یک روز با طراوت بارانی

روز با طراوت بارانی

به نام خدایی که داشتنش برای تمام نداشته هایم

کافی است.

امروز یک روز یک  روز با طراوت بارانی در جنگل های سرسبز بهشتی بود. قطره های باران و برگهای زیبای درختان در کنارهم صحنه ای، خارق العاده را به وجود آورده بودند؛ صحنه ای که هرکسی با دیدن آن بی شک به یاد آفریدگار آن زیبایی ها می افتاد. در کنار آن باران بی نظیر نسیم خوبی هم می وزید و به جنگل روحی تازه می بخشید. بلبل ها برروی شاخه ی درختان آواز می خواندند و طوطی ها پرهای رنگارنگ خود را گشوده، به رقص و می پرداختند. گویی آنان رسم مهمان نوازی را بهتر از ما انسانها آموخته بودند یا شاید هم نوعی شادی بود برای باریدن باران و نوعی تشکر از پرودگارشان برای دادن آن نعمت زیبا به آنها.

همان گونه که باران بر سرم می بارید به راه افتادم. گذشتن از میان جنگل های انبوه و رد شدن از کنار درختان کهن چند هزار ساله به یادم آورد که در مقابل عظمت آنها، که تنها ذره ای از بزرگی خداوند است، هیچم . راه رفتن بر روی خاک جنگل نیزحس قشنگی را درمن به وجود می آورد؛ یک حس غریبی که شاید به دلیل آن بود که من نیز از خاک، خاکی که مادر تمام زیبایی هاست، هستم .

خاک پاکی که منزلگاه بسیاری از جانداران و حشرات ریزی چون مورچه هاست. مورچه هایی که برای کارکردن بی وقفه ی خود الگوی خوبی برای ما انسان ها هستند و این فوق العاده است که موجودات ریزی چون آنها برای ما، که اشرف مخلوقات و دارای عقل هستیم، الگو باشند و شاید این معنی را در خود گنجانده باشد که خداوند کریم هر آنچه آفریده است یا برای خدمت به ما و یا الگو گرفتن ما از آنها برای زندگی بهتر بوده است پس دلیلی بر آزار آنان یا از بین بردنشان نیست .

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مسابقه داستان نویسی شماره 2 به همراه نتیجه

روز با طراوت بارانی

نوای خوش جنگل

همچنان ک در  آن روز با طراوت بارانی از میان جنگل می گذشتم. آهنگ و ملودی زیبایی که در فضا پراکنده بود مرا به وجد می آورد. آهنگی که این بار حاصل ازجعبه ی موسیقی انسان ها نبود!

آن آهنگ تلفیقی بود از صدای برخورد قطره های باران بر برگها، صدای پرندگان آوازه خوانی که هر کدام انگار نت های موسیقی را جلوی چشم خود دیده، آنها می نواختند.  صدای میمون ها، جیرجیرک ها وسوسک های سبز رنگی که جلوی چشمم حرکت می کردند و هر کدام به نوبه ی خود آنگونه که آموخته بودند.  از من پذیرایی می کردند . و من به راحتی می توانم بگویم که آن بهترین کنسرتی بود که دیده و شنیده بودم . چون درآن حتی صدای پای مورچه هاهم شنیده می شد . صدایی که حاصل از رقص پایی منظم و هماهنگ بود!

در این روز با طراوت بارانی به راهم ادامه دادم.   این بار چیز دیگری مرا به تحسین وامی داشت . وآن، قرار گرفتن منظم و دقیق تمام اجزای جنگل، چه زنده و چه غیر زنده، بود. اگر هرکسی هنگام سیر و سفر در طبیعت خوب دقت کند خواهد دید که هرچیز در جای خود و به وقت خود انجام می گیرد.  اگر هم بین جانداران ستیزی هست برای زندگی راحت تر است. حال آنکه از نظر من همه ی آنان با هم دوست بودند و برای داشتن جامعه ای زیباتر تلاش می کردند.

دوستی را از آن جهت می گویم که دیدم یک نهال جوان در همسایگی یک درخت کهن سال بود. هر دو ازیک جوی آب می خوردند و ریشه هایشان در یک خاک رشد می کرد.  اما نه نهال غرور جوانی داشت که بر همتای پیر خود گستاخی کند و نه درخت کهن بر آن جوان فخر فروشی می کرد.  بلکه آنها چون مادر و فرزندی بودند که تنها درکنارهم و در آغوش هم زندگی کردن را می پسندیدند.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
زیبایی های پای بنده

در حین آنکه درفکر قدرت خداوند بودم و از کنار آن نهال جوان و پیرکهن سال می گذشتم ، به آبشار کوچک و بی نظیری رسیدم که شاید ارتفاع چندانی نداشت؛  اما زیبایی فروآمدن آب از بالای آن بهترین صحنه ی این سفر بود. صدای شرشرآب و لطافت برگهای سرخس اطراف آن داروی آرامبخش هردرمانده ای بود.  کمی ازآبش را نوشیدم ، شیرین وگوارا ! انگار دربهشت به سر می بردم وخود خبر نداشتم.

روز با طراوت بارانی

در پشت آن آبشار حفره ی بزرگی بود که به دنیایی دیگر راه پیدا میکرد. دنیایی که درش زمان معنایی نداشت. شاید اجداد اولیه ی ما یا حیوانات ما قبل تاریخ، فرشتگان وپری ها درآنجا زندگی می کردند اما در هر صورت من اجازه ی ورود به آنجا را نداشتم، شاید هم قسمتم نبود چون متوجه کسی درنزدیکی آن آبشار شدم.

پیرمردی تنها که به درختی تکیه داده بود. موی سر و ریشش سفید شده بود و بدون توجه به آنچه دراطرافش می گذشت در رویای خود به سر میبرد. رویایی که ظاهرا آنقدر شیرین بود که خیال بیرون آمدن از آن را نداشت؛ گویی در خلوتش معشوق خودرا ملاقات میکرد. وقت صحبت کردن با ا و را نداشتم چون نزدیک غروب بود و باید برمی گشتم،

از طرفی هم، خودم دلم نمی آمد که خلوتش را بهم بزنم این بود که، تنها ازکنارش گذشتم اما انگار مجنونی که داستانش را خوانده بودم باردیگر زنده شده بود واین بار از غم نداشتن لیلی سربه کوه وجنگل گذاشته بود و تنها عشق وامید به دیدار او بود که آن پیرمرد را سرپا نگه داشته بود.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مادر

بعداز گذشتن ازکنار پیرمرد و پیمودن کمی راه، به انتهای بهشت زمینی خداوند رسیدم. دیگر ابرها کنار رفته بودند و من به هنگام غروب آفتاب درساحل دریا بودم.

در این یک روز با طراوت بارانی  ، غروب زیبا اما غم انگیز بود. خورشید هم انگار دلش خون بود. اما از چه؟ نمی دانم ! شاید دلش به حال ابرها سوخته بود که ازصبح تا به غروب می گر یستند؛ شاید هم نگران بود که نتواند شکرگزار خوبی برای معبود بی همتای خود باشد. در هر صورت آفتاب غروب کرد و الآن مهتاب جای ا و را در آسمان سیاه شب گرفته و نورش دریا و ساحلش را روشن کرده است. اما دریاهم انگار دل آشوب است چرا که امواجش متلاطم و سرگردان اند ومن هنوز در فکر آن پیرمرد مجنونم گرچه هردفعه این ماهی های کوچک که روی پایم شنا می کنند مرا از تفکر به آن بازمی دارند!….

واکنون بعدازساعت ها نشستن و به دریا نگاه کردن، این زمان است که مرا متوجه خود می سازد. دیگر شب نیز به نیمه هایش نزدیک می شود و من باید به طرف عجایب دیگری از خلقت خداوند بروم.  عجایبی ازنوع خودم؛ انسان ها ! شاید درآن وادی کسی منتظرم باشد. کسی چه می داند.!

 آثار000

                          

 یادداشت سردبیر :

       با تشکر فراوان ازخانم مهشاد صادقی از اعضای فعال سایت که این مطلب زیبا را نوشته اند .

‫1 نظر ارسال شده در “یک روز با طراوت بارانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *