, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

book.nojavanhaدر اتوموبیل باز می شود . دختر جوان با یک بغل کتاب از ماشین پیاده شد.

وسایل خود را کنار خیابان پهن کرد و در انتظار نشست. کسی از او کتاب نمی خرید .

خود او کتابی در دست گرفته بود و می خواند. نزدیکش شدم. از زمین بلند شد و سلام کرد.

قیافه دخترک شاداب نبود. سؤالی در ذهنم جرقه زد. سؤال خود را از دخترک جوان پرسیدم :

چرا کتاب می فروشی؟ تو که از ماشین مدل بالایی پیاده شدی؟ او پاسخ داد: من یتیم هستم و والدینی ندارم. کسی که مرا به فرزند خواندگی قبول کرده مثل یک خدمتکار از من کار می کشد و خودش کار نمی کند و از  من می خواهد پول در بیاورم. دلم به حالش سوخت. نامش را پرسیدم. او پاسخ داد : زهرا.

چه نام زیبایی زهرا. رنج این دخترک جوان من را یاد حضرت زهرا (ع) انداخت که  کافران کمرش را شکستند  و خانه اش را به آتش کشیدند.  از فکر بیرون آمدم و کنار کتاب ها نشستم و دانه به دانه کتاب ها را نگاه کردم. به او گفتم: تو که کتاب هایت زیبا است  پس چرا کسی به کتاب هایت یک نگاه هم نمی کند؟ کتاب هایی به این خوبی حیف نیست؟ او با چهره ای محزون سر به زیر افکند و پاسخ داد:

از وقتی که علم پیشرفت کرده و رایانه و تلفن همراه وارد بازار شده همه سرگرم با رایانه و تلفن همراه خود هستند و یادشان می رود که چیزی به اسم کتاب هم وجود دارد.

او کتابی به دست گرفت و با چهره ای متفکرانه محو خواندن  کتاب شد.

girl.nojavanha

از او پرسیدم: کلاس چندم هستی؟ زهرا با مهربانی جواب داد: تا کلاس پنجم درس خواندم و الآن هم دیگر درس نمی خوانم. نا پدری ام اجازه نمی دهد. زهرا در حال حرف زدن با من بود که  نا پدری اش سر رسید. آدمی پیر و عصبانی و بداخلاق که همیشه اخمو است.

کتاب را از دستان ظریف زهرا کشید و گفت: تو به اینجا آمدی تا کتاب بفروشی نه اینکه کتاب بخوانی و بعد وسایل را جمع کرد و زهرا را برد. فردای آن روز زهرا گوشه کوچه نشسته بود .

من نزدیک او رفتم. او بلند شد و سلام کرد. چهره ای محزون و غمگین داشت. از او پرسیدم : زهرا چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر پریشان هستی؟ او گفت: کتاب هایم در آتش سوزی سوخت و پدر خوانده ام مرا  خیلی دعوا کرد. فقط همین دوازده کتاب باقی مانده است . من بعد از کمی فکر کردن به زهرا گفتم: من باید با  پدر خوانده  تو صحبت  کنم .

با من همراه شو و نشانی خانه اش را به من  بده.

وقتی به خانه رسیدیم من به پدر خوانده زهرا یک پیشنهاد جالب دادم و گفتم :

آقا چرا شما کتاب نمی خوانید؟ اگر کتاب بخوانید شاید فرد بهتری شوید . اگر کتاب بخوانید خودتان می توانید کار کنید و دانا شوید و حتی در مواقع بی کاری با خواندن کتاب سرگرم خواهید شد.

او با فکر بر روی مبل نشست. من از خانه بیرون آمدم و به خانه خودم رفتم. فردا صبح به همان مکانی که زهرا کار می کرد رفتم ولی زهرا آن جا نبود. نا امید شدم می خواستم برای رفتن قدم بردارم که صدای زهرا را که در ماشین نشسته بود، شنیدم: فاطمه صبر کن .

او با پدر خوانده اش آمده بود. پدر خوانده اش بر خلاف دیروز خوش قلب و مهربان شده بود.

او به من گفت: دخترم تو مرا  از خطرات گناه آگاه کردی. سخن دیروز تو که در مورد کتاب بود به من اشتیاق کتاب خواندن را داد. من با خواندن کتاب فهمیدم که خودخواهی اصلا کار شایسته ای نیست .

من حالا زهرا را دختر خودم می دانم و از او مراقبت می کنم. آن ها سوار ماشین شدند.

زهرا از فاصله دور فریاد می زد: فاطمه جان، متشکرم، متشکرم.

 

یادداشت سردبیر:

به قلم خانم فاطمه صادقی از تحریریه دانش آموزی

8 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. فاطمه کرمی 6 سال قبل

    به نظر من داستان قشنگی بود ولی نباید حضرت زهرا(ع) را به آن دخترک تشبیه کنید و همچنین واقعا کسی نمی تواند با آن همه بد اخلاقی با یک حرف شروع به کتاب خواندن کند و با یک روز کتاب خواندن از خطرات گناه و … پرهیز کند.

  2. ریحانه 6 سال قبل

    در ضمن سارا خانم شما نباید اشتباهشان را این طوری به او میگفتید . اگر داستان ایشان بچگانه بود کار شما هزار بار بیشتر بچگانه بود

  3. ریحانه 6 سال قبل

    داستان قشنگی بود اما جای کار داشت به نظرم کسی که بادیگران به خودخواهی رفتار کند چه طور میتواند یک روزه ناگهان آنهم فقط به خاطر نصیحت یک نفر تغییر کند. مشکل دیگری هم که داشت این بود که نباید اسم حضرت زهرا (ع) را در چنین داستان هایی آورد دردی که اشان کشیدند خیلی بیشتر از درد دختر قصه ی ما بود و حرمت اشان هم خیلی بیشتر است.اما در مجموع داستان شما خیلی آموزنده بود.

  4. EF SM 6 سال قبل

    زیبا  بود اما امکان  باور کردن نداشت    زیاد از حد  خیالی بود  خیالی  زیبا  و قشنگ   با پایان  خوش

  5. مینا 6 سال قبل

    سلام
    داستان جالبی بود فقط خیلی غیر واقعی بود
    متاسفانه در ۵ دهه زندگی، هرگز ندیدم کسی که درکی از انسانیت ندارد، حتی با وجود درسهایی بزرگی که خداوند در زندگی برایش فراهم کرده، ذره ای عوض شود.
    آدم های بد ذات هیچ وقت عوض نمی شوند فقط ماسک روی چهره شان را به خاطر احساس نیاز و یا شرایط ، عوض می کنند.
    این واقعیتی تلخ است که باید به بچه هایمان بیاموزیم تا این قدر خوش خیال نباشند و عمرشان را با امید واهی عوض شدن آدمها تلف نکنند.
    ببخشید اگر تلخ بود ولی تلخ تر از آن تلف کردن عمری است که به امید بهبود اطرافیان تباه می شود.
    پاینده باشید

  6. نرگس 6 سال قبل

    نظری ندارم

  7. Sarah 6 سال قبل

    راستی نوشتید حضرت زهرا (ع)!!!

  8. Sarah 6 سال قبل

    با خوندن این داستان یاد مهد کودکم افتادم یاد ان دورانی که مادرم برای خواباندن من از این داستان های چرت و پرت مسخره کودکانه تعریف میکرد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2020

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید