,
مهدی آذر یزدی

زندگینامه مهدی آذر یزدی

من مهدی آذر یزدی هستم و در سال ۱۳۰۰ در خرم شاه روستایی نزدیک یزدبه دنیا آمدم . پدرم علی اکبر رشید خرمشاهی ، مقداری صیفی کاری صحرایی داشت و یک باغ انگور هم به نام «باغ عابدینی» داشتیم که متعلق به مادرم بود. ضمناً دو باغ اربابی هم در آن جا بود که پدرم کار باغبانی آن ها را بر عهده داشت روستایی که من در آن بزرگ شدم ، زندگی مردمش، چه مسلمان و چه زرتشتی، بیشتر از راه کشاورزی و به اصطلاح رعیتی برای ارباب ها می گذشت .

تحصیلاتم

چون من در ده زندگی می کردم، از مدرسه  رفتن محروم بودم . با ا ین وجود تحصیلات مقدماتی فارسی و قرآن و عربی را نزد پدر، مادربزرگم آموختم . پدرم جز کار رعیتی و باغبانی، درآمد دیگری نداشت. مدرسه دولتی و کار دولتی و لباس کت و شلوار را حرام می دانست. به همین علت هم مرا به مدرسه نگذاشت . از کودکی، مجبور بودم تمام روز در کار های رعیتی و در باغ و صحرا کار کنم . تابستان و زمستان برایم فرقی نداشت، جز هوای گرم و سرد آن که بنا به اقتضای فصل، نوع کار ها تغییر می کرد تعطیلی معنی نداشت .

وظایفم در کودکی

مردم ده عادت نداشتند حیوانات خانگی را به چرا ببرند ، بنا براین یکی از کارهای من علف چینی برای گوسفند ها بود،  چون ما در خانه چند گوسفند داشتیم که زمستان علف خشک می خوردند؛ و بهار تا پاییز، علف تازه می خواستند . گاهی خسته می شدم و غر غر کنان به مادرم می گفتم : چرا این همه علف برای گوسفند ها روی زمین می ریزی ؟ و او همیشه با لبخند پاسخ می داد : آخه چه کار کنم ننه ! زبان بسته ها گرسنه هستند . همراه با پدر و مادرم زمستان ها هیزم جمع می کردیم، کُنده درخت می شکستیم، برگ های درختان را از باغ جمع می کردیم برای سوخت حمام ده و برای خودمان، و به تر و خشک کردن جای گوسفندان می رسیدیم و گندم به آسیاب می بردیم. معمولاً هیچ وقت بی کار نبودیم .

مهدی آذر یزدی

اولین تجربه ماشین سواریم

در یکی از سال های بین ده تا سیزده سالگی ، خانواده «حاج سید احمد باقی الموسوی» – صاحب باغ اربابی «خرمشاه»، پدر مرا که معتمدشان بود، به همراه دو پسر بچه به نام «اکبر آقا» و «اصغر آقا» که یکی دو سال با من تفاوت سنی داشتند و یک خدمت کار پیر و خانه زاد و باغبان «ده بالا» که به شهر آمده بود، همراه خرواری از وسایل و امکانات لازم و یک دنیا سفارش، با دو ماشین به «ده بالا» فرستادند. و این، اولین بار بود که من ماشین سوار می شدم . آن ها می خواستند بچه هایشان در آن جا هم بازی داشته باشند؛ و حوصله اشان سر نرود .

باغ خرمشاه

من اول خوشحال نبودم ؛ چون به نظر آن ها ، دهاتی و ناقابل بودم وقتی که به باغ «خرمشاه » می آمدند، معمولاً با من بازی نمی کردند ؛ از طرفی دلم می خواست «ده بالا» و درخت گردو را که در «خرمشاه » نبودرا ببینم چون تا آن زمان برای من بازی در کوچه، اصولاً ممنوع بود و بعد از غروب هم نباید از خانه بیرون می رفتم؛ بجز مجلس روضه یا مسجد .

زندگی متفاوت من

در این هفته بود که من به قدر چند سال تجربه آموختم . تفاوت بین خانواده های ثروتمند و فقیررا کاملا حس کردم . دیدم که آن ها چه قدر می خورند و چه قدر وقتشان را به بطالت می گذرانند در خانه ما، برنج اصلاً مصرف نداشت و فقط سالی یک بار پلو می پختیم؛ که آن هم نوروز بود. ما هیچ وقت ظهر، خوراک پختنی نمی خوردیم. فقط شب ها، آبگوشت می خوردیم یا آش؛ که برنج آن حتماً خُرده برنج آشی بود؛ ما هیچ وقت یک کیلو برنج را یک جا در خانه ندیده بودیم .

من تا آن سن هرگز بازی نکرده بودم . هرگز ظهر، غذای گرم و پخته نخورده بودم و هرگز عسل نچشیده بودم ولی مطمئن بودم که این ه اباعث خوشبختی و آسایش نمی شود. بازی های جدید زیادی یاد گرفتم .

وظایف مادرم

در خانه ی ما مادرم علاوه بر مراقبت از فرزندانش کارهایی مثل نگهداری گوسفندان ، پختن نان، دوختن لباس ، شستن ، جارو و همه کارها را به تنهایی انجام می داد. اما این جا ،خدمت کاری را همراه بچه ها فرستاده بودند به نام «بمان»که بیشتر از مادر من کار می کرد و نسبت به بچه ها مهربان بود،او هرگز از کار زیاد اظهار خستگی نمی کرد. این یک هفته در«ده بالا» هیچ کاری نداشتم؛ هیچ وظیفه و مسیولیتی .  من هرگز در عمرم آن قدر بی کار و بی خیال نبودم و شاید یکی از شیرین ترین خاطرات کودکی من همین یک هفته بود.

کارگاه جوراب بافی

پس از آن علاوه برمطالعات مختلف در زمینه شعر و ادبیات و کتاب های مذهبی ، در کارگاه جوراب بافی آقای «رضا سعیدی»  نیز مشغول به کار شدم . شهر ما تا سال ۱۳۱۸ تنها یک کتاب فروشی مجهز به نام «گلبهار»داشت. یک روز همراه صاحب کارگاه جوراب بافی که اشتیاق مرا به کتاب خواندن می دانست ، به گلبهار رفتیم  و به من گفت: “هرکتابی که بخواهی، میتوانی انتخاب کنی وبه صورت امانت با خود به خانه ببری ؛ اما بایدآن را، پاکیزه، برگردانی .

امانت

” من با اشتیاق زیاد به کتاب قطوری به نام «مجمع الفصحاء» اشاره کردم . ایشان گفت: “نه؛ این به درد تو نمی خورد. برای آشنایی با شعر و شاعران، کتاب های مناسب تری هم هست.” آن وقت، یک جلد «تاریخ ادبیات» «دکتر شفق» و یک جلد «بهترین اشعار پژمان بختیاری» و ضمناً یک جلد «راه خوشبختی» «ویکتور پوشه» را برایم انتخاب کرد؛ وبرای اولین مرتبه با کتابی غیر از کتاب های مذهبی و کهنه روبه رو شدم . بعد ها نیز هر بار با مشورت آقا رضا کتاب می گرفتم .

کتابفروشی یزد

سال بعد آقای رضا سعیدی مغازه ای را که قبلاً بزازی بود، اجاره کرد و دومین کتابفروشی به نام «کتابفروشی یزد» را تاسیس کرد؛ و مرا که در میان کارگران بافندگی اش، بهتر می شناخت، به آن جا منتقل کرد. دیگر گمان می کردم به بهشت رسیده ام . تولد دوباره و کتاب خواندن من شروع شد. در این کتاب فروشی بود که فهمیدم چقدر بی سوادم و بچه هایی که به دبستان و دبیرستان می روند، چه قدر چیز ها می دانند که من نمی دانم. برای رسیدن به دانایی  بیشتر، تنها راهم، خواندن کتاب بود.. همین من و آقا رضا تاجر و کاسب نبودیم و بیشتر عاشق کتاب و کتاب خواندن بودیم؛ در این مدت که تازه به کتاب رسیده بودم، کتابفروشی یزد، برای من مانند ابری بود که در بیابان بر تشنه ای ببارد .  

ورودم به تهران

کمتر از دو سال بعد ازباز گشایی کتابفروشی یزد آقا رضا سعیدی به کرمان رفت و کتابفروشی را به آقای مدرس زاده مسئول گلبهار واگذار کرد اما قرار گذاشتند که من سرکارم بمانم ، یک سال بعدمن با مشورت مدرس زاده به «تهران»رفتم بی آنکه بدانم در تهران چه کار خواهم کرد.

فقط می دانستم که تهران شهر بزرگی است و کتابفروشی ها و چاپخانه ها و مدارس بزرگی دارد .در آن جا خواستم با نام کتابفروشی یزد، انتشاراتی داشته باشم؛ اما طرف حساب های تهران، کتاب های چاپ ولایات را پخش نمی کردند بنا براین در چاپخانه علمی مشغول به کار شدم . از موقعیتی که داشتم، شادمان بودم .

کتاب فروشی گلبهار

 به نظرمن کتاب فروشی گلبهار، یک تجارت خانه بود؛ و کتاب فروشی یزد، میعادگاه اهل کتاب. در آن جا بود که استعداد من ساده و درس نخوانده و مشتاق دانستن و شناختن و شناخته شدن، شکوفا شد. آشنایی با فرهنگیان و طبقه معلم و دانشجویان بااستعدادی که بیش از من می دانستند و از دیدار کتاب های متنوع ذوق می کردند، مراکاملا راضی می کرد.

اولین قطعه شعرم با عنوان «کار» در «روزنامه شیر کوه یزد» و دومی را در «اطلاعات هفتگی» به چاپ رساندم و برای اینکه نشان بدهم من هم اگرچه مدرسه ندیده ام، اهل ذوق و ادب ام ، به سرودن شعر و ارائه آن روی آوردم .

کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب»

اولین بار که به فکر نوشتن کتاب برای کودکان افتادم ، سال ۱۳۳۵ یعنی در سن ۳۵ سالگی ام بود . بعضی از کودکی شروع به نوشتن می کنند، ولی من تا هجده سالگی، خواندن درست و حسابی هم بلد نبودم ، باخواندن قصه ای از «انوار سهیلی»به این  فکر افتادم که اگر ساده تر نوشته شود، برای بچه ها خیلی مناسب است .

جلد اول «قصه های خوب برای بچه های خوب» خود به خود، از این جا پیدا شد . قصه را در شب ها در حالی می نوشتم که در یک اتاق ۱۲ متری زیر شیروانی، زندگی می کردم و نگران بودم کتاب خوبی نشود. اما خوشبختانه نوشتن آن ها به  هشت جلد رسید و نه تنها مورد تمسخر قرار نگرفتم بلکه بسیار مورد توجه کودکان قرار گرفت و این مایه مباهات من شد .

بعد از این، از زندگی چه می خواهی؟

اگر کسی از من بپرسد که حالا و بعد از این، از زندگی چه می خواهی؟ باید بگویم هیچ چیز. گذشته، گرچه خیلی بد، به هر حال گذشته است. در آینده هم امیدورم که وضع بهتری پیدا کنم، ندارم. فقط آرزو دارم بتوانم کار های نیمه کاره ام را کامل کنم؛ وبه چاپ برسانم و بعضی سوژه هایی را که در ذهنم است، برای بچه ها بنویسم.

ولی اگر قرار باشد که به چاپ نرسد، می بینم نوشتن اش بی فایده است؛ و به جای آن، بهتر است بنشینم کتاب بخوانم و اقلاً خودم از آن خوشحال باشم. برای بچه ها هم، کسانی که موفق به چاپ آثارشان می شوند، خواهند نوشت. به خصوص که حالا امکانات تولید بیشتر شده و کتاب خانه بچه ها دارای هزاران کتاب است .

آثار

شمار آثار استاد مهدی آذر یزدی به نظم و نثر به بیش از ۳۰ اثر می رسد که آن ها را می توان چنین نام برد: دوره هشت جلدی «قصه های خوب برای بچه های خوب» شامل دفتر های «قصه های کلیله و دمنه»، «قصه های مرزبان نامه»، «قصه های سندباد نامه و قابوس نامه»، «قصه های مثنوی مولوی»، «قصه های قرآن»، «قصه های شیخ عطار»، «قصه های گلستان و ملستان» و «قصه های چهارده معصوم»؛ دوره ده جلدی «قصه های تازه از کتاب های کهن» شامل دفتر های «خیر و شر»، «حق و ناحق»، «ده حکایت»، «بچه آدم»، «پنج افسانه»، «مرد و نامرد»، «قصه ها و مثل ها»، «هشت بهشت»، «بافنده داننده» و «اصل موضوع»؛ «گربه ناقلا»؛ «شعر قند و عسل»؛ و………

مهدی آذر یزدی

جایزه سازمان جهانی یونسکو

مهدی آذر یزدی در سال ۱۳۴۳ به سبب نگارش کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» از سوی «سازمان جهانی یونسکو» به دریافت جایزه نایل آمد. همچنین در سال ۱۳۴۵ برای نگارش کتاب های «قصه های خوب برای بچه های خوب» و «قصه های تازه از کتاب های کهن» جایزه سلطنتی کتاب سال را به خود اختصاص داد. کتاب های وی از طرف «شورای کتاب کودک» نیز کتاب برگزیده سال شده اند. مهدی آذر یزدی او در سال ۱۳۷۹ به سبب نگاشتن داستان های قرآنی و دینی، «خادم قرآن» شناخته شد. استاد مهدی آذر یزدی در ۱۸ تیر ۱۳۸۸ در سن ۸۷ سالگی در بیمارستان آتیه تهران درگذشت.

رقیه مستقیم

شعر زیبای برف از اخوان ثالث

 اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

برچسب ها:
3 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. زهره 6 سال قبل

    خیلی خیلی به استاد آذریزدی ارادت دارم و اولین داستانهایی که توی بچگیم خوندم قصه های خوب برای بچه های خوب استاد بود….
    علاقه ام به خوندن و نوشتن رو تا آخر عمرم مدیون استاد آذریزدی هستم….روحش قرین رحمت الهی

  2. تارا 7 سال قبل

    با دیدن این کتاب ها به یاد بچگی و نوجوانیم افتادم و خیلی دلم گرفت و دل گرفتنم برای پدر داستان نویسی کودک و نوجوان بود که ….. روحش شاد و یادش گرامی

  3. zahra 7 سال قبل

    به نظر من این کتابها واقعاً قشنگ هستند وخواندن آنها  براى هر نوجوان خالی از لطف نیست. خدا رحمت کند آقای آذریزدی را. ممنون از مطلبی که گذاشتید. 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید