داستان ضرب المثل های فارسی؛ آش نخورده و دهن سوخته

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

آش نخورده.سایت نوجوان ها (1)روزی روزگاری، پسرکی خجالتی در دکان پارچه فروشی یکی از تجار معروف شهر شاگردی می کرد. پسر بسیار مودب بود و تمام کسبه بازارچه و مردم شهر از پسر راضی و خشنود بودند، برعکس صاحب مغازه که به بد خویی و رفتار خشن معروف و زبانزد بود.
یک روز طبق روال هر روز، شاگرد مغازه به دکان رفت و جلوی آن را با آب و جارو تمیز کرد. طاقه های پارچه را مرتب نمود و منتظر شد تا کم کم صاحب کار از راه برسد و کسب و کار روز را با یاد و نام خدا آغاز کنند.

هر چه منتظر شد تاجر نیامد، نزدیک ظهر به او خبر دادند که صاحب مغازه مریض است و امروز را به سر کار نمی آید و در خانه مشغول استراحت می باشد، از او خواسته است که طبیبی را بالای سرش بیاورد.

پسر با عجله در مغازه را بست و به دنبال طبیب شهر رفت و او را با خود به بالای سر تاجر برد.
پزشک بعد از معاینه مرد داروهایش را نوشت و به شاگرد داد تا از عطاری تهیه کند و به خانه بیاورد.
پسرک سریع داروها را تهیه کرد و به خانه آورد تا به منزل تاجر بیمار رسید. دیگر سر ظهر شده بود و زمان ناهار خوردن فرا رسیده بود.
از قضا دستپخت همسر تاجر بسیار عالی بود و در آشپزی اش در شهر زبانزد خاص و عام بود. آن روز نیز آشی پخته بود که بو و عطرش تا هفت خانه آن طرف تر می رفت.
زمانی که به منزل مرد پارچه فروش رسید، همسرش از او برای خوردن ناهار دعوت کرد. پسر که از طرفی نمی توانست دعوت زن صاحب خانه را رد کند، به داخل خانه وارد شد اما به دنبال بهانه ای می گشت تا ناهار را مزاحم صاحب خانه و خانواده اش نشود.
زن سفره غذا را انداخت و کاسه های آش را بر سر سفره چید و به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها و سایر مخلفات را به اتاق بیاورد و بر سر سفره بچیند. تاجر هم از بستر بلند شد تا دست هایش را بشوید. او نیز پشت سر همسرش از اتاق خارج شد و پسرک خجالتی را تنها گذاشتند.
پسر فکری کرد تا مودبانه برای خوردن غذا آنجا نماند و بی احترامی به میزبان نکرده باشد. پس با خود گفت می گویم دندان درد دارم و نمی توانم غذا بخورم، بنابراین دستش را جلوی دهانش گرفت. 
تاجر که وارد اتاق شد و این صحنه را دید به خیالش آمد که پسرک صبر نکرده است تا همه بیایند و آش سرد بشود، بنابراین داغ داغ خورده و دهانش سوخته است.
پس با ناراحتی گفت: کمی صبر می کردی تا آش سرد شود.
در همین موقع زن با قاشق ها وارد شد و همسرش را ملامت کرد که چرا به پسر تهمت ناروا زده است. گفت قاشق ها هنوز بر سر سفره گذاشته نشده است، او چطور می توانسته است آش را بی قاشق بخورد.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
آهنگ «ای ایران» بنان ثبت ملی شد

این ضرب المثل زمانی به کار برده می شود که کسی را متهم به گناهی کنند ولی آن فرد خطایی را مرتکب نشده باشد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *