداره.

– نه متشکرم بفرمایید.

منی که با دادن ۱۰۰۰ تومن پول بیش تر غوغا به پا می کردم اون روز از شوق و خوشحالی تمام پول راننده رو با شادی دادم و وارد پارک شدم. پارک بزرگی بود خونه ما خیلی از این منطقه دور بود و فکر کنم دست جمع ۴ بار از این خیابون رد شده باشم. بابام همیشه می گفت که این منطقه مال پولدارست و جای آدمای بدبخت بیچاره ای مثل ما نیست. واسه همین هیچ وقت با رد شدن از این خیابون موافق نبود. در صورتی این حرف رو می زد که وضع مالی ما خیلی هم خوب بود و حالا نیست که ببینه من رها، تک دخترش، بچه ارشدش دارم تو این خیابون دنبال یه پسر غریبه که دلم رو پیشش جا گذاشتم می گردم. روی نیمکت نشستم. تلفنم زنگ خورد. هنوز ۳۰ دقیقه تا زمان اصلی قرار مونده بود. من زود آمدم چون گفتم شاید تو ترافیک گیر کنم. دختر داییم رویا بود جواب دادم:

– جونم رویایی. خوبی؟

رویا: فدات بشم رهایی چطوری؟ کجایی؟

– خدا نکنه گلم. تو خیا، حرفمو خوردم و گفتم هیچی تو خونه یکی از بچه ها هستم داشتیم درس می خوندیم.

رویا با کنجکاوی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت خونشون کنار بزرگراه هستش؟ خیلی صدای ماشین میاد آخه.

– خب رویا جونم ممم خونشون بزرگه. بعد ما کنار پنجره ایم واسه همین خب کاری داشتی رویا جون؟

رویا: نه دخی دایی عزیز مثل این که داشتین درس می خونیدن می خواستم گپ بزنیم دلم تنگ شده بود واست.

یهو یه دست روی شونم احساس کردم، اول ترسیدم و با تعجب برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. یه پسر خوش تیپ و خوش هیلکل بود. اول ناخداگاه اخم کردم اما بعد زود سرمو چرخوندم و دوباره با عجله به صحبت با رویا ادامه دادم.

رویا: رها رها

– هاااا خب رویا جون داشتی می گفتی. اره منم دلم برات تنگ شده و همین طور که حرف می زدم از جام بلند شدم و ادامه دادم.

– تو نمیخوای بیای خونه ما اگه تونستی فردا بیا با هم حرف بزنیم.

رویا: چه عجب دل تو هم تنگ شده باشه میام فردا ساعت ۱۰ صبح میام. بیدار باشی ها. حوصله بیدار کردن تو رو از خواب ندارم.

– باشه گلم حتما. منتظرتم کاری نداری؟

رویا: نه عزیز قربانت خداحافظ

– فدات خدافظ.

به یکی از درخت های کنارم تکیه زدم و یه پوف بلند کشیدم. بلافاصله یه دست روی شونه ام پایین آمد. سریع چرخیدم و دوباره همون پسر رو دیدم. این بار اخممو غلیظ تر کردم و تا خواستم دهن باز کنم یادم اومد که امروز برای چه کاری به اینجا اومدم و بعد همه چی از ذهنم پاک شد و هنگ کردم. پسره خیره به من گفت: ببخشید شما مگه رها خانوم نیستید؟

منم که یهویی دستو پامو گم کرده بودم با تته پته گفتم ااااا ب ب بله خودم هستم ببخشید شما؟

پسره: خخخخ منم دیگه گلم پیمان. چه قدر بهت گفتم بذار عکس هم رو ببینیم تو نذاشتی.

– وای ببخشید تو بودی پیمان. باور کن حواسم به کلی پرت شده بود.

پیمان: نه بابا این چه حرفیه عزیز.

– ….

پیمان: حالا خانومی کجا بریم بحرفیم؟ اینجا هوا کم کم سرد میشه شاید سرما بخوری عزیز.

– نمیدونم هر چی شما بگی.

پیمان: هر چی شما بگی نه هر چی تو بگی. منو به اسم کوچیک صدا کن خانومی، اینجوری راحت ترم.

– باشه…..

و اون شب شب خیلی خوبی بود. من ساعت ۱۰ برگشتم خونه و دروغ سر هم کردم که تو ترافیک گیر کردم و مشکلات الکی الکی جور کردم. بعد اون شب همش به بهانه های زیاد می رفتم بیرون تا با هم ملاقات داشته باشیم. با خانواده ام همش بحث می کردم و اونا هم دل خوشی از من نداشتن. دیگه احساس می کردم همون حس اولی رو به پیمان نداشتم خیلی بیش تر می خواستمش. از وابستگی رد کرده بود، اگه ۱ ساعت از هم خبر نداشتیم می مردیم و زنده می شدیم. از رابطه مون ۱ سال می گذشت تا این که یه روز که رفته بودیم شهربازی پیمان ازم خواست تا بیش تر با هم باشیم اما من گفتم تا همین حد هم خیلی دروغ گفتم به خانواده ام و نمی تونم زیاد از خونه بیرون بیام.

اون شب پیمان واسم نوشیدنی گرفت و خوردیم. شب خوبی به نظر می رسید اما تا اونجایی که من حالم خوب بود. یه ساعت بعد از خوردن اون نوشیدنی بی حال و کسل شدم و کم کم داشتم از حال می رفتم فقط تا اونجایی یادمه که سوار چرخ و فلک بودیم و من از حال رفتم. وقتی چشمام باز کردم دیدم توی یه خرابه ام. اولش متوجه چیز غیر عادی نشدم اما بعد فهمیدم نه گوشواره هام و نه النگوهام نیستن. وقتی به خودم اومدم کیف خالی خودمو دوروبرم دیدم. گوشیم توش افتاده بود کیف پولم هم که مبلغ دهن پر کنی توش پول بود خالی کمی اون طرف تر روی زمین افتاده بود. دیگه متوجه حالم نبودم حرصی شدم یاد آوری خاطرات دیشب سرم رو به دردمیاورد. بلند شدم و سعی کردم به خونه برگردم. از خرابه بیرون اومدم. صدای اذان صبح  توی گوشم پیچید. خیلی وقت بود به ملاقات خدا نرفته بودم. از زمانی که با پیمان رابطه داشتم به کلی خدا رو فراموش کرده بودم. خدایا منو ببخش. توی راه برگشت به خونه به تمام این باتلاق فکر کردم، باتلاقی که مثل یک چشمه جوشان زیبا بود اما در عمق چیزی جز لجن داخلش نداشت. من از درس وامونده بودم از خانواده و همین طور مهم ترین چیز از خدا. من راجب این قضیه کاملا اشتباه کرده بودم من شکست خورده بودم و با قلبی که پر از نفرت و کینه بود راهی خونه بودم. گاهی فکر می کردم شاید اگه به خونه برنگردم بهتر باشه اما نذاشتم این اشتباه بزرگتر بشه… رها رها رها بیدار شو رها.

– هوم؟

پاشو مادر چه قدر می خوابی می خوایم بریم خونه دخترداییم اینا مامان.

نسترن واسه عید دیدنی پاشو مادر پاشو.

– هاااااااااااا؟؟؟ عید؟؟

آره مامان تو چت شده رها؟ یادت رفته دیشب عید بود پاشو  یه آب بزن به صورتت. پاشو دختر ناشور من.

و اینجا بود که فهمیدم اینا همش یه کابوس تلخ بود. خدایا از این که پیشمی ممنونتم.

زبانم گنگ، ذهن کور، تنم خسته، دلم رنجور، تمام واژه های قامت خمیده مثل یک آوار، من از پیچیده گی ها سخت بیزارم

من ساده می گویم تو هم ساده می گویی، خدایا دوستت دارم.

فاطمه سادات موسوی نیا

به این داستان از ۱ تا ۱۰ امتیاز بدهید.

مهلت امتیازدهی پایان شهریور ماه می باشد.

37 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. faaati1383 3 سال قبل

    عااااااالی بووووود

  2. shahr.zad 4 سال قبل

    ۱۰ .عالی بود

  3. هدهد قندی 4 سال قبل

    خانم سادات فون قولاده بود ببخشید
    فوق العاده بود
    ۱۰ امتیاز

  4. سوگند 5 سال قبل

    ۴

  5. پسر خوب؟best boy 5 سال قبل

    ۸

  6. فاطمه سادات 5 سال قبل

    سلام
    دوست عزیز (لطف داری نسبت به من.
    کافر همه را به کیش خود پندارد عزیز .
    میتونی ملاحظه کنی که همه ی این دوستان که برام امتیاز دادن واقعی هستن (از دوستان وب نویسی هستن )و مثل بعضی از عزیزان مجازی نیستن و خودسازی.
    همون طور که گفتم کافر همه را به کیش خود پندارد.
    من امیدوارم که شما برنده بشی که اینقدر خودتو اذیت نکنی.موفق باشی.

  7. amazinggirl 5 سال قبل

    از داستانت خوشم اومد .
    نمره ی شما ۱۰
    ^_-

  8. محمد 5 سال قبل

    شما نمیدونم خیلی زرنگی یا بقیه رو خیلی احمق فرض کردی کاملا مشخصه که این ۱۰ امتیاز ۱۰ امتیاز ها رو خودت به خودت دادی و فقط ۴ تاشون که عکس پروفایل دارن واقعین.واقعا متاسفام برات که برای یه جایزه ۱۰۰٫۰۰۰ تومنی از این کارا میکنی.واقعا خجالت نمیکشی؟منتظر جوابت هستم

  9. محسن 5 سال قبل

    ۹٫۵
    خیلی جالب بود

  10. کوثر 5 سال قبل

    ابجی از داستانت خیلی خوشم امد اگه دوباره نوشتی بهم خبر بده از این جور داستان خیلی دوست دارم
    ۱۰

  11. مژده 5 سال قبل

    ۸
    بد نبود.

  12. RSMB 5 سال قبل

    ایوللللللللل بابا دخیییییی
    ۱۰ بت میدم
    موفق باشی نویسنده فرداهاااااا

  13. دختر شیعه 5 سال قبل

    ۱۰
    اموزنده است موفقیت ها از همین داستان ها شروع خواهد شد.

  14. nabsa 5 سال قبل

    عالييييي بود
    ۱۰

  15. hasti123 5 سال قبل

    باباحرف نداشت
    من۱۰ میدم

  16. ساناز 5 سال قبل

    ۱۰

  17. zahra 5 سال قبل

    امتیاز ۱۰رو میدم ولی ای کاش بیشتر بلا سرش میومد

  18. بهار 5 سال قبل

    ۱۰

  19. sara 5 سال قبل

    مثل این که همه یه کابوس مجازی دارن.. :)))
    ۷ امتیاز

  20. S.kh 5 سال قبل

    خیلی خوب و جالب بود…!!!
    من امتیاز ۱۰ رو میدم…

  21. خانومی 5 سال قبل

    ۱۰ تمام

  22. Ane 5 سال قبل

    ۱۰

  23. شفق اسماعیلی 5 سال قبل

    دوست عزیزم قلم زیبایی داری…بهت تبریک میگم بخاطر کشش داستانت…اما نکاتی هم مد نظر دارم برای نقد داستان…داستان محتوا و موضوع خوبی داشت اما مشکل اصلیه این داستان همونطور که مریم جون گفتن این بود که این داستان دور از حقیقت و خیالی بود…نکته بعدی این بود که شما داستان رو با خریدن گوشی شروع کردی اما پایانش با بیدار شدن از خواب بود..خب اگر میخواشتید داستانو توی خواب شکل بدید باید از توضیحات راجع به محیط خانوادتون چشم پوشی میکردید…چون در خواب از محیط خانواده توضیح داده نمیشه و اینکه چنین داستانهایی یک حالت خاصی داره که شما اون رو رعایت نکردی…مورد بعدی اینکه چرا از کلمات انگلیسی استفاده میکنید؟؟؟؟؟….و اینکه داستان نباید به حالت محاوره ای باشه عزیزم…این عیب رو خودم تو مرحله ی قبلی داشتم و ازم امتیاز کم کرد…خسته نباشی..۶ امتیاز

  24. rezahatami 5 سال قبل

    خیلی خوب شروع شد. اما آخرش مثل جذابیتی که ابتدا داستان شروع کردین ، تموم نشد
    ۷ امتیاز

  25. [email protected] 5 سال قبل

    سلام ۱۰ امتیاز عالی بود

  26. ثنائی 5 سال قبل

    مصیبتی که امروز جوانان ما و بدتر همسران جوان مارو گرفتار کرده همین فضای مجازیست
    وسیله ایی که می تونست به عنوان رفاه و افزایش اطلاعات کمک کنه متاسفانه تبدیل شده به افت خانواده ها
    تا دیر نشده یه فکری باید بکنیم و گرنه به جایی میریم که دیگر راه برگشت نخواهیم داشت

  27. سحر.... 5 سال قبل

    فاطمه جونی خودم عاااااااااااااااااااااااااااااااالیا ینی عااااااااااااااااالی تبریک میگم بهت استعداد خیییییییییلی خوبه داری و بیان نوشتاریت عالیه

    اجی خودمی منتظر داستان های بعدیت هستم و در اخر

    ۱۰امتیاز ناقابل برای شما:)

  28. سارا کاشانی 5 سال قبل

    عالی عزیزم ۱۰ امتیاز

  29. فیروزه 5 سال قبل

    عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    عالی عالی عالی عالی عالی

    ۱۰ امتیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز

  30. علی 5 سال قبل

    ۱۰ امتیاز حق شماس ، سهم شماس ، واسه شماس ، ماس شوماس
    :\ چی گفتم ؟

  31. ʍęĥŕăđ? ĥįđðęŋ? 5 سال قبل

    عاليهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

  32. شباهنگ 5 سال قبل

    قوه تخیلت خوبه تبریک اما
    نگفتی از اول داستان کابوس
    بوده ویا فقط آن شب بهرحال خوب بود .نظر من اینست به نوشتن ادامه بده
    ….منم چون اولین بار است
    امتیاز ۱۰ را میدم …ولی دفعه
    دیگر باید بهتر بنویسی

  33. حسن 5 سال قبل

    سلام. داستانتون رو خوندم.
    نکات مثبت: همراه کردن مخاطب با داستان، بشروع مناسب یبان ظریف جزئیات، و ایجاد شوکک در پایان داستان.از همه مهمترعبرت آموز بودن داستان
    نکات منفی:میشد خلاصه تر بیان کرد بعضی جاها خیلی زیاد توضیح داده شده.
    نمیدونم چندمین داستانتونه که نوشتید ولی واقعا زیبا بود
    من ۹ میدم
    یکی از داستان های من رو هم بخونید
    http://bayadkarikard.blog.ir/1394/06/09/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%869

  34. عاشق 5 سال قبل

    من ۷ میدم

    نه اینکه بد بود نه اما یه کم چی بگم

    خلاصه خوب بود

  35. مریم 5 سال قبل

    روند داستان عالی بود
    ولی آخرش نه زیادی خیالی میزد
    یه سال دوستی رو یه پسر به خاطر یه گوشواره و پول طرح ریزی نمی کنه

    من ۸ امتیاز میدم

  36. فاطمه 5 سال قبل

    ۱۰ میدم
    عالی بود

  37. davood 5 سال قبل

    داستان بسی پند اموز بود.
    خسته نباشید.
    ۱۰ امتیاز شیرین برای شما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2020

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید