عیادت از مریض داستانی از حکایات مولوی

عیادت از مریض داستانی از حکایات مولوی

حکایت مرد ناشنوا که به عیادت مریض می‌رود در مثنوی مولوی یکی از داستان‌های آموزنده و پرمفهوم است. در این حکایت، مرد ناشنوا تصمیم می‌گیرد به عیادت بیماری برود. اما چون ناشنواست و نمی‌تواند صدای بیمار را بشنود، پیش خود فکر می‌کند که چه سوال‌هایی بپرسد و چه جواب‌هایی بدهد تا مکالمه‌ای طبیعی به نظر برسد.

او پیش خود تمرین می‌کند و برای هر سوال احتمالی بیمار، پاسخی آماده می‌کند. وقتی به عیادت می‌رود، بیمار جواب‌هایی می‌دهد که با سوال‌های او هماهنگ نیست، اما ناشنوا که قادر به شنیدن نیست، طبق همان برنامه‌ای که از قبل آماده کرده بود، پاسخ می‌دهد. این موقعیت باعث ایجاد طنز در داستان می‌شود.

اما داستان از چه قرار است ؟

عیادت از مریض.1.سایت نوجوان هامردی که گوش هایش سنگین بود و حرف ها را واضح نمی شنید به تازگی به محله ای نقل مکان کرد. بعد از چند روز که دیگر جاگیر شده بود از همسایه های خود شنید که همسایه دیوار به دیوارش چند هفته ای است مریض و ناخوش احوال است. با خود گفت رسم ادب نیست من که همسایه او هستم به دیدارش نروم، تازه این گونه باب دوستی تازه ای را با او خواهم گشود.

اما قبل از رفتن موضوع مریضی و تصمیم به عیادت از او را با عیال خود در میان گذاشت و گفت من که صحبت های او را نمی شنوم، اگر از من چیزی پرسید یا در جوابم چیزی گفت چه پاسخی بدهم.

عیالش هم راه چاره ای پیش پایش گذاشت و گفت: تو که می روی اول از همه سلام و معرفی خودت، بعد احوالش را می پرسی، او هم بالطبع جواب می دهد الحمدالله بهترم.

بعد می پرسی چه می خوری؟ او هم حتما می گوید: سوپ؛ آش یا اسم دارویی را می گوید. در آخر هم می پرسی پزشکت کیست؟ او هم اسم یکی از پزشکان یا طبیبان شهر را خواهد آورد. در نهایت به این بهانه که عیادت از بیمار باید کوتاه باشد به خانه می آیی.

مرد که از تصمیم زنش راضی به نظر می آمد به خانه همسایه رفت. از همسایه طبق سوال و جوابی که از قبل آماده داشت، پرسید بهتری همسایه؟ مرد مریض ناله ای کرد و گفت نه، روز به روز حال و احوالم بدتر می شود. مرد که چیزی نشنید در جواب گفت: خدا رو شکر.

مرد مریض اخمی کرد. دوباره پرسید چه می خوری؟ همسایه که از جواب قبل ناراحت بود گفت: زهر مار. مرد گفت نوش جونت باشد، حتما حالت را بهتر خواهد کرد.

از او پرسید: دکترت کیست؟ او هم گفت عزرائیل. مرد به خیال این که نام یکی از پزشکان یا طبیبان شهر را گفته است جواب داد به به عجب پزشکی. قدمش سبک است تا حالا مریضی را بی درمان نگذاشته است. مرد مریض که دیگر بسیار عصبانی شده بود، اطرافیانش را صدا زد تا مرد همسایه را از خانه بیرون بیاندازند و دیگر به خانه راه ندهند و دوستیشان قبل از آغاز پایان یافت.

مولوی در این حکایت به موضوع درک متقابل، تفاوت‌های انسانی، و گاهی عدم تطابق در ارتباطات ما اشاره دارد. این حکایت به ما یادآوری می‌کند که گاهی به جای تمرکز بر پیش‌فرض‌ها و قضاوت‌ها، باید بیشتر به درک واقعی شرایط دیگران توجه کنیم.

 

مقاله رو دوست داشتی؟
ارسال نظر
نظرت چیه؟
نویسنده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین‌ها
تبلیغات
محبوب‌ترین‌ها