اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

تولد رستم.سایت نوجوان ها (1)

زال و رودابه روزها به انتظار فرزند خود می گذراندند. روز به روز حال رودابه از سنگینی فرزند در شکمش سخت تر می شد و به مریضی و مشکل افتاده بود.
کم کم زمان زایمان رودابه نزدیک می شد کودک به حدی درشت و سنگین بود که کار را برای روادبه و پزشکان سخت کرده بود. در روزی که قرار بود کودک زال و رودابه به دنیا بیاید پزشکان دیگر امید خود را از زنده بودن مادر و نوزاد برداشته بودند.
زال که شرایط را این گونه دید به یاد پر سیمرغ افتاد قسمتی از آن را آتش زد تا پر آتش گرفت آسمان رو به سیاهی رفت و همگان از دیدن پرنده ای به آن بزرگی تعجب کردند.
زال برای سیمرغ حال رودابه و طفلش را شرح داد و او نیز راهی برای نجات جان مادر و کودک پیش روی زال گذاشت.
تجویز سیمرغ برای نجات آن دو این بود که اول رودابه را با نوش دارویی بیهوش کنند تا دردی را حس نکند آنگاه طبیبی حاذق با یک خنجر آبدیده پهلوی او را پاره کند و نوزاد را بیرون بیاورد سپس با معجونی که سیمرغ طرز تهیه اش را آموزش داد روی زخم را بپوشانند تا آن التیام پیدا کند. زال سریعا خواستار طبیب شد و دستورات سیمرغ را به او داد.
طفل به دنیا آمده از نظر جثه همانند کودکی یک ساله بود و ده دایه مسئول شیر دادن به او شدند اسم او را رستم گذاشتند. او روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد و در هشت سالگی به قد و جثه پدرش زال رسید.
روزی سام برای دیدن نوه اش به کابلستان آمد رستم در آن روز با تاجی بر سر سوار بر فیلی شده بود تمام شهر را به افتخار حضور سام آذین بسته بودند و جشن و سرور به پا بود در این جشن ها طبق معمول مسابقاتی برگزار می شد رستم با این که کودکی بیش نبود در مسابقات کشتی شرکت کرد و پشت تمام حریفان را به خاک می رساند.
روزی از روزها در وسط جشن و پایکوبی ناگهان فیلی رم کرد و بعد از خرابی در شهر به حیاط کاخ وارد شد رستم که در حال استراحت بود با شنیدن سر و صدا گرز پدر را برداشت و به حیاط کاخ رفت و به سمت فیل شروع به دویدن کرد در یک حرکت ناگهانی رستم به هوا پرید و گرز را با قدرتی هر په تمام تر به سر فیل زد و حیوان بیهوش بر زمین افتاد و مرد.
زال با شنیدن این خبر دانست که رستم آماده نبرد های بزرگ تر و واقعی شده است بنابراین رستم را به نزد خود فرا خواند تا او را از اولین ماموریتش با خبر سازد.
ماموریتی که زال به عهده رستم گذاشت انتقام از دشمنان پدربزرگش نریمان بود.
زال داستان را این گونه برای رستم تعریف کرد نریمان از تمام دلیران ایران برتر بود به فرمان فریدون بزرگ به شهری که بالای کوه سپند است می رود این شهر به حدی در بلندی ساخته شده بود که حتی عقاب نیز توانایی رسیدن به آن را نداشت. نریمان با سپاهیانش به شهر روی کوه رفت و سنگی به سمت نریمان حرکت می کند که باعث جدا شدن او از سایر سپاهیان می شود سام چندین بار سعی در نجات او داشت اما هر دفعه به حیله ای از جانب دشمن شکست می خورد و موفق نمی شد.
تصمیم بر این می شود که رستم در نقش شتربانی که بار نمک دارد به آن شهر برود چون در آن شهر نمک از هر زر و گوهری با ارزشمندتر است.
زمانی که رستم به نزدیکی شهر می سد خبر به حاکم می دهند که کاروانی با بار نمک در نزدیکی شهر اتراق کرده اند حاکم دستور می دهد تا کاروانیان را با عزت و احترام به شهر داخل کنند تا بتوانند بار نمک را از آن ها به قیمتی مناسب خریداری کنند.
رستم به همراه افرادش که آن ها نیز به شکل تجار در آمده بودند در شب اول اقامتشان بعد از فروختن بار شترها توانستند در جنگی حاکم شهر را مغلوب کنند و از آن شهر گنج عظیم به چنگ رستم و افرادش افتاد.
رستم شرح جنگ و به دست آوردن غنیمنت را برای پدر نوشت و زال در جواب نامه گفت که اکنون روح نریمان با از بین رفتن دشمنانش شاد شد و زال همراه نامه صد شتر برای جابه جایی گنج فرستاند در نهایت رستم با سوزاندن دژ به سمت پدر حرکت کرد.

سوسن قریشی

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.


امتیاز این مطلب:
به اشتراک بگذارید :
مطالب مرتبط

نظر خود را بنویسید Click here to cancel the reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

حرفهایی که کهنه نمی شوند
مشاهده آرشیو
کاربران فعال سایت
loader....