۱۲ خاطره برای درس ادبیات فارسی دوازدهم متوسطه

12 خاطره برای درس ادبیات فارسی دوازدهم متوسطه

 

طراحی سایت فروشگاه حرفه ای با هوشمند گستران😍 (کلیک کنید)

همه در زندگی خاطره های زیادی دارند اما فقط خاطره هایی که نوشته می شوند باقی می مانند. دراین جا 12 خاطره را برای نمونه گردآوری کرده ایم تا در کلاس ادبیات فارسی وبخش نگارش بتواند نمونه های خوبی برای شما باشد. بعد از خواندن این خاطرات سعی کنید خودتان خاطرات شخصی را روی کاغذ بنویسید و به کمک معلمتان اشکال های آن را برطرف کنید.

خاطره مسابقه داستان نویسی

خاطره مسابقه داستان نویسی

خاطره…هم گفتنش و هم نوشتنش جذاب است!حالا تفاوتی ندارد مربوط به دوران مدرسه باشد،حوادث سفر باشد،ماجراهای سربازی باشد،شرح وقایع شیطنت باشد،یا داستان عاشق شدن…به هر حال شیرین است!قرار بر این است تا مخاطب خاطراتی باشید که یک قبلا دانش آموزِ اکنون فارغ التحصیلِ پشت کنکوری روایتگر ان است…

از همان دوران طفولیت علاقه ی زیادی به نوشتن و صد البته هنر داشتم…اما دریغ از درصدی استعداد در هنر نقاشی!همیشه اندام ادم های نقاشی هایم متشکل از مستطیلی نه چندان راست بود که بازوهایش با درصدی خطا از اضلاع درازای مستطیل بیرون میزد،پاهایش کوتاه بلند بود و چشمهایش لوچ و موهایش درحد پوشش گیاهی سبز کویر لوت!یا به عبارت دیگر موجودی ناقص الخلقه!البته از حق نگذریم که انشایی بلند بالا بر اسمانش که ظاهرا نقش پرنده را بازی میکردند دیده میشد که توضیح میداد اقا یا خانم فلانی کیست و قصد چه کاری را دارد…

از جرئیات دوران ریزنقشی حقیر که بگذریم،می رسیم به سومین تجربه ی نویسندگی من!تعجب نکنید!!!اشاره ای هر چند کوچک به دو تجربه ی گذشته ام خواهم داشت…تجربه ی اولم شعری بود بس پرمغز که به گمانم در چهار یا پنج سالگی در وصف سلطان همشهری،علی اقای دایی سروده بودم!

خوب به یاد دارم کلاس پنجم ابتدایی بودم که با دوستی که همان سال،سن و سال دوستی مان به سه سال میرسید و مهسا نام داشت،در بهشت زنگ تفریح در حال تماشای برد مدرسه بودم که متوجه شدم مسابقه ی داستان نویسی ای در راه است.با یاداوری خاطره ی تلخ 9 سالگی،با اندوهی فراوان از مقابل برد خزیدم و به کلاس پناه بردم…با تفکرات کودکانه ام مرور کردم و اهسته زیر لب گفتم:دوره ی قبل چی شد که اینبار چی بشه؟

اون سال بهم گفتن تو تقلب کردی،داستان رو خلاصه کردی…اونم داستانی که خودم نوشته بودمو…کی تا حالا داستان بچه ای رو نوشته که تو مسابقه ی پرش با قورباغه،قورباغه ش اول شده؟؟؟لایه ای اشک چشمانم را در اغوش کشید و غم پنجه های زمخت و زبرش را بر قلب لطیف و کوچکم میفشرد…مشت های درداور خلاقیتی که تقلید نام گرفته بودصورت کوچک روانم را خونین و مالین کرده بود…اما ندایی درونی مرا به تلاشی دوباره از جنس پیروزی وا داشت!

ان روز تا به خانه رسیدم،نیرویی شگرف بر انگشتان نازک و کوچکم قدرت شگفت انگیزی بخشیده بود…تجسم کردم و تصاویر ذهنی ام را روی کاغذ اوردم!خلق داستانم دو روز طول نکشید!!!با خواهرم مشورت کردم…قرار بر این شد که تمام کارهای سال قبل را تکرار کنیم…ساختن یک کتاب داستان…درست مثل کتابهایی که میشد از کتاب فروشی ها تهیه کرد…برای داستانم نقاشی کشیدم،این بار نقاشی ام بهتر شده بود…البته شایان ذکر است که خواهرم از هیچ کمکی دریغ نکرد…و اینبار،ماجرای کاشتن گلی به دست مهرداد و مینا به میدان میرفت تا داوری شود…

با دستانی لرزان کتابچه داستان را به مسئول جمع اوری آثار تحویل دادم…بی ذوق،نگاهی سرسری کرد و کتاب را با بی مهری به گوشه ی از میز انداختو زیر لب گفت:”اگه در حد رقابت بود میفرستیم بره اداره.”

ان وقتها به این اندازه زبانم برای جواب دادن اماده نبود…خیلی دوست داشتم بگویم که بدون شک از همه ی نوشته ها بهتر است،اما نگاه سرد و بی مهر مسئول مربوطه،زبانم را در حد یک تشکر ساده در دهانم چرخاند و بیش از نیمی از اعتمادی که به کاری که ارائه کرده بودم را از من گرفت…

 چندی گذشته بود و کم کم نزدیک بود تا نتایج مسابقه اعلام شود…من منتظر بودم و هیچ خبری نبود…طاقتم تمام شده بود،سرمای صبح تنم را به لرزه انداخته بود…چند باری سرما خوردگی نداشته ام را بهانه کردم تا از صف ایستادن خلاص شوم که متاسفانه نشداما بالاخره موفق شدم تا دور از چشم ناظم به صورت عملیاتی مخفیانه وارد کلاس شوم

از حیاط مدرسه صداهایی میشنیدم…حتی یک بار اسم خودم را…اما فکر کردم به اصطلاح توهم زده ام،برای همین اعتنا نکردم.در برابر گرمای بخاری سر بر دامان نیمکت کذاشتم و قصد کردم تا کم خوابی اول صبح را جبران کنم که صدای دویدن یک هم مدرسه ای بر روی کاشی های کف سالن که به کلاس ما نزدیک میشد مزاحم خوابم شد…ناگهان در به سرعت باز شد و  مهسا نفس زنان در قاب در نمایان گشت…بریده بریده میگفت که خانم مدیر با من کار دارند…خودم را بخاطر اینکه ماهرانه از صف فرار نکرده بودم نفرین میکردم و با ترس به سمت حیاط مدرسه گام برمیداشتم…خانم ناظم با دیدن من که از سالن به سمت حیاط می آیم تعجب کرد.از در ورودی سالن عبور کردم و خود را اماده کردم که در برابر خیل عظیمی از جمعیت سرزنش شوم

مدیر مدرسه با دیدن من شروع کرد به صحبت:”این هم نویسنده ی کوچک ما که رتبه ی اول منطقه را کسب کرده!!!صدای کف زدن بچه ها بلند شد…به قول استاد جمال زاده”شنیده هایم را در زوایا و خفایای مخیله نشخوار کردم…”وبا درنظر داشتم گفته های خانوم مدیر معلوم شد که اینبار موفق شده امخوشحالی وجودم را در اغوش کشید اما من سعی کردم در برابر موفقیت بزرگی که کسب کرده بودم مانند یک خانوم باشخصیت به لبخندی بسنده کنم!

پس از تحمل نگاه های سنگین و تحسین امیز همان مسئول بی ذوق و اهدای جایزه ای از طرف مدیر مدرسه،همراه بقیه ی بچه ها به صف راه کلاس را در پیش گرفتم.البته بماند که خانم ناظم بعد از فهمیدن ماجرای فرار من از صف،آن روز،برای تنبیه،حقیر را مجبور کرد تا تمام تخته پاک کن های مدرسه را بشویم!

خاطره کلاس انشا

خاطره کلاس انشا

خوب به یاد دارم کلاس اول راهنمایی بودم…طبق برنامه ای که در ابتدای سال تحصیلی برایمان نوشته شده بود…روز دوشنبه،زنگ اول انشا داشتیم…معلم محترممان برای آن روز موضوع “علم بهتر است یا ثروت؟” را برای ما در نظر گرفته بود!درست یک هفته برای نوشتن انشا وقت صرف کرده بودم…این سومین باری بود که در این رابطه انشا مینوشتم…برای همین دستم باز بود تا دیدگاه هایم را از زمان کودکی تا به امروز بیان کنم…خودم که انشایم را میخواندم احساس میکردم کمی تند نوشته ام!وقت برای عوض کردن متن انشا کافی نبود…برای همین خودم را از شعله های احتمالی خشم معلم به باری تعالی سپردم و عزم رفتن به مدرسه کردم!

با صدای زنگ در متوجه شدم که پدر گرامی منتظر هستند تا خود را به ایشان برسانم و راه مدرسه در پیش گیریم!سوار اتومبیل شدم.پدر از حالات من متوجه تشویشی که به جانم افتاده بود شد،علت پرسیدند که با جواب های گنگ و نا مفهوم من رو به رو شد!تا بخواهند متوجه ماجرا شوند خود را مقابل درب ورودی مدرسه یافتم و خوشحال از اینکه از توضیح دادن به پدر جا خالی دادم و نالان از اینکه به مدرسه رسیدم!

طبق عادت معهود بی خیال صف کلاس شدم و اینبار با خیال راحت و بدون فرار و هزار نقشه وارد کلاس شدم.دیگر بار دفترم را باز کردم و مشغول خواندن شدم!

کوچکتر که بودم فکر میکردم علم از هر چیزی بهتر است،حتی از ثروت!البته عجیب هم نبود…آن وقتها هنوز هیچ چیز از گذران زندگی نمیدانستم…همین باعث شده بود که جوگیر فضای علمی شوم و فکر میکردم علم که داشته باشی همه چیز ازآن توست!در سالی دیگر از زندگی،بیخیال علم و ثروت شده بودم و محبت را شایسته تر از علم و ثروت میدانستم! آن وقتها هم جو شاعرپیشگی و عاشقی دامانم را گرفته بود…حتی همان انشا را تحت تاثیر ترانه ای نوشته بودم که خواننده در آن فریاد میزد:”زنگ انشا زنگ شاده/پرسشِ علمِ و ثروت/شاعر کلاس با فریاد/میگه بهتره محبت”

توی کلاس که نشسته بودم داشتم دقت میکردم که در سه سالی که پشت سر هم گذشته بودم چقدر افکار من عوض شده بود!!!البته افکار تحت تاثیر قرار گرفته ی من…

این بار که بزرگتر شده بودم فکر میکردم عاملی به نام ثروت جلودار هر چیزی است…این را در انشای جدیدم نوشته بودم و عنوان کرده بودم که با در دست داشتن ثروت شما صاحب ثروت و همچنین صاحب عشق و محبت خواهید بود!حتی مثال زده بودم!با ورود رفیقِ شفیق،مهسا،از سبک سنگین کردن دیدگاه هایم دست کشیدم…کلافه بودم…تا کنون از ارائه کردن انشایم این چنین نترسیده بودم…رفیق،علت از آشفته حالی ام پرسید.

-مهسا:چی شده فرزانه؟

-من:مهسا یه انشا نوشتم حس میکنم با خوندنش جونم به خطر میوفته!

-خوب حالا مگه چی نوشتی؟بخون برام…

و من شروع کردم به خواندن انشایم…پس از چند دقیقه که سخنوری ام به پایان رسید چشمان گرد شده ی مهسا را دیدم…

-من:چطور بود؟خیلی تند بود؟

مهسا آب دهانش را که تا آن لحظه به اندازه ی آب خلیج فارس شده بود از گلویش که پس از شنیدن انشای من به سان تنگه ی هرمز باریک شده بود فرو داد و گفت:نه…نگران نباش…زیادم تند نبود…

نگاهی سرشار از حرص بر او انداختم…صورت از او گرفتم و به نقطه ای نا معلوم چشم دوختم…

با ضربه ی آرام نماینده ی کلاس به خودم آمدم که میگفت بلند شوم و موضوع انشا را روی تخته ی سیاه بنویسم.برخاستم و با خطی درشت موضوعمان را روی تخته نوشتم و با قدم هایی لزران و قامتی در هم شکسته از ترس به سمت صندلی ام رفتم.مطمئن بودم که این بار هم معلممان مرا برای ارائه ی انشایم انتخاب خواهد کرد…همیشه این کار را میکرد…هر جلسه انشای من یا شروع کننده ی کلاس بود یا پایان دهنده اش!روی صندلی نشستم و به آینده ای که تا دو ساعت دیگر به وقوع می پیوست فکر کردم…صورت برافروخته از ترسم را میان دستان یخ زده ام گرفتم و منتظر شدم تا معلم گرامی سر برسند…

دقایقی گذشت و در کلاس به صدا در آمد،با یک حرکت در باز شد و قامت راست معلم نمایان گشت که به سمت سریر پادشاهی اش در حرکت بود و با سلام های کوچک و زیر لبی به سلام کردن بچه ها پاسخ میداد…خانوم معلم روی صندلی اش جای گرفت و عینکش را که فرم کوچکی داشت از جعبه ی ظریف و طلایی رنگش درآورد و روی بینی اش گذاشت و نگاهی به تخته سیاه انداخت و با لبخندی حاکی از رضایت دفتر نمره را روی میز و رو به روی خود گشود و با ابروهای بالا رفته اش چند باری با خودکار روی اسم ها چشم گرداند و در نهایت رضایت داد که یکی از دوستان را پای تخته فرا بخواند…

-خانوم معلم:خانومِ…خانومِ…خانوم حاجی زاده…

خطر از بیخ گوشم گذشته بود و درست یگانه که کنار دست من نشسته بود را پای تخته صدا کرد…

نام برده با هیکلی آویزان و بی جان به سمت تخته ی سیاه رفت و پای راستش را جلوتر گذاشت و با دست چپش انتهای مقنعه اش را گرفت و مانند پاندول ساعت به جلو و عقب حرکت کرد و شروع کرد به خواندن انشایش که البته با اعتراض دبیر مواجه شد که وی را به آرامش دعوت میکرد!این بار یگانه نگاهی به دبیر انداخت و به تخته تکیه داد و به صورت کج ایستاد و انشایش را خواند…چند نفری به همین منوال انشایشان را ارائه کردند…

ساعتم را نگاه کردم،نیم ساعتی تا زنگ تفریح داشتیم…هنوز سر از صفحه ی ساعت نگرفته بودم که احساس کردم نامم از میان لبهای معلممان بیرون تراوید…

-خانوم رازی…

گوشهایم را تیز تر کردم و سرم را بالا آوردم و گفتم:من؟

خانوم معلم سرش را از دفتر نمره بالا آورد و با تعجب گفت:مگه جز شما هم تو این کلاس خانوم رازی داریم؟

جواب قانع کننده ی دبیر مرا از جواب دادن عاجز کرد و همین باعث شد که همزمان با آماده کردن دفترم اشهدم را بخوانم و به سمت تخته ی سیاه به راه افتادم!

گام های لرزانم مرا به تخته ی سیاه رساند…نفس عمیقی کشیدم تا لزرشی که در عمق صدایم جا خوش کرده بود از بین برود…صدایم را صاف کردم و پس از چند ثانیه مکث کوتاه شروع کردم به خواندن…

به نام خداوندی که پدید آورنده ی هزاران پدیده ی خوش نقش و نگار است تا راحتی روح و روان بشر را آماده نماید که گاه انسان خود را ملزم میداند که در میان آنها یکی را بر دیگری ارجحیت بخشد…

با هزار زحمت چشمها و زبانم را باهم هماهنگ کردم تا به انتهای انشایم برسم.

وقتی انشایم تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با صدا آن را به بیرون فوت کردم و عرق پیشانی ام خشک کردم و به سمت معلم چرخیدم.خانوم معلم نگاهش را از بچه ها گرفت و عینکش را از روی صورتش برداشت. با همان آرامش همیشگی با طمانینه شروع کرد به صحبت کردن…

-خانوم معلم:خب خانوم رازی…شما فکر میکنید که ثروت از هر چیزی بهتره؟

فهمیدم که زمان سوال جواب پس دادن است که این سوال و جواب،هزاران بار از پاسخ دادن به سوالات مامورینِ راهی روح به آخرت سخت تر است.تصمیم گرفتم که از حرفی که زده ام قدمی عقب نروم و با صدایی رسا که نفس عمیقی آن را روشن تر کرده بود گفتم:بله.

-چرا اینطوری فکر می کنی؟

-گفتم که خانوم…شما اگه جایی برین و دستتون سویچ ماشین و موبایل این جور چیزا نباشه،اما خیلی شیک لباس پوشیده باشین،شاید زیاد بهتون اهمیت ندن…اما اگه این چیزا همراهتون باشه،حتی اگه تیپ خیلی معمولی هم داشته باشین،از احترام ویژه ای برخوردار میشین…

-اوهوم…خب…اگه علم نداشته باشی پول رو از کجا میخوای بیاری؟

-شما بگین خانوم…اگه پول نداشته باشین علم رو از کجا میخواین بیارین؟

-علم نباشه پول هم نیست…

-نه خانوم.اگر کسی خانواده ی پولداری داشته باشه،حتما دستش باز تره تا بره دنبال علم،اما اگه خانواده ی نداری داشته باشه،مسلما نمیتونه بره دنبال کسب علم.پس ثروت لازمه ی رسیدن به علمه.

در حالی که با انگشناتش روی میز ضرب گرفته بود گفت:خب…میشه گفت قانع کننده بود…اما محبت رو هم میشه با پول خرید؟

-شاید قبلا نمیشد خانوم…اما این روزا خوب میشه… اگه پول نداشته باشی و به کسی بگی دوستش داری،حتی بهت نگاه هم نمیکنه…حق هم داره…چون نمیخواد آینده ی سختی منتظرش باشه…پس محبت هم به پول وابسته س…

نگاهش را از من گرفت و گفت دلایلت رو قبول ندارم و شروع کرد به ارائه ی نظراتی برای منصرف کردن من از تفکری که داشتم!اما من همچنان سر سختانه روی حرف خود پافشاری میکردم…

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دستاوردهای روزانه یک نوجوان خیلی ردیف (85)

چند لحظه ای جدال لفظی و سهمگینی بین من و معلم محترم در گرفت که کم کم داشت اشکم را درمیاورد…چرا که او آرمانی فکر میکرد و من واقع بینانه…

همین که دبیرمان از حال من با خبر شد…لبخندی زد و دفترم را گرفت و انتهای انشایم بیست تو پر و شیرینی نشاند.

وقتی دفترم را به دستم میداد گفت:

-با نظراتت زیاد موافق نبودم اما از اینکه از نظرت برنگشتی خوشم اومد.

لبخند کم جانی زدم و به سمت صندلی ام رفتم و با خیالی آسوده نسشتم و خوشحال بودم از اینکه صاحب روحیه ی محکمی هستم. در حالی که مهسا دستانم را در دست گرفته بود و با نگاهی سرشار از موفقیت نظاره گر من بود،چشم به دستان معلم دوختم که موضوع انشای هفته ی بعد را روی تخته مینوشت.

خاطره آخرین امتحان

خاطره آخرین امتحان

  آخرین روز از عمرِ 12 ساله ی دوران تحصیلم بود، روزی که دفتر مدرسه رفتن برای همیشه بسته می شد! امتحان فیزیک داشتیم و من به سان سایر روزهای عمر، در حد یک روخوانی نصفه نیمه کتاب و جزوه را خوانده، و بیش تر انرژی ام را صرف یادگیری و حل مسائل کرده بودم! 

در حالی که هدفون موبایلم در گوشم بود و ترانه ی در حال پخش توی سرم را آرام آرام زمزمه می کردم وارد حیاط حوزه ی امتحانی شدم و همکلاسان را دیدم که دسته دسته دور شاگرد زرنگ ها را گرفته اند و در دقایق پایانی در حال یادگیری مسائل هستند و قصد دارند در همان گیرودار، دانششان درحد دانش انیشتین شود ! بی خیال از کنارشان گذشتم و در گوشه ای از حیاط که درختی بر زمین سایه افکنده بود ایستادم!

دوستان صمیمی، پس از این که همه چیز را یاد گرفتند و زکات علمشان را دادند متوجه حضور من شدند، چند نفری صدایم کردند اما من متوجه نشدم، چرا که تن صدای خواننده بر صدای آن ها چیره بود،من که چشم هایم را بسته بودم و روی زمین نشسته بودم که ناگاه احساس سوزشی در بازوی راستم احساس کردم تصور کردم زنبور عسلی نیشم زده، چشم از هم گشودم و لیلا را کنار خود دیدم که درحال فشردن بازویم بود، خیز برداشتم که طی یک حرکت پخش زمینش کنم که در رفت، تازه می خواستیم صحبت کنیم که زنگ خورد و ما به سمت کلاس ها حرکت کردیم.

در طی مدت زمانی که در حال ارائه ی پاسخ ها بر روی ورقه ام بودم کاملا به این موضوع اشراف داشتم که اگر امداد الهی، امداد دوستان یا هرگونه امدادی نباشد قطعا فیزیک را خواهم افتاد!چرا که سوال ها برخلاف عادت معهود بیش تر از متن کتاب بود و کمتر از قسمت مسائل سوال طرح شده بود و مسائل هم آن قدر لایَنْحَل طرح شده بود که از عهده  ی حقیر خارج بود!!! 

    زمان مشخص شده که به پایان رسید، سر بلند کردم و دیدم تنها فرد حاضر در کلاس من و یکی دیگر از دوستان است! ورقه را تحویل دادم و با لبخندی از ساختمان مدرسه بیرون رفتم و دوستان را دیدم که کنار دیوار نشسته اند و به ترتیب عده ای گریه می کنند، تعدادی بغض کرده اند، چند نفری ناراحتند، تعدادی به نقطه ای خیره شده اند و تنها من هستم که لبخند می زنم! ا دیدن نگاه هایشان فهمیدم که هیچ کدام خوب امتحان نداده اند. 

مریم:چطور بود؟ 

من: إی…همچین بگی نگی…بد نبود… 

ادامه دادم، حالا غصه نخورین بابا… پاشین بریم یه بستنی بخوریم هوا گرمه مردم از گرما… 

همین را که گفتم دوستان به من حمله کردند که “الان وقت بستنی خوردنه؟؟؟مث این که امتحانو خوب دادی…”

گفتم: نه خیلی هم خوب ندادم اما فک کنم قبول می شم. 

لیلا که گویا وضعیتش خیلی خوب نبود از آن طرف گفت: خوش به حالت حداقل 10 می گیری! 

گفتم: 10 نمی گیرم… نهایتا خیلی خوب صحیح کنن ورقه ها رو 6 می گیرم… 

همین حرف من باعث شد تا دقایقی سکوت حکم فرفما شود و سپس خنده ها به هوا شلیک شود… 

لبخندی زدم و سرخوشانه گفتم: تهش اینه میوفتیم و با مستمر قبول می شیم دیگه… پس چرا ناراحتین؟ 

نگاه های غمگینی که نور امید کوچکی در آن ها می رقصید به من خیره شده بودند که دوباره تکرار کردم: بریم بستنی؟؟؟ 

همه با لبخند بی جانی همراه من شدند تا به کافی شاپ نزدیک مدرسه برویم…

روز توزیع کارنامه ها بود… همه ی بچه ها زودتر از من در مدرسه حاضر شده و کارنامه ی آخرین دوره ی تحصیلی را گرفته بودند، من که دیرتر وارد مدرسه شدم، از نگاه ها فهمیدم که عده ای افتاده اند و عده ای به زور مستمر قبول شده اند!

وارد دفتر مدرسه شدم، پس از اخذ کارنامه خندان از در دفتر بیرون آمدم… همه ی نگاه ها به سمت من بود. با همان نگاه ها می پرسیدند: چند شدی؟؟؟ 

جواب ناباورانه ی من همه را به خنده واداشت: شیش…بریم بستنی؟!

خاطره کنکور

خاطره کنکور

 در یک عصر گرم از اولین ماه تازه متولد شده ی تابستان، تیر ، در حال آماده شدن برای برگزاری فرآیندی به نام “کنکور”  بودم. شناشنامه و مداد نرم مشکی و پاک کن و چند چیز دیگر آماده کرده    و در پک مخصوصی گذاشته بودم و همزمان با اینکه با خواهرم صحبت می کردم  در حال دور گیری و کوچکتر نمودن کارت ورود به جلسه ام بودم. 

از آن جایی که هیچ گونه آمادگی ای برای کنکور نداشتم    و ذهنم را با آب دانش شست و شو نداده بودم    و گل و لای کم خردی در زوایا و خفایای مخیله ام جا خوش کرده بود   تصمیم گرفتم تا کارت ورود به جلسه ام را به بهترین شکل ممکن دورگیری نمایم تا حداقل بعدها بتوانم بگویم که کارتم قبل از پاسخ نامه ام تمیزترین چیزی بود که داشته ام… برای همین منظور از انواع و اقسام ابزار و وسایل از کولیس گرفته تا قیچی استفاده کردم تا به بهترین شکل ممکن دورگیری را انجام دهم…   

    انتهایی ترین قسمت کار بود و من خوشحال بودم از اینکه عملیات را به خوبی انجام داده ام. درحالی که به صحبت های خواهرم که درمورد استرس کنکور، چیزی که هیچ گونه اثری از آن در من نمایان نبود ، گوش می دادم، تکه های کاغذی مچاله شده را که با تمام نفرت در دست فشرده بودم، با یک روپایی ناموفق به سمت سطل زباله انداختم…  

    چند دقیقه ای که گذشت خواستم تا وسایلم را دوباره بررسی کنم   که کارت ورود به جلسه را میان وسایلم ندیدم! پابرهنه میان صحبت های خواهرم دویدم و با صدای نه چندان بلندی گفتنم: کجا گذاشتمش؟! 
خواهرم شبنم که از پرش نا به هنگام من میان فرمایشاتش کمی تا قسمتی عصبی
بود گفت: چی رو؟
-کارت ورود به جلسه مو… 

-چن دیقه پیش که دستت بود… 
-عزیزم اون، چند دیقه پیش بود…با الان فرق داشت! 

خواهرم چشمهایش را درشت تر کرد و گفت: روتو برم… همین ورا گذاشتی…  خوب نگا کن… 

پس از چند لحظه کند و کاو کنار دستم تکه های کاغذی را دیدم که از اطراف کارت ورود به جلسه ام بریده بودم! کسی میان کوچه پس کوچه های قبلم فریاد زد: مگه تو اینا رو بیرون ننداختی؟؟؟ 
نگاه دوباره ای به کاغذ ها کردم و دقایق گذشته را مرور کردم
  بعد از اینکه دور گیری تمام شد کاغذی را مچاله کرده و به درک واصل کردم… 

تازه دو هزاری ام افتاد که، وا أسفا…   من چه کرده ام؟؟؟ کارت ورود به جلسه ای که برای دور گیری اش بیش از آماده شدنم برای عروسی برادرم وقت گذاشته بودم با فشار دست های چلاق شده ام به قعر سطل زباله فرستادم… 
هراسان به سمت سطل زباله دویدم و کاغذ مچاله شدی ای که حالا بی شباهت به توپ گل کوچیک نبود
را از میان زباله های کاغذی بیرون آوردم… با احتیاط    کره ای که دقایقی پیش طی یک هنر پراکنی از ورقی صاف ساخته بودم    را باز کردم و چهره ی خودم را در گوشه ای از آن دیدم که با لبخند   کج و کوله ای به چشمان حیرت زده ام می خندد…    امروز که داشتم دوباره عمل دورگیری را انجام می دادم مواظب بودم که خرابکاری گذشته را تکرار نکنم و با در نظر داشتن درصد کمی از درس هایی خوانده ام به این نتیجه رسیدم که سال گذشته، اسکار تمیزترین قسمت روز کنکور   را در وحله ی اول، پاسخنامه ام و سپس کارت ورود به جلسه ام دریافت کردند…  

خاطره چهارشنبه سوری

خاطره چهارشنبه سوری

ده روزی تا چهارشنبه سوری داشتیم…سه شنبه بود و زنگ آخر دبیر شیمی مهمان کلاس ما بود تا ساعتی را به آموختن آنچه خود در دانشگاه آموخته بود به ما انتقال دهد!چند باری شانه از امتحان دادن خالی کرده بودیم و خوب میدانستیم که برای فردا امتحانی مقرر خواهد شد…افکاری شیطانی روی نوار مغزی ام به حرکت افتاد…”ینی ممکنه بشه تا آخر امسال امتحان شیمی ندیم؟

بی اختیار بلند شدم و با چشمانی که برقی از روی شیطنت در آن پیدا بود افکارم را در شلوغی و سر و صدای کلاس بلند بلند به زبان آوردم!ناگهان همه ی چشم ها به سوی من چرخید…لبخند بزرگی روی لبهایم نقش بست!خود را به سکوی بلند کلاس رساندم و بر فراز آن ایستادم و گفتم:”میشه این کار رو کرد…فقط به شرطی که همه تون همکاری کنین و کسی نخواد الکی ادای باقلوا دربیاره!”

همه ی بچه ها یک صدا اعلام آمادگی کردند و من نقشه ام را برای همه گفتم:”اگه ما از خانوم بخوایم که هفته ی بعد سه شنبه امتحان بگیره…”

یکی از بچه ها پا برهنه میان حرفهایم دوید و گفت:”هفته ی بعد که چارشنبه سوریه…

نگاه کجی به او انداختم و گفتم:“نمیزاری که…نکته همین جاس…ما اگه امتحان رو بندازیم سه شنبه ی هفته ی بعد،از اونجایی که تاریخ امتحان مصادف میشه با چارشنبه سوری…ماهم مدرسه رو میپیچونیم و نمیایم…پس هم امتحان کنسل میشه هم مدرسه میمونه رو هوا!!!”

با نگاهی که به بچه ها انداختم نظرشان را پرسیدم…همه با هم اعلام موافقت کردند…و قرار بر این شد که اگر حرفی از امتحان به میان آمد پیشنهاد سه شنبه ی هفته ی بعد را بدهیم…

پس از دقایقی دبیر مربوطه به کلاس آمد و بعد از کمی ورق زدن و زیر و رو کردن دفتر نمره گفت:“بچه ها برای فردا امتحان از فصل … یادداشت کنین…”

غلغله ای از میان بچه ها به پا خواست که با ضربه های خودکار دبیر روی میز همه ساکت شدند و من به نمایندگی از بچه ها شروع کردم به صحبت کردن…

خانوم بچه ها میگن که برای فردا نمیتونیم اماده بشیم اگه اجازه بدین امتحان بمونه برای هفته ی بعد…

دبیر نگاهی به من انداخت و لبخند کجی زد و قبول کرد…اما دقت نکرد که جلسه ی بعد شب چارشنبه سوری است…

نگاهی پیروزمندانه به بچه ها انداختم و مشغول شدیم به یادگیری ادامه ی درس…

 هفته ای گذشت…روز دوشنبه بود…زنگ آخر بود و همه ی ما از هم خداحافظی کرده بودیم و قرار بود که فردا به مدرسه نرویم…با به صدا درآمدن زنگ همه به سمت در خروجی روان شدیم.چون شیفت بعد از ظهر بودیم با توجه به شلوغی قبل از چارشنبه سوری،همه به سرعت به سمت خانه هایمان حرکت کردیم…با فکر اینکه فردا مدرسه نخواهیم رفت بیخیال درس خواندن شدیم و در دل جشنی گرفتیم…

نزدیک های ساعت 12:20 دقیقه بود که تلفن خانه به صدا درآمد…احساس کردم یکی از دوستانم است که تماس گرفته تا موفقیتمان را تبریک بگوید…برای همین بدون اینکه نیم نگاهی به تلفن بیندازم تا ببینم چه کسی تماس گرفته است بی هوا گوشی را برداشتم و با یک “بفرمایید” شیرین،منتظر شدم تا پیامی از آن سوی خط دریافت کنم…ناگهان فریادی از پشت تلفن مو به تنم سیخ کرد و مرا مجبور کرد تا گوشی را از از گوشم فاصله دهم تا پرده ی گوشم از خطر پاره شدن در امان بماند!

صدای معاون مدرسه را شنیدم که میگفت:”حالا از خودتون کلاس تعطیل می کنین؟پاشو بیا مدرسه ببینم…”

داشتم فکر می کردم که حتما یکی به مدرسه رفته که نقشه مان نقش بر آب شده که صدای فریاد های معاون مرا به خود اورد که فریاد میزد:”مگه با تو نیستم؟

از آنجایی که استعداد داشتم صدایم را سرما خورده جلوه دهم با صدای گرفته ای گفتم:”خانوم من حالم خوب نبود نیومدم…مادرم میخواستن تماس بگیرن و بگن که نمیام که خدای نکرده غیبت غیر موجه نداشته باشم

دروغ که کنتور ندارد…!معاون که کمی رابطه اش با من خوب بود اما عصبانیتش بر خوشی رابطه اش غلبه کرده بود کمی با صدای ارام تر اما عصبانی ای ادامه داد:”بیا مدرسه اگه حالت بد شد زنگ میزنم بری خونه

چشمی گفتم و با اندامی اویزان لباسهایم را پوشیدم و کمی فلفل از خانه برداشتم تا با اشتنشاق آن درصدی عطسه کنم و مبلغی زکام شوم و کمی چشمانم غرق در آب شود!

طی مسیر خانه تا مدرسه تمام حواسم به این بود که چه کسی باعث شده نقشه مان بهم بریزد…قبل از ورود به دفتر کمی از ذرات فلفل را تا عمق جان یه لوله های تنفسی ام فرستادم و بعد از چند ثانیه عطسه ام امد…بعد از چند عطسه وارد دفتر شدم و اعلام حضور کردم و با همه ی هم کلاسی هایم رو به رو شدم…

مثل اینکه مهسا به همه تفهیم کرده بود که اگر کسی حرفی از نقشه بزند باید اخر سال منتظر عواقبش باشد…برای همین کسی حرفی از طراح نقشه نزد…فلفل خوب بر من اثر کرده بود و میان هر 5 واژه ای که از دهان مدیر بیرون می آمد به اهنگ عطسه های من مزین شده بود…که با هر عطسه ی من چن لحظه ای صبر میکرد و دوباره صحبت هایش را ادامه می داد…

پس از پایان صحبت های خانوم مدیر که تهدید می کرد که اگر دوباره این بی انظباطی ها از یکی از اهالی سوم تجربی سر بزند نمره ی انظباطش به درصدی که قیمت ارز بالا میرود،نزول خواهد کرد راهی کلاس شدیم…

زنگ اول شیمی داشتیم…با اینکه نیم ساعتی توی دفتر مدرسه ایستادیم اما هنوز یک ساعتی تا آخر کلاس داشتیم…پس از ورودمان به کلاس و کشف اینکه چه کسی باعث شده این وضعیت پیش اید و من متحمل عطسه های شدید شوم و با خط و نشان هایی که برایش کشیدیم سر کلاس نشستیم…و دبیر شیمی…امتحانش را گرفت…

اگر ان روز…ان دانش اموز از سر حماقتی که خود کجکاوی می نامید و میخواست ببیند کسی امده یا نه،وارد مدرسه نمی شد و لو نمی رفت…نه من فلفل استنشاق می کردم و نه بقیه ی بچه ها مثل من در برابر اسمشان عدد 12 به عنوان نمره ی امتحانی جای میگرفت…

به هرحال آن سال،نه چهارشنبه سوری را در خانه ماندیم…نه توانستیم از زیر امتحان در برویم…

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
میزسنگ /شگفتی های تمدن های باستانی

خاطره مسافرت نوروزی

خاطره مسافرت نوروزی

تجربه ثابت کرده که بیش از 99٪ انسان ها،تعطیلات سال نو را صرفا جهت خوش گذرانی و تفریح و استراحت میشناسند و انجام هر گونه کار عقب افتاده را در این مدت زمان جز گناهان کبیره می دانند!و بدون شک همین انسان ها در واپسین دقایق تعطیلات به یاد می آورند که پاره ای کار عقب افتاده دارند!

مسلما بنده هم از این جمعیت کثیر بالای 99 درصدی جدا نیستم!البته اگر شما هم مثل من از آن دسته از دانش آموزان باشید که تعطیلات نوروز برایتان فقط حکم استراحت و تفریح را داشته باشد،حتما از آخرین دقایق روز سیزده بدر خاطراتی جالب،ولیکن در همان دقایق،لحظات دردناکی را در کوله پشتی خاطراتتان دارید!

تعطیلات نوروز سال 91 آغاز شده بود و من با توجه به ضرب المثل “خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو” در حال صله ی ارحام زوری بودم و هر روز آمار دقیقی از دوستانم می گرفتم که مبادا از سر بی حواسی و کاملا اشتباهی و اتفاقی کتابی را بگشایند…

البته خود من گه گاهی در حال گشودن و مطالعه کتب مختلف بودم اما از ابتدای تعطیلات حتی یک بار هم به سمت کتاب های درسی ام نرفته بودم که در سال جدید دیداری با سوهان روحم تازه کنم و کمی حرکتشان دهم تا قلنجشان بشکند!البته لازم به ذکر است که پس از آخرین دیدارم در سال 90 با مدرسه،کوله پشتی ام را در قسمتی از اتاق که زیاد جلوی چشم نباشد با تمام محتویاتش که شامل کتابهای درسی آن روز و چند قلمی لوازم تحریر و درصدی خوراکی بود را جاسازی کردم!

روزهای تعطیلاتم با نوسانات مختلف و تغییر برنامه از طرف پدر گرامی برای سیاحت و تجدید خاطره برای بار هزارم با مناطق شهری مان سپری می شد…

صبح نهمین روز فروردین بود که دوست مهربانِ پدر گرام،ما را برای داشتن ساعاتی خوش در کنار هم  برای به در کردن نحسی عدد سیزده به خانه ی خود که در استان گیلان واقع بود،دعوت کرد!با توضیحات پدر،به مادر که میفرمودند:”احمد زنگ زد و گفت که سیزده بدر رو بریم سمت اونا…”

با شنیدن این کلمات از دهان مبارک اَبَوی متوجه شدم که روزهای آخر را به بهترین شکل ممکن سپری خواهم کرد،چرا که شمال کشور همیشه دلخواسته ی من بوده و هست…

بنا به فرمایشات پدر آماده شدیم تا عصر روز یازدهم فروردین منزل را به سوی خاک گیلان و به مقصد خانه احمد خان پاشایی ترک کنیم…از اینکه تعطیلات امسال بدون هیچ دغدغه ی فکری،و بروز هرگونه اتفاق غیر مترقبه که باعث شود خوشی این مدت به صورت فله ای از راه های تنفسی ام به بیرون تراوش کند در حیرت بودم و با خود سبک و سنگین میکردم که اگر تا این روز هیچ اتفاقی نیفتاده،حتما در همین چند روز آینده حادثه ای به وقوع خواهد پیوست و این آرامش،چیزی جز آرامش قبل از طوفان نیست!

برای خلاصی از حصار تنگ افکار ناخوشایندی که اندام ذهنم را در آغوش خود میفشرد،سری تکان دادم و لعنتی بر شیطان ملعون فرستادم و با خود گفتم:”چه فکریه با خودت میکنی آخه؟؟؟لابد یه تغییری بین انرژی هایی که به کائنات فرستاده میشه ایجاد شده که همه چی آرومه…الکی موج منفی نده!

ساعت 04:00 بعد از ظهر بود که سوار اتومبیل شدیم.با در نظر داشتن توقف های میان راهی تا ساعت 11:00 – 12:00 شب به خانه ی عمو احمد می رسیدیم…تازگی بهار،در گوشه گوشه ی طبیعت قابل دیدن بود!رنگ سبز روشن برگهای کاج ها نشان میداد که بهار تازه دامن بر روی زمین گسترده…حرکت مورچه وار اتومبیل پدر نشان از ترافیک سنگینی بود که بر اعصاب هر موجودی فشار می آورد!

لبته حقیر از این قائده مستثنا بودم!چرا که زیبایی بهار جوان به قدری بود که میخواستم همه ی مناظر را ببینم و ترافیک جاده این مزیت را داشت!به طور قطع اگر این شرایط در تابستان حاکم بود،با توجه به گرمای شدیدی که سلول های خاکستری مغز را بریان میسازد،زودتر از اَبَوی گرامی جوش می اوردم!
گرگ و میش شب بود که پدر توقف کرد و ما از رخش فرود آمدیم!کمی در هوای مرطوب و دلچسب اطراف رستوران قدم زدم تا غذا آماده شود…هوا به سردی میزد و لرزه ی کوچکی بر اندام من نشانده بود با این حال خیلی جذاب بود

حقیقتا دلم نمی آمد تا از هوای تر و تمیز و خوش عطر آنجا دل بکنم!نزدیک نرده های اطراف رستوران رفتم و دستهایم را روی نرده ها گذاشتم و تمام سنگینی ام را روی دستها انداختم و کمی به سمت پایین خم شدم و به جاده که کیپ کیپ پر بود از اتومبیل های رنگارنگ که حالا چراغهایشان مثل چوب کبریتی که آتش گرفته باشند روشن بود!صدای شرشر آب،بوق های ممتد اتومبیل ها،صدای ترکیدن چوب های منقل کباب همه باهم موسیقی دلنشینی ساخته بودند!آنقدر محو تماشا بودم که فشار دستهای خواهرم روی بازوهایم مرا به خود آورد که باید به خانواده ملحق شوم..

.هنگام نشستن روی صندلی تلفن همراهم را بیرون آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم و با 18 تماس بی پاسخ رو به رو شدم که پدر فرمودند:”هر چقد زنگ زدم جواب ندادی”
با این سخن پدر متوجه شدم که همه ی تماسها از سوی پدر بوده و به خودم زحمت ندادم که تماسها را ببینم که شاید شخص دیگری هم تماس گرفته!بیخیال،گوشی را روی میز گذاشتم و مشغول تناول سلطانی شدم!

پس از خوردن چای و کمی استراحت،دوباره سوار رخش شدیم و به سمت خانه ی احمد عموجان به راه افتادیم!مسافرت در شب همیشه برایم جذاب تر از مسافرت در روز بود!مخصوصا وقتی باران هنگامه میکند و دست های کوچک دعا را به دستهای خدا پیوند میدهد!این فضا یک موسیقی آرام کم داشت،هدفون را توی گوشم گذاشتم و سرم را به پنجره تکیه دادم و به تماشای تاریکیِ روشن فضا نشستم!

حول و حوش ساعت 11:00 شب بود که به خانه ی عمو جان رسیدیم!بعد از تعارفات همیشگی و خسته کننده و کمی صحبت از حوادث گذشته و تعریف چند خاطره که محصول مشترکی بوداز هر دو عزیز،از دوران سربازی و شراکت پدرم با عمو جان،بالاخره رضایت دادیم تا استراحت کنیم و صبح روز بعد با انرژی فراوان به خوش گذرانی در هوا و فضای مطبوع رشت بگذرانیم!

پس از تعویض لباسها و عملیات خطیر پهن کردن رخت خواب،گوشی ام را به برق وصل کردم و برخلاف همیشه آن را از حالت سکوت خارج نکردم که مبادا خروس بی محلی مزاحم خواب عزیزی شود!تلفن همراهم وقتی به برق وصل میشد فقط صفحه اش روشن میشد و حتی ویبره هم نمیکرد و برای اینکه بدانی مادر مرده ای پشت تلفن هلاک شده و کاری با تو دارد باید روی عمومی تنظیم می کردی تا صوتی از خود بیرون دهد!بیخیال خوابیدم و صبح با لرزه ای عجیب از خواب بیدار شدم!احساس کردم زلزله شده،اما تا چشم هایم را باز کردم چهره ی خندان مادر که درصدی شیطنت از چشم هایشان بیرون میزد را نظاره کردم که میفرمود:”پاشو…تو از همه دیرتر بلند میشی…پاشو تا آبرومون نرفته…”
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم تازه 8:00 صبح است!!!مادرم لبخند بزرگی زد و با نگاهی پیروزمندانه کنار پدر نسشت و دوباره فرمود:”بلند شو…”

حین اینکه از رخت خواب بیرون می آمدم زیر لب با خود غرولند میکردم که این قِسم اتفاقات جزای کدام عمل ناکرده ی من است که باری تعالی مرا از نوجوانی ام بخاطرِ عملِ مذکورِ نکرده،مجازات میفرماید!!!
موبایل را که حالا باطری اش پر شده بود و جا برای ترکیدن نداشت را از پریز کشیدم و به سمت دستشویی رفتم تا آبی یه سر و صورتم بزنم!

حوالی ساعت 9:00 بود که هما خانوم،همسر عمو جان،ما را برای صرف صبحانه به حیاط منزل دعوت کردند!هوا بس دلنشین و عالی بود…زیبایی رنگ سرخ چایی ده برابر شده بود،گرمی نان تازه سلول به سلول بدن را گرم میکرد!لقمه ای با پنیر و مربا گرفتم و وارد دهان کردم که تلفن همراهم زنگ خورد!حین اینکه لقمه را میجویدم و درصدی چای وارد دهان میردم ارتباط را وصل کردم…مهسا بود…رفیق دوران کودکی ام…
با حرص فریاد زد: -معلومه از دیروز کجایی؟؟
لقمه را فرو دادم و گفتم: -علیک سلام.ممنون.شما خوبی؟
عصبانیتش بالاتر گرفت و گفت: -از دیروز دارم بت زنگ میزنم جواب که نمیدی…الانم داری زبون میریزی…
– تو؟زنگ؟به من؟برووووووووووووو…
-معلومه تماساتو چک نکردی…
-خو عزیزم چه کاریه؟اگه کسی کار داشته باشه خودش تماس میگیره دیگه…چرا من تو زحمت بیوفتم؟
دست پیش گرفته بودم که پس نیوفتم!کمی چای وارد دهان کردم که مهسا با عصبانیت گفت: -میدونستی چارشنبه امتحان ریاضی داریم؟؟؟
با شنیدن این حرف لحظه ای مغزم قفل کرد و چای با پرشی رندانه راه گلویم را بست و باعث شد تا به سرفه بیوفتم…
مادر که کمی دست پاچه شده بود،پشت سر هم تکرار میکرد:”چی شده؟چی شده؟”
کمی که حالم جا آمد گفتم: – مهسا مطمئنی؟من چیزی یادم نمیادااا
-تو دیگه کی هستی!خودم اول کتابت نوشتم…
جوابی پیدا نکردم تا به او بدهم…
مادر دوباره تکرار کرد:”چی شده؟”
-هیچی مامان چیز مهمی نیس…واسه چارشنبه امتحان ریاضی گذاشتن!
مهسا با تعجب گفت: -آره آخه خیلی عالی میخواد برگه بنویسه میگه هیچی…
بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم و لقمه ای دیگر گرفتم…باید اخر کار حادثه ای پیش می آمد که حالم را میگرفت!
پدر مرا به خود اورد: – نخوندی؟
– نه دیگه پدر من…
– حالا میخوای چیکار کنی؟
– هیچی…امتحان رو کنسل می کنیم…بعد عید ملت نیاز به استراحت دارن تا خستگی عید از تنشون در بره!والا!
عمو احمد خنده ی بلندی کرد و گفت: -شما بعد تعطیلات عید استراحت میکنین خستگی تون در بره؟
من هم با قیافه ای جدی گفتم:-ایران تنها جاییه که مردمش بعد از تعطیلات خستگی تعطیلات رو در میکنن عمو جون!!!
همه به خنده افتادند!پس از اتمام صبحانه،وقتی به موضوع امتحان روز چهارشنبه فکر کردم،تازه یادم افتاد که روز چهاردهم از رشت به سمت خانه حرکت خواهیم کرد!و این خود خبر می داد از فرار از مخمصه ی امتحان!

صبح چهاردهم فروردین به سمت خانه راهی شدیم!ساعت 10:00 بود که پیامکی از مهسا دریافت کردم!
“خانوم امتحان گرفت،گفت هر کی فردا اومد و امتحان داد،که داد.اگه نداد نمره مستمر بش نمیدم!”

مثل اینکه به من نیامده بود برای یک بار هم که شده تعطیلات عید را بدون دغدغه بگذرانم!

خاطره سوال ریاضی

خاطره سوال ریاضی

به یاد دارم سال سوم دبیرستان بودم که یکی از همین سوال های مسخره کتاب، حسابمان را مزین فرموده بود  و حل کردنش حساب و کتاب بعضی از دوستان را بهم ریخته بود! پس از تدریس آن درس که درست به یاد ندارم، کدام مبحث کتاب بود،با بررسی تمرین ها، دبیر محترم سوالی را که جوابی طولانی داشت و حل کردنش مشکل بود را به عنوان قسمتی ازنمره ی مستمر و کلاسی در نظر گرفت! در همان هنگام بود که من نمره ی مستمر خود را از 15 حساب کرده و تلاش کردم تا همین 15 را کامل بگیرم،که البته موفق شدم 14 نمره اش را بگیرم!!!یکی از دوستان بغل دستی ام در همان لحظه تریپ شاگرد زرنگی برداشت و شروع کرد به انحلال مسئله. من هم نگاهی به وجناتش کردم و گفتم: “پاشو برو اونور ادای شاگرد زرنگ ها رو دربیار…پاشو…”

پس از چند ثانیه با ابروهای بالا رفته ای نگاهم کرد. لبخندی ژکوند زد  و به کارش ادامه داد. بار دیگر تکرار کردم: “پریا پاشو برو اونور… رفتی رفتی، نرفتی خودم دس به کار میشم…”اینبار که لبخندش روی لبانش ماسیده بود نگاهم کرد و با “ایشی” کشیده، بلند شد و خود را به انتهای کلاس رساند… با خیالی آسوده مشغول صحبت با دوستان شدم و از دقایق آزاد باش پایانی کلاس لذت بردم!

یک هفته ای از موضوع گذشته بود. داخل محوطه ی حیاط، روی هرّه ی حوض مدرسه نشسته بودیم که پریا را دیدم که سرش را داخل چند برگه کاغذ A4 فرو کرده و بی هوا راه می رود! با نگاهم او را کنترل کردم…یکی از بچه ها به سرعت درحال دویدن بود و هر لحظه امکان داشت که به پریا برخورد کند.دهان باز کردم بگویم که: “پریا بپا نخوری زمین…” که با هم برخورد کردند و دختر ناشناس تلو تلو خورد و کنترل خود را حفظ کرد  اما پریا که از همه جا بی خبر بود پخش زمین شد  و با تعجب سرش را بالا آورد! دورش را گرفتیم و با خنده  بلندش کردیم. برگه ها را جمع کردم و با نگاهی فهمیدم که مسئله را حل کرده! اما آیا واقعا کار خودش بود؟

پس از اینکه مانتو و شلوارش را تمیز کرد، همراه با او که حالا لنگ میزد وارد کلاس شدیم و در انتظار دبیر محترم نشستیم که امروز قرار بود سوار بر اسب سفید، نمره ی بیستی را که برای پریا می آورد، وارد کلاس شود! پس از ورود دبیر به کلاس لنگ زدن پریا به کل از حواسش خارج شد و مانند فنر به سمت میز معلم جهید و برگه ها را جلوی او باز کرد! پس از لحظاتی دبیر محترم چند دقیقه ای از وقت کلاس را به پریا داد تا مسئله را برای بقیه حل کند! من که بعید میدانستم این مسئله در امتحان نهایی مطرح شود، بیخیال به دقت گوش کردن شدم و حین اینکه در دفترم نقش و نگار مختلفی میکشیدم سرسری به حرف هایی که پریا آنها را با اطناب توضیح میداد مشغول شدم…
بچه ها به سرعت، بدون اینکه متوجه شوند پریا چه میگوید شروع کردند به رونویسی مسئله ی یاد شده! 

تعدادی از بچه ها جواب را از روی گام به گام نوشته بودند  و عده ای هم درحال نوشتن بودند و منی که ردیف اولی بودم، میانه ی دسته ها را در دست داشتم. یعنی می نوشتم، اما نه آنچه را که پریا توضیح می داد.جواب را هم از روی گام به گام ننوشته بودم، چرا که طولانی بود و از حوصله ی حقیر خارج بود! دبیر که متوجه ننوشتن من شده بود گفت: “خانوم رازی، یادداشت می فرمایید؟”
من که از دبیر ریاضی ام دل خوشی نداشتم و او هم به خون من تشنه بود، با اینکه ترسی در دلم نشسته بود گفتم:
– خیر خانوم. 

– چیکار می کنین؟

– نقاشی می کشم و گوش می کنم. 

– اگه فردا تو امتحان این سوال اومد چیکار می کنین؟ 

– اوم…
می رم سوال بعدی! 
نگاهی توام با لبخند تحویل معلم دادم و دست از هنر پراکنی کشیدم.
دبیر محترم نگاهی به من کرد و رو به پریا گفت: 
-ادامه بده دخترم. 

پریا مشغول حل کردن ادامه ی مسئله شد که در میان کارش از “برهان خلف” استفاده کرد که در مباحث درسی ما مطرح نشده بود!!! دبیر محترم به موقع مو را از ماست کشید و پس از کمی سوال پیچ کردن ثابت کرد که حل مسئله کار خود پریا نبوده! سپس با لبخندی گفت:
-سعی نکنین سر معلم رو شیره بمالین…ما خودمون همه ی این کارا رو کردیم!

درحالی که سر به زیر انداخته بودم گفتم:
-به عبارتی چیزی که واسه ما آرزوئه واسه شما خاطره س…

خنده ای از کلاس بلند شد
و دبیر لبخندی زد  و نیمی از نمره را به پریا داد!

امتحانات ترم رسیده بود،سر ورقه ی امتحانی نشسته بودم که نگاهم به سوالی که صورتش آشنا بود اما جوابی نا آشنا داشت افتاد! پس از کمی دقت متوجه شدم این همان سوالی است که موقع حل کردنش درحال هنر پراکنی بودم! با توجه به اینکه آدمی نبودم که حرفم را عملی نکنم، سر حرفی که به دبیرم زده بودم ایستادم و”رفتم سر سوال بعدی!”

خاطره شوخی با معلم ها

شوخی با معلم ها 

در یک صبح بهاری که مدرسه مان خود را برای جشن روز معلم آماده میکرد، حقیر هم با داشتن مسئولیت هایی در حال چرخیدن در سالن آمفی تئاتر بودم و با خط کشی که درد دست داشتم،در لفظ عامیانه به بچه ها دستور میدادم تا همکاری کرده و سالن را به زیبا ترین شکل ممکن تزئین نموده و محیط را برای جشن معلمان هر چه سریعتر آماده سازند.

رو به روی سِن مدرسه ایستاده بودم و داشتم جایگاه واژه ی “زنده” را روی گوشه ی سمت چپ سِن تنظیم میکردم که دستهایی روی شانه هایم نشست… سر چرخاندم و معاون پرورشی مان را پشت سر دیدم… به سمت ایشان برگشتم و گفتم:

– سلام عرض شد.روزتون مبارک. 

– چند بار میخوای تبریک بگی؟بار دهم بود الان. 

– جونتون سلامت خانوم بار صدم نشده که! امری داشتین؟ 

– نه…فقط اومدم ببینم کارا چطوری پیش میره…کم کم کارای ما هم داره تموم میشه. 

– خداروشکر…ما هم کم کم داریم تموم میکنیم. 

هنوز دهانم را کامل نبسته بودم که معاون پروشی گفت: – حالا که داره تموم میشه برو چارتا چایی شیرین بریز بیار دفتر بخوریم. 

من که از گفته ام پشیمان بودم،   دهان باز کردم که بگویم”من چای دم کردن بلد نیستم…”که خانوم معاون گفت:خودم دم کردم…تو فقط بریز بیار… 

از کاری که کرده بود خنده ام گرفت و چشمی گفتم. خانوم معاون از من جدا شد و به سمت دفتر رفت و من در فکر این بودم که چه کار کنم که دیگر پیشنهاد چایی آوردن را دریافت نکنم! 

حین اینکه به سمت آبدارخانه ی مدرسه میرفتم فکری به سرم زد! چطور است به جای شکر در چای ها نمک بریزم… اگر این کار را بکنم هم به مناسبت رو معلم یک شوخی گرم و نمکی با اهالی دفتر کرده ام و هم از شر این پیشنهاد مسخره برای همیشه راحت شده ام… 

با چشمهایی که برق شیطنت در آن به شدت برق رقص نور بود قدم هایم را به سمت آبدار خانه سریع تر کردم…

به سرعت سینی را روی کابینت گذاشتم 4 استکان در آن جای دادم…شکر داخل شکر دان را با نمک تعویض کردم و داخل همه ی استکانها مقداری نمک ریختم و سپس استکان ها را پر از چای کردم و داخل هر کدام قاشقی برای حل کردن نمک ِ به ظاهر شکر گذاشتم! قلبم که حالا گویی از شدت هیجان در مسیر میان قفسه ی سینه و دهانم در دوی ماراتون شرکت کرده بود به سرعت می تپید…خنده ای سر دادم و سر خوش از نقشه ای که کشیده بودم سینی را برداشتم و به سمت دفتر به راه افتادم… دم در دفتر که رسیدم خنده ام را قورت دادم و در زده و وارد دفتر شدم.

لبخندی حاکی از رضایت روی لب های حاضرین نقش بسته بود. توی دلم به لبخند تک تکشان خندیدم و با یک بفرمایید به شیرینی شکری که توی آبدارخانه در حال هواخوری بود چای ها را تعارف کردم! سپس کمی خودم را با وسایلی که توی دفتر بود و مربوط به کارهای من میشد مشغول کردم تا آن صحنه ی زیبا را ببینم… دقیقه ای نگذشت که صدای جینگ جینگ قاشق های سرگردان در استکان ها به گوش رسید… لب پایینی ام را گاز گرفتم تا خنده ام نگیرد…

برای اینکه تابلو نشوم کاغذ هایم را برداشتم و خواستم از دفتر خارج شوم که اول صدای سرفه ی خانوم ناظم ،سپس خانوم های مدیر و بعد از آنها صدای خانوم معاون بلند شد !سعی کردم طوری برخورد کنم که انگار من از هیچ چیزی خبر ندارم. برای همین با تعجب سرم را به سمتشان برگرداندم. خانوم ناظم طبق روال داشت داد میزد که:”این چرا شوره؟ 

کم نیاوردم و گفتم:شوره؟

خانوم معاون گفت: مگه نگفتم شکر بریز تو چایی ها؟ 

دستهایم را در هم قفل کردم و گفتم: شکر ریختم دیگهههههه… 

سپس با سر به شکردان اشاره کردم…خانوم معاون مانند گربه به سمت شکردان جهید و مقداری از مواد داخلش را چشید و گفت:این که نمکه… 

خانوم مدیر گفت: کی اینو ریخته تو این؟ 

دفتر مدرسه پر از هیاهو بود… هر کس سر مسئله ی شوری چای ها چیزی میگفت! ماندن را جایز ندانستم… کنار گوش معاون پرورشی زمزمه کردم: خانوم با اجازه تون من برم ببینم بچه ها چیکار میکنن… 

باشه ای گفت و من از دفتر بیرون آمدم و این بار خنده ی من بود که بقیه را به رگبار بسته بود… 

نگاه های متعجب بچه ها را دیدم که خنده ام بیشتر شد… تعدادی از دوستان نزدیکم مرا دوره کردند که چه اتفاقی افتاده… 

نقشه ام را برایشان تعریف کردم که این بار خنده ی بچه ها به هوا شلیک شد! 

پس از آن واقعه،دیگر هیچ گونه پیشنهادی برای ارائه ی سرویس چای دریافت نکردم!

روز خاطره انگیزی بود… 

هنوز به یاد سرفه های آن روز مسئولین مدرسه که می افتم مثل همان روز خنده ام میگیرد!

خاطره اولین روز کلاس

اولین روز کلاس 

به خاطر یک سری کوچولوهای دوره ی راهنمایی، توفیق اجباری نصیبمان شده که اول مهر را بعدازظهر شروع کنیم! حالا نمی دانم از سر کمبود ساختمان بود یا داستان چه بود که یک مدرسه ی راهنمایی و یک مدرسه ی دبیرستانی را توی میکسر فرو کرده بودند.شاید هدف این بود که زندگی با سایر هم نوعان را به ما بیاموزند.(حالا اهمیتی هم ندارد. به هر صورت گذشته ها گذشته! ) صدای برخورد دستم با دست پیام، برادرم که مرا تا در مدرسه همراهی کرده بود فضای ماشین را پر کرد. پرهام، برادر زاده ام نگاهایش را به من دوخته بود. لبخندی زدم و نگاهی به پیام کردم.
– پیام: یه ربع قبل زنگتون یه إس بده بیام دنبالت… 

– من: اوکی… پیام مواظب باش وقتی میری… 

سپس رو به سال اولی خانه مان کردم و گفتم:
– عاقا پرهام اول مهرتون مبارک. خوش بگذره گل پسر… 

– مرسی عمه جون… مواظب خودت باش… 

لبخندی به روی پرهام پاشیده 
و از ماشین پیاده شدم و دستی برای پیام تکان داده ، به سمت ورودی دبیرستان حرکت کردم، درب سبز رنگش را لمس کردم و زیر لب گفتم:
– سال آخریه که قدمم رو میذارم توت…دعا کن تا وقتی میرم سالم بمونی… 

با چشم غره ای، وارد حیاط شدم. تعدادی مثل کش از آغوش هم جدا می شدند و در آغوش دیگری فرو می رفتند
! امان از کودکانه های دخترانه ! مجمع بچه های کلاس را کنار درخت آلبالوی بی ثمرمان یافتم . با قدم های آرامی به سمتشان رفتم و پشت سرشان گفتم:
– رفقا حال صف ندارم، هر کی پایه س بیاد سمت کلاس… سلام. 

پس از کمی سلام و احوال پرسی که اگر بخواهم همه شان را بنویسم، از حوصله ی من و شما خارج است
، خیلی تمیز، اولینِ آخرین صف مدرسه را پیچاندیم و به سمت کلاس رفتیم . بچه ی درس خوانی نبودم و نیستم، اما همیشه جایم گوشه ی سمت چپ در برابر میز معلم بود. حوصله ای برای درس خواندن نداشتم. روی صندلی معلم لم داده بودم و با چشم های بسته همراه با خواننده ای که توی گوشم فریاد می زد ، آهنگی زیر لب زمزمه می کردم تا تلخی اول مهر را از یاد ببرم. مریم به سمتم آمد…
– زنگ اول زیست داریم… 

اوه خدای من… زیست… چار کلمه حرف درس حسابی توش بود آدم نمی سوخت… 
با لبخند سکوت می کند
و شروع می کند به خط خطی کردن تخته سیاه! چند دقیقه ای بیش تر طول نمی کشد که بقیه ی بچه ها با صفی که آرایش کاملا نامرتبی دارد وارد کلاس شده و با دیدن ما شوکه می شوند!
لبخندی می زنم 
و به سمت صندلی ام می روم. دقایقی در ازدحام محض سپری می شود تا خانوم معلم درس زیست رضایت دهند و تشریف فرما شوند.
– بالاخره موفق شدیم همه دبیرا رو فراری بدیم
…فقط من نمی دونم خانوم خوش خلق چرا ریسک کرده و مونده! 
مریم لبخندی می زند
و می گوید:
– ینی می خواستی اینم فراری بدی؟

ابروهایم را به هم گره می زنم و می گویم:
– بدک نمی شد! 

با صدای تقه ی در، صحبت تمام می شود و خانوم معلم وارد می شود. مظلومیت از سر و روی دبیر جدید زیست می بارد
! نگاه هایش به شدت توی کلاس می چرخد . گویا دنبال کسی ست! با دیدن دو نفر از شاگردان گذشته اش دل گرم می شود   اما استرس را می شود از چشمانش که همچنان در حال جست و جویند، خواند. اندام باریک و نحیفش را که مانتو و شلوار قهوه ای رنگی در آغوش گرفته به پشت میز می رساند و می نشیند. نفس عمیقی می کشد و می گوید:
– سلام. سال تحصیلی جدید رو بهتون تبریک می گم. من رضائیان هستم. امیدوارم که بتونیم کنار هم اوقات خوبی رو داشته باشیم… 

با بی حوصلگی روی لبه ی صندلی می نشینم و دست هایم را زیر چانه می گذارم و توی دلم می گویم:
– حیف که نمی شناسمت… وگرنه سیستم ارتباطی – اذیتی رو از همین لحظه انتخاب می کردم! 

نگاه پر استرسش روی همه می چرخد. معلوم است دبیر کارکشته ایست اما چرا این همه استرس؟ 

– با حضور غیاب موافقین؟؟؟ 

صدای به شدت هماهنگ بچه ها بالا می رود و همه رضایتشان را اعلام می کنند. خانوم معلم با صدای آرام اسم ها را می خواند و کم کم به حرف “ر” نزدیک می شود.
– خلقی فرد؟ 

– حاضر… 

– دانشور؟! 

– حاضر… 

آماده می شوم که با صدایی رسا حضورم را اعلام کنم که خانوم معلم می گوید:
– رضایی؟! 

– حاضر… 

اسم من که همیشه قبل از رضایی نوشته می شد را رد می شود و بدون خواندن اسمم، دانه دانه ادامه ی اسم ها را تا انتها می خواند
. مشکلی ندارد حتما موقع نوشتن لیست جا مانده ام ! صبر می کنم تا حضور و غیاب تمام شود.
– نوری؟! 

– حاضر… 

نیرومند؟! 

– حاضر… 

تا من بیایم انرژی پتانسیل دستم را به انرژی جنبشی – حرکتی تبدیل کنم و بگویم که نامم در لیست اسامی جا مانده، خانوم معلم طی سوالی به من نگاه می کند:
– چهار تجربی تون دوتاس؟

یک تای ابرویم را بالا داده و با زاویه ی 30 درجه ای که به موقعیت سرم می دهم و با لبخندی 
می گویم:
– نخیر خانوم… کلاس شگفتی ها ممکن نیس تقسیم بشه… 

خانوم نگاهی به لیست می کند
و خودکارش را بین اسامی می چرخاند و یکی از ابروهایش را بالا می کشد و می گوید:
– پس…ینی…دانش آموزی به اسم “رازی” از مدرسه تون رفته؟؟؟ 

به شدت تعجب می کنم
! جل الخالق! معلمی که تا به حال او را ندیده ام و نمی شناسمش، چطور سراغ مرا می گیرد؟آن هم از خودم! لبخندی می زنم و چشم هایم را کنترل می کنم تا هیچ اثری از تعجب در عمقشان نمایان نشود. می گویم:
– چطور؟ 

– آخه اسمش رو بین اسامی ندیدم… 

صدای ریز ریز خندیدن بچه ها
به گوش می رسد! با نگاهی متوجه شان می کنم که سکوت کنند! 
– می شناسینش؟؟؟ 

– آره تو دفتر خیلی در موردش حرف می زدن… به معلم های جدید می سپردن که مواظب باشن به زبونش گیر نکنن! اون طوری که ازش می گفتن یکم نگران شدم… 

صدای کودک درونم بلند می شود:
– واه واه واه…می بینی؟؟؟ از همین الان یه جوری معرفیت کردن که بیچاره از ترس رنگش پریده! انگار مثلا می خوای زنده زنده پوستشو بکنی! 

– صب کن ببینم چی میگه این… 

لبخندی می زنم و به صورت خانوم معلم نگاه می کنم. 

– نگفتین… کجاس این خانوم رازی؟

سینه سپر می کنم و نفس عمیقی می کشم و با صدای صافی می گویم:
– والا قبل از این که شما بخواین سوال کنین من می خواستم بگم که اسم منو نخوندین! 

رنگ از چهره ی خانوم معلم رخت بر می بندد
و لبخندش روی صورتش می ماسد! لبخند بزرگی روی چهره ام می نشیند .خانوم معلم با تعجب نگاهم می کند ! انصاف نیست در این موقعیت تنها باشد…می گویم:
– می خواین درس رو شروع کنیم؟ 

لبخند زورکی ای می زند
و بلند می شود تا درس را شروع کند! برای بار اول دلم نمی آید اذیتش کنم… طی مدت زمان تدریس خانوم معلم، مهره ی گردنم از جا در می آید بس که سرم را پایین می گیرم تا خانوم معلم راحت تدریس کند . به جای گوش دادن به خانوم معلم به این فکر می کنم که باید در برابر ایشان چکار کنم؟
کم کم تایم کلاس تمام می شود. زنگ می خورد و خانوم معلم با لبخندی
بیرون می رود و من همچنان فکر می کنم که چکار باید بکنم… 

 نوشته فرزانه رازی 

پیشنهاد مطالعه :

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
کاردستی ساخت تفنگ کاغذی

ماجراجویی های تام سایر

امتیاز به این نوشته

4 thoughts on “۱۲ خاطره برای درس ادبیات فارسی دوازدهم متوسطه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *